رفتن به مطلب

Recommended Posts

love-girl-tulips-sunset.jpg

در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند.

برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید.

این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی عین شین قاف گرفته شده است.  (اجازه از کانال گرفته شده)

نکته: در صورت تکرار و محتوا نا مناسب آنرا گزارش کنید.

کانال تلگرام عین شین قاف

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امان از این "جانم" گفتن های بیجا!
وقتی کسی صدایتان میکند و شما از جان و دل جوابش را نمیدهید، چرا میگویید جانم؟!
"بله" را برای همین موقع ها گذاشته اند دیگر!
این جانم با ارزش را تبدیل به تکیه کلامتان کرده اید و هر کسی که صدایتان میکند بی درنگ میگویید جانم...
من هیچ وقت در جواب صدا کردن هیچکس جز کسانی که واقعا عزیز ولم هستند جانم نگفته ام.
شوخی که نیست گاهی کسی اسمتان را صدا میکند تا فقط از نوع جواب دادنتان جایگاهش را در ذهنتان تخمین بزند.
حالا آن بیچاره که نمیداند شما کلا این واژه ورد زبانتان است و برای همه به کار میبرید، بیهوده دلش خوش میشود و شروع میکند به خیال بافی کردن!
جانم هایتان را جز به کسانی که واقعا عزیزتان هستند تحویل هیچکس ندهید.
این جانم ها گاهی میتوانند جان آدم را بگیرند...

رکسانا احمدشاهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادربزرگم همیشه می‌گفت همه آدم‌ها تا یک جایی با تو همراه هستند. 
یکی تا سر خیابان، یکی تا چند خیابان آن‌طرف‌تر، یکی تا شهر بعدی و...

می‌گفت همه، بودنشان با یک «تا جایی» گره خورده است.

 فقط آن‌هایی که تا هر جا همراهت خواهند ماند می‌توانند عاشق شوند، آن‌هایی که به «تا کجا» فکر نمی‌کنند
 و فقط به تو فکر می‌کنند.
 به «با تو» بودن ❤️

مرتضی قدیمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میدانم که دوستش دارید
عشقتان را میگویم
ولی خب بیایید و کمی سیاست هم به خرج بدهید.
من یادتان میدهم!
مثلا صبح بخیر و شب بخیر هایش را با استیکر بدرقه نکنید حتی اگر دستتان بند است.
شاید شما متوجه نشوید ولی پشت آن کلی ذوق نشسته که یکهو کور میشود 
یا مثلا وقتی حرف میزنید چاشنی قربان صدقه مبادا فراموشتان شود.
مبادا فراموش کنید بگویید پیراهنی که تازه خریده چه به رنگش می آید.
یا وقتی چشم در چشم هم حرف میزنید یادتان نرود یکهو صورتش را بگیرید و تا جایی که راه دارد بچلانیدش تا خستگی قلبتان در رود.

مبادا یادتان برود!
راستش میدانی من معتقدم آدم به همین دلخوشی های کوچک بند است...

سارینا جواهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


آن روزی که
تمام "شماها" تبدیل به "تو" شد 
یا مثلا پسر هفت پشت غریبه به "داداشمه" تبدیل شد
وقتی "دوستت دارم" 
به "تو حشيش منی" تغییر زاویه داد
یا آنوقت که ازدواج ها اینترنتی و رویاها اینستاگرامی شد، باید فکر الانش را میکردیم.
وقتی پدر و مادر و خواهر در خانه غریب ترین و دورترین افراد زندگیمان شدند
و حتی جواب سلام و پیامشان را هم ندادیم
در حالیکه بعد از یک گفتگوی چند دقیقه ای، ناموس مردم را عزیزم
و جانم خطاب کردیم باید فکر الانش را میکردیم که نکردیم.
نه برادر من! این جماعت سالهاست
که به بیراهه میروند
اینها بین میلیارد ها نقاب مخفی شده اند و هیچوقت خودشان نبوده اند.

