رفتن به مطلب

Recommended Posts

Fereydoon_Moshiri_biographya_com_4.jpg

نام : فریدون مشیری
تولد: ۳۰ شهریور ۱۳۰۵ در تهران 
وفات: ۳ آبان ۱۳۷۹ (۷۴ سال) قطعه هنرندان بعشت زهرا
پیشه : شاعر، روزنامه‌نگار
آثار: ۱۳۳۴ تشنه طوفان، ۱۳۳۵ گناه دریا، ۱۳۳۷ نایافته، ۱۳۴۰ ابر، ۱۳۴۵ ابر و کوچه، ۱۳۴۷ بهار را باور کن، ۱۳۴۷ پرواز با خورشید، ۱۳۵۶ از خاموشی، ۱۳۴۹ برگزیده شعرها، ۱۳۶۴ گزینه اشعار، ۱۳۶۵ مروارید مهر، ۱۳۶۷ آه باران، ۱۳۶۹ سه دفتر، ۱۳۷۱ از دیار آشتی، ۱۳۷۲ با پنج سخن‌سرا، ۱۳۷۴ لحظه‌ها و احساس، ۱۳۷۸ آواز آن پرنده غمگین، ۱۳۷۹ تا صبح تابناک اهورایی، ۱۳۸۴ نوایی هماهنگ باران، ۱۳۸۴ از دریچه ماه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راست می گفتند
همیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتد
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
زمانی که از دست می رفت
و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت
چشم می گشودم همه رفته بودند
مثل "بامدادی" که گذشت
و دیر فهمیدم که دیگر شب است
" بامداد" رفت
رفت تا تنهایی ماه را حس کنی
شکیبایی درخت را
و استواری کوه را
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
به حس لهجه "بامداد "و شور شکفتن عشق
در واژه واژه کلامش که چه زیبا می گفت

"من درد مشترکم "مرا فریاد کن.

فریدون مشیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتی چه دلگشاست افق در طلوع صبح
گفتم که چهره ی تو از آن دلگشاتر است

  

گفتی که با صفاتر از این نوبهار چیست؟
گفتم جمال دوست، بسی با صفاتر است

 

فریدون مشیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه 
آهنگ خاک می کرد
گرد ملال او را از چهره پاک میکرد
از خاکیان ندانم 
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می کوفت 
خود را هلاک می کرد

فریدون مشیری

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چو از بنفشۀ شب
بوی صبح برخیزد
هزار وسوسه در جان من برانگیزد
کبوترِ دلم، 
از شوق می‌گشاید بال
که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد

فریدون مشیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه؟
چه كرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی؛
مدام پیش نگاه...!

فریدون مشیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم

فریدون مشیری

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سیه چشمی، به کار عشق استاد،
به من درس محبت یاد می داد!

مرا از یاد برد آخر، ولی من
بجز او، عالمی را بردم از یاد!

فریدون مشیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر 

هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک 

وآنکه از گرگش خورد هردم شکست
گرچه انسان می نماید گرگ هست 

وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند 

در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر 

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر 

مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند 

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند 

وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند 

گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟...

فریدون مشیری

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گل امید


هوا هوای بهار است وباده باده ی ناب
به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست
که خوش به جان هم افتاده اند آتش وآب

فرشته ی روی من ای آفتاب صبح بهار
مرا به جامی از این آب آتشین در یاب

به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش
به بزم ساده ی ما ای چراغ ماه بتاب

گل امید من امشب شکفته در بر من
بیا ویک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد ؟
بیا که کام بگیریم از این جهان خراب

فریدون مشیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها 

خوش به حال دانه ها و سبزه ها 
خوش به حال غنچه های نیمه باز

فریدون مشیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برایت شعر می گویم
که امشب شام مهتاب است
من امشب با تو می گویم
همه ناگفته هایم را
دمی با تو به سر بردن
خودش آرامشی ناب است...

فریدون مشیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درد بی درمان شنیدی؟
حال من یعنی همین!
بی تو بودن،
درد دارد!
می زند من را زمین

می زند بی تو مرا،
این خاطراتت روز و شب
درد پیگیر من است،
صعب العلاج یعنی همین!

