رفتن به مطلب

Recommended Posts

گاهی یک شاخه گل 
یک احوالپرسی ساده 
یک پیام  بی مناسبت 
برای ساختن روز یک نفر کافی ست 
کافیست بی توقع عشق بورزیم
گاهی برای ادامه دادن به انگیزه نیاز داریم 
شاید یک پیام 
دریغ نکینم...

رضا کریمپور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمیدانم!
کی میخواهیم باور کنیم 
که این احوال پرسی ها...
این به یادت هستم ها...
و این دوستت دارم های مجازی 
راه حل خوبی نیست 
در این روزهایی
که دلتنگی حقیقی ترین درد 
بشر است...
تکنولوژی،هر چقدر هم 
پیشرفت کند 
آدمی برای غصه هایش 
یک آغوش واقعی می خواهد !!

فرشته رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش کسی بیاید
خیلی بچه گانه
آدم را ده تا دوست داشته باشد.
کم،
ولی واقعی
ولی واقعی

رضا باقری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فقط
کمی از خودت را

به جانِ لحظه‌هایم بریز ...

فاطمه بهروزفخر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاید اگر راه و رسمِ عاشقی کردن بلد بودیم، انقدر درگیرِ رابطه‌ها و ماجراهایشان نمیشدیم و انقدر همه‌چیزمان به بودن و نبودن  و ماندن و رفتنِ آن نفرِ دوم، بستگی نداشت.
همه‌ی ما بلدیم درکنارِ خانواده مستقل و در عین حال خوشحال و خوشبخت زندگی کنیم. بلدیم کجا پدر و مادرمان را توی مسائلمان دخالت بدهیم و کجا دغدغه‌هایمان را خودمان حل کنیم. بلدیم با خانواده و یا حتا دوستانمان سر یک سفره هر روز سه وعده غذا بخوریم. ساعت‌ها حرفِ مشترک بزنیم و کنار هم شوخی کنیم و بخندیم و گاهی باهم مسافرتی برویم و خاطرات مشترک رقم بزنیم. بدونِ اینکه زیاد از حد وابسته شویم. بدون اینکه اگر یک روز تنها درخانه ماندیم به بغض و افسردگی بگذرانیم. همه‌ی ما بلدیم درکنار خانواده و دوستانمان هم خوش باشیم و هم خودمان باشیم. اما آیا بلدیم همینقدر ساده و سرخوش، درکنار عشقمان هم خوب زندگی کنیم؟ بلدیم با استقلالِ فردیِ خودمان و او بعد از شروعِ رابطه کنار بیاییم؟ بلدیم اوقاتِ تنهاییِ خودمان را حفظ کنیم و مسوولیتِ آنچه که مربوط به اوست و نه ما، را بر عهده نگیریم؟
من فکر میکنم ما در عشق زیاده‌روی میکنیم! به ما گفته‌اند آنی که می‌آید "شریکِ زندگی" توست و ما این را خیلی جدی گرفته‌ایم. خیال کرده‌ایم عشق یعنی از روزی که می‌آید بشود تمامِ هم و غمِ ما و هیچ لحظه‌ای نباید ازش بیخبر بمانیم. خیال میکنیم وظیفه‌ی ماست که از دغدغه‌هایش کم کنیم، به امورات شخصی‌اش سر و سامان بدهیم و درمورد همه‌چیزش نظر بدهیم. فکر میکنیم درستش این است که او را در جزیی ترین ماجراهای روزمره‌مان شریک کنیم و خودمان را در کوچک‌ترین چیزی که برایش پیش می‌آید شریک بدانیم.
همین میشود که شروع میکنیم به تغییر کردن و تغییر دادن، بس که درمورد همه چیزِ هم نظر میدهیم و نظر میپرسیم.
از یک جایی به بعد آینده‌ی خودمان را به خیالِ اینکه سپرده‌ایم دستِ او رها میکنیم و آرزوهای او را در دست میگیریم. انگار هی میخواهیم سعی کنیم جای هم را در زندگی‌های شخصی هم بگیریم و خب طبیعی ترین پیامد این کارها، همین گیجی و استیصالی‌ست که در رابطه‌ها شاهدش هستیم.
اگر بلد باشیم به شریکِ عاطفی‌مان به چشمِ یک دوست یا به چشمِ خانواده نگاه کنیم و بفهمیم، زندگیِ مشترک برعهده گرفتن وظایف طرف مقابل و رها کردن مسائل مربوط به خودمان نیست، اگر یاد بگیریم رابطه ما را ملزم نمیکند که تمام افکار و احساساتمان یکی شود و همه چیز با میزِ صبحانه و ناهار و شامِ مشترک و تفریحاتِ مشترک و کاناپه‌ی مشترکِ رو به روی تلویزیون و ساعات استراحت مشترک و چای خوردن و حرفهای خوب زدن و در آخر تختخواب مشترک خوب پیش میرود، دیگر آنقدر توی احساساتمان پیش نمیرویم که طرف مقابل گیر بیفتد توی یک زندان و احساس کند اسیر کسی شده که دارد به جایش فکر میکند و به جایش تصمیم میگیرد. اگر بلد بشویم عاشقی‌ هم حد و حدود دارد، آن وقت حالمان بهتر میشود. کمتر به پر و پای هم میپیچیم و بی‌توقع‌تر کنار هم خوشبختی را زندگی میکنیم.