هدیه هادیزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آش را دربند خورده بودیم. با کشک فراوان و پیازداغ حسابی. کاپشنم را انداخته بودم روی دوشش و تماشایش می‌کردم که چطور رشته‌ها را هورت می کشد. قاشقش را که توی ظرف تکان می‌داد، بخار آش سرخی گونه‌هایش را می پوشاند. باران، تازه بند آمده بود و از مشمای روی آلاچیق‌ها، هنوز آب می‌چکید. از کمی دورتر، صدای خواندن پرنده‌ای می‌آمد. من، داشتم دستم را با داغی ظرف گرم می‌کردم و خیره بودم به تله کابین که بی هیچ مسافری، آرام می رفت. گفتم «بازم بخرم؟ فکر نکنم اونجاها از این چیزا داشته باشه.»

 کاسه پلاستیکی را یک نفس سر کشید و ابروهایش را انداخت بالا. زیر لب گفت «مرسی» بعد بهانه کرد هوا سرد شده و دارد می لرزد. دست‌هاش را فرو کرد توی آستین کاپشن. خندید و گفت «مثل عبا می‌مونه.» گفتم «دختر باید اندازه‌ای باشه که تو جیب عشقش جاشه.» چندباری با مشت کوبید توی بازوم. «یعنی می‌خوای بگی من انقدر کوچولوام؟» گفتم «خاله ریزه خودمی»

 وقتی جیغ زد، می‌دانستم که مشت‌های بعدی در راه است. همه سرپایینی دربند را یک نفس دویدم. هر چند لحظه یکبار برمی‌گشتم و تماشایش می‌کردم که چطور آستین‌های گشاد کاپشن، توی هوا تکان می خورد. داد می‌کشید «اگه دستم بهت نرسه مرتضا.»

نزدیک‌های کلانتری از نفس افتادم. وقتی بهم رسید، سربازی که توی گیت ایستاده بود، به هر دویمان لبخند زد. دستم را دورش حلقه کردم و تا دم ماشین، سلانه سلانه رفتیم. روبروی در کاخ، چرخی پیری ایستاده بود و روی لبوها، آب قرمز رنگی می ریخت. گفتم «عمو این لبوهات کاملن غیربهداشتیه دیگه؟» «اره عمو جون. هر کی خورده مرده.» «پس بی زحمت دو تا برش از اون کثیف تراش بده. تو روزنامه هم بپیچ.» 

وقتی توی ماشین نشستیم، لبو به روزنامه رنگ داده بود. شده بود رنگ لپ‌هاش. سرخ و ارغوانی. «بر می گردی؟» در آن چند روز که فهمیده بودم می‌خواهد برود، بارها جلوی خودم را گرفته بودم که این را نپرسم. به حرمت همه روزهای خوب‌مان، قسمم داده بود که هیچ حرفی نزنم. فقط خواسته بود برای آخرین بار، برویم جایی که مال کس دیگری نشود. انگار می خواست در نبودش، قبله ای بسازد بلند، زیبا و دست نیافتنی. 

فردایش توی فرودگاه، هر دویمان سعی کردیم بغض نکنیم و آرزوهای خوب داشته باشیم برای هم. هواپیمایش که بلند شد، باران می‌بارید. درست مثل حالا. نشسته است روبروی من. دارد رشته ‌ها را هورت می‌کشد و غر می‌زند که چرا کشکش کم است و مرتب می‌پرسد «داری چی می نویسی؟» وقتی می گویم «تو را» می خندد. بله. بهار، فصل دوباره آمدن است.

مرتضی برزگر 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حواست باشد
به خيال خودت
مردترين مرد روزگار هم كه باشى
وقتى یک زن را نفهمى
به درد لاى جرز هم نمیخورى!

امیر وجود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باران می آید
و کمی بعد، آفتاب خواهد شد
به خیابان می روم
میگویند عشق
در همین ساعات خوب به سراغ آدم می آید...

غلامرضا بروسان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلتنگی‌ات که دائمی بشود
دیگر برایت فرقی نمی‌کند صبح ‌شنبه باشد یا ظهر سه‌شنبه یا غروب جمعه...
همه‌ی غم‌های دنیا در ثانیه ثانیه‌ی زندگی‌ات نفوذ می‌کنند انگار که هر روز جمعه است و هر لحظه وقت غروب!..

