رفتن به مطلب

Recommended Posts

love-girl-tulips-sunset.jpg

در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند.

برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید.

این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی عین شین قاف گرفته شده است.  (اجازه از کانال گرفته شده)

نکته: در صورت تکرار و محتوا نا مناسب آنرا گزارش کنید.

کانال تلگرام عین شین قاف

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امان از این "جانم" گفتن های بیجا!
وقتی کسی صدایتان میکند و شما از جان و دل جوابش را نمیدهید، چرا میگویید جانم؟!
"بله" را برای همین موقع ها گذاشته اند دیگر!
این جانم با ارزش را تبدیل به تکیه کلامتان کرده اید و هر کسی که صدایتان میکند بی درنگ میگویید جانم...
من هیچ وقت در جواب صدا کردن هیچکس جز کسانی که واقعا عزیز ولم هستند جانم نگفته ام.
شوخی که نیست گاهی کسی اسمتان را صدا میکند تا فقط از نوع جواب دادنتان جایگاهش را در ذهنتان تخمین بزند.
حالا آن بیچاره که نمیداند شما کلا این واژه ورد زبانتان است و برای همه به کار میبرید، بیهوده دلش خوش میشود و شروع میکند به خیال بافی کردن!
جانم هایتان را جز به کسانی که واقعا عزیزتان هستند تحویل هیچکس ندهید.
این جانم ها گاهی میتوانند جان آدم را بگیرند...

رکسانا احمدشاهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادربزرگم همیشه می‌گفت همه آدم‌ها تا یک جایی با تو همراه هستند. 
یکی تا سر خیابان، یکی تا چند خیابان آن‌طرف‌تر، یکی تا شهر بعدی و...

می‌گفت همه، بودنشان با یک «تا جایی» گره خورده است.

 فقط آن‌هایی که تا هر جا همراهت خواهند ماند می‌توانند عاشق شوند، آن‌هایی که به «تا کجا» فکر نمی‌کنند
 و فقط به تو فکر می‌کنند.
 به «با تو» بودن ❤️

مرتضی قدیمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میدانم که دوستش دارید
عشقتان را میگویم
ولی خب بیایید و کمی سیاست هم به خرج بدهید.
من یادتان میدهم!
مثلا صبح بخیر و شب بخیر هایش را با استیکر بدرقه نکنید حتی اگر دستتان بند است.
شاید شما متوجه نشوید ولی پشت آن کلی ذوق نشسته که یکهو کور میشود 
یا مثلا وقتی حرف میزنید چاشنی قربان صدقه مبادا فراموشتان شود.
مبادا فراموش کنید بگویید پیراهنی که تازه خریده چه به رنگش می آید.
یا وقتی چشم در چشم هم حرف میزنید یادتان نرود یکهو صورتش را بگیرید و تا جایی که راه دارد بچلانیدش تا خستگی قلبتان در رود.

مبادا یادتان برود!
راستش میدانی من معتقدم آدم به همین دلخوشی های کوچک بند است...

سارینا جواهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


آن روزی که
تمام "شماها" تبدیل به "تو" شد 
یا مثلا پسر هفت پشت غریبه به "داداشمه" تبدیل شد
وقتی "دوستت دارم" 
به "تو حشيش منی" تغییر زاویه داد
یا آنوقت که ازدواج ها اینترنتی و رویاها اینستاگرامی شد، باید فکر الانش را میکردیم.
وقتی پدر و مادر و خواهر در خانه غریب ترین و دورترین افراد زندگیمان شدند
و حتی جواب سلام و پیامشان را هم ندادیم
در حالیکه بعد از یک گفتگوی چند دقیقه ای، ناموس مردم را عزیزم
و جانم خطاب کردیم باید فکر الانش را میکردیم که نکردیم.
نه برادر من! این جماعت سالهاست
که به بیراهه میروند
اینها بین میلیارد ها نقاب مخفی شده اند و هیچوقت خودشان نبوده اند.

