رفتن به مطلب

Recommended Posts

love-on-a-swing-Cropped-1000x600-760x400.jpg

سری دوم

در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند.

برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید.

این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی بایکوت (علی قاضی نظام) گرفته شده است. (اجازه از کانال گرفته شده)

نکته: در صورت تکرار و محتوا نا مناسب آنرا گزارش کنید.

کانال تلگرام بایکوت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی سوادی عاطفی چیست؟

وقتي دچار بي حوصلگي ، غمگيني، ناراحتي و....ميشوند نميتوانند توضيح دهند فقط ميگويند "حالم بده" يا"اعصابم خرُده.  

اما اينكه اين حال گرفته شان ،ناشي از خستگي،احساس خجالت،طرد شدن از جمع دوستان،حسادت،حس تنفر،احساس گناه،شرمندگي و يا حقارت است
 برايش مشخص و روشن نيست .
اين اصطلاح را در روانشناسي كوري عاطفي مينامند كه بين احساسات منفي خود نميتوانند تفكيكي قائل شوند يا به خوبي ببينند.

بعضي افراد نيز دچار بی سوادي عاطفي بوده و نميتوانند براي بيان احساس درون خود واژگان مناسب پيدا كنند.
آدمها نیاز دارند بشنوند که شما دوستشان دارید،چرا امروز ناراحتید، چرا جواب تلفن ها را نمیدهیدو...
تمرین کنید احساستان را بیان کنید

دكتر هلاكويى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از اول هم قرارمان این نبود
فکرش را هم نکرده بودیم
اصلا قرار نبود کار به اینجا بکشد!
ما به هم قول داده بودیم،نه تو آدم بد قولی بودی نه من...
از کجا شروع شد
از کدام روز،از کدام لحظه سر قولمان نماندیم؟
از کجا شروع شد که حالا
تنها کاری که از دستمان بر می آید این است که وقتی به هم نگاه می کنیم
 از خجالت سرخ شویم،
قرارمان این نبود!
یکدفعه چه اتفاقی افتاد که زیر قولمان زدیم
یکدفعه چه اتفاقی افتاد که عاشق هم شدیم؟؟
یکدفعه چه اتفاقی افتاد که دوستت دارم از زبانمان پرید؟
نه تو می دانی
و نه من
و این ندانستن زیباترین سوال بی جواب دنیاست!

صفا سلدوزی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شما خیال کرده اید ما از این عشق و عاشقی ها دوست نداریم؟؟؟
پیش خودتان فکر کرده اید بدمان می آید صبحمان باصدای خواب آلود یک نفر از پشت گوشی بخیر شود؟؟؟
خوشمان نمی آید دست یک نفر را بگیریم و راه بیوفتیم و پیاده رو های ولیعصر را برویم و برویم تا از زور پادرد و خستگی اولین کافه ی سر راه را پاتوق عاشقی هایمان کنیم؟؟؟
شما فکر می کنید دوست نداریم بنشینیم قهوه بخوریم و آخر سر فال ته فنجان را به نیت آینده مان بگیریم؟؟؟
دوست نداریم جانمان را برای یک نفر بدهیم؟؟؟
نه جانم
نه عزیز دل 
ما هم دوست داریم شب و روزمان را با یک نفر سر کنیم...
ما هم دوست داریم تمام خودمان را خرج یک نفر کنیم...
ما هم دلمان میخواهد قربان صدقه ی یار برویم
اما به دنبال اهلش هستیم
دنبال کسی می گردیم که معنی دوست داشتن را بفهمد
ما را از ته دل بخواهد
ما میخواهیم دوستت دارم هایمان را خرج اهلش کنیم
و الا ما عشق و عاشقی کردن را همه بلدیم...

عرفان عسگری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهي اوقات آدم ها نیاز دارند به خودشان صدمه بزنند
و بابت اشتباهاتشان خود را سرزنش و تنبیه کنند!
درست اواسط همان روزهایي که زندگي آنقدر بی رحم میشود که دلت میخواهد بار و بندیلت را جمع کنی و روزها در گوشه ترین جای دنیا کز کني...
درست همان روز های بي طاقتي که هرچه میکنی دل درمانده ات آرام نمیگیرد!
و همانجاست که آدم تقاص تمام غم های وجودش را از خودش میگیرد!
مرد ها از ریه و زن ها از موهایشان شروع میکنند...!