علی سید صالحی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای تازه نگه‌داشتن عشق باید مخترع بود. آدم باید مخ‌شو کار بندازه تا بدونه چی به عشق‌شون، شور و جذابیت میده و رابطه‌شون رو مثل روزای اول تازه نگه میداره. مثلا ساعت دو بعد از نصفه‌شب بیدارش‌کنی که بگی چقدر دوستش‌داری؛ حتما خیلی از شنیدنش ذوق مرگ میشه! یا یک دقیقه بعد از آخرین مکالمه‌ت که اون تونسته بالاخره مکالمه رو تموم کنه، تماس‌بگیری که بگی هزار ساله صداشو نشنیدی و دلت تنگ‌شده. کلا مخترع‌ها، باید عاشق‌های باحال‌تری باشن

محبوبه دری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک وقت هایی باید "دوستت دارم" هایی که در گلویت مانده را قورت بدهی...
نه که مغرور باشی؛
نه که دست هایت را بسته باشند
نه که مُهر به لب هایت زده باشند؛ نه!
بعضی وقت ها فقط نمیشود و چاره ای جز سکوت نداری...
و کاش این "دوستت دارم" های خاک خورده ته دلت، سُر نخورد روی گونه هایت...

سحر رستگار 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همیشه چیزای بد با حضور یه آدم خوب
قابل تحمل میشن!
مثلا فرض کن با اونی که دوسش داری 
تو ترافیک باشی
یا مثلا واست غذا درست کنه 
اما خیلی خوب نشده باشه!
یا اصلا بری دنبالش 
نیم ساعت تو رو معطل کنه!!!
میبینی؟!
این چیزا اصلا قابل تحمل نیستن
اما اگه اونی که دوسش داری باشه...
تو واسه هیچ کدوم از اینا هیچ اعتراضی نمیکنی!
اصلا به نظر من آدم تو جهنم باشه اما 
اونی که دوسش داره کنارش باشه!

محسن دعاوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدمها فکر میکنند با تظاهر به بی تفاوتی
جذاب تر میشوند.
فکر میکنند اگر پیام ها را دیر جواب بدهند، یا دیرتر سر قرارشان برسند با کلاس ترند.
این باور های غلط از کجا آمده؟!
وقتی به عشق و احساس کسی بی تفاوت باشی، رسما او را کشته ای...
یک مدت به حرمت احساسش تحمل میکند اما بالاخره میرود دنبال کسی مثل خودش... 
آنوقت شما میمانید و یک عالمه عشق جذاب و با کلاس که روی دستتان مانده!

سحر رستگار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو لیست خرید برای همسرم نوشته بودم:
یک و نیم کیلو سبزی خوردن. 
همسرم آمد. بدوبدو خریدها را گذاشت خانه و رفت که به کارش برسد. وسایل را که باز میکردم سبزی ها را دیدم. یک و نیم کیلو نبود. از این بسته های کوچک آماده سوپری بود که مهمانی من را جواب نمی داد. حسابی جا خوردم! چرا اینطوری گرفته خب؟! بعد با خودم حرف زدم که بیخیال کمتر میگذارم سر سفره. سلفون رویش را که باز کردم بوی سبزی پلاسیده آمد. بعله. تره ها پلاسیده بود و آب زردش از سوراخ سلفون نایلون خرید را هم خیس کرده بود. در بهت و عصبانیت ماندم. از دست همسری که همه خریدهایش اینطوری است. به جای یک و نیم کیلو میرود سبزی سوپری میخرد و بوی پلاسیدگی اش را که نمی فهمد، از شکل سبزی ها هم متوجه نمی شود!! یک لحظه خواستم همان جا گوشی تلفن را بردارم زنگ بزنم به همسر که حالا وسط این کارها من از کجا بروم سبزی خوردن بخرم؟! و یک دعوای بزرگ راه بیاندازم.
بعد بیخیال شدم. توی ذهنم کمی جیغ و داد کردم و بعد همان طور که با خودم همه نمونه های خریدهای مشابه این را مرور میکردم، فکر کردم: شب که آمد یک تذکر درست و حسابی میدهم.

