رفتن به مطلب

Recommended Posts

113043_280x382.jpg

مقدمه

به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...

حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پاییز مبارک

دیدی اخرش تابستان انقدر غصه ما را خورد که پاییز شد ببین تو یادت نیست ما کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتیم و زیرش را مشترکا امضا کردیم که سرخی ما از تو و زردی تو از ما؟ما که هنوز مهر نشده روی خط نه چندان صاف سرنوشتمان زرد کشیدند خلاصه از قدیم و دور گفته اند و میگویند که پاییز فصل عاشق هاست و اذر اتش گرفته هم فرزند سوم همین پاییز بود که ما را به این روز نمیدانم چه رنگی نشاند به عاشقیم یقین دارم که مینویسم و گمان میکنم اگر تبریک تولد پاییز را ننویسی باید به عاشق نبودنت یقین کرد.مهم نیست اصلا فدای سرت که یک تابستان دیگر هم گذشت و باز هم معجزه نشد به قول خودت صبر را با وفاداریمان تا پاییز بعد شرمنده میکنیم شاید از بس رو سفید شدیم پاییز اینده جای باران برف در سرزمینمان بارید

پاییز مبارک ـ مریم

کی گفته پاییز اونه که باد برگارو میریزه
واسه کسی که عاشقه تموم سال پاییزه

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نامه اول

چه سلامی؟!چه نگاهی!وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت نمیدانم بالاست و انگار حالا حالا ها هم خیال پایین امدن ندارن
چه تابستانی؟!وقتی یه عالمه از برگها هنوز پایین نیامده به خاطرش خودکشی کردند
چه گرمایی؟!وقتی دیگر مه اه من یخ دستانت را حتی تکان هم نمی دهد
چه بهانه ای؟!وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت ترست
چه حرفی؟!وقتی تمام حرفها را زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم.
چه سیبی؟!وقتی سرخ را زیر سوال کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی
چه تولدی؟!وقتی تمام شمع های دنیا را زیر دین ناز سوسوی چشمانت سوزاندی
چه بخششی؟!وقتی دیگر چیزی حتی لحظه ای درنگ نیست که کسی به تو هدیه نکرده باشد
چه دوست داشتنی؟وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری.
چه نامه ای؟!وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین سنتهایمان به اب روان می سپاری شاید ان سوی رود نمیدانم کجا کسی با خواندن خطی از ان به زندگی بازگردد.
دریغ از یک شب بارانی،دریغ از بارانی که یک شب مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قلمه زده گلدان معصوم ان خانه دور اما قشنگ،نخستین حرف نمیدانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر اب روان بلکه این بار به خواب مهربان بسپارد این دفعه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و انوقت که تمامش را خواندی یک بار هم کار تو مثل کار ما،از کار گذشته باشد
کسی که هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارد

 مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نامه دوم

زیبا سلام دیگر نه خط قهوه ای مانده که روی فنجان فال من و تو نیفتاده باشد و نه شعر حافظی که در جواب نیت بعدهایمان در نیامده باشد
هر کدام از خط ها و شعرها چندین بار اقبالشان را ازموده اند و گاه دلخوش و گاه دیگر پریشانم کرده اند.ستاره را هم که دیگر حرفشان را نزن از تمامشان بیزارم.انگار زمانیکه خورشید برای تولد انها نور پخش می کرد ان دو تا ستاره من و تو جایی پشت ساحل اسمان برای به دنیا نیامدن مشغول نذر و نیاز بودند شاید هم انده اند و مدتهاست رفته اند گل بچینند.این اردیبهشت هم انگار فقط به فکر بهشتی هاست انگار کسی بهشتش را دزدیده و جایی پشت ارزو های انهایی که دنیا دستشان است پنهان کرده تا مبادا چشم ما به گوشه ای از جمال مبارکش بیفتد تو هم که انگار کسی چه می دانم دست نامرئی کوک گیتار اعصاب نازنینت را بر هم زده است و شاید هم دیگر این سیم برای نواختن ترانه هایت مناسب نیست که کمتر سراغ دست نوشته و نوشتن میروی اخر حالاها فقط چیزها دل ادم را نمی زنند مد شده گاهی ادم ها کسانشان را هم عوض میکنند بگذریم...
عصری که عشق را با الف بنویسند بهتر از این نمیشود.دقت کرده ای ادمها دو دسته اند یا نامه میدهند یا ادامه.انها که نامه می دهند مختصری عاشق ترند ان ها نامه می دهند و ان ادم های مقابل به ازارشان ادامه مهم نیست اهل تمنا نبودم و نیستم نازنین مریم.محض رضای خدا یک بار به سبک ادم های خیلی عادی که همیشه برای جواب دادن به نامه ها برای هر کسی که باشد عزا میگیرند با حرص پاسخ نامه را بنویس ببینم دنیایبی رویای بی فردا دست کسیت؟
یا دست کم قرار است به ما برسد یا نه؟
به فرض مثال که دیدار داغ را تازه میکند اما اگر ان دیدار همیشه ارغوانی بعدها وقتی باشد که داغی نباشد چه؟
پاسخش را حتما برایم باسرخ بنویس نه مثل تبریک عیدت که حقیقتش انقدر شخص ثالثش پر رنگ بود که نفهمیدم مخاطبت منم یا دیگری...باشد دیگر از رسیدن و نرسیدن نمی نویسم هرجا دلم هوایش را کرد نقطه چین میگذارم یکی برای رسیدن دو تا برای نرسیدن اخر اگر رسیدن باشه یکی شدنست و نرسیدن یعنی ان دو تا هنوز دورند تا رسیدن.از حق نگذریم چه زود بروم های سوالی جایشان را به می روم های امری دادند!
راستی بروم صفحه بعد؟عکست خوب نگاهم میکند عکس روزهای اولت اجازه داد تو که اهل این روزهایی.نمیدانم شاید دلت اهل شکایت نیست دیگر نه حرف از مشغول بودن میزنم نه امدن نه ماندن.یک نتیجه شبانگاهی به من اموخت اگر کسی فکری دلی حتی شماره ای بخواهد مشغول کسی باشد شب و روز و ماه خورشید نمیشناسد اگر کسی دلتنگ دیگری باشد امدن و دیدنش اندک لرزشی در نقطه ای از دل عاشقش می اندازد و اگر اهل ماندن باشد نیاز به سفارش نیست.
خلاصه که خلاصه اش کنم این بار از اون دفعه ها بود که هیچ بهانه ای نبود برای نوشتن یاد تفاهم نقره ای مان بر سر قانع کننده ترین دلیل عالم افتادم این بار فقط دلم خواست خواست تا بی بهانه بنویسم و من هم نوشتم و حالا چون تقریبا تمام چیزهایی که دلم دلش میخواست خواست تا بی بهانه بنویسم و من هم نوشتم و حالا چون تقریبا تمام چیزهایی که دلم دلش میخواست بدانی را گفت و من تجربه کردم و برایت نوشتم دیگر حرفی نیست سفارشی نیست جز اینکه :چشمهای روشنت یه کم کاشکی هوای منو داشت...فقط همین کسی که دست خودش نیست اما اگر نخواهد هم همیشه به تو فکر میکند.

 مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نامه سوم

به نام او که انقدر اه کشیدم تا تو را برایم فرستاد.
نمیدانم شاید سلام
گاهی دلم میخواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را میدانم.
اغلب دلم برایت تنگ میشود هر لحظه یکبار تنفست میکنم جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف میزند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی.
ای وحی محض الهام تمام ای خود حقیقت ای سوال همه جوابها و ای جواب همه سوالها زمستان است ولی ماه به بار نشستن شکوفه های کال درخت نیاز دیروز اسمان به خاطر دخترکی معصوم که رویاهای عاشقانه اش برای همیشه میان شدت اعتماد به مسافری رهگذر جا ماند نقل های سپیدبر سرمان ریخت تا دخترک یک بار هم که شده بخش کوچکی از ارزوهایش را گل داده ببیند.
دیروز باران هم بارید و من به یاد درس لطیف هفت سالگی پشت پنجره ماندم تا او بیاید.
ان وقت ها می گفتند او در باران امد و من از ان وقت تا وقتی تو امدی انتظارت را کشیدم بی انکه بدانم گم شده ام کیست و دیروز هرچه نگاه به پنجره ریختم او نیامد ویا نه دیوانگیست ببخش تو نیامدی.
میدانم قرار نبود که بیایی وچه زیبا می شود کسی وقتی بیاید که قرار نیست.
راستی ان چیزی که سالها پیش بردی حالا کجاست؟
اینگونه نگاهم نکن دلم را می گویم تنهایی گاهی سبب میشود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه گذاری تا خستگی ات کمی در برود 
راستی چه حکمتی است که من بیشتر غروب ها دلم برای تو تنگ میشود نه فکر کنی که خورشیدی نه عزیزم خورشید شبها می رود و گل های افتاب گردان را به حال خود می گذارد.
اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روزها بروی در حقیقت تو هیچ وقت نمیروی که قرار باشد بیایی.
اولین باری که رفتی هنوز این معما را نمیدانستم اما ان وقت که با لحن فریادیت مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندنست و تو رفتی که بمانی و ماندی انقدر ماندی و از ان سوی دور دستهای مدیترانه برایم خواندی که من با تو و بی تو و برای تو نوشتم انقدر بی پاسخ گذاشتی و گذاشتی که اخرش نه بخاطر من راستش نمیدانم به خاطر که شاید به خاطر خودت برگشتی و همین مثل ان یک دانه عکست که کنار دیوان حافظ و روی طاقچه خودنمایی میکند کلی غنیمت است بمان اما این بار نه دیگر از ان ماندنهایی که رفتن دارد این بار به زبان عامیانه بمان به زمان همه که وقتی تنها می شوند ماندن کسی را زیر لب با صاحب اسمانها در میان میگذارند یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر برایت مرد بمان
اما لااقل بگو :بنویس نقاشی کن یا اشاره کن بخاطر او ماندی منت چشمان تو هم عالمی دارد مافوق عالم رویا
در انتظار در انتظار نگذاشتنت 

 مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نامه چهارم

سلام عطر گیج کننده بهار نارنج اواسط اردیبهشت چشم شیطان دور خوبی که سراغی از ما نمیگیری مگه نه؟
همین مهم ات و گرنه اواره ای مثل من که سراغ گرفتن ندارد حق باتوست بروی کجا؟
پی چه کسی سراغم را بگیری؟چه نشانه هایی بدهی بگوییی ببخشید اقای محترم ان دخترکی که هر شب به هوای من پشت پنجره مو پریشان میکند ندیدید؟
مردم این عصر را که میشناسی اگر کلی هوای حرمتت را داشته باشند جوری نگاهت میکنند که خودت ترجیح میدهی بروی تا بمانی
دیوانه تو همچون مجنون است و زنده این حرفها چیست؟دشمنت شرمنده پریشب ها که اینجا باران امد و انگار چند جای دیگر زلزله یاد یک چیزی افتادم.
اول این را برایت بگوییم اینجا یک بار برای همیشه زلزله امد که تو باعثش شدی اینجا یعنی دلم را میگویم چه زلزله ای
یک جای نشکسته و ترک خورده توی کلبه نماند عجب قیامتی کرد ان رعنا قامتت بگذریم..
حرف باران بود من تصور میکنم اولین دروغ ناخواسته دنیا را کتابهای کلاس اول به ما گفتند تو یادت مانده؟
نوشته بود ان مرد در باران امد این کجایش درست است؟
خودت قضاوت کن اولا ان روز هوا صاف بود تازه مهم تر اینکه تو نیامدی ان بیچاره ای که در ان هوای صاف دیگر نتوانست مانع رفتنش شود من بودم نه تو
تو راحت ایستاده بودی انجا که روی تابلوی بی نئونش عکس لاله بود و این من بودم که انگونه فراموشش کن اینگونه نگاه نکن چه منتی معلوم است که من منت روشنی ان چشمهای بی مثالت را تا اخر دنیا میکشم فرقی نمیکند چه کسی اول می اید مهم این است که چه کسی ادامه میدهد چه کسی تا اخر میماند چه کسی زیر قولش نمیزند
خلاصه حرف دروغ کتاب فارسی کلاس اول بود راستی چه خوب این شاید یکی از تنها ترین ویژگی های مشترک ما باشد وقتی احساس میکنم تو هم پشت نیمکت یا شاید روس صندلی تکی ات از بس که همیشه تکی در هفت سالگی همان کتابی را که من ورق زدم ورق زدی احساس پرواز میکنم
مهم این است که تو امدی بگذریم هوا صاف بود..
میتوانستی راهم ندهی اما دادی تازه حکایت کلاس اول همین یک دانه نبود تکلیف دارا و سارا هم هیچ وقت روشن نشد هیچ کس نفهمید انها واقعا چه نسبتی با هم داشتند و دارا چرا حتما باید انارش را با سارا تقسیم می کرد اصلا دارا به سارا انار داد؟سارا چی؟دستش را رد کرد یا انار را گرفت؟
و این انار ایا با ان انار شهرای سهراب سپهری که سمبل عشق است ارتباط داشت یا نه؟
راستی چرا بابا اب داد مگر همیشه روزهای هفت هشت سالگی و بچگی هر چه میخواستیم نمی رفتیم سراغ مادر؟
میدانی من کلی فکر کردم گناه واژه مادر این است که سخت تر از بابا میتوان ان را نوشت
اما به یک نتیجه دیگر هم رسیدم انها هیچ وقت توی املاهای هفت سالگی سفر را یادمان نداند شاید می دانستند بعضی وا/زه ها مثل درد کشیدنیست نه نوشتنی
و تو اولین کسی بودی که بعد از سالها عبور از یادنگرفتن این لغت به من فهماندی که سفر چه وازه پر غصخ و پر قصه ایست
نگو خاطرات کلاس اولم را چرا برای تو مینویسم اخر تو همانی که قرار بود در باران بیاید زیر این همه سال نزنی نگویی که چون من مجنون سراغت امدم هوا صاف بود تو ان نیستی نه عزیزم من یقین دارم به خدا تو همانی
حتما که نباید باران از اسمان ببارد شاید منظور کتاب فارسیمان اشک چشمان من بوده اگر اینگونه بوده که حق با اوست البته بعد ازتو
باید بروم سراغ مجموعه یادگاریهای دبستان و از ان کتاب معصوم کلی عذر خواهی کنم تهمت به یک کتاب ان هم فارسی و غریبی چون فارسی کلاس اول گناه کمی نیست
از اینها بگذریم نکند مثل درس کلاس دوم دوستان جدید پیدا کرده ای که دیگر نه یادی و زنگی نه حرفی و درنگی و نه اشاره قشنگی.نمیدانم یک رنگی یا مثل غروب های رنگ پریده ی پاییز کم رنگی؟
مهم نیست هر چه میل توست من که نمیتوانم ازدم سپیده تا اخر شب به ستاره ها بسپارم بیایند انتظار رفت و امد ترا بکشند
اصل کار دل مهربان شاید هم کمی نامهربان پر از شیطنت تست که خلاصه قصه ان را میتوان راحت توی چشمان قشنگت خواند
یادت هست یک شب به من قول دادی اگر باران نگیرد میایی باران گرفت باور نمیکنی اما ذوق کردم که باز هم حرف تو شد گفتم:حتما دلت نبوده بیایی مانده ای تویی این خجالت این چشمهای پر از التماس من
یک اه از روی ناچاری کشیده ای و مزغ امین هم همان دقیقه اهت را برده بالا پیش خدا بعد ابر و بعد هم باران
من فدای ان دل زلالت که هنوز حرفش ار ژرفش پر نکشیده مرغ امین پیش خداست تا انرا برساند
دل زلال هم عالمی دارد خوش به حالت خوش به حال ان دوست یا چه میدانم دوستان جدیدت کاش لایقت باشند کاش قدرت را بدانند به انها بگو که چقدر ماهی نه تعریف نیست این تکلیف است بگذار بدانند با چه کسی طرفند تو ماه شب..نه تو ماه همه شبهایی خسته ات کردم.به چشمانت بگو قطع نکنند خودم رفع زحمت میکنم بند بند وجودم به تو سلام میرسانند کسی که از اولین مشق کلاس اولش دیوانه تو بود شاید هم از اول تولدش مهم اینست انوقت که دیوانه تو بودم هیچ کس حتی معنای دیوانه شدن را نمیدانست
عجیب دوستت دارم ساده دوستم نداشته باش اما نرو من به همین دوست نداشتن و بی جوابی و سفر و نیامدن و ناز خریدن و سوختن و مردن و کاندن راضیم تو هم به همین راضی باش من چیزی جز این را نمیخواهم بگذار همین جور مثل برفی که از کوه سرازی می شود مسیر اسمان را طی میکند و دوباره به دریا باز می گردد تا همیشه دوستت داشته باشم
کسی که چه برف ببارد چه باران تنها به یاد تو می افتد

 مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نامه پنجم

سلام همسفر
اما سلام نه چرا هیچ کس هرگز حواسش به این نرفت که سلام اولین ستاره ایست که به مخاطب چشمک می زند و بعضی ها حتی برای خریدن کمی توجه درشتش می کنند و نکند چشمک سلام چشمان مخاطب را ببرد به..
بگذریم یکی نیست بگوید چه فرقی میکند گیریم که اول نامه ها سلام نمیکردیم باید یک واژه در به دری پیدا می شد که با ان اغاز کنیم یا نه؟
نه اینکه اسم خودش را بنویسی اما باز هم نه با اسم او که اغاز کنی دیگر ادامه دادنش جرات میخواهد
بگذار مثل همیشه همه این کار را طبق سنت انجام دهیم و فقط بنویسیم سلام.
ببینم چه کسی حواسش پی چشمک و درشتی سلام است و چه کسی حواسش با سلام نامه که هیچ با اشاره و ادامه هم به این سادگی ها پرت نمی شود باور کن قصه سلام را طولانی کردم که دیرتر به اصل برگردیم.
حقیقتش حالت را جور دیگر هم می شود پرسید پس نوشتن نامه به خاطر دوری راه نبود این بار برایت نوشتم تمام انهایی را که یک بار از خودم پرسیدم و در جوابش ماندم خیره به طاق طاقی که پر از دعاست و ارزو.
میدانی!نمیدانم چرا مدتهاست هر چه میخواهم فرقی نمیکند برای چه کسی می رود ان بالا بالای طاق نور چراغ را طواف میکند و بر می گردد لااقل مثل پروانه عاشقانه نمی سوزد که دلم نسوزد بر میگردد همان جای اولش.
مهم نیست اولین سوالم چرا همیشه یک دلیل برای امدن داریم و هزار بهانه برای نیامدن یک دلیل از ان تقدیرست و صدها بهانه برای تاخیر
امشب نه برف بارید نه باران نه اسمان حتی از عاشقانه ترین لحظه دو پرنده جا مانده از غافله عکس یادگاری انداخت
هوا هم صاف بود انگار هیچ اتفاقی نیفتاد زیبا تقویم سال و ماه از دست اسمان هم در رفته است نمیدانست به قول ان شب تو باید امشب طبق ان قرارداد نه چندان دور محکم امضا نشده یک جور ثابت کند که اخر هفته است
مگر نگفتی اسمان انگار قرارست دیگر همیشه اخر هفته ها رهایش کنیم...من امشب اشکی ندیدم نه اینکه جایی پشت کهکشان راه شیری دور از چشم ستاره های بی چشمک اقبالی که دیگر کمتر علامت یمن و مبارکی میدهند برای صافیش بی ابریش و تنهاییش گریسته باشد.
چرا همیشه فکر میکنیم که اسمان تنها به حال تنهایی ما اشک می ریزد ببینم اسمان به این بلندی نباید صاحب غصه به این بزرگی باشد؟
هیچ از خودت پرسیده ای گنبد اسمان چرا خم است؟
چرا کسی از خودش نپرسید؟
چرا یک شب نرویم سراغ حال و هوای اسمان ببینیم او کجا کسی را گم کرده است و قامت نیلی بلندش زیر بار منت کدام چشم شکسته است؟
نمیدانم چرا فکر میکنم اسمان عاشق دریاست و قصه این دو چیزیست شبیه قصه خورشید و ماه که برخلاف خیلی افسانه هااز روی عشق به هم نمیرسند.فکرش را بکن اگر خورشید و ماه به هم می رسیدند چقدر قلب باید قربانی در اغوش کشیدن دو معشوق می شدند ان دو میسوزند تا ما نسوزیم اما باید به انهایی که هنوز طبق فرضیه های محکم علمی میپندارند ماه از خورشید نور میگیرد بگویم شاید حق با شماست اما تنها در نتیجه هم عقیده ایم نه در راه حل.
من نباید برای تو بگویم تو که مجهول و معادله حل نشده را ذوب کردی
ماجرا اینست که یک شب تمام طاقت ماه که نورش بود تمام شد و خورشید جور فداکاری او را هم کشید این شاید همان گذشتی است که در قصه هایت گفتی لازم است.
این حکایت خورشید و ماه بود حالا اسمان هم همینطور فکرش را بکن اگر اسمان و دریا به هم می رسیدند چه اتفاقی برای ساحل و ستاره ها می افتاد
گرچه دریا کمی خوشبخت تر است دریا لااقل هر ثانیه یک عکس جدید از اسمان میبیند اما اسمان چه؟کل صندوقچه کهکشان راه شیری را بگردی فکر میکنی یک عکس از دریا پیدا کنی؟
معلومست که نه انوقت ادم های عصر ما کسی را که عمری در کنارشان بوده به بهانه هیچ به امان سرنوشت می سپارند و میروند پی زندگیشان
نه عزیزم اینگونه به ان نقطه دور پرسشگرانه خیره نشو وقتی می گویم همه سریع با خودت جمع نزن تو همیشه خودت را از همه تفریق کن
لااقل وقتی قصه های به قول خودت پر فراز و نشیبم را میخوانی یا میشنوی.
اگر مثل همه بودی راز رسیدن اما ماندن اسمان و دریا را برایت نمی نوشتم راستی چرا راحت می شود برای تو نوشت؟
اما ادم های اینجا این عصر به اصطلاح پست مدرنیست با شنیدن این قصه پر از حقیقت ان جور که باید نکاعم نمیکنند گرچه مهم نیست مهم این است که تو چگونه نگاهم میکنی چکار دارم به نگاه دیگران
خلاصه که امشب هر چه دنبال بهانه گشتم پیدا نشد مثل کسانی که می خواستند بک جور ارام کنندو ارام شوند به احترام حرف تو نباید فانوس بدست گرفت و گشت بی فانوس و تنها با نور شمع ان شمعدان قشنگت گشتم
انگار امشب از ان شب ها بود که اگر حق انتخاب داشتم نقاشیش می کردم اما حیف که نشد
اسمان و دریا رسیدن را بلد بودند و به هم نرسیدند اما من نقاشی را بلد نبودم وبرای تو نکشیدم نواختن هم همینطور
