رفتن به مطلب

Recommended Posts

یکی باید چشم های آدم را دوست داشته باشد و یکی باید صدای آدم را دوست داشته باشد و یکی دست هایش را و یکی لبخندهایش را و یکی باید آن طرز قدم برداشتن آدم را و یکی باید آن طرز سر خم کردنش را...
یکی باید آن طرز کوله پشتی بر کتف انداختن آدم را دوست داشته باشد و یکی عطرش را...
یکی باید آن طرز سلام کردن آدم را
و یکی باید آغوش آدم را و یکی باید آن بوسه های بی هوا را
و یکی باید چشم های آدم را، نه؛
چشم ها را که گفته بودم،
یکی باید نگاه های آدم را دوست داشته باشد...
و همه اینها باید یک نفر باشند؛
فقط یک نفر...

مهديه لطيفی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدا آن روز را نياورد كه تو عاشق شوي طوري كه همه بدانند و خدا بداند و دنيا بداند و حتي تقدير هم بداند.
اما خودش نداند و يا خودش را به ناداني بزند و تو بماني با بلاتكليفي ت!
بلاتكليفي با آرزويي كه در دل داري و لجبازي تقدير.
امان از لجبازي تقدير كه هر چه هست زير سر همان است و بس!
انگار كه به اين احساس حسودي اش شود، هر روز بيش تر و بيش تر او را پس مي زند و فاصله را عميق تر مي كند.
آنقدر بايد تلقين فراموشي كني تا كمي آرام بگيري.
و همين تلقين فراموشي ست كه غمگين ت مي كند.
مي روي گوشه اي از زندگي را مي گيري كه خاطره اي از او در پستوي ش نباشد.
شايد با اين كار تقدير را فريب دادي و دست از سر اين عشق برداشت.
و احساس به سرنوشت پيروز شد.

شیما سبحانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی قرار است از زندگی کسی خارج شوی؛
با شکوه چون رنگین کمان برو
بگذار بعد از تو تمام آدم ها را با تو مقایسه کند
بگذار عیار خوبی ها شوی!
یقین بدان بعد از تو
کسی به چشمش نخواهد آمد،
و این تنها جزایِ آدم قدر ناشناس است..!

نسرین بهجتی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از همان زمان که "نامه" های بلند بالا شد "پیامک"
"پیامک" شد "استیکر"
از همان زمان که "چای کیسه ای" را 
به "چایی لاهیجان" دیر دم خودمان ترجیح دادیم!
از وقتی "فست فود"
 جای ساعتها  "قل قل قرمه سبزی" روی  "اجاق گاز "مان را گرفت!
از همان موقع که "همه فصل" همه "میوه" ای در اختیارمان بود و یک فصل "انتظار" نکشیدیم تا میوه ی "نوبرانه" مان برسد!
همه چیز باید دم دستمان باشد حتی اگر فصلش نرسیده باشد!
از وقتی هر چیز را "سریع" خواستیم!
از وقتی هرچیز را "آسان" به دست آوردیم!
و اگر آسان بدست نیامدنی بود "رهایش" کردیم
"صبر" و  "انتظار" برایمان کسالت آور و بی معنی شد!

