رفتن به مطلب

Recommended Posts

خیلی از عشق ها 
وسط همین جر و بحث ها پیش می آید 
با کوتاه آمدن های معمولی 
با "ببخشید عزیزم "های ساده…
اصلا فکر می کنم 
یک معذرت خواهی به موقع 
خیلی عاشقانه تر است 
از ناز و اداهای بی مورد هر
روزه، یک دانه اش می ارزد به تمام  
دلبری های دنیا!
آخر پشت چشم نازک کردن و اطوار ریختن را که همه خوب می دانند 
اما یک کوتاه آمدن ساده انگار خیلی بلد بودن می خواهد 
خیلی باید بزرگ شده باشی تا بخواهی … تا بتوانی …
می دانی
اصلا من هم  دلم می خواهد 
که تو را داشته باشم 
تا بعضی از روزها
 وسط دعواهای احتمالی مان 
زل بزنم توی چشم هایت و آن "ببخشید عزیزم" رویایی را بگویم 
تا عاشق ترت کنم …!

فرشته رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پس كِى ما خودمان را زندگى كنيم..؟
من بخاطر تو
تو بخاطر من
اون بخاطر ما
ما بخاطر شما
شما بخاطر اونها
اونها بخاطر چى..؟
كى تمام مى شود اين بازى تلخ ؟
پس كِى من خودم را زندگى كنم؟
پس كِى تو خودت را زندگى كنى؟
پس كِى ما خودمان را زندگى كنيم؟
بدبختی ما در رابطه ها همين است که میترسیم!
از حرف زدن!
از خودمان بودن!
مطلوب او می شویم و خودمان را فراموش میکنیم 
کم کم هیچی از خودمان باقی نمی ماند!
یک رابطه فرسایشی 
که هراسش، ترس از دست دادنش، تهدیدهایش، از آرامشش بیشتر 
میشود!
ما هم چنگ میزنیم به هر طنابی از این بودن!
که تنها نمانیم
که یکی باشد 
شده چند روز در میان 
شب بخیری، صبح بخیری بگویید!
به عزت نفسمان فکر نمیکنیم
به حرمت خودمان بودن، فکر نمیکنیم
اساساً به خودمان فكر نمى كنيم
و اسم اين تهى شدن و هيچ بودن را عشق مى گذاريم
غافل از اينكه عشق
آمدن براى بودن است
نه براى هيچ شدن. 

بهرام حميديان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیانت ،
درست مثل خوردن یک بادام تلخ است !

تمام شیرینیِ رابطه را از بین می‌برد 
و ادامه رابطه طعم خوشش را برنمی‌گرداند ...!

برای رابطه‌های بعدِ خود ترس می آورد ...
ترس از اینکه نکند باز همان مزه‌ی زهرمار ،
حالِ خوشت را خراب کند ...!

ستايش قاسمى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می خواستم همه کارهایم را بکنم
و سر فرصت به دنبال او بروم.
می خواستم اول
دنیا را عوض کنم،
کتاب هایم را بنویسم،
اسم و رسم به هم بزنم،
برنده شوم،
و بعد با دست های پر به دنبالش بروم.
خبر نداشتم که،
" عشق منتظر آدم ها نمی ماند."

?درخت گلابی
گلی ترقي

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و آغوش اش
ادامه ى پروازِ دسته جمعى دُرنا ها ست

