رفتن به مطلب

Recommended Posts

کاش همـه ی مـا 
چیزی برای از دست دادن داشته باشیم...
چیزی که اگر خط به تنش بیفتد دلمان بلرزد 
چیزی که در وخیم ترین شرایط زندگی بتواند لبخند را مهمان لب هایمان کند

چیزی که بشود نقطه ضعفمان 
چیزی که در اوج نا امیدی بخاطرش بجنگیم
چیزی که عطر زندگی ببخشد
بتواند دکمه انسانیتمان را روشن نگه دارد و از روزمرگی نجاتمان دهد
باید چیزی باشد...

یا در واقع باید آدمـی باشد...!

نادیا نعمتی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رابطه ها یک بار اسماً تمام می‌شوند یک بار رسماً. یعنی آدم گاهی می‌رود که بداند ماندنش برای شما چند می ارزد؟ اینطور مواقع با یک لبخند گرم، با یک تنگدلیِ ملتمسانه برمیگردد و بهای عشقتان را هزار هزار بار بیشتر از قبل می‌پردازد. این آدم های اسمی تمام شده را می‌شود نجات داد، برگرداند، برقشان انداخت و دوباره گذاشت سرِ طاقچه ی دل. اما حواستان به "او"ی زندگیتان باشد، اگر یک روزی رسماً برود، من به شما اطمینان می‌دهم انقدر دلسردش کرده اید که شاهرگ دوست داشتنتان را برای همیشه از بیخ زده .. 

بهار عظیم پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زمانی که خداحافظی را با تو شروع کردم، به رابطه هایی دیگر سلام کردم. زمانی که از تو ناامید شدم، به آدمهای دیگری امیدوار شدم. به آدمهایی که مرا می دیدند و هر از گاهی حالم را میپرسیدند. آدمهایی که با بی تفاوتی مرا در انتظاری سخت جا نمیگذاشتند. آدمهایی که برای تولدم لازم نبود کسی به آنها یادآوری کند و به زور لبخند بزنند و بگویند " آرزو کن!"
آن زمانها آرزویم تو بودی و اکنون آرزویم خودم هستم!  آن روزها همه چیز به تو ختم میشد. چه روزهای غم انگیزی.
خوشحالم که آن روزها تمام شده است.
تو نیستی و من هنوز در امتدادِ خداحافظی ام.
و راضی ام.
از نبودنت و از بودنم! 
از اینکه تصمیم گرفتم برای بی تفاوتی تو تلاش نکنم.
از اینکه در نهایت تصمیم گرفتم خداحافظی را شروع کنم.
موفق نشده ام که کامل خداحافظی کنم.
تصویرت هنوز همراهم هست.
در تصویرت میخندی و سیگار میکشی و مهمتر از همه مرا میبینی. در تصویرت نگاه میکنی. نگاهی نافذ و گیرا! 
اما این فقط یک تصویر است. 
و من قبول کرده ام که تصویر تو هرگز شبیه به خودت نبوده و نخواهد بود.
تصویری که من از تو دارم، با حقیقتِ تو بسیار تفاوت دارد.
و شبی که پذیرفتم تو با تصویرت فرق داری شب عجیبی بود.
آن شب من تنهاترین و بی پناه ترین آدمِ روی زمین بودم! 
آن شب فکر میکردم "میمیرم"! 
ایمان داشتم که دیگر نمیتوانم در دنیا دوام بیاورم.
اما شبهای زیادی گذشت! و من زنده ماندم! و تو همچنان بی تفاوت! 
به نظر میرسد قرار نیست بدونِ حضورِ تو بمیرم. اگر قرار بود بمیرم تا به حال مرده بودم! و به نظر میرسد قرار هم نیست چیزی تغییر کند.
تو بی تفاوت ترین کارکترِ زندگیِ من از کودکی ام تا اکنون بوده ای، هستی و خواهی بود. راضی ام. از خودم و از تصمیم هایم. از اینکه جایی تلاش برای به دست آوردنت را متوقف کردم و اجازه دادم زندگی فرصت های دیگری را نشانم دهد. 
فقط گاهی که دلم تنگ میشود به ستاره ها نگاه میکنم و برایت آرزوهای خوب میکنم و با خودم فکر میکنم چقدر بی تفاوتی ات را دوست داشتم! به خاطر تمام روزهایی که نبودی و ندیدی ممنونم و به خاطر بزرگترین درسی که به من دادی همیشه سپاس گزارت خواهم بود؛ اینکه نخواهم مُرد اگر رابطه ای تمام شود. 