فاطمه نعمتی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ تپش قلبی در اول رابطه تضمین کننده ی بقای رابطه نیست! تپش های قلب و هیجانهای عمیق در ابتدای رابطه زیباست اما برای ادامه ی رابطه کافی نیست.
این ابتدای اتفاق است. اتفاقی به اسم "رابطه"!
رابطه ها ممکن است با کششی زیبا و هیجان انگیز شروع شوند اما اگر فقط معیارِ شروع رابطه، سنجشِ تپش قلبمان باشد بسیاری از فرصت های دیگر را از دست میدهیم.
گاهی ادمهایی هستند که در ابتدا نمیتوانند قلب شما را تسخیر کنند اما کافی ست کمی با ذهن و نگاهشان اشنا شوید! انگاه نمیتوانید امنیت و سادگی درونشان را انکار کنید.
ادمهایی هستند که نمیتوانند در همان لحظه ی اول برانگیختگی جنسی در شما ایجاد کنند اما کافی ست به خودتان و انها فرصت دهید، انگاه ممکن است شگفت زده شوید! گاهی ادمهایی که اصلا فکرش را هم نمیکردید جذابیت هایی را به شما نشان میدهند که نه به بدن و ظاهرشان ربط دارد و نه به موقعیت اجتماعی شان. جذاب میشوند چون نگرششان شما را زیر و رو میکند! چون تفکر و عقایدشان مربوط به خودشان است. جذابیتی که مربوط به درس هایی ست که از دردها و رنج های زندگی شان گرفته اند. جذابند چون راحتند! راحت با خودشان! با معمولی بودنشان! با جذاب نبودنشان! با تلاش نکردنشان برای تحت تاثیر قرار دادن ادمها! با عملِ زیبایی نکردنشان! 
راحتند با بدنشان و با تصویرشان در ذهن دیگران!
این ادمها بسیار ادمهای امنی هستند برای رابطه! امن و حمایت گر! اما ذهن ما به بسیاری از ادمها اجازه ی نزدیک شدن به خودمان را نمیدهد. چون منتظر اتفاقِ عشق در نگاه اول است. 
اتفاقی که تضمین کننده ی ماندگاری هیچ رابطه ای نیست اما قطعا شروع کننده ی رابطه است.
اگر همیشه منتظر عشق در نگاه اول هستید، اگر بسیار ادمها را مورد سنجش و ارزیابی قرار میدهید و بیشتر ادمها را در حد خودتان نمیدانید کمی دیدگاهتان را نسبت به رابطه عوض کنید.
ادمهای بسیاری وجود دارند که در نظر ما معمولی و غیر جذابند اما کافی ست فرصت بدهیم به خودمان و منِ مغرور درونمان! انگاه با دنیاهای عجیبی اشنا خواهیم شد.
دنیاهایی جذاب و امن که چشم های قضاوت گر ما نمیتوانسته انها را ببیند! 

پونه مقیمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمانت را ببند 
و فکر کن !
به‌ دونده ای که با مشکلی در پایش و با اینکه می داند هیچ شانسی برای برنده شدن ندارد در مسابقه دو شرکت می کند چون قول قهرمانی به فرزندش داده !
یا تصور کن ...
ماهیگیری را 
که با اینکه می داند دریا طوفانی ست و صیدی نصیبش نمی شود اما باز برای روزی آن روزش دل به دریا زده...
خواستم بگویم 
حسی دارم شبیه آنها ...
می دانم که هرگز سهم من نمیشوی 
اما باز برایت میجنگم...
باز دوستت دارم !!

فرشته رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شايد دير شود !
به هر دليلِ ندانمی!
شايد ، همين حالا كه يادش در تو می وزد ، دارد دير می شود...
از كجا معلوم ، شايد قرارِ خدا به بردن آنهاييست كه زيادی دلواپسشان می شويم!
شايد خدا دارد نگرانی ها را كم می كند!
اما سهم ما چيست؟
شايد پرسيدن ها و ديدن ها و دوست داشتن ها ، شايد ما بايد خيالِ خدا را راحت كنيم كه جايی برای نگرانی نيست...
ما اينجا حواسمان به هم هست!
تو سايه كن تا ما در آن نفسی تازه كنيم...
نميدانم شايد !
الهی نگران كسی نشوی ، نشوم، نشويم!

صابر ابر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتي وارد رابطه اي ميشويد
و ميفهميد طرف مقابلتان قبل از شما به سمت هيچ رابطه اي نرفته است
بايد متوجه شويد كه اون فرد از دست به دست شدن بين ادمهاي امروزي بيزار است و حالا با ديدن شما ايمان پيدا كرده است كه در رابطه ي با شما هرگز دستي ديگر دستانش را نخواهد گرفت
پس رهايشان نكنيد و يا اگر در خودتان نميبينيد كه براي هميشه آخرينشان باشيد ازهمان اول وارد رابطه با اين افراد نشويد!
هستند ادمهايي كه مناسبِ نماندن هاي شما باشند و آبي در دلشان تكان نخورد از رفتن هايتان!
پس سمت انهايي نرويد كه بعد از كلنجارهاي زياد با خودشان ، شمارا براي يك عمر انتخاب كرده اند تا اخرينشان باشيد!