مانگ میرزایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بنشین
کمی چای بنوشیم
حرف بزنیم
و برای هم بمیریم.
فقط تا وقتی که باران بند بیاید،
بعدش تو را به خیر و
مَرا به...
هرچه بادا باد.

مسعودرضازاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روز هم یکی میاید که مرا برای خودم بخواهد 
که قلقم را بلد  باشد و به من فرصت ناز کردن بدهد ...
کسی که با رفتنش مرا از ولیعصر بیزار نکند.
یکی که من برایش یکی مثل همه نباشم. ایموجی قلب هایش،  لبخندش ، جانم گفتنش هایش، وقفِ عام نباشد...
من منتظر کسی هستم که همه در حسرت چشم هایش بسوزند و من ولی هر لحظه که دلم خواست ببوسمش..
 میدانی شک ندارم روزی کسی میاید که ممنوعه ی همه باشد و حلال ترینِ من...
که برایِ همه همان مغرورِ دوست نداشتنی باشد و برایِ من مهربان ترینِ خواستنی
کسی که زیلویِ   نیم متری مان را روی چمن خیس پهن کند و بی خیال به عالم و آدم و ادعایِ روشنفکری با من قهقهه بزند و بستنی خوردنِ  دخترکِ موخرگوشی را مسخره کند و به یادِ فرزند نداشته مان بیفتد که برایش اسم انتخاب کند و از آرزوهایمان برایش حرف بزند، سرِ اینکه او بگوید پزشکی بشود که سرطان را درمان کند و من بگویم شاعرشود و حال مردم را خوب کند هی بحث کنیم و آخرش بگوید"اصلا به ما چه هرچی که خودش خواست" 
یک روز کسی میاید که مالِ خودم باشد... 
که وقتی گفت
 " امروز سرم  شلوغه بهت زنگ میزنم" دلم به هزار جا نرود... 
یک روز یکی میاید که بلدمان باشد کمی صبر...

سحر رستگار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مَردها
نمیدانم از کدام سیّاره آمده اند
امّا از هَر کجا که آمده اند
خوب است که هَستند ..
که ته مایه بازوانشان ، امنیّت است ،
که ته صدایشان بَم است و آرامش میدهد ،
که ابهت دارند تا تکیه گاه شَوند ،
که حافظه شان کوتاه مُدت است و
زود یادشان میرود
که جنس قَلبشان مَخملی است
که آغوشِشان
تمام تَرس ها را بلد است حل کند ،
که جِنسشان بیشتر از پیچیدگی ،
صاف و سادگیست ..
که دلشان گرم به لبخند جنس زن است
که بَلدند تمام خستگی شان را
تَه فنجان چای زَن جا بگذارند ..
خوب است که هَستند و دُنیا ،
به این مُحکم های مُقتدر و
اخموهای خوش قَلب نیازمند است ..
اگر نبودند ،
چه کسی میخواست
این همه حس خواستنی بودن را
به جنس زَن بدهد ؟!
چه کسی میخواست
خَریدار این همه ناز و دلبری بشَود ؟!
این محکم های مقتدر ،
این مَغرورهای خوش قلب ،
خوب است که هستند
از هَرکجا که آمدند ،
خوش آمدند ... 