هدیه هادیزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آش را دربند خورده بودیم. با کشک فراوان و پیازداغ حسابی. کاپشنم را انداخته بودم روی دوشش و تماشایش می‌کردم که چطور رشته‌ها را هورت می کشد. قاشقش را که توی ظرف تکان می‌داد، بخار آش سرخی گونه‌هایش را می پوشاند. باران، تازه بند آمده بود و از مشمای روی آلاچیق‌ها، هنوز آب می‌چکید. از کمی دورتر، صدای خواندن پرنده‌ای می‌آمد. من، داشتم دستم را با داغی ظرف گرم می‌کردم و خیره بودم به تله کابین که بی هیچ مسافری، آرام می رفت. گفتم «بازم بخرم؟ فکر نکنم اونجاها از این چیزا داشته باشه.»

 کاسه پلاستیکی را یک نفس سر کشید و ابروهایش را انداخت بالا. زیر لب گفت «مرسی» بعد بهانه کرد هوا سرد شده و دارد می لرزد. دست‌هاش را فرو کرد توی آستین کاپشن. خندید و گفت «مثل عبا می‌مونه.» گفتم «دختر باید اندازه‌ای باشه که تو جیب عشقش جاشه.» چندباری با مشت کوبید توی بازوم. «یعنی می‌خوای بگی من انقدر کوچولوام؟» گفتم «خاله ریزه خودمی»

 وقتی جیغ زد، می‌دانستم که مشت‌های بعدی در راه است. همه سرپایینی دربند را یک نفس دویدم. هر چند لحظه یکبار برمی‌گشتم و تماشایش می‌کردم که چطور آستین‌های گشاد کاپشن، توی هوا تکان می خورد. داد می‌کشید «اگه دستم بهت نرسه مرتضا.»

نزدیک‌های کلانتری از نفس افتادم. وقتی بهم رسید، سربازی که توی گیت ایستاده بود، به هر دویمان لبخند زد. دستم را دورش حلقه کردم و تا دم ماشین، سلانه سلانه رفتیم. روبروی در کاخ، چرخی پیری ایستاده بود و روی لبوها، آب قرمز رنگی می ریخت. گفتم «عمو این لبوهات کاملن غیربهداشتیه دیگه؟» «اره عمو جون. هر کی خورده مرده.» «پس بی زحمت دو تا برش از اون کثیف تراش بده. تو روزنامه هم بپیچ.» 

وقتی توی ماشین نشستیم، لبو به روزنامه رنگ داده بود. شده بود رنگ لپ‌هاش. سرخ و ارغوانی. «بر می گردی؟» در آن چند روز که فهمیده بودم می‌خواهد برود، بارها جلوی خودم را گرفته بودم که این را نپرسم. به حرمت همه روزهای خوب‌مان، قسمم داده بود که هیچ حرفی نزنم. فقط خواسته بود برای آخرین بار، برویم جایی که مال کس دیگری نشود. انگار می خواست در نبودش، قبله ای بسازد بلند، زیبا و دست نیافتنی. 

فردایش توی فرودگاه، هر دویمان سعی کردیم بغض نکنیم و آرزوهای خوب داشته باشیم برای هم. هواپیمایش که بلند شد، باران می‌بارید. درست مثل حالا. نشسته است روبروی من. دارد رشته ‌ها را هورت می‌کشد و غر می‌زند که چرا کشکش کم است و مرتب می‌پرسد «داری چی می نویسی؟» وقتی می گویم «تو را» می خندد. بله. بهار، فصل دوباره آمدن است.

مرتضی برزگر 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حواست باشد
به خيال خودت
مردترين مرد روزگار هم كه باشى
وقتى یک زن را نفهمى
به درد لاى جرز هم نمیخورى!

امیر وجود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باران می آید
و کمی بعد، آفتاب خواهد شد
به خیابان می روم
میگویند عشق
در همین ساعات خوب به سراغ آدم می آید...