المیرا دهنوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضی ها هم هستند که ادعا می کنند دوستمان دارند 
اما ...
خیلی با احتیاط از عشق می گویند خیلی با احتیاط ابراز احساسات می کنند ...
پای حرفشان که می نشینی می گویند دلدادگی خوب است اما دلبستگی نه ، 
می گویند باید منطق داشت، 
باید برای همه چیز اندازه تعیین کرد باید فکر فردا بود 
 که اگر یک روز نبودیم و ترکشان کردیم خیلی دلتنگمان نشوند و روزهای نبودنمان حال روزهایشان  را خراب نکند .
اما...
باید به این مدل دوست داشتن ها مشکوک بود 
عشق و احتیاط با هم جور در نمی آید 
من فکر می کنم
از کنار اینطور آدم ها باید خیلی با احتیاط 
فقط رد شد ...!

فرشته رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما زنها بد،
مادی گرا،
ما پیچیده و غیر قابل پیش بینی،
ما غر‌غرو
اصلا ما بدترین مخلوق خدا...
میتوانی انکار کنی این واقعیت را که 
هر شب قبل از خواب آرزو نکرده ای یک زن را ؟
یک زنِ بدِ مادی گرا که از کلِ دار و ندارِ دنیا تنها تو را میخواهد ؛
زنی پیچیده که  پیچیدگیش خلاصه میشود در پیچ و خم تارهای ریخته روی پیشانیش،
همان زنِ غیر قابل پیش‌بینی که ناگهانی‌ترین حرکتش کاشتن بوسه‌ای غیر منتظره روی لبهایت باشد
میتوانی انکار کنی آرزوی داشتنِ زنی را که
جایی بهتر از آغوشت برای گلایه کردن پیدا نمیکند؟؟
میتوانی انکار کنی که
نخواستنی ترین زن جهان هم، روزی آرزوی دست نیافته ی مردی بوده است ...

فاطمه جوادی 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو وقتى مى بينى من افسرده ام نبايد بگذرى،
سكوت كنى يا فقط همدردى كنى.
بنا كننده ى شادى هاى من باش.
مگر چقدر وقت داريم؟

نادر ابراهيمى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مثل انتشار یک شایعه در روزنامه ای کثیر الانتشار؛
مثل آبروی ریخته شده؛
مثل قاصدکی معلق در هوا؛
دوست داشتنت از دستم در رفته است
و دیگر
هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد ...

سحر رستگار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نشسته بود زل زده بود به جاده !
اسمش را که پرسیدم گفت : " معصومه ... "
لبخند زد که دلم می‌خواست " فرشته " بودم !
گفتم چرا فرشته ؟
گفت اگر فرشته بودم بال داشتم ...
پرواز می‌ کردم ... به آسمان نگاه کرد ...
خواستم بگویم خلبان هم باشی ،
می‌توانی پرواز کنی ! نگفتم اما ...
پیش خودم فکر کردم لابد ،
دلیلی دارد که دلش می‌خواهد فرشته باشد ...!

مريم سميع زادگان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی عشقی ، “نداشتنِ” تلخیست

دلم گرفته برای اوناییکه واسه ابراز عشقشون ؛ 
ماههاست فقط حساب کتاب میکنند دریغ از یه ارزن دلیری ! 
ابتهاج میگفت “باید عاشق شد و رفت” و خوب چیزی گفته
البته که عشق یکسره موجب دردسره، 
البته که حساب عاشقی و ازدواج را باید با هم کمی تفکیک کرد
البته که عاشق یه پفیوز نباید شد
البته که عاشقی شیرجه زدنه و وای به حال شیرجه زنی که شنا بلد نباشه
ولی ؛
بی عشقی ، “نداشتنِ” تلخیست. 
یکی باید باشه غیر خودمون که به خاطرش حسودی کنیم و واسش یقه پاره کنیم ؛
به بهانه اش ، دعای سر قنوت را بلند تر بخوانیم و عطر شعر مولوی و طعم کتاب کریستین بوبن را بفهمیم ؛ 

تلفنی واسش شعر ” بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ” را بخوانیم و  از صدای نفسش اون ور خط بفهمیم حظ کرده

یکی باید باشه به بهانه اش
باشگاه بریم ، قشنگتر بپوشیم ، سوت بزنیم و 
تو جاده آهنگِ ” یکی را دوست دارم” معین را بلند بخونیم ،
و بعضی غروبها به یادش آهنگ همایون زمزمه کنیم :” نبسته ام به کس دل…”
یکی باید باشه که نگهش داریم 
باید عاشق شد و ماند .