سیما امیرخانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رابطه‌ی فکری،
مهم‌تر از رابطه‌ی خونی است
بعضی آدم‌ها در ذهن آدم،
یک بار برای همیشه
خلق می‌شوند...

فريبا وفى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همیشگی باش، خب؟؟؟ 
یک مشترک در دسترس …
یکی که توی هر مناسبت کنارم باشد ،
که زود به زود دلش برایم تنگ شود …
زیاد اهل عاشقی نباش
از رمانتیک بازی سر در نیاور 
فقط یک "نفر اولی " بمان 
گاهی دنیا را به هم بریز برای آرامشم 
همانی شو که فهمیدن دوست داشتن هایش خیلی بلد بودن نخواهد 
یکی که آمده بماند 
یکی که آمده نرود …

فرشته رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهر پر شده از زن هایی که
پنجشنبه ها
برای جوان مرگ شدن آرزوهایشان
به هر غریبه ای می رسند
شعر خیرات می دهند..!

ریحانه تحویلی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیگر نفسی برایم نمانده است جانا!
با پای پیاده، دوان دوان؛
افتاده‌ام به جانِ خیابان‌ها؛
تا شاید عطری که هر شب،
آرامش را به چَشمانم برگرداند، 
پیدا کنم!
آری؛
گشتم و گشتم تا 
شیشه‌ای کوچک را 
در جیبِ لباسم بگذارم،
تا خدایی نکرده،
نباشد لحظه‌ای بدونِ "بو"ی تو...

آرین حیراني

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همین امروز این تئوری مزخرف را که دوست داشتن نیازی به گفتن ندارد فراموش کن!
یادت باشد قویترین حسها اگر پرستاری و مراقبت نشوند، بیمار میشوند و می‌میرند.
اتفاق عشق را برای خودت و اطرافيانت زیباتر کن. 

نیکی فيروزكوهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمیشود دوباره از نو شروع کنیم ؟
بیا دوباره برگردیم به همان معمولی بودن ها ...
به همان دوست داشتن های پنهانیِ پشتِ آهنگ ها که " سِند تو آلی " آخرش اضافه میکردیم تا دستِ دلمان رو نشود ...
به همان روزهای شیرینی که از لا به لای حرف هایت جملاتی که بوی علاقه میداد را بیرون میکشیدم ...
به همان وقت هایی که به " مراقب خودت باش " هایم کلمهِ رفیق جان را اضافه میکردم تا نفهمی نگرانی هایم خیلی وقت است رنگ دیگری دارد ...
بیا برگردیم به همان روزهای نه چندان دور ؛
به همان دوست داشتن ِ مخفیانه ای که گَند نزده بود به رفاقتمان ...
تو برگرد من قول میدهم که این بار حرفِ دلم را در همان دلم دفن کنم ؛
تو از علاقه ای که از روز اول نسبت به من در دلت ریشه دوانده بود بگو و من سکوت میکنم ...
من شعرهای عاشقانه ام را برایت میفرستم و تو به روی خودت نیاور که میدانی مخاطبشان خودت هستی ...
تو برای در آوردنِ حرصم از همان دختری که به تازگی نظرت را جلب کرده بگو و من به جایِ سرد جواب دادن میگویم که بهتر است دست بجنبانی قبل از اینکه دیر شود ...
من قهر میکنم و تو تظاهر کن که نمیدانی دردم چیست ...
تو عکس های دو نفره ات را برایم بفرست و من " مبارک باشه " ای که از فحش هم بدتر است را نثارت میکنم ...
میدانی همان معمولی بودن ها خیلی بهتر بود تا کلا نبودنت ...
تو برگرد من قول میدهم که تا ابد معمولی ترین هایی که یواشکی یکدیگر را دوست دارند بمانیم ...
هنوز هم نمیشود دوباره از نو شروع کنیم ... ؟!