برای کسی که حرف و سکوتش دوری و دیدارش ماندن و رفتنش و پاسخ و اشاره اش یک سمفونی رویایی با تکنوازی هنرمندانه یک شب بارانیست چه می شود نواخت جز سکوت.
میدانم اینها توجیه به تاخیر انداختن دیدار نیست نگو گذشته ها گذشت نه اینکه ما گذشت کنیم تا بگذرند و گرنه امروز همان فرداییست که دیروز در انتظارش بودیم دیروز هم به این زودی ها گذشته نمی شود ببخش قرار بود من و تو لااقل برای خودمان مثل همه نباشیم اما من شدم زودتر از ان وقت که باید می شدم من هم به تو از ان حرفهایی زدم که همه میزنند حتی رنگ جمله هایم عوض نشد طعمش را نمیدانم.
کسی که به قول تو با غم خوشحالست چرا باید به تو بگوید در شادی ها و چند نقطه چین..چون مانده ام در حیرت این جمله تکراری
این که خواستم اولین خاطره ها تمامش محض خاطر غصه ها ووباصطلاح همدردی ها باشد قبول نیست تو خودت گفتی لذت رفتن و عیادت از شنیدن تبریک تولد قشنگ تراست من شاید تحمل دیدن کسی که در عین به دوش کشیدن غصه هایش باید غمهای دیگران را هم از امدن تا رفتن بدرقه کند نداشتم این شاید یک بهانه شاعرانه است شاید هم یک حس عاشقانه
نمیدانم چرا بار اول اینقدر سخت نبود این حس اولش مثل چند قطره رنگ که روی بوم نقاشی یک نقاش ناشی پخش می شود کم رنگ کم رنگ بود 
اما امروز و امشب هوا جور دیگری بود گرچه اینها باز هم جزو ان هزار بهانه نیامدنست
شاید اگر امشب اسمان به وعده اش عمل میکرد تمامش از باران برایت می نوشتم و نمی رفتم سراغ تبرئه دلی که مانده بود سر امدن و نیامدن اما انگار اسمان هم بدش نمی امد قصه اش را برای تو بنویسد و خودش یک بار هم که شده دور از چشم ساکنان این کره شاید گرد برای تنهاییش گریه کند
یقین دارم امشب دریا طوفانی بوده است شاید اسمان تمام اشک ها را سپرده دست دریا کاش میشد سراغ ماهی ها رفت و از انها پرسید تصور میکنم انها قصه اسمان و دریارا سینه به سینه برای هم حتی برای ان ماهی سرخ توی تنگ هفت سین شب عید نیامده هشتاد یکبار تعریف کرده اند نگاه کن تازه اخرهای پاییزست و همه پرنده ها تقریبا رفته اند جاهای گرم دور اما من همچنان مثل ان پرنده ای که شاید به خاطر برخورد سنگ رها شده از تیرکمان کودکی با بالش پروازش چند روزی به تاخیر افتاده است این قدر شاخه عوض میکنم نمیدانم اگر فصل تولد تو بود و هوا ووشاخه ها برای نشستن اماده تر بودن از کجاها برایت مینوشتم حالا بگذریم..
تو که هرچه بخوانم نه اعتراضی نه شکایتی نه..تنها نگاه نافذی که شعاعش مثل نور معصوم یک شمع بلند تمام فضای اتاقت را روشن میکند راستی حالا که حرف شمع شد تو فکر میکنی شمع عاشق تر است یا پروانه؟
من مثل کسانی که به حرفهای خودشان هم عمل نمیکنند زیر نور شمع شب را صبح میکنم اما اینجا مینویسم چرا ما ادم ها مخصوصا روز تولدمان عاشق ترین سمبل دنیا را قربانی نسیم زودگذر شادی هایمان میکنیم این را مینویسم اما باز هم روشنش میکنم نمیدانم چرا
شاید زیر نور شمع میشود چیزهایی را دید که زیر نور خورشید همیشه پنهانست شمع زیباست اما نه در جمع شمع را باید در تنهایی روشن کرد پابه پایش اب شد و..
وقتی تمام شد روح عاشقش را سپرد دست یک صندوقچه نقره ای زلال
خاکستر شمع تولد نیامده یک گاهی به وجود هزار چشم درخشان بی فروغ رنگ خورشید می ارزد
ببین از کجا به کجا رسیدیم حالا دیگر هم شمع دارد تمام میشود هم نامه تو.
خوبی شمع این است طفلکی ان قدر بی ازار است که خودش تمام می شود اما نامه ترا چه کنم؟نامه تو که تمام نمی شود باید تمامش کرد و چیزی را که نمیدانی چگونه اغازش کرده ای چگونه میتوانی تمامش کنی؟
ببین تو خودت مثل شعر مثل چشمه مثل برفی که از اسمان روی قله مینشیند و بعد خبر سلامتی اسمان را با سرازیر شدنش برای دریا میبرد امدی سراغ افکار اشفته من خودت نوشتی حالا تو می دونی و نامه نیمه کاره ای که تزئینش کنی
برای بار هزارم و نمیدانم چندم من که کوچکترین دخالتی در چیدن این قصه ها کنار هم نداشتم چرا فقط راز اسمان و دریا را گفتم ان هم چند جمله بیشتر نبود خودت نامه را جوری که به لطافت روح یلداییت برنخورد و بلور رویاهای هرگز به زبان نیامده ات ترک برندارد و غرور ارزوهای نمیدانم چه رنگی شاید سبزت زیر سوال نرود تمامش کن.
این جمله را از قول خودم می نویسم هوای هوایت را داشته باش سرما کم کم دارد میشود فرمانروای سرزمینمان لطفا نگذار هر کاری دلش خواست و با زمین کرد با دل تو هم بکند
قبول کن بی دلیلی گاهی قانع کننده ترین دلیل دنیاست باور نکن کسی که از عشق چیزی میداند حالش خوب باشد حتی اگربرعکسش را به تو گفت
ویترین زندگی بدون غصه کوک ساز تماشای چشمها را به هم میریزد مهم مرتب چیدن انهاست
دیگر حرفی نیست جز اینکه خدافظی نوعی سلام عجیب برای اغاز نامه بعدیست که هر وقت اراده کنی مینویسمش

 مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ششمین نامه

بنام معبود پاییز و عشق و دلبستگی
بی بهانه سلام
پاییز گوارای وجود نازنینت نازنین مریم با روزهای مانده به اغاز جه میکنی؟راستی چرا هر چه میشمارم تولدت نمی شود کاش می شد من تقویم را ورق بزنم و انوقت بگذریم..
هر روز روز تولد توست هر وقت برگی می افتد مرغی بال باز می کند غنچه سپید مریمی عاشق عکسش را در اب برکه ای زلال میبیند و خود را نمی شناسد هر وقت اسمان بغض میکند باران گلوی شمعدانی های صورتی را که کم کم رنگ میبازند به هوای امدن تو تازه میکند و هر وقت می ایی و دلم میخواهد بمانی اما میروی
من و پاییز قرار گذاشته ایم به ان سه فصل دیگر هم سپرده امسال زودتر تئلدت می شود لطف میکنی کمی زودتر کبوتران هلاک چشم به راه صحن خیس از اشک دلم را به ارزویشان برسانی
زیبای من ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه اوردن هر بهانه دیوانه برق نخست نگاه توام با یک جور بی تابی از نوع بی بازگشتش
میدانی که چه میگویم تنها تو میدانی دیرگان اگر بخواهند بدانند هم نمیتوانند فدای انعکاس فروغ بی نظیر چشمان روشن معصومت محض خاطر تولدت از ان جوابهایی برایم بنویس که جادو میکند
دلم تنگست برای خودت تولدت جادویت سرزنشت و هر چه به جز سفرت
بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناه الاچیق مزگان مجنونت تا ابد احساس ارامش کند و اتش عطشم را با جرعه ای که هیچکس هرگز از هیچ چشمه ای ننوشیده خاموش نه شعلع ورترش کن
من کلبه خوشبختی ترا روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد و قشنگترین لحظه هایم را یه پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین پروانه ات بودم مجنون ترین دیوانه ات هستم و چه بخواهی چه نخواهی در خانه ات خواهم ماند با عاشق ترین لهجه ای که یک لیلای با وفا سالها زیر سایه خورشید رد صحرا اموخته است با یک سبد ارزوی در حال رسیدن و سرخ ترین حس پرواز مرغی که میداند هرگز نمیرسد نه تنها به تو بلکه به هر کس که روزی ثانیه ای در این دنیا بوده به کسی که فرصت دارد هنوز هم در این دنیا باشد و کسی که در تالار انتظار سرنوشت شمارش معکوس خور را برای به دنیا امدن اغاز کرده است
تولدت را تبریک میگویم دیر نیست روزی که همه به قول سهراب ترا به هم تبریک می گویند نازنینی حرف قشنگی برایم نوشت با یاد او برای تو مینویسم
لمس بودنت مبارک

 مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نامه هفتم

لطفا ان قدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم
به نام او که با اهدای شمس به داد مولانا رسید
سلامم را مینویسم که زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخش نبینم لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار
فدایت شوم همینکه ته دلت چیزی مثل پاسخ تکان بخورد برایم کافی ست
حقیقتش اینبار که برایت مینویسم نه شب ست نه سکوت فقط عاشقی است و پاییر فصل دلتنگی پرنده هایی که به جرم نداشتن بال مجبور شدند در پناه چند نارون خشک بمانند تا برفهای سپید زمستان اب شود
نازنین من می شود بگویی با چه زبانی بگویم که پروانه پریشان نگاهم هنوز زیر دین نیلوفری شمع مهربانیهای تست من التماس کدام گلدان را بکنم که لطافت شمعدانی های صورتیش را به پای حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد
تقصیر اسمان نگذار سرنوشت خودش اتفاقهای زندگیم را خط خطی کرده بود خودش هم دلش به رحم امد و ترا از خدا برایم امانت گرفت
همیشه یک چکه از شب گذشته در سوال و جواب و سرزنش های نیمه شب وجدان از خود میپرسم که تو چگونه مثل هیچکس نیستی
یلدا تجسمی از پریشانی زلفهای بی نظیر توست وقتی یک باغ پر از بید مجنون در ان حیران میماند و پاییز تکه ای از تصور اندوه تست وقتی متین و ارام روی برگهای ارغوانی زیر سایه بلند یک سپیدار پخش می شود و من مهاجرترین مرغی که سرزمین تک تک نگاه های ساکنان اینجا را به هوای صیادی از تبار فرشته های قصه های دور گشت و همچنان در بی اشنایی بسر برد تا انکه تو..
بگذار اعتراف کنم تو نیستی همه غریبه اند اشناییشان را به رخ بیگانگیم میکشندو من بی انکه اعتنایی کنم به نرمی عبور یک قاصدک از سر انگشتان لطیف یک پونه وحشی از کنارشان می گذرم و با مهی از جنس نیاز به پنجره ای از نسل دل های شکستنی با سرخی غروب یک انتظار ناب امدنت را نقاشی میکنم و خدا بی صدا به تو الهام میکند که ان دخترکی که پاییز ان سال از عشق تو دیوانه ترینش کردم دیگر نزدیکست هوای تکرار قصه مجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزند و تو می ایی و با اشاره میپرسی مگه من چقدر دیر کردم که تو دوباره..
حق با توست عزیزم من دوباره..
من امروز باز هم ان دوباره ها شدم و از ان هایی که درمانش تنها به پایان رسیدن در معبد نارنجی شانه های توست
سالها برای اوج مبتلا شدنم به نیت بی بازگشتی به حافظ چشمانت تفال میزنم و تپش های نا منظم قلب عاشقم را ان قدر با ریسمان تمنا به ضریح نقره ای نگاه تو می بندم که یک شب محض خاطر اوارگان تپه معراج شقایق حریم اسمانی قلبت را به روی اعتماد یک مجنون بی تیشه بگشایی
بی تیشه ای که توشه اش رنج است رنجی که از دوری تو می کشد و غم انگیز اینکه قهرمانی به نام تقدیر خواسته یا نا خواسته این تیشه را در قلب تو فرو میکند حالا بیشتر برگها به احترام تو ریخته اند و من شبی زیر باران لطف پاییز به روی برگهای سرخ و زرد نمناک از اشک اسمان سجده خواهم کرد
برگها بیشتر از ادم ها قدر تو رو میدانند من بیشتر از برگها
اما نمیدانم چگونه بگویم که میدانم هیچ نمیدانم جز قدر ترا 
صدای بهم خوردن بال معصوم فرشته می اید انگار امدن تو نزدیک است در متن سرگردانیم یک تکه فانوس پیداست
درخت سیبی امدن ترا به مناجات نشسته است اهی بلند از ناحیه مرطوب گونه ای شرجی در حال صعود به قله اسمانهاست کسی نامرعی احتمال امدن ترا به ستاره هایی که پشت حضور شب به خواب رفته اند تبریک میگوید من می روم تا تو بیایی دیگر رسیدی رسیدنت مبارک

 مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نامه هشتم

بنویسم عشق من سلام اون یه تیکه خجالت مونده از بچگی رم ذارم پای طاقچه ارزوها پشت صندوقچه ادگاریای دوران کودکی خیالت راحت میشه؟
اگه میشه پس عشق من سلام
ملکه نازنازی باغ قشنگ یاسای سفید پری اسمونای دور بالای ایوون یکی یه دونه مروارید همیشه براق گوش ماهی پای گلدون من کی رو ببینم باورت میشه؟
به کی بگم تو عشق منی که حرفشو نوش جون کنی؟
من چه کنم که نمیتونم بببینم تو خیال داری با یکی دو کلمه حرف بزنی یعنی من از مجنونم بدترم؟
مجنون واسه لیلی قاصدی فرستاد اما من چی من نمیخوام سلاممو کسی به تو برسونه فدای اون چشمای روشن مثل کهکشونت که امروز هنوز صدامو نشنیده ازم پرسیدی چته؟یادته چی گفتی؟
گفتی باز دو قطره بارون نریخته سیمای نازک ارتباطت ریخت بهم؟
فکر کردی من اونجا نبودم؟
نه عزیزم تو اونجا بودی نه اون جا هر جا من بودم تو هم بودی چرا نگفتی به قدر کافی ثابت کردم که عاشقتم من که هنوز اولشم میخوای بگی برو ببین این راهش نیست اگه باشه من نمیتونم منی که چشم دیدن اون ادمایی که یه ذره دوست دارن هم ندارم منی که ساعتهای استراحت و تفریحت تموم میشه هزار بار تموم میشم منی که وقتی میخوام از خونه برم بیرون هزار بار گونه های ماه خاطره تو رو با احترام میبوسم چه جوری میتونم برم؟
برم عاقل شم مثل تو بشم خوبه؟
به جون خودت که میرم اگه کسی قسمم بده اولی دومی سومی اخری همش خودتی من فدای مریم گفتنات من برم سراغ کدوم شاعر؟شعر چه کسی رو واست بنویسم وقتی اسمون تویی ستاره اش تویی باغچه اش تویی گلش تویی ایوونش تویی بارونش تویی لیلیش تویی مجنونش تویی فوارش تویی گلدونش تویی اصلا همیشه فقط تویی
یه جا شنیدم یکی میگفت اسم اولین فرشته خدا سارا بوده نه اینکه بگم اون راست نمیگه اما نمیدونم چرا فکر میکنم تو بودی این جوری نگاهم نکن نگو بعضی وقتا خودمم باورم نمیشه که کسی این قدر دوستم داشته باشه بنویسم حق با توا..میدونی که کارمون خیلی وقته از این حرفها گذشته از ببخشیدو..بار اخرم بودو..خیلی فاصله گرفیتمو..دیگه تکرار نمیشه و...خیلی روزاس که گذشتیم
اما اگه تو میخوای یادم بده چون تو میخوای یه وقتایی عاقل تر شم یه وقتا واسه حفظ یه چیزایی که ما میگیم رفتنش بهتره و مردم میگن موندنش یه کارایی رو باید بزاریم کنار اما چه جوری؟
دیدی ستاره ها فقط خونه ماه میرن عید دیدنی تو که ماهی پس تو خونتون همیشه عیده بزار واسه همیشه بیام خونه شما عیددیدنی اخه من فقط تو رو دوس دارم جرمه؟
دلم میخواد یه جوری زندگی کنم که ادما بهش میگم عجیب فقط به تو سلام کنم فقط با تو حرف بزنم فقط واسه تو دعا کنم فقط تو چیز یادم بدی دسم فقط تو دست تو باشه فقط تو بهم بگی مریم فقط مریم تو باشم بجاش تو هم فقط مال من باشی
میدونم این دلیل واسه ادمهای اینجا قانع کنننده نیست که ما بگیم چون اینجا همه باهامون حرف میزنن بعدشم به هم حسودیمون میشه میریم یه جای دور نه حواسم یه لحظه رفت پیش تو من حسودیم میشه تو رو که میدونم اخرش اینه که ملاحظمو میکنی البته ببخشیدا ولی اونم شک دارم عزیزم ما محکومیم به تحمل ادمهایی که زندگیمونو چه بخواهیم چه نخواهیم میسازن اما من میگم بریم یه جایی که هیچکمس نباشه که حتی اسمتو یادبگیره چه برسه به اینکه صدات کنه یه جا شبیه جزیره گرچه تو خودت برمودایی
ادم میشکنه تو نور اون چشای مث اقیانوس نازت تا دنیا دنیاس زیر دین این چشای معصومت میسوزم دیدی فواره ها تو راه اسمون میشکنن؟
دیدی گل سرخ وقتی میخواد واسه پروانه ها جا باز کنه دیواره های قلبش ناخواسته ترک برمیداره من یه وقتایی اونجوری دوستت دارم نگو پرده های حریم شرم رو زدم کنار میخوام این احساس به اتیش کشیده شده زیر رواقهای طلایی نازکردنهات یه هوایی بخوره خیلی اروم واست مینویسم نبیم دلت از من بگیره نبینم واسه من اخم کنی واسه دیگران بخندی نبینم یه جری تلافی کنی که گونه هام از خجالت چشم های مهربونت سخ تر بشن
به اندازه کافی امروز زحم حسادتامو بستی تو این عصر بی مهری که رو هویت ادمها قیمت میزارن نکنه هوس کنی بیمار عشقتو عوض کنی نکنه خسته ت کنم نکنه بری سراغ یکی دیگه که جنون عشقش کمتر فوران کنه و به قول خودت ابروتو کمتر میبره نرو من به اون ادما به همشون گفتم شعرا واسه توا همش حتی اونا که هنوز نوشته نشدن اونا که تو چند فرسخی نوشته شدن دارن ستاره میشمارن اونا که پشت مه گم شدن و خیلیایی دیگه عزیزم زندگی من بخوای نخوای مال توا اخه تا عاشقت شدم شاعرم کردی خودت نوشتی بازم واسم بنویس غزلت ارومم میکنه مثنویت دلداریم میده شعر نوت تازم میکنه نگاهتم که دیگه هیچی باهاش زندگی میکنم
خلاصه که حسابی رو اسم همه خط کشیدی رو تموم شماره های جدول دلم عمودی افقی اون خونه سیاها اون حرفهای جا افتاده اون خطهای وسط به خدا همش تویی اخه من از دست تو چی کار کنم؟
قول میدم اگه اونی که میخوای نیستم یادم بدی زود یاد میگیرم همونی میشم که میخوای مثل حال و هوای اسمون یه وقت نم نم یه وقت رعد و برق یه وقت تگرگ گاهی هم افتاب بستگی به چشمهای تو داره اینجوری خوبه؟
اون وقت ممکنه دوم داشته باشی اگه نمیتونی دوسم داشته باشی لااقل یه قول بهم بده بیشتر از این از چشات نیفتم چون بی تو میمیرم

 مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نامه نهم 

شب خورشید خانوم رفته ، هوا تاریکه تاریکه 
خودت دوری .صدات اما چقدر شفاف و نزدیکه
یک سلام پر رنگ و چند نقطه چین به علامت چند سوال کم رنگ که وقتی می آیی می روند و هر وقت می روی دوباره بر می گردند و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که رفتند تا بمانند.

برای کسی که هدیه ی حافظ باشد ، راههای بهتری برای نزدیکی سراغ داشته باشد، زیبا هم باشد، چه می شود نوشت جز اینکه همچنان هیچکس اشک دریا را ندیده است و ماه بخواهی نخواهی سایه ات را تعقیب می کند و آتش تنها خودش می داند که برای چه یا به خاطر که می سوزد.
خبر قابل گفتنی نیست جز تداعی آن شب بقول خودت ماه که آسمان ترجمه ی آن دو آهنگ عاشقانه را انگار بهتر از من و تو می دانست که در اوجش سخت می گریست و در فرودش نم نم .