غلامرضا بروسان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلتنگی‌ات که دائمی بشود
دیگر برایت فرقی نمی‌کند صبح ‌شنبه باشد یا ظهر سه‌شنبه یا غروب جمعه...
همه‌ی غم‌های دنیا در ثانیه ثانیه‌ی زندگی‌ات نفوذ می‌کنند انگار که هر روز جمعه است و هر لحظه وقت غروب!..

علی سید صالحی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای تازه نگه‌داشتن عشق باید مخترع بود. آدم باید مخ‌شو کار بندازه تا بدونه چی به عشق‌شون، شور و جذابیت میده و رابطه‌شون رو مثل روزای اول تازه نگه میداره. مثلا ساعت دو بعد از نصفه‌شب بیدارش‌کنی که بگی چقدر دوستش‌داری؛ حتما خیلی از شنیدنش ذوق مرگ میشه! یا یک دقیقه بعد از آخرین مکالمه‌ت که اون تونسته بالاخره مکالمه رو تموم کنه، تماس‌بگیری که بگی هزار ساله صداشو نشنیدی و دلت تنگ‌شده. کلا مخترع‌ها، باید عاشق‌های باحال‌تری باشن

محبوبه دری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک وقت هایی باید "دوستت دارم" هایی که در گلویت مانده را قورت بدهی...
نه که مغرور باشی؛
نه که دست هایت را بسته باشند
نه که مُهر به لب هایت زده باشند؛ نه!
بعضی وقت ها فقط نمیشود و چاره ای جز سکوت نداری...
و کاش این "دوستت دارم" های خاک خورده ته دلت، سُر نخورد روی گونه هایت...

سحر رستگار 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همیشه چیزای بد با حضور یه آدم خوب
قابل تحمل میشن!
مثلا فرض کن با اونی که دوسش داری 
تو ترافیک باشی
یا مثلا واست غذا درست کنه 
اما خیلی خوب نشده باشه!
یا اصلا بری دنبالش 
نیم ساعت تو رو معطل کنه!!!
میبینی؟!
این چیزا اصلا قابل تحمل نیستن
اما اگه اونی که دوسش داری باشه...
تو واسه هیچ کدوم از اینا هیچ اعتراضی نمیکنی!
اصلا به نظر من آدم تو جهنم باشه اما 
اونی که دوسش داره کنارش باشه!

محسن دعاوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدمها فکر میکنند با تظاهر به بی تفاوتی
جذاب تر میشوند.
فکر میکنند اگر پیام ها را دیر جواب بدهند، یا دیرتر سر قرارشان برسند با کلاس ترند.
این باور های غلط از کجا آمده؟!
وقتی به عشق و احساس کسی بی تفاوت باشی، رسما او را کشته ای...
یک مدت به حرمت احساسش تحمل میکند اما بالاخره میرود دنبال کسی مثل خودش... 
آنوقت شما میمانید و یک عالمه عشق جذاب و با کلاس که روی دستتان مانده!

سحر رستگار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو لیست خرید برای همسرم نوشته بودم:
یک و نیم کیلو سبزی خوردن. 
همسرم آمد. بدوبدو خریدها را گذاشت خانه و رفت که به کارش برسد. وسایل را که باز میکردم سبزی ها را دیدم. یک و نیم کیلو نبود. از این بسته های کوچک آماده سوپری بود که مهمانی من را جواب نمی داد. حسابی جا خوردم! چرا اینطوری گرفته خب؟! بعد با خودم حرف زدم که بیخیال کمتر میگذارم سر سفره. سلفون رویش را که باز کردم بوی سبزی پلاسیده آمد. بعله. تره ها پلاسیده بود و آب زردش از سوراخ سلفون نایلون خرید را هم خیس کرده بود. در بهت و عصبانیت ماندم. از دست همسری که همه خریدهایش اینطوری است. به جای یک و نیم کیلو میرود سبزی سوپری میخرد و بوی پلاسیدگی اش را که نمی فهمد، از شکل سبزی ها هم متوجه نمی شود!! یک لحظه خواستم همان جا گوشی تلفن را بردارم زنگ بزنم به همسر که حالا وسط این کارها من از کجا بروم سبزی خوردن بخرم؟! و یک دعوای بزرگ راه بیاندازم.
بعد بیخیال شدم. توی ذهنم کمی جیغ و داد کردم و بعد همان طور که با خودم همه نمونه های خریدهای مشابه این را مرور میکردم، فکر کردم: شب که آمد یک تذکر درست و حسابی میدهم.