علیرضا شیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تنها بودن آنقدرها هم بد نیست؛
فرصت می­کنی کمی با خودت خلوت کنی،
از خودت بپرسی خوابت می­آید یا نه.

خودت را به تخت بری
و به خواب بزنی تا ببینی وقتی که خوابی، خودت را می­بوسی یا نه.

صبح کمی زودتر از خودت بیدار شوی
و برای خودت چای دم کنی،
خودت را دعوت کنی سر میز
و یک لقمه بزرگ کره و عسل برای خودت بگیری.
شاید حتی وقت کنی کفش­های خودت را جلوی پایت جفت کنی
و پشت پنجره بایستی
و برای خودت دست تکان بدهی،
تمام خانه را مرتب کنی که وقتی برگشتی از خودت استقبال کنی،

اما اگر هوا تاریک شد و خودت برنگشتی؟!...
باید به تمام آشناها زنگ بزنی
و سراغ خودت را بگیری.
گاهی هم باید کمی نگران خودت بشوی...

سمانه سوادی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاید لابه لای کتاب های زیست شناسی و ریاضی و ادبیات، باید درسی هم وجود داشت که قوانین رابطه را بازگو کند.
که بگوید دانش آموزان عزیز!
لطفا هل ندهید و عجله نکنید.
به همه عشق میرسد.
که بگوید آدم های انتخابی شما، بیانگر سطح فکری و فرهنگی شما هستند.
پس تا چشمتان به کسی افتاد حلقه دوستی دستش نکنید و از فردایش با عکس ها و دست در دست هم بودنتان دل دوستان تنهایتان را آب نکنید چون این کار فقط به ضرر خودتان است و در آخر شما می مانید با بالشتان که نیمه شب ها با اشک چشمتان خیس میشود.
به نسل ما هیچ‌وقت قوانین رابطه و انتخاب یاد داده نشد و این چنین است که اکثرا ناکامیم...

مهسا پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش می شد 
حال خوب را 
لبخند زیبا را 
بعضی دوست داشتن ها را، خشک کرد!
لای کتاب گذاشت
و نگه شان داشت ...

معصومه صابر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چقدر دلم میخواست امشب مثلِ یکی از همین سریال های مناسبتی بود...
حیاط خانه مان شلوغ و پر رفت و آمد بود ، دود اسپند حیاطمان را گرفته بود و خانم ها با چادر پایِ دیگِ نذری بودند و آقایان با سینی چای در رفت و آمد بودند..
چقدر دلم میخواست میانِ این حیاطِ خیالی یک حوضِ آبی رنگ بود با چند سیبِ سرخی که برای خودشان در آب میچرخیدند و تو میامدی  با آن پیراهن مشکی ات که آستینش را بالا زده ای با ان ته ریش مردانه و نگاه شیطنت آمیز همراه با شرم و حیایت مرا از میانِ خانم ها با یک پسوندِ خانم  صدا میزدی و در میانِ این شلوغی ها دنبالِ یک جای خلوت میگشتی برای چند کلمه حرف دلت را گفتن
چقدر دلم میخواست با همان خجالت، مِن مِن کنان حرفت را بخواهی بزنی و در همین لحظه برادر کوچکترم بپرد بینِ حرفت و غیرتی شود  و حرفت نا تمام بماند
 اصلا درستش هم همین است باید حرفت ناتمام بماند باید هِی من گونه هایم سرخ شود و روی پیشانی تو عرقِ شرم بنشیند 
باید یک برادرِ کوچکِ غیرتی بپرد میانِ دوستت دارم گفتن هایت...
آخر میدانی عشق با همین چیزهایش شیرین است دیگر!