نيلوفر رضايي

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مردها هنگام قهر کردن 
 به دو دسته تقسیم می شوند!
بعضی هایشان راهکارهای عاشقانه بلدند 
برایتان گل می خرند 
کادو می گیرند 
دعوتتان می کنند به یک رستوران شیک ، وعده سفر می دهند 
خلاصه با هر کاری که می شود یک زن را خوشحال کرد از دلتان در می آورند ...
اما عده ای دیگر...
نه اینکه نخواهند ، فقط خدا می داند از هر لحظه طولانی تر شدن قهرتان چه عذابی می کشند ، چقدر دلتنگ شنیدن صدایتان هستند ...
این ها نه اینکه مغرور باشند فقط بلد نیستند 
یا شاید زن ها را آنطور که باید 
نمی شناسند 
پس سکوت می کنند ، در لاک خودشان 
می روند 
اینطور مواقع شما دست به کار شوید ، کوتاه بیایید
سعی کنید دلتنگی را در چشمهایشان ببینید  بگردید و بین حرفهایشان آنچه 
می خواهید بشنوید را پیدا کنید 
با طولانی کردن قهرها 
با نصفه رها کردن رابطه ها 
چیزی درست نمی شود ...
شما ...آموزگار مهربانی باشید 
این مردها را دریابید !!

فرشته رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لباس هایت را
به سلیقه ی کسی که ماندنی نیست
انتخاب نکن
او می رود
و لباس هایت
زار زار گریه می کنند
هم به "حالت"
هم به "تنت"

بهادر رحمانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زل زده بودم به یک مرد اروپایی و با خودم می گفتم چه خوش تیپ!
ناگهان همسرش از در امد تو. توي کشتی نشسته بودیم.

در این مدت به زن ها زیاد نگاه نکرده بودم .اغلب زیاد به آدم ها نگاه نمی کنم، کلیت یک فضا بیشتر برایم جذاب است، یا گاهی جزئیاتی خیلی خاص در زنده ها و اشیا. 
زن آن مرد توجه من را به خودش جلب کرد.
 تمام تن، دست ها، پاهای او کک و مک داشت، اما او پیراهن راحت و دامن کوتاه پوشیده بود. 

از آن روز به زنان بیشتری نگاه کردم، دختر رزوشن فلان جا که خیلی اضافه وزن دارد و نیم تنه می پوشد. 
فلان زن که چند خال گوشتی روی سینه اش داشت اما لباس باز پوشیده بود. 
رگ های واریس فلان زن و دامن کوتاهش. 
با خودم فکر کردم چرا ندیده بودمشان؟ 
و اگر این ویژگی ها در بدن من بود چه اتفاقی رخ میداد؟ 
قطعا لباس باز نمی پوشیدم یا حتی هیچوقت لباس تنگ به تن نمی کردم مبادا چربی هایم بزند بیرون . 
بعد به مردها فکر کردم، به زندگی هایی که از جسمانیت عبور کرده ، مردهایی که نمی گویند خال گوشتی ات را بردار، یک فکری به حال خط واریس ات بکن، زن چاق که نیم تنه نمی پوشد،ماه گرفتگی ات را درست کن. 
 ابروهات رو وردار خب! چرا نمیری لیزر؟ چرا نمیری خال گوشتی رو برداری؟ واااا، این چه هیکلیست؟ 
چقدر بيريخته طرف و ... چه کوتاهه. چه درازه .

دارم به معنای جهان اول و سوم فکر می کنم و به عبور....
و چه سخت که ما هنوز برای هم لباس می پوشیم ,برای هم رژیم می گیریم و جسم و فیزیک به بدترین شکل ممکن اولویت ماست، شبیه هم بودن،برای زیبا بودن!!
 نداشتن خود باوری و اعتماد به نفس و مخفی کردن نداشته هایمان در پشت نقاب اندام وبینی های عمل شده ولبهای ...... 
چرا اینگونه شدیم ؟چرا در عین حالی که دیگران را همانجور که هستند نمیبینیم و دوست نداریم و احترام نمیگذاریم و....
اما تمام زندگیمان را بر اساس نگاهشان تنظیم میکنیم ؟؟؟

تفاوت ما با آنان فقط در منطقه جغرافیایی و وضعیت اقتصاد و... نیست که در طرز فكرمان است .
ما اسیر یکدیگر شدیم .اسیر نگاه یکدیگر و قضاوت های بیجای یکدیگر.