بعد به خودم گفتم: خوب شد زنگ نزدی! شب که آمد هم نرم تر صحبت کن. رفتم سراغ بقیه کارها و نیم ساعت بعد به این نتیجه رسیدم که اصلا اتفاق مهمی نیفتاده. ارزش ندارد همسرم را به خاطرش سرزنش کنم. ارزش ندارد غرغر کنم. ارزش ندارد درباره اش صحبت کنم حالا! مگر چه شده؟! یک خرید اشتباهی. همین. 
دم غروب، همین منی که میخواست گوشی تلفن را بردارد و آسمان و زمین را به هم بریزد که چرا سبزی پلاسیده خریدی؟!! آرام گفتم:

راستی ها سبزی هاش پلاسیده بود. یادمون باشه از این به بعد خواستیم سبزی سوپری بخریم فقط تاریخ اون روز باشه. 
تمام. 
همسرم هم در ادامه گفت: آره عزیزم میخواستم از سبزی فروشی بخرم، بعد گفتم تو امروز خیلی کار داری وخسته میشی، دیگه نخواد سبزی هم پاک کنی.

آن شب سر سفره سبزی خوردن نگذاشتم و هیچ اتفاق عجیب و غریبی هم نیفتاد. مکث را تمرین کردم وﺑﻪ همسرم عاشقانه تر نگاه میکردم و فهمیدم اگر اونموقع زنگ میزدم امکان داشت روز قشنگم تبدیل بشه به یک هفته قهر.

ربطی نداره متاهلی یا مجرد
مکث را تمرین کن.
گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم.
گاهی آرامش داریم، خودمون خرابش میکنیم.
گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم.
گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم.
گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامش میدیم.
گاهی میشه ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدیم.
گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدیم.
و گاهی... گاهی... گاهی تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدونیم یا نمیخوایم بدونیم.
کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون و گاهی، گاهی های زندگیمون باشیم.
کاش یادمون نره که فقط:

یک بار زنده ایم و زندگی میکنیم،
فقط یکبار!!!

ناشناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد...
با دست اشاره کردم بره پی کارش...
یک دفعه نگاهم به قیافه اش افتاد...
پسری با موهای فرفری و قیافه ای بامزه!
ناخودآگاه خنده ام گرفت...
گفت: "عمو جون پسر داری؟! بیا واسش بادکنک بگیر. خیلی خوشحال میشه بخدا. هیچی مثل شاد کردن دل بچه نیست!"
اینو با بغض گفت... دو تا خریدم. یکی رو دادم به خودش.
گفتم: "بیا اینم واسه خودت. تو هم بازی کن..."
گفت: "عمو دستت درد نکنه. بادکنک زیاد دارم. من بابا ندارم!"

چراغ سبز شد، در راه بادکنک را باد کردم و ترکیدم!

شاهین شیخ الاسلامی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاد بودن از آن مقوله هایی ست که آدم به تنهایی از پس اش بر نمی آید.
باید کسی یا کسانی باشند که تو را از حصار فکر و شکنجه ی بیخودی و باخودی بیرون بکشند و پرتابت کنند به دنیای رهایی و بیخیالی و در تو انگیزه ایجاد کنند.
چیزی شبیه به دوست داشتن است.
باید کسی از آن ته ته های وجودت بیرون بکشدش.
من هرگز نمی توانم عاشق یک تکه سنگ باشم.
اما بارها با یک گلبرگ شقایق حرف ها گفته ام.
برای شاد بودن "حتما" باید کسی باشد تا احساست را قلقلک دهد.

شیما سبحانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر زلزله بیاید
شاید بشود پناه گرفت
اما
با زمین لرزه دلم چه کنم!
بی شرف
کمتر دلبری کن!
دل و جانم میلرزد..