فریدون مشیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت 

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! 

اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

فریدون مشیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یاد من باشد
امروز دم صبح
جور دیگر باشم...

بد نگویم
به هوا، آب، زمین

مهربان باشم
با مردم شهر ...

و فراموش کنم
هر چه گذشت ...


فریدون مشیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه سراغ من گرفتی، نه سخن به نامه گفتی
به همان بهـانه ای که، نشنیده ای ندائـی

فریدون‌ مشیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط mona
      واقعی باش - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    12:48
      #واقعی_باش
       
      دستهاتو وا میکنی
      میخندی
      فریاد می زنی
      می خوای تظاهر کنی پرنده ای 
      اما خودت قفس شدی برای خودت 
      داری برای چی اصرار می کنی؟
      موهاتو وا میکنی،  باد می زنه 
      چشم هات پر می زنه تو امتداد باد 
      غم از تو چشمهات آوار میشه رو زمین 
      اما زمین یه لحظه هم توقف نمیکنه 
      می خوای اوج بگیری،  اما بگو چطور؟  
      وقتی تموم آرزوهاتم مجازی شده 
      حالا فقط مجازی لبخند میزنی 
      لبخند می زنی،  انکار میکنی، هرچی که واقعی آوار میشه رو سرت 
      اینقدر دوری از خودت که سخته باور کنی 
      اینجا یکی تمام فکرش از فکرت پره 
      یکی که دوستت داره،  دوست داره تا خودت بشی
      می خواد خودت بشی،  اون خود خود واقعیت 
      اون واقعیتی که پرواز میکنه 
      می دونی میشه،  می دونی میتونی 
      کافیه اون قفسی که ساختی رو لهش کنی 
      تقدیم به تمام دختران سرزمینم
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن عاشقانه , شعر , کپشن عاشقانه | برچسب‌ها: شعر , شعر در مورد دختر , رضا پورشریف , شعر دخترانه , کپشن دخترانه
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گردآوری:
      ابوالقاسم کریمی
      شنبه 1 تیر 1398
       
       
      ***
      همه از دست غیر ناله کنند
      سعدی از دست خویشتن فریاد
      ***
      عافیت می‌بایدت چشم از نکورویان بدوز
      عشق می‌ورزی بساط نیک نامی درنورد
      ***
      هر که می با تو خورد عربده کرد
      هر که روی تو دید عشق آورد
      ***
      دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
      ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد
      ***
      بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی
      الا دمی که یاری با همدمی برآرد
      ***
      گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مَردم
      عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد
      ***
      هر که می‌ورزد درختی در سرابستان معنی
      بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد
      ***
      غم دل با تو نگویم که نداری غم دل
      با کسی حال توان گفت که حالی دارد
      ***
      عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود
      هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
      ***
      بگریست چشم ابر بر احوال زار من
      جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد
      گفتم لب تو را که دل من تو برده‌ای
      گفتا کدام دل چه نشان کی کجا که برد
      ***
      هر که در شهر دلی دارد و دینی دارد
      گو حذر کن که هلاک دل و دین می‌گذرد
      ***
      زنده شود هر که پیش دوست بمیرد
      مرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد
      ***
      اگر هزار غم است از جهانیان بر دل
      همین بس است که او غمگسار ما باشد
      ***
      به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت
      نه کسی نعوذبالله که در او صفا نباشد
      ***
      آیین وفا و مهربانی
      در شهر شما مگر نباشد
      ***
      جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد
      یاری که تحمل نکند یار نباشد
      ***
      کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی
      به نقد اگر نکشد عشقم این سخن بکشد
      ***
      نامم به عاشقی شد و گویند توبه کن
      توبت کنون چه فایده دارد که نام شد
      ***
      ابنای روزگار غلامان به زر خرند
      سعدی تو را به طوع و ارادت غلام شد
      ***
      سود بازرگان دریا بی‌خطر ممکن نگردد
      هر که مقصودش تو باشی تا نفس دارد بکوشد
      ***
      هر که معشوقی ندارد عمر ضایع می‌گذارد
      همچنان ناپخته باشد هر که بر آتش نجوشد
      ***
      آن نه می بود که دور از نظرت می‌خوردم
      خون دل بود که از دیده به ساغر می‌شد
      ***
      اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند
      کآرام جان و انس دل و نور دیده‌اند
      لطف آیتی‌ست در حق اینان و کبر و ناز
      پیراهنی که بر قد ایشان بریده‌اند
      ***
      دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را
      که مدتی ببریدند و بازپیوستند
      ***
      عیب شیرین دهنان نیست که خون می‌ریزند
      جرم صاحب نظرانست که دل می‌بندند
      ***
      روا بود همه خوبان آفرینش را
      که پیش صاحب ما دست بر کمر گیرند
      قمر مقابله با روی او نیارد کرد
      و گر کند همه کس عیب بر قمر گیرند
      ***
      چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر
      حلال نیست که از تو نظر بپرهیزند
      ***
      مرا به علت بیگانگی ز خویش مران
      که دوستان وفادار بهتر از خویشند
      ***
      غلام همت رندان و پاکبازانم
      که از محبت با دوست دشمن خویشند
      ***
      تا مگس را جان شیرین در تنست
      گرد آن گردد که حلوا می‌کند
      ***
      ما روی کرده از همه عالم به روی او
      وآن سست عهد روی به دیوار می‌کند
      ***
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      اینجا فضای زندگی شعری بلند و مبهمه
      که واسه ی سرودنش ردیف و قافیه کمه
      ما قُلکه آرامشو با گریمون پُر میکنیم
      سیسد روز از هر سالمون ماه عزا و ماتمه
      هر آدمی که قلبشو ,  به غصه ها فروخته
      مسیر سرنوشتش , یه راه پر پیچ و خمه
      شادیه ما قصریه که دیواراش از پلاستیکه
      کنار قصر شادیمون خونه ی سنگی غمه
      قانون اختیار میگه میتونی غم رو بکشی
      اما واسه کشتن غم قدرتمون خیلی کمه
       