تهمينه حدادى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچکس به یکباره از آدم  دیگری خسته نمی شود .
 آدم ها در وهله ی اول از خودشان خسته می شوند و اگر فرصت استراحت نداشته باشند،از ماهم می بُرند.
ادم ها را گاهی باید منتظرماند،تا شبیه نرم افزار های امروزی هرچند وقت یکبار به صورت خودکار اپدیت شوند.

مگر چه می شود یک روز ،وقتی ساکت و کم حرف است فکر نکنیم حتما یک مرگش شده است؟

مگر چه می شود با دو فنجان چای کنارش بنشینیم و بدون اینکه توی ذهنمان دنبال دلیل های متوهمانه ای برای این سکوت بگردیم ،باهم به پیام های بازرگانی خیره شویم؟
ما آدم ها اشتباه می کنیم 
با گفتنِ جمله هایی از قبیل زیادی که باشی فلان می شود...زیادی که باشی، به ادم خیانت می کنند
از فرم دماغت ایراد می گیرند
قرمه سبزی هایت جا نمی افتند !
هیچکس نمی آید بگوید اخر عزیز دلم! مثلا اگر کم باشی چه شق القمری می شود؟  
بیا و عوض تمام اینها « درست و به جا باش»
بگذار گاهی توی پیله ی خودش باشد
اما رهایش نکن!

ما اشتباه میکنیم و یادمان می رود که گاهی چه قدربه جای تمام این حرف های کسل کننده و جمله های پرسشی
 به سکوت یکدیگر نیازمندیم!

 الهه سادات موسوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موجودی در من زندگی میکند
که ای کاش هایش همیشه دَمار از حوصله هایم در در می آورد...
خواستنهایش را لجوجانه با من در میان میگذارد و پایش را مثلِ بچگی هایش محکم به زمین میکوبد که همان....
همان را هر جور که باشد...
میخواهد...
آنهم فقط....فقط برایِ خودش....
موجودی نحیف و شکننده که سالهاست جایِ ترکهایَش رویِ تن و روحش درد میکشند
که از ترسِ شکستَنِ ترک هایَش آرام با هر خنده یِ بلندی لبخند میزند...
این موجودِ بی آزارِ درونِ من ساده زندگی میکند
ساده تر عشق میورزد...
و هیچوقت یادَش نمیماند که آدمها هیچوقت شبیه او نمیشوند و هرچقدر یادآورش میشوم که با سادگی هایش سخت تر نکند این سالهایِ باقی مانده یِ مان را...
بازبان درازی هایش جوابم را بی پروا تر میدهد...
همان طور هم عاشق میشود,
سر به هوا و ساده...
پایِ دوست داشتنِ بی سرو تهش میماند....
آنقدر که از روحَش فقط قلبِ مچاله ای باقی میماند...
او همچنان میخندد...
این بار شاید با صدایِ بلند تر...
که به گوشِ همه یِ کسانی که روزی میگفتند محال است حالِ خوبِ زندگی اش. ..
 برسد که هنوز از پسِ فراز و نشیب هایش مردانه برمی آید...
موجودی به اسمِ زن که در من وحشیانه درد میکشد,
و از همه یِ خطراتِ ناشی از ترک خوردن هایش
ساده و مهربان,
با کتانی هایَش آوازه خان عبور میکند.
و پسِ هر اتفاقِ ناگوار,
با تشَر و محکم به خودش یاداوری میکند که هنوز قوی ترین زنِ رویِ زمین است.

فرگل مشتاقی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستی تنها چیزی است که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.
 هر چیز دیگری هم از بین برود ، دوست می‌ماند.

 این یادت باشد ، من همیشه به تو فکر کرده‌ام.
 دوست‌های زیاد دیگری هم پیدا کرده‌ام اما مثل تو نشدند.

من هنوز هم با آن حس‌ها زندگی می‌کنم ؛
با یاد آن روزها...
 تک تک خاطراتم با تو یادم مانده ؛
کجاها می‌رفتیم چه کارها می‌کردیم ، من با تو جوانی را تجربه کردم؛ 
همراه تو...
 آن همه لحظه‌های خوب با هم داشتیم ، آن همه با هم خندیده بودیم.