پونه مقيمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما آدمِ رهـــا کردنیم
آدمِ تا نیمه یِ راه اومدن و جا زدن
درست مثلِ موجی که
یه ماهی رو اسیرِ خودش میکنه 
و اونقدر با خودش میارتش تا به ساحل برسه 
و بعد رهاش میکنه و میره جایی که موجایِ بزرگتر باشن 
و ماهی های بیشتر...

ما آدمِ به هزار و یک دلیل نموندنیم 
آدمِ تنها گذاشتن و دل کنـــدن
ما آدمِ امروزیم 
دَمدَمی
خسته
شایدم بی رَحـــم...!

نازنین عابدین‌ پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هرجا هوا مطابق ميل ات نشد برو! 
فرق تو با درخت
همين پايِ رفتن است...

سعيد صاحب علم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زن که باشی
""اگریک شب را از سردرد یا ناراحتی تاصبح بیدارماندی
کمی  شرایط سخت است..
مثلا بعدازساعتهای بی خوابی و کِسالتت نزدیک ظهر چشمانت گرمِ خواب می شود.. اما میان خواب و بیداری یادت می افتد لباس ها رانشُسته ای بازحمت چشمانت را بازمیکنی و روی پا می ایستی..لباسها را میشویی و همانطور که کنار ماشین لباسشویی ایستاده ای و باهمان چشمان خمارِ نیمه بازت به چرخش لباسها خیره شده ای یادت میفتد برای شام باید فکری کنی.. 
به سمت آشپزخانه می روی.. درب یخچال را باز میکنی خمیازه ای می کشی، مواد اولیه ای که برای پختن غذای مورد علاقه ی همسر یا فرزندت لازم است برمیداری ،باهمان حالت خواب آلود مشغول تدارک خوراکی برای شام میشوی...
دراین مرحله از شدت خواب و خستگی ، چشمانت تار می بیند و هرچند دقیقه یک بار باید اشک های بی خوابی ات را پاک کنی تا بهتر ببینی که داری چه می کنی ، مبادا نمکِ غذایت کم یا زیاد شود...!
قابلمه را روی اجاق میگذاری.. درحینِ روشن کردنِ شعله هایِ اجاق، در دلت می گویی میتوانم شعله را کم کنم و کمی دراز بکشم، تاسردرد و بی خوابی ام قدری التیام یابد..
اما گرد و غبارِ روی پیشخوان، توجهت را جلب میکند.. دستمالی به دست می گیری تا همه جارا تمیزکنی.. حین گردگیری، یادت می فتد که باید جارو هم بکشی...! شاید بعد از آن بشود کمی بخوابی...
گردگیری تمام میشود.. باهمان حالتِ خواب آلود و بی حال و بی رمق به سراغ جارو میروی.. روشنش میکنی وبه هرجان کندنی هم شده تمام خانه را مرتب میکنی..
درحالتی که به سختی روی پایت ایستاده ای، تمام اطراف را براندازی می کنی...پیش خودت می گویی کارهاتمام شد.. با لبخندِ رضایتی دراوج خستگی می روی روی مبل تاکمی درازبکشی ...
ناگهان صدای زنگِ در ، مانع از بستن پلکهایت می شود... فرزندت ازمدرسه برگشته است... باید غذایش را گرم کنی و بعد هم بالای سرش بنشینی تا  مبادا تکالیفش را اشتباه انجام دهد.. حواست هم باید باشد که ازخستگی، بی حوصله نباشی..
مهم نیست چقدرخسته ای و چقدر خوابت می آید...
مهم نیست دیشب رانخوابیده ای..
حتی سردرد یا احتمالِ بیمارشدنت هم مهم نیست...
همسر و فرزندت ، نیاز به رسیدگی و آرامش دارند...!""