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گردآوری:
      ابوالقاسم کریمی
      شنبه 25 خرداد1398
       
       
      *
      بسیار توقف نکند میوهٔ بر بار
      چون عام بدانست که شیرین و رسیده‌ست
      *
      هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای
      من در میان جمع و دلم جای دیگر است
      *
      ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
      صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است
      *
          گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
      هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است
      *
      هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است
      عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است
      *
      آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس
      آدمی خوی شود ور نه همان جانور است
      *
        بذل جاه و مال و ترک نام و ننگ
      در طریق عشق اول منزل است
      *
      آن که می‌گوید نظر در صورت خوبان خطاست
      او همین صورت همی‌بیند ز معنی غافلست
      *
      ساربان آهسته ران کآرام جان در محملست
      چارپایان بار بر پشتند و ما را بر دلست
      *
      گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست
      همچنانش در میان جان شیرین منزلست
      *
      غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت
      این شادی کسی که در این دور, خرمست
      تنها دل منست گرفتار در غمان
      یا خود در این زمانه دل شادمان کمست
      *
      هر دم که در حضور عزیزی برآوری
      دریاب کز حیات جهان حاصل آن دمست
      *
      هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌ام
      جز بر دو روی یار موافق که در همست
      *
      دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف
      لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست
      *
      هرگز نباشد از تن و جانت عزیزتر
      چشمم که در سرست و روانم که در تن است
      *
      عاشق گریختن نتواند که دست شوق
      هر جا که می‌رود متعلق به دامن است
      *
      راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنی
      صبر نیکست کسی را که توانایی هست
      *
      به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
      که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
      *
      گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
      در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
      *
      دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
      گر دردمند عشق بنالد غریب نیست
      دانند عاقلان که مجانین عشق را
      پروای قول ناصح و پند ادیب نیست
      *
      گر دوست واقفست که بر من چه می‌رود
      باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست
      *
      هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد
      شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست
      *
      گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی
      به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست
      *
         احتمال نیش کردن واجبست از بهر نوش
      حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست
      *
      سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه
      ماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نیست
      *
      گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن
      بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست
      *
      گر دلی داری به دلبندی بده
      ضایع آن کشور که سلطانیش نیست
      درد عشق از تندرستی خوشترست
      گر چه بیش از صبر درمانیش نیست
      *
      هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
      پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست
      *
      ای که منظور ببینی و تأمل نکنی
      گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست
      *
      عارف مجموع را در پس دیوار صبر
      طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
      *
      گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
      حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
      *
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی
      30/فروردین/1398
       