و آغوش اش
پرنده اى كه بال هايش را 
به احترامِ آسمان حراج گذاشته است

بهرنگ قاسمى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‌ای کاش مثل حس بویایی، حس چشایی، حس لامسه 
حسی هم داشتیم به نام حس هشدار، حس اعلام خطر ...
گاهی وقت ها که اشتباهی و بی حساب و کتاب غرق رابطه ای می شدیم می آمد و تذکر می داد برای زیاد خوب بودنمان 
می آمد و تلنگر می زد که فلانی حواست را جمع کن ! 
داری زیادی خودت را وقفش می کنی، داری خطر می کنی، بد عادتش می کنی،داری هلش می دهی توی یک جاده یک طرفه ...
می آمد و با قاطعیت می گفت یاد بگیر کمی پرتوقع باشی !
دوستت دارم هایت را آسان خرج نکن
برای عشقی که به پایش می ریزی همانقدر عشق بخواه 
برای احساسی که هدیه اش میکنی همانقدر احترام بخواه 
می گفت کمی به خودت بیا ...
لطفا...لطفا...لطفا
مراقب غرورت باش !
آنقدر هشدار می داد آنقدر تذکر می داد آنقدر زنگ خطر میزد که اگر می خواستیم هم نمیتوانستیم بی خیالش شویم .
اصلا ای کاش در مواقع لزوم دستی نامرئی می شد و چنان محکم می خواباند توی گوشمان که از خواب بیدار میشدیم 
از خوابی که دیدنش باعث یک عمر
تباهی مان می شود...!

فرشته رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی دانم چرا همیشه یادمان می رود 
کسی که کنار ماست 
آدم است عزیز من آدم 
یعنی حق دارد غر بزند 
حق دارد تنها باشد 
حق دارد عصبانی،شود
اصلاً گاهی حق دارد برود گوشه ای تنها برای خودش گریه کند 
حق دارد با رفتاری به موی دماغش بَر بخورد!!
ما که حرفمان از فرق بین زن و مرد 
گوش عالم و آدم را کر کرده 
بعد چرا وقتی حرف از لطافت میزنیم سری میگوییم روح زن لطیف است ؟!!
نه جانم!!
مرد هم لطافت دارد 
گاهی باید گریه کند
یادتان باشد سنگ هم که باشد 
یک جایی زیر فشار میترکد و خرد می شود
طرفتان آدم است 
نه ربات !

سهیل هدایتی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نسلی از مادر بزرگ ها در راه است
که تکنولوژی را بهتر از من بلدند
و به جای عطر مشهد
هزار جور ادکلن دارند
چادر هایشان هم باغ  ِگل نیست

میدانی ؟
مادر بزرگ ها
باید ساده باشند
باید یک چیز را هزار طور توضیح بدهی و
آخر نفهمند

اصلا اسم  ِ مادر بزرگ که به گوشَت خورد
فقط باید یاد ِ چادر گل گلی و تسبیح و عطر ِگلاب بیفتی ...

زکیه خوشخو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مگر من چند نفرم،
که این همه تو ،
هر شب 
هجوم می آوری 
بر سرم ...؟!

سید طه صداقت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمیگویم "دوستش دارم" تا دوستیِ عاشقانه اما سادهِ مان بهم نخورد...!

مائده زمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ترسیده بودم  
باید تنهایی‌ام را فراموش می‌کردم. باید سرما و دست‌های کوچکم را فراموش می‌کردم، اما مگر ممکن بود؟
گاهی زنگِ درِ خانه های متروک را می‌زدم 
و فرار میکردم.
گاهی برای صدای هلی‌کوپتر دست تکان می‌دادم. هرچند هیچ کجای آسمان نبود. برای پرنده‌ها دست تکان می‌دادم و هرگز نفهمیدم، چرا اینقدر هراسان دور می‌شوند؟
و از کجا، 
به کجا؟...

معین دهاز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برخی چنین اند که بلندی خود را در پستی دیگری می جویند 
به هزاران زبان فریاد می زنند که : 
تو نرو تا ایستاده‌ی من بر تو پیشی داشته باشد ...
این گونه آدم ها از آن رو که در نقطه‌ای 
جامد شده و مانده اند چشم دیدن هیچ رونده 
و هیچ راهی را ندارند ...
کینه توز ، کینه توز مار سر راه 
ای بسا که راه همان فرجامی را بیابد که 
ایشان پیشگویی کرده اند اما نمیتوان به گفت و نگاه ایشان خوشبین بود ...
گفت شان از بخل شان برمی خیزد 
گرچه برخوردار از پاره ای حقایق هم باشد 
پس در همه حال کینه است که در دل هاشان سر می‌جنباند 
هراس از دست دادن جای خود ...