این فقط یک سکانس خیلی خیلی کوتاه از زندگی یک زن بود
زن که باشی.. برای خودت زندگی نمی کنی...
زن بودن سخت است..
مادر بودن، خیلی سخت تر....!

نرگس صرافیان طوفان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی تو دلتنگ ترین عابرِ این شهرم من 

کاش پاییز تو را باز به من پس می داد

مهدی کمانگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می‌دانی...
من
سال ‌هاست
به دوست داشتنِ تو آرامم... 

افشین صالحی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیگر از خواب 
هم کاری ساخته نیست ؛
" نه مرا می برد ..
نه تو را می آورد .. "
تشدید می گذارد روی دلتنگی ها ؛
و من عاجزانه 
تا صبح 
دخیل می بندم به ضریح آسمان !
شاید با سپیده 
تو هم سر برسی ...‌ 

هستی معیدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه جایی باید بهت بَر بخوره ؛
 
باید جلویِ شوخی هایِ بیجا و پر از تمسخرِ دیگران،
دخالت هایِ بی موردو اظهارِ نظرهایِ ناحق ،
رفتارایٍ توهین آمیز نامهربونِ آدمایِ اَطرافِت وایستی.
همون وقتی که راننده تاکسی بقیه یِ پولِتو نمیده چون فکر میکنه اونجا غریبی ، 
همون وقتی که از علایق و احساساتِت حرف میزنی و یه سِریا به حرفایِ جِدیت میخندن ،
همون وقتی که میدونی فلانی داره دروغ میگه درحالی که حقیقت چیز دیگه اییه! 
یِجایی باید دَست بَرداری از باجنبگیِ بیش از حدِت ،
از اینکه هرکی هرچی خواست بگه ، 
دلِش از هرجا پٌر بود سرِ تو خالی کنه 
و این وسط تو مثلِ همیشه دلِ شکستَتٌ پشتِ نقابِ خنده پنهون کنی و روحِت بشه کیسه بوکسِ خَشم و انتقادها و رفتارهایِ اذیت کننده ی دیگران ، که هرچی تو سکوت میکنی اونا با قدرتِ بیشتری مٌشت و لَگد حوالَت میکنن..
نمیگم مهربون نباش و نَبَخش و نَگذر ، نه...
مهربون باش ، اما نَذار مهربونیت بعضیا رو اونقدر بد عادت کنه که فکر کنن با همه میتونن هرجور دوست دارن رفتار کنن ، به خودت حق بِده گاهی ناراحت بشی و ناراحتیت رو نشون بده...
یجایی دست از کیسه بوکس بودن بردار ، هم بخاطر خودت ، هم بخاطر دیگران ...!

نازنین عابدین پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو "هستی"...
و همین کافیست..
همین که من مطمئن باشم
تو میخندی
راه میروی
غذا میخوری
زندگی میکنی
هر روز صبح از خانه بیرون میزنی و میروی سرکار،
با رفیق های فابریکت پایه ی کوهنوردی میشوید،
هنوز هم سفر‌های طولانی را دوست داری،
چای‌ات را داغ داغ میخوری،
آهنگ را با صدای بلند گوش میدهی و با آن بلند میخانی
تند رانندگی میکنی،
همین ها که حکایتِ بودنت را میکنند،
برای من کافیست!
همین که مریض نشوی؛
غصه نخوری؛
شانه هایت نلرز؛
و تنهایی ات را
با از ما بهتران پُر کنی
کافیست...
حتی حاضرم به دنبال کسی باشم که تو میخواهی،
تا یک لحظه احساس تنهایی نکنی جانِ دلم!
حاضرم خیلی کارها برایت بکنم و تنها مطمئن باشم
که تو هستی...
کسی هست ک قلبِ مرا به تپش می اندازد..
مرا نگران و از خود بی خود میکند...
من حاضرم به خاطرِ تو
هر روزم بدتر از دیروز باشد.. 
و هرروز و هرشب برای دلِ نداشته ام
با صدای بلند بخوانم:
"تو مرا باز رساندی به جنونم کافیست..
تو مرا باز رساندی به جنونم کافیست...!"