فريبا وفی / بعد از پايان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جنبه محبت نداریم
ظرفیتمان که تکمیل شد
غرورمان سرریز می شود
و سیل بی تفاوتیمان
افراد مهربان را غرق می کند!
آرام که گرفتیم
هاج و واج دنبال محبت می گردیم
آدم های عجیبی هستیم!

نرگس صرافیان طوفان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چای را توي استکان بلوری می‌خورد. 
می‌گفت شماها قدر چای تازه دم را نمی‌دانيد و رنگش را پشت اين فنجان‌ های سفالی و چينی قايم می‌كنيد. چای را خودش دم می‌كرد، خودش می‌ريخت و خودش روی ميز می‌گذاشت. می‌گفت چای بايد به اندازه دم بکشد ؛ نه آنقدر كمرنگ كه مزه آب زيپو بدهد و نه آنقدر پررنگ كه دهان از خوردنش گس شود. می‌گفت چاي بايد لب دوز و لب سوز باشد و لبريز و مادرجون هيچ وقت با اين آخري كنار نمی‌آمد. هربار آقاجون استکان‌های لبريز را جلوی مهمان‌ها می‌گذاشت، مادرجون اخم‌هايش مير‌فت توی هم. می‌گفت آنقدر استکان‌ها را پر می‌كنی كه با يك اشاره سرريز می‌شود و لکه‌اش روی ميزها می‌‌ماند. 
مهمان‌ها كه می‌ر‌فتند با دستمال مي‌افتاد به جان ميزها و آقاجون براي بار هزارم قول می‌داد دیگر نعلبكی يادش نرود. باز هم يادش می‌رفت و باز هم رد استکان‌ها روی تن چوب باقی می‌ماند.
 آقاجون كه رفت، قوری و سماور از انحصار درآمد و فنجان‌های چينی با نعلبكی‌های دور طلايی بين مهمان‌ها دست به دست شد. ديگر هيچ چای ‌ای لبريز نشد و هيچكس رنگ چای را از پشت فنجان‌ها نديد.
 روزي كه پارچه‌های سياه از روی ميزها كنار رفت، سطح چوب، پر از لکه‌های ته استکان بود؛ پر از یادگارهای آقاجون. ایستادیم و نگاهشان کردیم. هیچ کس حرفی نزد، 
جز مادرجون که با حسرت ‌گفت:
«چه خوب که همیشه نعلبکی یادت می‌رفت.»

مرجان فاطمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بچه که بودم
"پاییز"
با روپوش سرمه‌ای از راه می‌رسید.
بزرگ‌تر که شدم،
پسر همسایه بود...
سربازی که اسمم را
توی کلاهش نوشته بود
مادرش می‌گفت:
گروه‌بان جریمه‌اش کرده که هفت شب کشیک بدهد.

آن وقت‌ها دوستت دارم را نمی‌گفتند،
کشیک می‌دادند!

رویا شاه حسین زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر بعضی ها می دانستند با یک صبحت بخیر دل آدم چقدر قرص می شود، برای گفتنش هیچ وقت خودشان را به کوچه بی خیالی و فراموشی نمی زدند.
خورشید منتظر سلام هیچ کس نیست و صبح برای بیدار شدن هیچ وقت خواب نخواهد ماند!
اما به قول آن ضرب المثل معروف خشت اول گر نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج!
و خشت اول همان صبحت به خیر است که با دوستت دارمی، با ابراز عشقی محکم تر خواهد شد که اگر گفته نشود دیوار آن روزمان با بغضی کوچک، با دلتنگی کوچک می لرزد و می افتد روی آرزوها و احساساتمان...
صبحت بخیر شاید برای ما فقط یک جمله ساده با فعلی حذف شده باشد اما برای کسی که می شنود هزار معنی دارد یعنی دوستت دارم یعنی دم صبحی اولین کسی بودی که تا یادم افتادی قلبم به تاپ تاپ افتاد، یعنی امروز هم عاشقت هستم یعنی چقدر خوب است که دارمت و هزار معنی که خدا می داند و دل کسی که آن را شنیده است...
صبحت به خیر را بگوییم و جهان کسی که دوستمان دارد را آرام کنیم 