سحر رستگار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضی روزا
مثل بعضی روزا نیست.
صبح، ارزش بیدار شدن داره و نفس، ارزش کشیدن.
انگار خیابونا پا به پای آدم راه میان.
هیچ برگی توی پیاده رو خودکشی نمی‌کنه
انگار کوچه‌ها قدم به قدم خاطره می‌سازن.
بعضی روزا
عاشقِ زندگی می‌شی
کسی که کنارت نیست رو حس می‌کنی
دستش رو توی دستت می‌گیری.
و به هرچی که ازش نداری وفادار می‌مونی.
.
بعضی روزا
آدمایی که از روبروم رد می‌شن، از خنده‌ی روی لبم تعجب می‌کنن.
اونا نمی‌دونن، کسی که پشتمه تویی.
.
توی زندگی، باید یه نفر رو داشته باشی
که صبح به صبح
تنهاییش رو دست بگیره
پشت پنجره اطاقش بشینه 
و با هر جرعه چایی که می‌خوره
 دعات کنه.

پويا جمشيدى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نیمه کاره ماندن بنظرم یک نوع برزخ است،
یک حالتی مثل روز اول سرما خوردگی که نمیدانی حالت خوب است یا بد؟
داشتم فکر میکردم به اینکه ما آدم ها در زندگی مان چقدر نیمه کاره داریم ، 
بالاخره که چه ؟ یک روزی باید بنشینیم یک لیوان چای برای خودمان بریزیم و آن شکلات نود هفت درصدی که توی طبقه ی پاینی جا تخم مرغی توی یخچال است را باز کنیم و برویم لب پنجره ، بنشینیم و همانطور که تلخی چای و شکلات را مزمزه میکنیم و به این فکر کنیم که در زندگی مان چقدر نیمه کاره داریم که دارند زیر خروار خروار سال های از دست رفته خاک میخورند و نیمه کاره تر و نیمه کار تر میشوند .
آدمی یکجا باید بنشیند و فکر کند که چقدر تاوان داده است برای این نیمه کاره های زندگی اش ؟
چقدر بهایش سنگین بوده و خودش هرگز به آن فکر هم نکرده است ، به این فکر کند که اصلا این روزگار لامصب چطور پیش رفت که فولان نیمه کاره در زندگی اش نیمه کاره ماند!
به مانند یک فرزند آن ها را به دنیا آوردیم، شروع شان کردیم و بعد بدون آنکه حتی بفهمیم دستشان را مابین راه ول کردیم و آن ها را رها کردیم به امان خدا و آنها در کوران زمان نیمه کاره تر و نیمه کاره تر شدند و ماندند .
خوب و منصفانه که نگاه کنیم 
ما آدم ها خورجینمان پر است از نیمه کاره ها ، روابط نیمه کاره، احساسات نیمه کاره ، دوست داشتن های نیمه کاره، علایق نیمه کاره ، آدم های نیمه کاره، خوشحالی های نیمه کاره و خاطرات نیمه کاره!
نیمه کاره ماندن مسئله ای است غمگین..
نیمه کاره ها نه شروع میشوند و نه تمام
در یک بعد از زمان گیر میکنند و بعد برایشان نه پای رفتن میماند و نه پای برگشت..
و هیچ چیزی بدتر از نیمه کاره ماندن نیست.

پویان جان اوحدى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تماسهای را يك خط در ميان پاسخ می دهی؟
جواب دوستت دارم ها را نمي دهی كه فكر كند
چنان آش دهان سوزی نيست و خودت هم تافته‌ی جدا بافته ای؟
كنارش می نشينی و سرت را با گوشی بی مصرفت گرم می كنی
كه بگويی آنقدرها هم برايش اهميت قائل نميشوی؟
نه جانِ من!
اين طور آدمها چنان خودشان را در زندگی ات پر رنگ می كنند كه وقتی هوای جدايی به سرت زد
تمام رنگها از زندگی ات پر بكشد جز همان رنگ تيره ی خاكستری!
آنقدر با خاطراتش دور و بر خيالت پرسه بزند كه نبودش كابوسی شود و بر سر غرور و بی وفايی ات ، هر روز ، هر شب فرو بريزد
در اين دوره‌ی بی صاحب رابطه ها
قدر دوست داشتنها و عشق دادن های اين چنينی را ندانی
چشم روی هم بگذاری خواهی ديد
تو مانده ای سردرگريبان
با روح و روان و تنی كه هر كَس از راه رسيد
گوشه ای از آن را به تباهی كشيد و رفت...