بعد به خودم گفتم: خوب شد زنگ نزدی! شب که آمد هم نرم تر صحبت کن. رفتم سراغ بقیه کارها و نیم ساعت بعد به این نتیجه رسیدم که اصلا اتفاق مهمی نیفتاده. ارزش ندارد همسرم را به خاطرش سرزنش کنم. ارزش ندارد غرغر کنم. ارزش ندارد درباره اش صحبت کنم حالا! مگر چه شده؟! یک خرید اشتباهی. همین. 
دم غروب، همین منی که میخواست گوشی تلفن را بردارد و آسمان و زمین را به هم بریزد که چرا سبزی پلاسیده خریدی؟!! آرام گفتم:

راستی ها سبزی هاش پلاسیده بود. یادمون باشه از این به بعد خواستیم سبزی سوپری بخریم فقط تاریخ اون روز باشه. 
تمام. 
همسرم هم در ادامه گفت: آره عزیزم میخواستم از سبزی فروشی بخرم، بعد گفتم تو امروز خیلی کار داری وخسته میشی، دیگه نخواد سبزی هم پاک کنی.

آن شب سر سفره سبزی خوردن نگذاشتم و هیچ اتفاق عجیب و غریبی هم نیفتاد. مکث را تمرین کردم وﺑﻪ همسرم عاشقانه تر نگاه میکردم و فهمیدم اگر اونموقع زنگ میزدم امکان داشت روز قشنگم تبدیل بشه به یک هفته قهر.

ربطی نداره متاهلی یا مجرد
مکث را تمرین کن.
گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم.
گاهی آرامش داریم، خودمون خرابش میکنیم.
گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم.
گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم.
گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامش میدیم.
گاهی میشه ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدیم.
گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدیم.
و گاهی... گاهی... گاهی تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدونیم یا نمیخوایم بدونیم.
کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون و گاهی، گاهی های زندگیمون باشیم.
کاش یادمون نره که فقط:

یک بار زنده ایم و زندگی میکنیم،
فقط یکبار!!!

ناشناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد...
با دست اشاره کردم بره پی کارش...
یک دفعه نگاهم به قیافه اش افتاد...
پسری با موهای فرفری و قیافه ای بامزه!
ناخودآگاه خنده ام گرفت...
گفت: "عمو جون پسر داری؟! بیا واسش بادکنک بگیر. خیلی خوشحال میشه بخدا. هیچی مثل شاد کردن دل بچه نیست!"
اینو با بغض گفت... دو تا خریدم. یکی رو دادم به خودش.
گفتم: "بیا اینم واسه خودت. تو هم بازی کن..."
گفت: "عمو دستت درد نکنه. بادکنک زیاد دارم. من بابا ندارم!"

چراغ سبز شد، در راه بادکنک را باد کردم و ترکیدم!

شاهین شیخ الاسلامی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاد بودن از آن مقوله هایی ست که آدم به تنهایی از پس اش بر نمی آید.
باید کسی یا کسانی باشند که تو را از حصار فکر و شکنجه ی بیخودی و باخودی بیرون بکشند و پرتابت کنند به دنیای رهایی و بیخیالی و در تو انگیزه ایجاد کنند.
چیزی شبیه به دوست داشتن است.
باید کسی از آن ته ته های وجودت بیرون بکشدش.
من هرگز نمی توانم عاشق یک تکه سنگ باشم.
اما بارها با یک گلبرگ شقایق حرف ها گفته ام.
برای شاد بودن "حتما" باید کسی باشد تا احساست را قلقلک دهد.