صفا سلدوزی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما همه به آدمهایی اجازه داده ایم دوباره برگردند و دوباره فرصت داده ایم شروع کنند و شروع کنیم.
ما همه، زمانهای زیادی امیدوار بوده ایم؛ امیدوار به شرایط و امیدوار به رابطه هایمان.
فرصت دادن و دوباره به مسیر برگشتن هیچ ایرادی ندارد اما همیشه شواهد را ببینیم.
آیا شواهدی واقعی از رشد و آرامش وجود دارد؟
آیا شواهدی از درک شدن و تکرار نشدنِ گذشته وجود دارد؟ 
آیا شواهدی از حرکت وجود دارد یا همه چیز در سیکلی همیشگی گیر کرده است؟
ادامه ی بعضی مسیرها و رابطه ها ادامه ی آسیب است.
آسیبی که خودمان انتخاب میکنیم به خودمان بزنیم.
حواسمان به شواهد باشد.
و بیشتر از همه، حواسمان به رویاپردازی هایی که ما را از دیدنِ حقیقتِ پیش رویمان، دور میکند.
حواسمان به خودمان و زخم هایمان باشد.
گاهی هیچکس در ادامه ی آسیب مقصر نیست، غیر از خودمان و امید واهیِ خودمان به رخ دادنِ یک معجزه ی بزرگ! 

پونه مقیمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا به حال شده به نقطه ای برسید که اطرافیانتان بگویند : فلانی ! تو آن فلانیِ سابق نیستی...
شده که به عکس های قدیمی تان نگاه کنید و دقیق شوید در لبخندهای واقعی تان ؟
بعد پیش خود بگویید یعنی این منم ؟!
تا به حال شده تمام فیوریت هایتان رفته رفته از یادتان برود و صدایتان هم در نیاید ؟
شده که هی تلاش کنید برای تقویت حافظه تان ولی هیچ چیز از خودتان را به یاد نیاورید؟
اگر نشده شما را به خدا یک کاری نکنید که آدمِ دیگری با خودش،با گذشته اش با تمام هویتش بیگانه شود...
آدم هایی که با خودشان بیگانه می شوند،
یک شب باهمین شمشیرِ بیگانگی و دلتنگی، احساسات و خاطراتشان را سر می برند...
و از همه خطرناک تر آدمی ست که نه به احساساتش تعلق دارد و نه روی خاطراتش تملک...

مهسا پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به امید آن روز،
که هیچگاه احساس شکست
ما را از ادامه دادن این زندگی باز نمیدارد
و ترس از نرسیدن
ما را دل سرد و بی حرکت نمی سازد

به امید آن روز
که آنقدر هم دل و هم راز بوده باشیم
تا پشیمان از گفته هایمان
در لاک تنهایی خود فرو نرویم. . !

به امید آن روز
که نیمه شب، از چشمان کسی
غم خاطره سرازیر نمیشود
و به راحتی سرها را بر بالشت می گذاریم

به امید آن روز
که یک صبح،آسوده و به دور از هر آشوبی
 به بیداری خواهیم گذراند
قبل از آنکه شمع عمرمان به خاموشی برسد. . .

حاتمه ابراهیم زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فرقي نمي كند چند سال عمر كرده باشي. جوان باشي يا اوايل ميانسالگي ت باشد.
كافي ست به روزهاي رفته ت فكر كني و ببيني به خودت بدهكار مانده اي. به آن همه انرژي و استعدادي كه با عادت روزمرگي حرامش كردي.
چرا فقط آرزو كردي و براي به فعل درآمدنِ آرزوهاي خودت جسور نبودي.
و دست روي دست گذاشتنِ خودت را گردنِ اين و آن و روزگار انداختي.
كه چي؟ كه خودت را توجيه كني؟ كه بگويي اگر نشد، نگذاشتند كه بشود؟
چرا آزمون و خطايي نكردي و از برد و باخت ترسيدي!
براي انتخاب شغل دلخواه ٓت ترسيدي!
براي بودن با كسي كه دوستش داشتي و ويژگي هاي ش با معيارهاي ٓت جور بود، غرورت را زير پا نگذاشتي و دور ايستادي تا كسي از راه برسد و دل ش را ببرد!
حالا چه مانده از تو؟
از تويي كه هر كجاي زندگي و عمرت ايستاده اي.
به فرصت ها فكر مي كني؟
به فرصت هايي كه سر راه ت مي گذارند و بي اعتنا از آن ها رد مي شوي.
به اينكه حالا چه مانده از تو و بعدها چه مي ماند از تو!
اصلا به اين چيزها فكر مي كني يا فقط حرف هايت شكوه و گلايه است؟
حالا حتي مي ترسي به پشت سرت نگاه كني مبادا حسرت ها به تو دهن كجي كنند.
و بفهمي كه مرگ نزديك است و تو عقب مانده اي.
آن وقت مي فهمي آن هايي كه مي گويند: سن فقط يك عدد است، بيراه مي گويند كه سن فقط يك عدد نيست
و تمام لحظه هايي ست كه مي توانست طوري بگذرد كه امروز حسرتي به دل ت نمانده نباشد.