رکسانا احمدشاهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بايد هر روز عاشق ترت شوم
كه تو هر شب معشوق ترم باشي
كه من از شب هاى با تو روزترم
كه من از با تو هر روزترم
كه من از خودم باتوترم
كه با تو شعرترم، ترانه ترم
تو بي گمان هر روز ترين معشوق مني ...

كامران رسول زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک وقت هایی فکر می کنی وقتش است. وقتش است بی هیچ حساب و کتابی، زندگی ات را بچپانی توی یک کوله پشتیِ سال ها خاک خورده، بند کفش هایت را ببندی و بروی. بروی. می دانی که از چه جور رفتنی حرف می زنم؟ نه از آن رفتن هایی که می دانی دو ساعت دیگر، کلید را توی قفل خواهی چرخاند یا انگشت را روی زنگ در فشار خواهی داد. از آن رفتن هایی که هیچ نمی دانی برگشتی دارد یا نه. اگر داشته باشد هم نمی دانی کی. هیچ کس نمی داند. یک وقت هایی فکر می کنی وقتش است خودت را از ریشه بکنی، از زمین جدا شوی و بروی دنبال چیزی جدید، نوری جدید. بلیت یکی از آن هواپیماهای بی مقصد را بگیری و گم شوی بین زمین و آسمان. سر از جهانی دیگر در آوری. نه، از مردن حرف نمی زنم. جهانی دیگر. جهانی که خاکش بویی جدید می دهد. مردمش بویی جدید می دهند. جهانی که در آن رویای مردمش فرق دارد با تو. با رویای دنیای تو. 
یک وقت هایی فکر می کنی وقتش است ماسکی جدید به صورت بزنی، لباسی جدید بپوشی و تبدیل به کسی دیگر شوی. کسی که هیچ وقت نبودی. کسی که او بودن را هرگز تجربه نکرده ای. زندگی ات را بریزی توی کوله پشتی دربداغان، موزیکی که هرگز نشنیده ای را پلی کنی و راهی روستایی بی نام و نشان در چین شوی. با زبان بدن، سراغ پیرمردی را بگیری که قرار است به تو نفس کشیدن را یاد دهد. و تو بعد از روزها و ماه ها تمرین، یاد بگیری جوری نفس بکشی که هرگز نکشیده ای. جوری ببینی که هرگز ندیده ای. هرگز.
یک وقت هایی فکر می کنی بس است. یکجا نشینی بس است. فکر می کنی وقتش است دامن چین دار چهل تکه ات را بر تن کنی، چهل تکه وجودت را سوار کاراوان نقاشی کرده ات کنی و راه بیفتی. کولی وار. بروی و نمانی. اهل رفتن باشی و اهل هیچ جا نماندن. یک وقت هایی جسمِ یکجانشین عقب می ماند از روحِ کولی. یک وقت هایی جسم، بی روح می ماند.

آنالی اکبری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میدانی چقدر لذت دارد این پاییزها را تنها گذراندن ، فکر کرده ای چقدر خوب است صبح زود از خواب بیدار شوی و خیابان سرد و خالی را برای رفتن به مقصدت تنها قدم بزنی،  لپ قرمز شده ی بچه مدرسه ای هارا بکشی، برایشان آرزوی موفقیت کنی و بهشان لبخند هدیه کنی ، پرتغال های سبز و ترش را با چشم های بسته بخوری و دلت ضعف برود از حال خوبی که داری.
 چقدر دوس دارم این حس و حال را،  هوا سردِ سرد  را 
مثلأ سوار تاکسی شوم و  شیشه  را پایین بیاورم 
باد به صورتم بخورم 
نفس بکشم .
بخندم و با دستم هوا را بگیرم و ببوسمش، نگاه خیره ی دیگران را که دیدم  بگویم : ببخشید اگر زیادی دیوانه أم و چشمانم را به روی تمام ناخوشی ها ببندم ...
چقدر این حس های ریزو درشت پاییزانه خوب است ، صبح های روشن، عصرهای تاریک!
 اصلأ من شب را دوست ندارم اما غروب های شلوغ و سرد پاییز تمام عشق من است آنقدر که دلم میخواهد همه بجای من بروند خودم منتظر بمانم، جنب و جوش آدمهارا تماشا کنم  آسمان را که میخواهد پررنگ شود دوست داشته باشم ، عکس بگیرم و دلخوش شَوَم به پاییزی که تنهایی کَج و مَعوَجم  را زیباتر میکند.... 