شیما سبحانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر زلزله بیاید
شاید بشود پناه گرفت
اما
با زمین لرزه دلم چه کنم!
بی شرف
کمتر دلبری کن!
دل و جانم میلرزد..

مائده نواب

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.
      فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
      شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
      و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
      خدا گفت : دیگر تمام شد.
      دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.
      زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
       و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ
    • توسط sajjad
      عارفی پرسید :
      دوست راچــون دوستش
      داری ؟ نیازش داری!!!
      یا که چون نیازش داری
      دوستش داری
      گفتـم :
      چون دارمش بی نیازم
    • مهمان مهمان
      توسط مهمان مهمان
      زن و شوهر چطور می‌‌توانند تفاهم را در زندگی‌شان بالا ببرند؟ 
    • توسط zahra
      محمد شيخى متولد ٢٥ اسفندماه سال ١٣٦٩ است.
      فعاليت شعرى خود را به صورت مبتدى از دوران راهنمايى و متوسطه شروع كرد و در همان زمان در جشنواره هاى آموزش پرورش چندين بار موفق به كسب رتبه ى برتر در زمينه ى شعر و داستان شد.همچنين در جشنواره شعر شمسه شهردارى حائز رتبه ى سوم شده است.
      تحصيلات وى مهندسى معمارى از دانشگاه شهيد بهشتى است.
      مجموعه غزل 'تلقين' اولين كتاب چاپ شده از اين شاعر است كه چاپ اول آن در روزهاى نمايشگاه كتاب ٩٤ به فروش رفت و با استقبال مخاطبان مواجه شد و هم اكنون در مرحله ى چاپ سوم قرار دارد
      مجموعه غزل تلقين توسط انتشارات فصل پنجم چاپ گرديده است
    • توسط sajjad
      تولد : ۷ آذر ۱۳۵۷ تهران، ایران
      ملیت : ایران
      سبک‌(ها) : شعر نو و کلاسیک
      سال‌های فعالیت: از ۱۳۷۵ تاکنون
       