نمی دانم چرا بعضی تصور می کنند همیشه نامه را باید برای آن هایی که دورند نوشت برخلاف من که اغلب برای خود می گویم آنها که به بهانه ی نزدیکی نزدیکترند احتمال دوریشان بیشتر است.
پس نامه را اول باید برای آنها نوشت حتی اگر میلشان باشد جور دیگری پاسخ دهند یا شاید معتقد باشند (( این که جوابی ننویسند جوابی ست.))
این که روزها نیستی مثل ماه، تمرینی ست برای شمردن بهانه و نوشتن ترانه و اینکه به قول تو ناچار نیستم به زبان سازت برایت لالایی بگویم قدری عجیب است و نارنجی مثل پاییز ، مثل همین وقتهای پاییز که برایت دوست داشتنی تر است . کسی جایی برای کسی نوشته بود :
((هر ستاره شبیست که از تو دورم، آسمان چه پر ستاره است.))

نمی دانم آن شخص دوم هرگز چشمش به نوشته ی عاشقانه آن امیدوار اولی افتاد یا نه؟
این قصه را برایت گفتم تا بپرسم میانه ات با ستاره ها چگونه است ، آنها عمریست که زیر سایه ی ماه با اقبال زمینیان اسیر دست و پنجه نرم می کنند و گاهی چشمک یا سقوطشان برای جدایی یا رهایی دو عاشق قشنگ ترین بهانه می شود .

زمانه ، زمانه ی کاغذهای سیاه و عمرهای تباه و پرنده های بی پناهست ، کم کم سوز یلدا دلهای قدری زلالتر را یادتفأل به حافظ می اندازد که امسال عزیزتر است.

با اینکه من تصور می کنم تمام روز های مبادا ، شب یلداست ، این گونه نگاهم نکن کسی که عاشق پروازست ساده این شاخه را رها می کند و سراغ شاخه دیگر می رود 
این ها را که برایت گفتم اول تنها تزئین دفتر خاطراتم بود ..اما نمی دانم چرا حس کردم خاطره های مشترک را باید روی یک طاقچه گذاشت و از وسط مثل یک سیب سرخ رسیده ی قشنگ قسمت کرد و هر نیمه را جدا اما با هم به یادگار نگه داشت این تنها قصه آشنایی آن شب بود و باران و تداعی یاد حافظ که واسطه شد و ماندن و رفتن و آمدنی که خاطره شد.
مراقب روانی انگشتانت ، لطافت روح مهربانت ، دردهای نگفته ی سازت ، درهای بسته ی خلوتت ، وفایت ، زمزمه های تنهائیت ، غصه های ارغوانیت ، و مخصوصا اسم قشنگت باش .

کسی که امسال خرداد را بیشتر دوست دارد 

 مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نامه ی دهم

اما زندگینامه برای شیمای عزیز که از من خواست بخش سپری شده ی زندگیش را نقاشی کنم 

به نام آنکه زندگی می بخشد تا روزی آنرا خود باز پس گیرد
زمستان سال شصت خورشیدی هفده روزه بود و هوا هوای سرد دی ماه .که آمدنم در بامدادی آرام رقم خورد 
و بدون هیچ دغدغه ای و فارغ از گرد هم آمدن های خانوادگی نامم را شیما گذاشتند تا یک نام جدید دیگر به خاندان زمانی ها اضافه شود.
اولی بودم و عزیز و مثل همه ، یادم نیست که زودتر در آغوش که بخواب می رفتم .اما این را می دانم چه بسا کسانی برای تبریک آمدند و آخر سر با تکانی که به گهواره ی کوچکم دادند خوابم را آشفتند و رفتند و گریه ی آن شب را به هوای هضم نشدن یک دیدار کمکی روزمره گذاشتند و گذشتند.
شناسنامه زمستانی ام را فقط به ذوق اینکه یکسال زودتر کلاس اولی شدم تابستانی گرفتند و جوری که به هفده دی ماه بر نخورد تنها در شناسنامه آن را با سی شهریور عوض کردند و قرار شد این راز را بدون آنکه خانم مدیر اولین مدرسه ام بداند در دلم حفظ شود و حفظ شد تا حالا که بقولی خطر از سر شهریور گذشته است بین شما فاش می کنم.
از کودکی چیز چندانی به خاطرم نیست جز چند خاطره ی در آغوش گرفتن عروسک و ندادن به کسانی که دلشان عروسک می خواست و خواستن چیزهایی که فقط مال خودم باشد.
یک سال شمال کنار دریا قرار شد با بادبادکم که به زبان امروز کایت صدایش می کنیم دل به آسمان دهم،
اما وقتی بادبادکم چند قدم بیشتر از پر گرفتنش نمی گذشت لای درختها ی بلند ساحل گیر کرد فهمیدم چیزی مهمتر از بادبادک برای پریدن لازم است که من ندارم ، و آن وقت نمی دانم برای گیر کردن بادبادک گریستم یا جا ماندیم از پرواز ، اما حالا کنار این خاطره می نویسم و می فهمم که به قول بزرگی ، کودکی فرشته ایست به موازات رشد پاها ، بالهایش تحلیل می رود.
نمی دانم چرا پدر و مادر خوش نداشتند مهد کودک را تجربه کنند .شاید دلشان می خواست یکسال دیگر هم دور از آیین انتخاب زنگ ، خودم انتخاب کنم که چه وقت با مداد شمعی کیک تولد بکشم و کی ، با مداد رنگی شمع آنرا.

هر سال تولد حقیقی ام را با یک شمع بیشتر برایم جشن گرفتند با اینکه هنوز مدرسه نمی رفتم خوب می دانستم که جمله های روی کیک بی برو برگرد شیما جان تولدت مبارک است .
همه شبیه هم بود و هنوز هم هست .
بقول "فروغ "آن روزها ی شاخساران پر از گیلاس به تندی پلک زدن یک کودک تازه وارد گذشت و بالاخره کلاس اولی شدم و نمی دانم چرا با اینکه بقول مادر لزومی نداشت غریبه ها تمام اتفاق های خانه را بدانند در حضور همه نوشتم که بابا به من آب داد ، شاید اتفاق مهمی نبود .
نوشتم اما آخرش هم نفهمیدم دارا زنگ تفریح داشت که انارش را با سارا قسمت کند یا نه ، آخر یادمان دادند نه انار را بلکه همه چیز را باید زنگ تفریح خورد.
از زیاد آب ندادن به گلهای لیوان و خواهر و برادری امین و اکرم که بگذریم یک جمله در خاطرم از همان اول ابدی شد : "آن مرد در باران آمد " حالا که بزرگتر شده ام از خودم می پرسم آیا تنها غرض مؤلف از نوشتن این جمله تمرین حرف "ر " بوده است یا شاید تنها باری که آن مرد در باران آمد همان توی کتاب بود و توی مشقی که آنرا تمیزتر از بقیه ی مشقها نوشتم ، از آن روز حس عجیبلی نسبت به باران دارم .

 مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
عسلی بانو مهمان

سلام کل کتاب مریم حیدزاده نامه هایی که پاره کردم شامل ده تا نامه است؟

من کلی دنبال این کتابش گشتم اما گفتن چابش هشت سال پیش بوده😢

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 6 شهریور 1397 در 22:39، عسلی بانو مهمان گفته است :

سلام کل کتاب مریم حیدزاده نامه هایی که پاره کردم شامل ده تا نامه است؟

من کلی دنبال این کتابش گشتم اما گفتن چابش هشت سال پیش بوده😢

نه من این ده تا نامه رو از اینترنت پیدا کردم فکر کنم تعداد بیشتری باشه.

آره قدمیه و پیداکردن کتاب خوب کلا سخت شده با این وضعیت دلار هم که ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      بقالی زنی را دوست میداشت. به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
      قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.
      کنیزک نزد خاتون رفت و گفت: بقال سلام رساند و گفت که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.
      خاتون گفت: به همین سردی؟
      کنیزک گفت: او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود. اصل مقصود است و باقی دردسر است....
      فیه مافیه مولانا
    • توسط sajjad
      زﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ..
      ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ، 
      ﮐﻪ ﺑﺎ ﺟﻔﺘﺶ ﻋﺸﻘﺒﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ..
      ﺯﻥ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ :
      ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﻱ!!
      ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻗﻔﺲ ﺷﯿﺮﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ
      ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻧﺪ
      ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﻧﺪﮎ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ..
      زﻥ ﮔﻔﺖ :
      ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ ﺍﻧﺪﻭﻫﺒﺎﺭﯼ!
      ﺷﻮﻫﺮﺵ با لبخندی ﮔﻔﺖ:
      ﺍﯾﻦ ﺑﻄﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﯿﺮ ماده ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ
      ﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﭼﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ؟!
      ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ،
      ﺷﯿﺮﻧﺮ ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ،
      ﺑﺎ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﭙﺮ ﺍﻭ ﮐﺮﺩ.
      ﺍﻣﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ
      ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ،
      ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﻭﯾﺪ،
      ﺗﺎ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩ!!
      ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ :
      ﻋﺰﯾﺰﻡ
      ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻭ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﻣﺮﺩﻡ
      ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﯾﺒﺪ
      ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ
      ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﺮﯾﺒﻨﺪ،
      هرگز ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻓﺮﯾﺐ ﻇﺎﻫﺮﻧﻤﺎﯾﯽ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ
      ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺎﻃﻦ ﻭ ﻋﻤﻖ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ
      ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ
      ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻫﻨﺮﻇﺎﻫﺮ ﺳﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
      ﺍﻣﺎ دﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﻪ..
      میمون صفتان " ﭼﻪ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ "
      ﻭ ﺷﯿﺮ ﺻﻔﺘﺎﻥ " ﭼﻪ ﺍﻧﺪﮎ "
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      از زمانی که یک مغازه اجاره کردم و رفت و آمدم  به بانک بیشتر شده ، یکی از اساسی ترین سوالات ذهنم اینکه چرا کارمندان بانک بین مشتری هاشون فرق میزارن و بین پولدار و کم پول تفکیک قائل میشن، توی بانک ها کسی که پولدار باشه بدون گرفتن نوبب در اندک زمانی کارش راه می افته کسی که پولدار باشه نه تنها کارمندان بلکه رئیس بانک براش احترام قائله کسی که پولدار باشه راحت تر وام بهش میدن و حتی تا جایی پیش میره که ضامن ازش نمیخوان وقتی پولدار باشی احترام و ارزش داری  و به زبان دیگر چون تو پولدار هستی احترام و ارزش داری.....
      ..................................
      همین امروز وقتی یکی از بازاریان معروف شهر وارد بانک شد حتی یک ثانیه وقت برای نوبت گرفتن نگذاشت اما هیچکس بهش اعتراض  نکرد این آدم مثل آب خوردن کارش راه افتاد و خیلی خوشحال بانک رو ترک کرد 
      .
      در دنیای ما، اگر ثابت کنی پولدار هستی میتونی به راحتی حقوق دیگران رو پایمال کنی ، به زبان دیگر اگر میخواهی حقوق دیگران رو پایمال کنی باید ثابت کنی  پولدار هستی
      .....................................
      وقتی 12 سالم بود  فلیمی دیدم که موضوعش شروع برده داری  در آمریکا بود ، اروپاییان با بد ترین و وحشیانه ترین نوع رفتار ، مردم آفریقا را سوار بر کشتی های بزرگ و کوچک میکردند و آنها را برای بردگی به آمریکا میبردند.هر کس در کشتی مریض میشد او را  زنده زنده به دریا می انداختند، و با اینکه بسیاری از ملوانان کشتی سیاه بودند  هیچ شورشی بر علیه سفید ها اتفاق نمی افتاد و از همه بدتر این بود که ملوانان سیاه رفتار غیر انسانی تری نسبت به ملوانان سفید با همنوعان خود داشتند.....مدت ها ، پیش خودم میگفتم اینا همش الکی هست مگه میشه آدما تا این حد احمق باشن که تن به این حقارت ها بدن اما بعدا زمانی که بزرگتر شدم فهمیدم انسان های ضعیف در اصل چوب همین حماقت ها شونو دارن میخوردن.
      .
      .
      اتحاد و همبستگی ، همراه با آشتی ملی رمز دست یابی به اعتدال و عدالت اجتماعی است که متاسفانه ما هنوز از آن بی بهره ایم.
      .
      .
      ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
    • توسط sajjad
      در این تاپیک قصد داریم جمله های عاشقانه رو قرار بدیم. فقط تک جمله طوری که بشه استفاده اش کرد. امیدوارم خوشتون بیاد.
      کمک گرفته از کانال های : OfficialAsheghi
    • توسط sajjad
      سری ششم
      در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند.
      برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید.
      این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی بایکوت (علی قاضی نظام) گرفته شده است. (اجازه از کانال گرفته شده)
      نکته: در صورت تکرار یا محتوا نامناسب آنرا گزارش کنید.
      کانال تلگرام بایکوت
    • توسط Bittelo
      نام رمان : منم ملی
      نام نویسنده: @Bittelo
      ژانر:طنز، عاشقانه
      خلاصه:
      منم ملی، ملی دلقک، ملی بی کار، ملی بدبخت، ملی شهرم، ملی محله ، ملی کوچه و بازار، ملی خانواده م. دختر احمد پدری بی خیال . نوه غلامرضا ؛ پدر بزرگ بی خیال ترم ، نبیره مراد خان بی خیال ترین جدم.
      خانواده ام به شادی و هیاهو خانه را بدرود گفتند و وارد عمارت عمه ام شدند . نگذاشتم رنج و آزاری از جانب آن مار دو سر به خانواده ام وارد آید. من برای صلح کوشیدم ؛ مجالسات عمه ام را برانداختم. بدبختی خانواده ام را پایان بخشیدم اجبار کردم آن ها را نیازارد .
      ارواح شوهر عمه هایم ز این کار خشنود شدند.برای من نزد ایزد دعا کردند و شفاعتم را خواستار شدند. روز گار داشت روی خوشش را به ما نشان می داد ؛ همگی ز خوشحالی می رقصیدیم و شادی می کردیم .وسایلی را که عمه ام ویران کرده بود از نو خریدیم . تمام سی دی ها و نوار کاست هایی را که گم گشته بودند را برگرداندم و تمام سیخ ها و دمپایی های عمه ام را ویران کردیم.
      خانواده را به آسایش فرا خواندم و خانواده ای محکم را بنا کردیم ولی بعد از اینها خودم بودم و خودم تازه بدبختی هایم داشت شروع می شد
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×