سمیرا آقاخانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پرسیدم: «چند تا منو دوست نداری؟»
روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید.گفت: «چه سوال سختی.»
گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.»
نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما.
داشتیم صبحانه می خوردیم.
کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.»
بلند بلند خندید.
گفتم: «واقعا؟»
آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم.
«واقعن هیچی دوستم نداری؟»
گفت: «نه نه. صبر کن. منظورم اینه که تو جوابِ چند تا مرا دوست نداری، هیچی. یعنی خیلی دوستت دارم.»
گفتم:«نه. اینطور نمیشه، تو گفتی هیچی.»

تکه ای از ژامبونِ‌ لوله شده را برید.
گفت: «نه. اون اشتباه شد. هزار تا.»
شروع کردم به کولی بازی.
موهام را کشیدم.
گفتم: «یعنی هزار تا منو دوست نداری؟»
دختر و پسری که میز کناری نشسته بودند
با تعجب نگاهمان می کردند
گفتم: «این واقعن درست نیست. من این حجم از غصه رو نمی تونم تحمل کنم که تو منو هزار تا دوست نداشته باشی.»

داشت با نوک چنگال، لوبیا قرمزهای توی ظرف را بازی می داد.
گفت: «نمی دونم واقعن. خیلی سوال سختیه»
لپ هاش گل انداخته بود.
گفت: «شاید این سوال از اول هم غلطه.نباید بهش جواب می دادم.»
گفتم: «باشه بذار یه جور دیگه بپرسم.اینطوری شاید راحت تر باشه برات. چند تا دوستم داری؟»

لبخند زد.
چشم هام را گرد کردم و گفتم: «هان؟»
بقیه دختر و پسرها و زن ها و مردها هم داشتند ما را تماشا می کردند.
نانِ تُستِ کَره ای را گاز زدم و بقیه اش را گذاشتم گوشه بشقاب.
داشت نگاهم می کرد.
با آن چشم های سیاه درشت و گونه سرخ و لب های اناری.
گفت: «هیچی.»
پرسیدم: «هیچی؟»
شانه اش را انداخت بالا.
گفت: «هیچی دوستت ندارم.»
لب و لوچه ام را آویزان کردم.
گفت: «میمیرم برات و این ته همه دوست داشتن هامه.»
داد کشیدم «هورا.»
دست هایم را گره کردم و آوردم بالا.
پیش خدمت ها داشتند با هم پچ می زدند.
یکی شان آمد جلو و گفت: «قربان. اینطوری مردمو می ترسونید.»
پرسیدم: «چطوری؟»
آهسته تر گفت: «اینکه دارید با خودتون بلند بلند حرف می زنید.»
به صندلی روبرویی اشاره کرد.
خالی بود.
بشقابِ صبحانه گرم
دست نخورده
سرد شده بود و نان ها خشک.
خواستم بپرسم دختری که اینجا روبروی من نشسته بود،کجا رفت که همه چیز یادم افتاد.
هشت سال گذشته بود...