محمود دولت آبادی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش می شد 
یه آگهی تجاری هم بود این شکلی:
" دل گرفته تان را به بالاترین قیمت خریداریم..
 شانه می دهیم ؛
 سر بگذارید ،
 درد و دل کنید
 و نترسید از بعد! "
بعد از درد و دل هم ،
 نخود نخود هر که رود خانه ی خود... 
نه دلی جا می موند 
و نه احساسی خش می افتاد....

ناهید سعادتیان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از آخرین باری که کسی رو دوست داشتم چیز زیادی یادم نیست
از آخرین باری که کسی دوست داشتنش، دلخواهِ من باشه هم همینطور!
خب مهمه! یکی که بلد باشه آدمو!
دوس داشتنش به دلت بشینه. حرف زدنش، نگاهاش، بوی عطرش‌‌‌......
خلاصه یادم نیس دیگه!
میدونی؟ حس می‌کنم یه آدم هزار ساله‌م که اوایل جوونیش یکیو دوس داشته، بعدم هیچی به هیچی...
فکر کرده حالا اگرم نشد، نشد
فکر کرده حالا یکی دیگه میاد به جاش...
ولی نیومد
همین شد که دیگه حالمون خوب نشد
دیگه تنهای تنهای تنها موندیم

بعد ‏یهو به خودمون اومدیم، دیدیم وصله‌ی هیچکی نیستیم
اونایی که دوس داریم دوسمون ندارن
اونایی که دوسمون دارنو دوس نداریم
میفهمی چی میگم؟

اهورا فروزان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_كي فهميدي دوستت داره ؟ 

+ وقتي از مشكلاتم ميگفتم، به جاي اينكه آرومم بكنه عصباني ميشد وقتي ميگفتم تو چرا عصبي ميشي، ميگفت چون كاري از دستم بر نمياد كه مشكلاتتو حل كنم. خودش نميدونست، شما هم بهش نگيد اما بودنش گره گشاي همه مشكلات بود. 

مهتاب خلیفپور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر زنی دوست دارد معشوقه ی مردی باشد که خط به خط معنایش کند...
زن ها...
انتظار عجیبی دارند...
گاهی دلشان میخواهد نگفته هایش را بشنوی... و برایشان اصلا مهم نیست چگونه این کار نشدنی ممکن خواهد شد...
زن ها...
عجیب دوست داشته شدن را دوست دارند...
دوست داشتنی که به همین راحتی ها تمام نشود و تا بی نهایت ادامه پیدا کند...
زن ها موجودات عجیبی هستند، زن ها را زنانه بفهمید!!!

نرگس حریری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتى از كابوس میپرى،
چقدر تشنه ای؟ 
همانقدر "دوستت دارم"...!

آباعابدین

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدم‌هایی که وسط مهمانی یک دفعه روی یک نفر زوم می‌کنند، شکارش می‌کنند و می‌گویند "فلانی، چاق شدی." دقیقا دنبال چه هستند؟ 
آنها با اعلام بلند این جمله‌ی خبری می‌خواهند به چه برسند؟ توقع دارند چاق صید شده، به خاک بیفتد و بگوید "بله سرورم همین طور است، مرا عفو کنید"؟
 یا با گفتن این جمله سعی دارند به او درس زندگی بدهند؟ 
مثلا فکر می‌کنند چاق صید شده به محض تمام شدن جمله، گرمکن بر تن می‌دود توی جاده تندرستی و کلاغ پر سوار تاکسی می‌شود و سبزیجات آبپزش را در حین شنای سوئدی می‌خورد و دیگر موقع انجام امور بانکی توی شعبه‌ هم طناب می‌زند و دیگر چک‌هایش را نمی‌خواباند بلکه به آنها تمرین دراز نشست می‌دهد؟

جالب اینجاست که گوینده‌ همیشه این جمله را با نفس حبس شده در سینه ادا می‌کند و سعی دارد تا دقایقی برجستگی شکمش را مخفی کند. یعنی فلانی، فقط تو چاقی، من خوبم. یاد بگیر. 

جمله‌ی "فلانی، چاق شدی" درست مثل این است که وسط مهمانی زل بزنی توی صورت کسی و بگویی "فلانی، زشت شدی." یا "فلانی، بو می‌دی." 