برگ های خشک سال های پیش هنوز لای دفتر خاطراتم هست ، دلم میخواهد این پاییز تمام برگ هارا به خانه بیاورم و بگذارم لای دفترم...باید برگ های زیادی را از پاییز هدیه بگیرم حتی اگر کسی نداند برگ جمع کردن چه لذتی دارد ... حالا فهمیدی چرا میگویم
لذت دارد پاییز را تنها گذراندن ؟ 
لذت دارد اینکه حواست پرتِ یک نفر نیست ، پرتِ یک دنیاست با تمام اتفاق هایش اتفاق های دل انگیزو
خنده ها و دلخوشی های یواشکی اش.

نازنین عابدین پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم میخواهد روزی برسد که بدون دغدغه اینکه فردا زود به سرکار میرسم یادیر یا امتحانم را چگونه بدهم یا اصلا قرار است چه اتفاقی بیوفتد و فردایم چطور رقم بخورد؛
کنار پنجره اتاقی بنشینم که رو به دریاست و یک استکان چای داغ که بخارهایش دستم را نوازش میکند را بنوشم .
مردی که همه عمر آرزوی داشتنش را داشتم مرا به قدم زدن کنار ساحل باپاهای برهنه دعوت کند و باز هم بدون استرس نگاه های دیگران دستش را بگیرم و با اوقدم بزنم.
دلم میخواهد آنقدر آرام باشم که بتوانم ذهنم را روی ذره ذره وجودی درختی یا پیله ی پروانه ای متمرکز کنم.
اما مشکل اینجاست که این شهر شلوغ چنان مرا درگیر خودش کرده که حتی از نگاه کردن به خودم درون آینه و دیدن چندتار موی سفیدی که مادرم لابلای موهایم پیدا کرده هم غافل باشم.
راستی؛
شنیده اید میگویند ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است ؟؟؟
فهمیدی چه میخواهم بگویم ؟؟
میخواهم بگویم ماهی هایتان را همین امروز از آب بگیرید.
دست بکشیم از دغدغه های الکیمان 
به دنبال آرزوهایمان باشیم به فکر اینکه قراربود چنان باشد و اکنون چنان نیست نباشیم 
یاد بگیریم که عاشق شویم و عاشق بمانیم.

حانيه سالار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هميشه همينطور نمی‌ماند
يک روز كه تصورش را  نمي كنی
جايی كه در خواب هم نديده ای
لحظه ای كه به هيچ چيز فكر نمی‌كنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دريافت خواهی كرد
چيزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چيزی ارزشمند تر و دلپذير تر !

مطمئن باش 
در چنين روزی
خوشحالتر خواهی بود ...

سعيده رضوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قدر آدمهائى که زود عصبی ميشوند را بدانيد
اينها همان لحظه داد ميزنند قرمز ميشوند قلبشان درد ميگيرد دستانشان ميلرزد .. ولی ...
ولی براى زمين زدن شما هيچ نقشه ای نميکشند!
آنها تمام نقشه شان همان عصبانيت بوده و تمام
آنهائى که زود عصبانی ميشوند آدمهائى هستند که رقيق ترين و پاک ترين وجدان را دارند ..

جيمز لورنس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از ما كه گذشت!
به شما اگر رسيد
به جاى ما؛
روزى هزار وعده
دوستش داشته باشيد..

بهمن عطايى 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ توجه کرده ای بعد از مدتی آشنایی با کسی، چطور ظاهر او در نظرت تغییر می کند؟
می تواند خوش تیپ ترین مرد روی زمین باشد ولی وقتی حرفی برای گفتن ندارد، به یک آدم کاملا معمولی تبدیل می شود. و وقتی معمولی ترین مرد، در مورد آنچه که برایت ارزش و اهمیت دارد صحبت می کند، در عرض دو دقیقه آنقدر دوست داشتنی می شود که نپرس!