مائده نواب

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      بقالی زنی را دوست میداشت. به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
      قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.
      کنیزک نزد خاتون رفت و گفت: بقال سلام رساند و گفت که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.
      خاتون گفت: به همین سردی؟
      کنیزک گفت: او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود. اصل مقصود است و باقی دردسر است....
      فیه مافیه مولانا
    • توسط sajjad
      زﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ..
      ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ، 
      ﮐﻪ ﺑﺎ ﺟﻔﺘﺶ ﻋﺸﻘﺒﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ..
      ﺯﻥ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ :
      ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﻱ!!
      ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻗﻔﺲ ﺷﯿﺮﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ
      ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻧﺪ
      ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﻧﺪﮎ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ..
      زﻥ ﮔﻔﺖ :
      ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ ﺍﻧﺪﻭﻫﺒﺎﺭﯼ!
      ﺷﻮﻫﺮﺵ با لبخندی ﮔﻔﺖ:
      ﺍﯾﻦ ﺑﻄﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﯿﺮ ماده ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ
      ﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﭼﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ؟!
      ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ،
      ﺷﯿﺮﻧﺮ ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ،
      ﺑﺎ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﭙﺮ ﺍﻭ ﮐﺮﺩ.
      ﺍﻣﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ
      ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ،
      ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﻭﯾﺪ،
      ﺗﺎ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩ!!
      ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ :
      ﻋﺰﯾﺰﻡ
      ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻭ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﻣﺮﺩﻡ
      ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﯾﺒﺪ
      ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ
      ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﺮﯾﺒﻨﺪ،
      هرگز ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻓﺮﯾﺐ ﻇﺎﻫﺮﻧﻤﺎﯾﯽ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ
      ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺎﻃﻦ ﻭ ﻋﻤﻖ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ
      ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ
      ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻫﻨﺮﻇﺎﻫﺮ ﺳﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
      ﺍﻣﺎ دﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﻪ..
      میمون صفتان " ﭼﻪ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ "
      ﻭ ﺷﯿﺮ ﺻﻔﺘﺎﻥ " ﭼﻪ ﺍﻧﺪﮎ "
    • توسط sajjad
      در این تاپیک قصد داریم جمله های عاشقانه رو قرار بدیم. فقط تک جمله طوری که بشه استفاده اش کرد. امیدوارم خوشتون بیاد.
      کمک گرفته از کانال های : OfficialAsheghi
    • توسط sajjad
      دروود کاربران عزیز 
      شما میتونید بعد از عضویت به صورت کاملا رایگان در این قسمت کانال و گروه های تلگرامی خودتون رو معرفی کنید.
      برای ارسال گروه یا کانال به شکل زیر عمل کنید.

      در قسمت اول نوع را مشخص کنید ( گروه یا کانال )
      در قسمت دومنام گروه / کانال رو بنویسید 
      در قسمت سوم موضوع  گروه / کانال رو انتخاب کنید
      در قسمت چهارم 2 تگ تا 5 تگ  برای گروه/کانال خودتون انتخاب کنید. (این تگ ها در پست اعمال میشود)
      در قسمت آخر لینک گروه / کانال را وارد کنید.
      نکته : اگر قسمتی به نظرتون باید باشه و نیست توی این قسمت به ما بگید.
      نکته2 : از عکس و ... استفاده نکنید. (رنگ بندی آزاد است)
      نکته 3 : لینکی که قرار میدید مورد برسی قرار میگیره پس دقت کنید.
      نکته 4 : برای راحتی در ارتباط میتونید نام کاربری مدیریت کانال / گروه  رو ذکر کنید.
      نمونه ای از معرفی  مجاز:
      نوع: کانال
      نام : دیوونه تو
      موضوع : انجمن عاشقانه دیوونه تو
      تگ: عاشقانه- انجمن - دیوونه تو
      لینک گروه/کانال :https://t.me/divooneto
       
    • توسط sajjad
      سری ششم
      در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند.
      برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید.
      این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی بایکوت (علی قاضی نظام) گرفته شده است. (اجازه از کانال گرفته شده)
      نکته: در صورت تکرار یا محتوا نامناسب آنرا گزارش کنید.
      کانال تلگرام بایکوت
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×