      1
      تا گوهر جان در صدف تن پیوست
      وز آب حیات گوهری صورت بست
      گوهر چو تمام شد، صدف را بشکست
      بر طرف کله گوشهٔ سلطان بنشست
      2
      ترس اجل و بیم فنا، هستی توست
      ور نه ز فنا شاخ بقا خواهد رُست
      تا از دم عیسی شده ام زنده به جان
      مرگ آمد و از وجود ما دست بشست
      3
      وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
      آورده به فضل خویش از نیست به هست
      بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه
      در خانهٔ عفو تو چه هشیار و چه مست
      4
      معلوم نمی شود چنین از سر دست
      کاین صورت و معنی ز چه رو در پیوست
      اسرار به جمله گی به نزد هر کس
      آن گاه شود عیان که صورت بشکست
      5
      با یار بگفتم به زبانی که مراست
      کز آرزوی روی تو جانم برخاست
      گفتا: قدمی ز آرزو زآن سو نه
      کاین کار به آرزو نمی آمد راست
      6
      هر نقش که بر تختهٔ هستی پیداست
      آن صورت آن کس است کان نقش آراست
      دریای کهن چو بر زند موجی نو
      موجش خوانند و در حقیقت دریاست
      7
      افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ است
      سر تا سر آفاق دویدی هیچ است
      هر چیز که گفتی و شنیدی هیچ است
      و آن نیز که در کنج خزیدی هیچ است
      8
      آن کیست که آگاه ز حسن و خرد است
      آسوده ز کفر و دین و از نیک و بد است
      کارش نه چو جسم و نفس داد و ستد است
      آگاه بدو عقل و خود آگه به خود است
      9
      با یک سر موی تو اگر پیوند است
      بر پای دلت هر سر مویی بند است
      گفتی که رهی دراز دارم در پیش
      از خود به خود آی، دوست بین تا چند است
      10
      در کوی تو صد هزار صاحب هوس است
      تا خود، به وصال تو، که را دسترس است
      آن کس که بیافت، دولتی یافت عظیم
      و آن کس که نیافت، داغ نایافت بس است
      11
      در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش است
      وز خیر کسان طمع بریدن چه خوش است
      گر دست دهد صحبت اهل نفسی
      دامن ز زمانه در کشیدن چه خوش است
      12
      راه ازل و ابد، زبان و سرِ توست
      و آن دّر که کسی نسفت، در کشور توست
      چیزی چه طلب کنی؟ که گم کرده نه ای
      از خود بطلب، که نقد تو در بر توست
      13
      من من نی ام، آن کس که منم، گوی که کیست؟
      خاموش منم، در دهنم گوی که کیست
      سر تا قدمم نیست به جز پیرهنی
      آن کس که منش پیرهنم، گوی که کیست
      14
      آن کس که درون سینه را دل پنداشت
      گامی دو نرفته، جمله حاصل پنداشت
      علم و ورع و زهد و تمنا و طلب
      این جمله رهند، خواجه منزل پنداشت
      15
      راهی ست دراز و دور، می باید رفت
      آنجات اگر مراد برناید، رفت
      تن مرکب توست تا به جایی برسی
      تو مرکب تن شوی، کجا شاید رفت؟
      16
      از شبنم عشق خاک آدم گل شد
      صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
      چون نشتر عشق بر رگ روح زدند
      یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
      17
      تا دل ز علایق جهان حُرّ نشود
      هرگز صدف وجود پُر دُر نشود
      پر می نشود کاسهٔ سرها از عقل
      هر کاسه که سر نگون بود، پر نشود
      18
      از رفته قلم هیچ دگرگون نشود
      وز خوردن غم به جز جگر خون نشود
      هان تا جگر خویش به غم خون نکنی
      هر ذره هر آن چه هست افزون نشود
      19
      تاریک شد از هجر دل افروزم، روز
      شب نیز شد از آه جهان سوزم، روز
      شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
      اکنون نه شبم شب است، نه روزم روز
      20
      تا کی باشی ز عافیت در پرهیز
      با خلق به آشتی و با خود به ستیز؟
      ای خفتهٔ بی خبر اگر مرده نه‌ای
      روز آمد و رفت، تا به کی خُسبی؟ خیز
      21
      بیرون ز چهار عنصر و پنج حواس
      از شش جهت و هفت خط و هشت اساس
      سری است نهفته در میان خانهٔ جان
      کان را نتوان یافت به تقلید و قیاس
      22
      تا چند روی از پی تقلید و قیاس
      بگذر ز چهار اسم و از پنج حواس
      گر معرفت خدای خود می طلبی
      در خود نگر و خدای خود را بشناس
      23
      بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش
      چون مرهم نرم باش، چون نیش مباش
      خواهی که ز هیچ کس به تو بد نرسد
      بدخواه و بدآموز و بداندیش مباش
      24
      روزی که برند این تن پر آز را به خاک
      وین قالب پرورده به صد ناز به خاک
      روح از پی من نعره زنان خواهد گفت
      خاک کهن است، می رود باز به خاک
      25
      ای از تو همیشه کار پندار به برگ
      در گوش تو هر زمان همی گوید
      مرگ کای برشده بر هوا، ز گرمی چو بخار
      باز آی به خاک سرد گشته چو تگرگ
      26
      در جستن جام جم جهان پیمودم
      روزی ننشستم و شبی نغنودم
      ز استاد چو وصف جام جم پرسیدم
      آن جام جهان نمای جم، من بودم
      27
      تا ظن نبری کز آن جهان می ترسم
      وز مردن و از کندن جان می ترسم
      چون مرگ حق است، من چرا ترسم از او
      چون نیک نزیستم از آن می ترسم
      28
      من با تو نظر از سر هستی نکنم
      اندیشه ز بالا و ز پستی نکنم
      می‌بینم و می‌پرستم از روی یقین
      خود بینی و خویشتن پرستی نکنم
      29
      از روی تو شاد شد دل غمگینم
      من چون رخ تو به دیگری بگزینم؟
      در تو نگرم، صورت خود می یابم
      در خود نگرم، همه تو را می بینم
      30
      ای دل به چه غم خوردنت آمد پیشه
      وز مرگ چه ترسی، چو درخت از تیشه
      گر زانکه به ناخوشی برندت زینجا
      خوش باش که رستی ز هزار اندیشه
      31
      گر دریابی که از کجا آمده‌ای
      وز بهر چه وز بهر چرا آمده‌ای
      گر بشناسی، به اصل خود بازرسی
      ور نه چو بهایم به چرا آمده‌ای
      32
      ای صوفی صافی که خدا می‌طلبی
      او جای ندارد، ز کجا می‌طلبی؟
      گر زانکه شناسی اش چرا می خواهی
      ور زانکه ندانی اش که را می‌طلبی؟
      33
      گر در نظر خویش حقیری، مردی
      ور بر سر نفس خود امیری، مردی
      مردی نبود فتاده را پای زدن
      گر دست فتاده‌ای بگیری، مردی
      34
      تا ره نبری به هیچ منزل نرسی
      تا جان ندهی به هیچ حاصل نرسی
      حال سگ کهف بین که از نادره‌هاست
      تا حل نشوی به حل مشکل نرسی
       
      *** 
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی
      30/فروردین/1398
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      شاخه ها را
      از ساقه ها جدا کردیم
      چُنان که با زمین بیگانه شدیم
       
      وَ ریشه را
      از قلب تپنده ی خاک برکَندیم
      تا جایی , برای مُردن بنا کنیم
       
      حال
      خلاصه ی تمدن
      تقدیسِ کشتار است و
      بردگی
       
      «آری,
      اینچنین بود برادر»
      که تاریخ را
      در«گهواره ی تکرار نوشتیم»
       
      پیش از این
      پیامبران گفته بودند
      «آدمی,
      رنج را , زندگی خواهد کرد».
       
      ابوالقاسم کریمی 1/خرداد/1398
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...