شیما سبحانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو برایم از ماندن گفته بودی
از امنیت آغوشت
تو جای زخم هایم را بلد بودی؛ 
جنس غم هایم را میشناختی
داشتم باورت میکردم
با تو از هرآنچه که از فکرم میگذشت حرف زده بودم 
من با تو قدم زدم
شعر خواندم 
و خندیدم 
و همه ی این ها یعنی "باورت" کرده بودم ...
تو میدانی ایمان آوردن بی هیچ معجزه ای یعنی چه؟
بعید میدانم که بدانی 
اما شک‌ ندارم روزی شعرهایم را خواهی خواند و آن روز بدان که تنها سوال من از تو همین است :
"هیچ میدانی دنیای کسی که باورش شکسته باشد چه شکلی است؟  "
نمیدانی نه! چون اگر میدانستی با هیچ غریبه ای هم چنین نمیکردی چه برسد به من که برای دوست داشتن تو از خودم هم گذشتم...
اما عیبی ندارد من به تو خواهم گفت!
چشم هایت را ببند وکمی خودت را جای من بگذار و تصور کن
پرت شده ای در سیاه چاله ای عمیق و تقلا میکنی اما به تمام دست هایی که به سویت برای کمک دراز میشود بی اعتمادی!
یعنی تباهی ات را به هر محبتی ترجیح میدهی...
اینکه بخواهی تمام عمر در چنین دنیای تاریکی دست و پا بزنی ؛
درست مثل تصادف با عابری پیاده در نیمه شب بارانی وحشتناک است نه؟!..
حالا چشم هایت را باز کن 
این همان بلایی است که تو سر من و دنیای من آورده ای!...

سحر رستگار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قشلاق كرده ام به تو از دستِ زندگی
چندی ست پايتختِ جهانم اتاقِ توست...

علیرضا بدیع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیائید اگر یک روزی میان راه جا زدیم
تقصیر قسمت و شرایط و چه و چه نیندازیم
مرد و مردانه بگوییم :جا زدیم

بگوییم فلانی جان؟؟
ببخشید...
ولی دیگر دلم با شما نیست
ادامه ندهیم بهتر است
نه این که بگوییم قسمت نبود
شرایطمان خوب نیست
تو فلانی و من بهمانم...

بیائید اگـر یک روزی هم میان راه جا زدیم
انقدر وجودش را داشته باشیم
که سرمان را پایین بیندازیم و بگوییم:ببخشیـــد...

امیرعلی اسدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      در این پست قصد داریم جمله های صبح بخیر زیبا رو لیست کنیم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
    • توسط sajjad
      عشق تلخ
      نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال
      پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

      از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
      دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
      آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
      همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

      امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
      خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

      دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
      وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

      مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
      آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

      گفتمش ......
      گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
      گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

      دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
      گفت .........
      گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

      شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
      با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

      گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
      جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

      بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
      در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

      دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
      خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

      روزگار.....
      روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
      پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

      آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
      یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

      بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
      با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

      بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
      آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

      با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
      بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

      آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
      با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

      باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
      زره زره آب گشتم
      کم شدم.....

      آخر آتش زد دل دیوانه را ......
      آخر آتش زد دل دیوانه را
      سوخت بی پروا پر پروانه را

      عشق من .....
      عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
      خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

      اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
      عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
      گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

      بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
      باش با او یاد تو ما را بس است   قشنگی آهنگ: 92% دانلود آهنگ با کیفیت 320
    • توسط sajjad
      مقدمه
      به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
      یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...
      حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...