مرتضی برزگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اصلاً فکر سبزی خریدن و پاک کردنش افتاده بود تویِ سَرم که تورا بیشتر به یادم بیاورد...
که وقتی سبزی های پلاسیده و پر از گِل را می آورم خانه ، با خودم بگویم چقدر گول خورده ای تا یاد گرفته ای همیشه سبزی های تَرو تازه بخری و بلد باشی تمیز بشوریشان ...
برنج را سوزاندم تا یادم بیاید غذایت که سوخت چقدر نگران شدی که مبادا بویِ سوختگی ناراحتمان کند و غذایمان را دوست نداشته باشیم...
تمام سعیَم برای درست کردن غذای خوشمزه بی نتیجه ماند که توی دلم بگویم ، هیچوقت نمیتوانم مثل تو آنقدر در پختن غذا مهارت پیدا کنم که با چشمم میزان نمک و فلفل غذا را بسنجم ..
بی حوصله پای ظرفشویی ایستادم و ظرف هارا شٌستم که دلم برایت تنگ شود و با غصه پیش بندت را در آغوش بگیرم و ببوسم...
خٌرمالو خوردم که مطمئن بِشَوَم تو که نباشی هیچکس حواسش نیست هر کداممان به چه چیزی حساسیت داریم ..
تنها ماندم که یادم بیاید چقدر تنها مانده ای تا چراغ خانه با وجودت روشن باشد و هرجا که هستیم مطمئن باشیم یک نفر منتظرمان است..
اصلأ ...
حرف های زیادی توی دلم بود که فقط به تو می توانستم بگویم ، اتفاق های زیادی تعریف نشده باقی ماند که فقط تو مشتاق شنیدنشان بودی ، خستگی های زیادی درونم جا خوش کرد که تو فقط درکشان میکردی ...
اصلأ از کارِ خانه کلافه شدم که بفهمم چقدر مسئولیت روی شانه هایت بود اما محکم ایستادی که ما نرنجیم و به دغدغه هایمان اضافه نشود !!
اصلأ غر نزدم ، لجبازی نکردم ، لوس نبودم ، خودم را صبور و قوی نشان دادم که شب ، وقتی برق هارا خاموش کردم ، کم بیاورم،  گریه کنم و با خود بگویم شاید توهم خیلی وقت ها کم آورده ای و منتظر خاموش شدن برق ها مانده ای تا اشک بریزی...
اصلأ همه ی این اتفاق ها افتاد که بفهمم چقدر بیشتر از همیشه دوستت دارم مادر مهربانم

نازنین عابدین پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از رنجهای من برای فراموش کردنت چیزی نمی دانی.
هیچ کس نمی داند،
هیچ کس جز خودم و همان خدایی که دیگر دوستم ندارد و دیگر دوستش ندارم.
مثل یک پلنگ وحشی با خودم دست و پنجه نرم می کنم.
خودم با خودم حرف می زنم
و می گذارم یک دیوانه که خودش را به زور در سرم جا داده، نصیحتم کند.
شبها، این شبهای تاریک طولانی بی‌ پدر، حرفهای تو، آخرین حرفهای تو، شکل یک سگ هار می شوند؛
سگی‌ که وحشی تر از قبل وجود نازک مرا می درد و می درد و می درد
و من باز هر شب بیشتر دوستت دارم
و صبح که خسته و خون آلود و دلتنگ و کلافه بیدار می شوم،
هنوز آرزو می کنم فراموشت کنم.
چنگ می زنم به ته مانده اراده ای که دارم.
به آخرین قطره‌های غرورم التماس می کنم، التماس، التماس، التماس.
کسی‌ ، چیزی ، نیرویی باید مرا از مراجعه از تکرار یک اشتباه بازدارد.
کسی‌ باید منعم کند از این عشق،
از این حس مسموم
از این حقارت پی‌ در پی‌ که تو دچارم می کنی‌.
کسی‌ باید مرا از این وابستگی،
از این دلبستگی بیهوده شرم آور نجات دهد.
آه، بیزارم از خودم،
بیزااار،
بیزاااار...

نیکی فیروزکوهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اینکه هر روز بهت میگم خداحافظ...
میخوام‌ یه مدّت نباشم...
میخوام از فضای مجازی برم...
یه مدّت جایی اسمی ازم نباشه...
امیدوارم تو همیشه حال‍ت خوب باشه...
تو‌بخون و باور نکن 
و از واژه به واژه ی این حرفام درک کن...
که پشتش هیچ رفتنی نیست...
پشتش هیچ دوری نیست...
پشتش دعای خیر برات نیست....
رها کردن اگه واقعی باشه 
اصلا نمیفهمم که‌ چی رو‌ رها کردم...
اصلا نمیگم که‌ میخوام برم...
اگه‌ میگم میخوام دور شم 
فقط میخوام بدونی که تو این خستگیِ مفرط...
تو‌ این خرابی احوال....
بودنت مثل خوردن شیر کاکائوی داغ اونم تو سرمای بهمن و بارش برف....
عجیب حالمو‌ خوب میکنه....

مـن فقط میخوام بدونم 
که دلت با رفتنم راه میاد یا نه...!؟

فاطمه صفری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگـــر روزی دستش را رها کردید و رفتید
پشت سرتان را هم نگاه نکردید
توقع نداشته باشید 
وقتی برگشتید
وقتی دستانتان از عالم و ادم بریده شده
وقتی ریسمان زندگی اتان پوسیده شده
او باز هم همان جا...
همان جایی که رهایش کردید 
منتظرتان گیس سفید کرده باشد...!