      روزبه بمانی (متولد ۷ آذر ۱۳۵۷ در تهران)، شاعر و ترانه‌سرای ایرانی است. روزبه بمانی متاهل است . او فعالیت هنری خود را با کمک بهروز صفاریان، آغاز کرده و سابقه همکاری با هنرمندان نامی ایران از جمله گوگوش، احسان خواجه‌امیری، علی لهراسبی، کاوه یغمایی، محمد اصفهانی، داریوش اقبالی، رضا یزدانی (خواننده)، محسن چاوشی، محسن یگانه ،فرزاد فرزین، مهدی یراحی، سینا سرلک ، هلن، کامران و هومن، رضا صادقی، مهدی یغمایی و علیرضا عصار را در کارنامه خود دارد.
      روزبه در خانواده‌ای متولد شد که هیچ پیشینه هنری ندارد اما به گفته خود او به هنر علاقه‌مند است. او در جوانی فوتبال را به طور جدی دنبال می‌کرد تا جایی که به اردوی تیم ملی جوانان ایران دعوت شد. اما او فوتبالش را ادامه نداد و به تحصیل در رشته مهندسی متالورژی مشغول شد. پس از مدتی از تحصیل در این رشته انصراف داد و دانشجوی رشته مهندسی نرم‌افزار شد. او در حال حاضر دارای مدرک کارشناسی مهندسی نرم‌افزار و همچنین کارشناسی ادبیات فارسی می‌باشد ...
      ادامه مطلب در سایت بیتوته
    • ناشناس مهمان
      توسط ناشناس مهمان
      چرا زوج های جوان بعد از گذشت مدّتی از آغاز زندگی دیگر آن شور و شوق دوران نامزدی را ندارند و مانند سابق از همسرشان لذت نمی برند؟ و به قول خیلی ها : چرا زندگی فقط 6 ماه اوّلش زیباست؟...!
    • توسط sajjad
      عکسِ بازیگر محبوبَش را از لایِ کتابِ فارسی برداشت و کنارِ دستم گذاشت "من دوس دارم شوهرم این شکلی باشه " خندیدم و به آدمِ تویِ عکس که با چشمانِ نافذش داشت ثریارا نگاه میکرد چشم دوختم ،  تمامِ آنهایی که دوستش داشتند و میخواستند همسرشان شبیه او باشد از ذهن گذراندم ، تویِ همان کلاسِ بیست و چند نفرِمان کمِ کم هِفدَه نفر کشته و مٌرده اش بودند و گاهی سرِ اینکه در آینده قرار است کدام یکیشان را به همسری انتخاب کند دعوایی بود که بیا و ببین!
      عکس را برداشتم و دقیق تر نگاهَش کردم ، با معیارهایِ کودکانه ی آن روزهایم اگر حساب میکردی من هم باید یکی از آن عاشقانِ دلخسته ای میبودم که هنوز بادِ بینی أش نخوابیده هوسِ عشقِ گلزار به سرش میزند اما نمیتوانستم .
      زنگِ فارسی را لا به لایِ شعرهایِ عاشقانه ای که حفظ کرده بودم گذراندم و اصلا حواسَم به مقنعه ی کجِ خانومِ جهانی نبود!
      هنوز زنگِ خانه را نزده بودند ثریا را کشیدم کنارٌ پرسیدم "عکسی که صبح نشونم دادی از کجا خریدی؟ " مثلِ اینکه رگِ غیرَتَش باد کرده باشد خودش را عقب کشید و با صدایی که معلوم بود بغض و حرص قاطی أش شده گفت "همین یه دونه بود که من خریدم دیگه نداره " گفتم "کاری به عشقت ندارم یه عکسِ دیگه میخوام " 
      سِرِ زنگِ فارسی وقتی داشتم با خودم میگفتم "نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد" یادم آمده بود یک روزی سلمان خان تویِ فلان فیلم قشنگ آواز میخواند و خوب بلد بود مٌجرمان را کٌتک بزند ، میخواستم کسی را دوست داشته باشم که از دوست داشته شدنِ توسط دیگران درامان باشد و برایِ داشتنش مجبور نباشم با عالمٌ آدم بِجَنگمٌ دوست داشتنش را با کسی تقسیم کنم ، رفته بودم عکسَش را بخرم اما تمام شده بود بعد با خودم گفتم اگر کسی دوستَش نداشت که تمام نمیشد و دوباره دلم برایِ کسی که جز خودم هیچکس دوستش نداشته باشد گرفت ...
      از آن روزها سالهاست گذشته و ثریا و تمامِ رقیب هایش گَمانم حالا با کسی ازدواج کرده اند که هیچ شباهتی به گلزار ندارد من اما
      هنوز هم مثلِ همان روزها دوست داشتنم را گذاشته أم لایِ کتابِ شعرِ مورد علاقه أم و منتظرم کسی بیایَد که فقط برایِ من باشد و ترسِ از دست دادنَش ناآرامم نکند...
      ✍️ #نازنین_عابدین_پور 
    • توسط sajjad
      در این قسمت قصد داریم نکات همسرداری از کانال همسرانه را قرار دهیم ...
      امیدوارم مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره، و موثر واقع بشه ...
      در این موارد پست را گزارش کنید:
      تکراری بودن پست موارد اخلاقی در ان رعایت نشده باشد مشکل نگارشی در آن وجود داشته باشد  
      آدرس کانال همسرانه
    • توسط sajjad
      غوغا میکنم
      زندگی رو مثل یه رویا میکنم ...
    • توسط sajjad
      در این قسمت قصد داریم نکات زناشویی از کانال همسرانه را قرار دهیم ...
      امیدوارم مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره، و موثر واقع بشه ...
      آدرس کانال همسرانه
  • پربازدید ترین

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×