پرسش اصلی این است که آیا این دوستان فکر می‌کنند طرف پیش از این به چاقی خود پی نبرده؟ خودش را توی آینه ندیده؟ دچار افسردگی پس از ملاقات با چربی‌های اضافه‌ نشده؟ برای رهایی از چاقی برنامه نریخته؟ با خودش قرار "رژیم و ورزش از شنبه" نگذاشته؟ یا شاید هم این دوستان خود را در نقش کریستف کلمب و کاشف قاره‌ای گوشتی می‌بینند. 

دست از سر دیگران برداریم. خبرهای ناامیدکننده‌ای که قطعا خودشان قبلا شنیده‌اند را به سمع و نظرشان نرسانیم. چشم‌هایمان را باز کنیم و خوبی‌ها را ببینیم.
 "فلانی، زیبا شدی. خوش تیپ شدی. ژاکت قشنگی پوشیدی.چه عطر خوبی زدی.قشنگ حرف می‌زنی. بانمکی. خاطرات خنده‌داری تعریف می‌کنی. صدای قشنگی داری. مهربانی، صادقی، خوش سلیقه‌ای..." 
توی جهان مملو از خبرهای روح خراش، گوینده اخبار امیدوار کننده باشيم

آنالی اکبری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من می نویسم « دارم گریه می کنم ». اما  تو نمی دانی من چگونه گریه می کنم . اما تو نمی دانی چه می شود که یک آدم گریه کردنش را به یک جمله ی خبری تبدیل می کند. انگار بخواهد بگوید دست هایم بالاست. تسلیم شده ام. بگذار تمام شود. من را نگاه کن ؟! من دارم گریه می کنم. من می نویسم « دارم گریه می کنم» و تو دلت برای دو فعلی بودن جمله ی کوتاهم نمی سوزد. دلت برای گریه ای که نمی دانی چگونه رخ می دهد نمی سوزد. نمی دانی پاهایم را توی شکمم جمع کرده ام یا پایین تخت نشسته ام. نمی دانی محتوای معده ام را توی توالت بالا می اورم یا سیفون را می کشم. نمی دانی راننده ی تاکسی دو هزار تومن روی کرایه ام می کشد و من توی جیب هایم هزار تومنی های پاره ای دارم که راننده های مسیر دانشگاه توی پاچه ام کرده اند. تو نمی دانی و دلت نمی سوزد که من رقم های پلاک ماشینت را حفظ کرده بودم و توی شلوغی خیابانی که می دانم هیچ وقت گذرت به آن نمی خورد چشم هایی که هنوز گریه نمی کرد به دنبالت گشته اند. تو دلت نمی سوزد برای چشم هایم! دلت نمی سوزد که توی کیفم ، کیت کت های له شده و خرده کاغذ های مچاله پیدا کرده بودی. من می نویسم « دارم گریه می کنم» و جوری زیر گریه می زنم که انگار اخرین بار است. انگار اخرین فرصت گریه کردن است. انگار باید این مایع تلخی لعنتی ای که توی گلویم می دود برای همیشه تمام شود.من گریه می کنم و تو نمی دانی گفتنِ « دارم گریه می کنم» چه قدر غصه دار است، که هیچکس بعد از گفتن این حرف، دیگر نمی تواند جلوی آدمش در آید! نمی تواند روی پاهایش بایستد، نمی تواند خنده های بلند بزند و صدایش نلرزیده باشد، نمی تواند دست هایش را بدهد، بدون آنکه از پا پس کشیدن نترسیده باشد. « دارم گریه می کنم » جمله ی خطرناکی ست. تو دست هایت را به نشانه ی تسلیم روی تاچر تلفن همراهت می بری و اعتراف می کنی. بعد از ان آدم ها حق دارند رفته باشند، حق دارند که خودشان را از زیر مسؤلیت گریه های تو فراری دهند، حق دارند دستمال های کلینیکسشان را برای ماتیک های زن های دیگری کنار بگذارند و رد اشک هایت را نبینند. من می نویسم « دارم گریه می کنم» اما تو نمی دانی که چطور؟!... نمی دانی اشک هایم کجا پرت می شوند.. تو دلت نمی سوزد برای چشم هایم . من می نویسم «دارم گریه می کنم» و بعد از آن، چشم هایی دارم که از دست داده اند.