ریچارد باخ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شناسنامه ها ...
معیارهای خوبی برای ماندن آدم ها کنارتان نیستند !
این امضاها ، مهرها و اثر انگشت ها هیچگاه یک نفر را سهم شما نمی کند ...
خودتان را آنقدر پایبند این تعهدهای کاغذی نکنید 
آنقدر که یادتان برود تعهد واقعی را باید جای دیگری بدهید 
جایی در قلب تان ...
جایی در ذهن تان ...
آنجاست که باید روزی چند بار با قاطعیت به خودتان بگویید :
اینجا خانه‌ اوست 
و او 
تنها مالک تمام من است !
اگر فکر می کنید 
با داشتن نام کسی در شناسنامه تان برای همیشه تصاحبش کرده اید 
سخت در اشتباهید !
آدم ها برای ماندن کنار کسی 
امضا نمیخواهند ...
وفاداری می خواهند 
محبت می خواهند !!

فرشته رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خبرِ خوب این است که روزی کسی میاید ...
در میانِ روزهای خاکستری تان ، دست هایتان را خواهد گرفت . 
گرمتر ، صمیمی تر و هزار بار عاشقانه تر ...
کسی که شبیه به آفتابِ بعد از یک روزِ برفی ، به تنِ روزهای سردتان میچسبد ...
کسی میاید از جنس محبت که مرهمِ تمامِ زخم هایتان میشود و تمامِ ترس و کابوس هایتان را در آغوشِ آرامش حل خواهد کرد ...
کسی خواهد آمد برای ساختنِ دوباره یِ شما
که من آن شخص را
معجزه ای از طرفِ خدا می نامم ...

سحر رستگار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات از آنچه که در اجسام میبینید به شما نزدیک ترند!

این جمله را روی یک کاغذ نواری بنویسید و روی تمام عطرها ،پیاده رو ها،آهنگ ها ،کافه ها،پارک ها،نیمکت ها،کاناپه ها،تخت ها و همه کس و همه جا نصب کنید تا آدم های که هی باید نزدیکی اجسام در آینه بغل های ماشین را به آن ها تذکر دهیم حواسشان باشد بعضی اجسام خاطرات گذشته را محدب تر از هر آینه محدبی در چشم شما فرو میکنند! تا رد میشوی تمامِ دنیا میشود آینه بغل ! حتی به پریزِ لاکردارِ برق که نگاه کنی خاطره ازش میچکد. گذشته نه تنها نزدیکتر است بلکه بطرز اغراق آمیزی خوب و عالی بنظر میرسد!
وجودشان زیاد هم بد نیست بالاخره آدم باید بداند پشت سرش چه خبر بوده ولی مشکل اینجاست از یک جایی به بعد در یک اتوبان برای فرار از همین گذشته پا را تا زانو توی کاربراتور خودِ افراطی ات فرو میکنی و با سرعت سرسام آوری مشغول فرار میشوی اما خدا نکند آنقدر غرق نگاه در این آینه های ناجیوه ای و گذشته نما شوی که روبرویت را بیخیال شده باشی!

دنگ...
یک حمد و سه اخلاص لطفا.. 

امیرمهدی زمانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      در این پست قصد داریم جمله های صبح بخیر زیبا رو لیست کنیم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
    • توسط sajjad
      عشق تلخ
      نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال
      پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

      از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
      دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
      آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
      همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

      امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
      خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

      دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
      وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

      مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
      آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

      گفتمش ......
      گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
      گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

      دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
      گفت .........
      گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

      شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
      با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

      گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
      جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

      بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
      در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

      دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
      خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

      روزگار.....
      روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
      پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

      آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
      یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

      بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
      با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

      بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
      آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

      با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
      بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

      آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
      با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

      باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
      زره زره آب گشتم
      کم شدم.....

      آخر آتش زد دل دیوانه را ......
      آخر آتش زد دل دیوانه را
      سوخت بی پروا پر پروانه را

      عشق من .....
      عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
      خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

      اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
      عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
      گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

      بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
      باش با او یاد تو ما را بس است   قشنگی آهنگ: 92% دانلود آهنگ با کیفیت 320
    • توسط sajjad
      مقدمه
      به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
      یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...
      حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...