ناهید جوادی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمک نشناسی مثل یک بیماریِ مزمن شیوع پیدا کرده است بینِ مردم!
مهم نیست تو چقدر خودت را خرجِ حالِ خوبشان کردی!
حالِشان که با تو خوب شد،دلیلِ حالِ بدت می شوند!
مهم نیست چقدر در گذشته کنارشان بودی!
می روند و شیفته ی آدم های جدیدِ زندگیِ شان می شوند.
مهم نیست تو چقدر دردشان را به جان خریدی!
درد می زنند به جانَت.
مهم نیست چقدر بارِ تنهایی شان را به دوش کشیدی!
در نهایت تنهایَت می گذراند.

لطفاً به فرزندانتان،
قدر شناس بودن را یاد دهید؛
اینجا زخمِ خیلی ها تازه ی
همان نمک دانی ست که شکست‌ !

محیا کاربخش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" یک اشتباه را می توانی پاک کنی.... فقط یک اشتباه ... "
مادرم همیشه بعد از دیکته گفتن این جمله را می گفت و پاک کن را نشانم می داد...  قبل از صحیح کردن دیکته به من فرصت می داد دوباره کلمات و جمله ها را نگاه کنم و اگر اشتباهی هست پیدا کنم ...  فقط یک کلمه...  فقط یک اشتباه...  
یادم هست چشم هایم را به کلمات می دوختم و به درست بودنشان شک می کردم... 
گاهی اشتباهم را پیدا می کردم و درستش را می نوشتم... 
اما همیشه اینطور نبود... گاهی به درست بودن چیزی که در ذهنم بود شک می کردم... شکی که باعث می شد کلمه ی درست را پاک کنم و غلط بنویسم...
از همان جا بود که فهمیدم پیدا کردن یک اشتباه چقدر می تواند سخت باشد... 

از آن روزها ، سال ها می گذرد ، اما من هنوز به آن پاک کن و آن کلمه ها فکر می کنم... 
تمام زندگی را مرور می کنم و با خودم می گویم اگر پاک کن داشتم کجای زندگی را باید پاک می کردم ... کجای زندگی اشتباه کردم ... کجا را باید درست کنم...
حالا از تجربه ی آن سال هاست که می دانم برای جبران اشتباهاتم باید اول آن ها را پیدا کنم...
هنوز همان صدا در گوشم می پیچد... 
"یک اشتباه را می توانی پاک کنی...  فقط یک اشتباه ..."

حسین حائریان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      در این پست قصد داریم جمله های صبح بخیر زیبا رو لیست کنیم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
    • توسط sajjad
      عشق تلخ
      نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال
      پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

      از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
      دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
      آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
      همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

      امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
      خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

      دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
      وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

      مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
      آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

      گفتمش ......
      گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
      گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

      دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
      گفت .........
      گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

      شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
      با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

      گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
      جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

      بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
      در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

      دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
      خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

      روزگار.....
      روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
      پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

      آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
      یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

      بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
      با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

      بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
      آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

      با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
      بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

      آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
      با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

      باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
      زره زره آب گشتم
      کم شدم.....

      آخر آتش زد دل دیوانه را ......
      آخر آتش زد دل دیوانه را
      سوخت بی پروا پر پروانه را

      عشق من .....
      عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
      خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

      اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
      عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
      گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

      بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
      باش با او یاد تو ما را بس است   قشنگی آهنگ: 92% دانلود آهنگ با کیفیت 320
    • توسط sajjad
      مقدمه
      به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
      یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...
      حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...
    • توسط banozk
      وقتی این شعر را نمی خوانی یعنی دست هایت جای دیگری بند است…. اصلا اگر بخوانی هم مگر کلمات فرو می‌روند در سیمان؟ مگر میشود خندید به احتمال چند آجر؟! مرا ببخش که شاعرم وقتی که می‌دانم «دیوار» استعاره نیست خود دیوار است…❤ «

  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...