الهه سادات موسوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هميشـه اول هرچيزی قشنگ تر است
جذاب تر است، چون جديد است
تازه است، حس خوبی دارد
مثل شــروع يك رابطـه
مثل شور و شوق صحبت كردن های اول رابطه
شروع آشنايی پر از انرژی است
پر از خبر خوب، پر از توجه

هر از گاهی سری به پيام های اول بزنيد 
شايد باز هوس كرديد 
مثل همان اولا جذبش شويد و جذبش كنيد
آدم است ديگـــر
دلش برگشت به اول
دلش تنوع
دلش هيجان
همه را با هم ميخواهد
حتی در حد چند دقيقه...!

ثمين پورآذر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به مردی که دیر به خانه می‌‌آید

در آغوشم نمی‌‌گیرد

نوازشم نمی‌‌کند

شعری نمی‌‌گوید

شعری نمی‌‌خواند

مرا نمی‌بیند

مرا نمی‌‌خواهد

به مردی که دیگر مثلِ قبل دوستم ندارد

بگوئید

با وعده‌های سالیانِ پیشِ ما چه کرده است؟؟

نيكى فيروزكوهى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوشبختی آدم ساده ای بود
با لباس های ساده
حرف های ساده
درد های ساده
یادم هست
بند کفشش‌ را هم
خودمان می بستیم
حالا به ما
نگاه هم نمی کند

بهروز ایرانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ وقت امتحانش کرده اید که برای مادرتان کتاب بخوانید. بگذارید سرش را بگذارد روی پاهای شما و احساس آرامش کند.  برایش ترجیحا یک رمان کلاسیک عاشقانه بخوانید، ربه کا، غرور و تعصب، دزیره، اوژنی گرانده، جین ایر و... ببریدش به گذشته های دور، به زمانی که دختری خوش اندام و زیبا رو بود با گیسوان بلند مشکی، به آن هنگامی که عاشق شد، دل باخت یا دل برد. سرنوشت آن عشق دیگر مهم نیست. مهم این است که مادران را فراموش نکنیم بگذاریم هنگامی که سرشان را گذاشته اند روی پایمان از عشق های دوره جوانی شان بگویند، بگذاریم کتاب زندگی شان را ورق بزنند و ما را به تجربیات خود مهمان کنند، گاهی همین روایت های به ظاهر ساده ، تجربه ای گرانقدر برای ماست. اینکه عشق را ساده نگیریم، آسان از کف ندهیم و به حراج نگذاریم.

مصطفی قاجار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من اگر می‌دانستم دنیا اینقدر شلوغ است؛
نمی‌آمدم!
صبر می‌کردم بعدها...
آخر اینهمه راه آمدم،
دلم می‌خواست تنها تو را ببینم.
دلم می‌خواست؛
تو را "تنها" ببینم..!

عباس معروفی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      در این پست قصد داریم جمله های صبح بخیر زیبا رو لیست کنیم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
    • توسط sajjad
      عشق تلخ
      نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال
      پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

      از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
      دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
      آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
      همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

      امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
      خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

      دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
      وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

      مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
      آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

      گفتمش ......
      گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
      گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

      دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
      گفت .........
      گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

      شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
      با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

      گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
      جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

      بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
      در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

      دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
      خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

      روزگار.....
      روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
      پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

      آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
      یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

      بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
      با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

      بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
      آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

      با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
      بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

      آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
      با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

      باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
      زره زره آب گشتم
      کم شدم.....

      آخر آتش زد دل دیوانه را ......
      آخر آتش زد دل دیوانه را
      سوخت بی پروا پر پروانه را

      عشق من .....
      عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
      خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

      اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
      عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
      گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

      بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
      باش با او یاد تو ما را بس است   قشنگی آهنگ: 92% دانلود آهنگ با کیفیت 320
    • توسط sajjad
      مقدمه
      به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
      یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...
      حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...