رقیه رستمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

يادت نرود ما به هم احتياج داريم!
باور كن...
براي رسيدن ها و فرار كردن ها
براي ساخته شدن ها و ثبت كردن ها!
ما به هم احتياج داريم
وگرنه من و تو كي را دوست داشته باشيم؟
یا مثلا با كي حالمان خوب شود...
من به تو فكر مي كنم!
به تو احتياج دارم
وگرنه ديگر فكر هم نمي كنم...
واقعيتش را بخواهي من به دليل اعتقاد دارم.
دليلِ من تويي!
تو را نميدانم!

صابر ابر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوست داشتن کسی که دوستت نداره؛ قدر دوست داشتنت رو نمی دونه؛ 
معنای دوست داشتن رو نمی فهمه؛
عین باد کردن یه بادکنک سوراخ شده است واسه جشن تولدت!
هم باعث می شه نفست بگیره،
هم شیرینی یه جشن خوب رو از دست می دی...

علیرضا اسفندیاری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خداوند...
 انگار بعضی ها را ،خیلی با حوصله آفریده!
از عشق ،از محبت،صبر،وفاداری،معرفت به مقدار زیاد در وجودشان گذاشته...
اصلا این بعضی ها انگارصرفا برای خوب شدن حالمان آمده اند... 
نه نقش بازی می کنند  
نه ادا در می آورند. 
وقتی تمام درها به رویت بسته می شود یک نگاهشان کافیست برای روزها آرامشت 
یک حرفشان یک خنده شان کافیست تا غصه از در و دیوار زندگیت پاک شود 
شانه شان را که داشته باشی انگار تمام دنیا را یک جا داری 
بی نهایت تکیه گاهند 
عجیب پناهگاه...
بی توقع به دردت گوش می کنند 
و بی انتها حس خوب می بخشند.  
باور کنید
اینها خیلی با حوصله آفریده شده اند 
فرقی نمی کند 
پدر ،مادر ،همسر،دوست یا...
اگر یکی از اینها را ، کنارتان دارید 
خوشبختید!
قدرش را خیلی بدانید ...

فرشته رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میگن وقتی یکی دوسِت داره همه چاله چوله های تو رو بلده ...
میدونه واسه چی ناراحتی ...
یا وقتی خوشحال میشی چشمات چه شکلیه ...
میدونه چه جوری به بخندوندت ...
یا چه جوری اشکاتو پاک کنه ...
بهونه ها تو میشناسه ...
اینکه یکی چاله چوله هایِ قلبتو پر کنه عالیه ...
اما وای به حال وقتی که
به هر دلیلی دیگه دوست نداشته باشه ...
میشه مثه تیر خلاص ...
درست وسطه قلبت ...
چون اون بیشتر از هرکسی میدونه 
تو از چی میترسی ...
چیو دوست نداری ...
چی حالتو بد میکنه ...
و...
مردن تو از جایی شروع میشه که واسه خوب بودنت تلاش که نمیکنه هیچ ...
به چاله های قلبتم لگدهای محکم تر میزنه ...
اینکه یکی شمارو بلد باشه هم عاشقانه اس هم ترسناک ...
مواظب باشید که غافلگیر نشید!

شهرزادپاییزی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضی ها آمده اند
که معجزه یِ زندگیِ آدم باشند ...
می آیند که وسطِ بدبختی های روزمره ات ،
برای لحظاتی هم که شده
پَرت شوی وسطِ خوشبختی ...
می آیند که حتی وقتی از دردهایت برایشان حرف میزنی ، از اینکه او را داری که اینطور دو جفت گوش شده برای شنیدنِ حرف هایت ،
کِیف کنی و یکهو دردهایت فراموشت شوند ...
اصلا بعضی ها آنقدر با خودشان معجزه می آورند که اگر یک روز نباشند ، همین نبودنشان می شود بزرگ ترین دردِ زندگی ...

آنا جمشیدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا دوست داشتن آدم ها
به جای آنکه نقطه قوتشان باشد
شده است نقطه ضعف شان؟
تا میفهمیم کسی دوستمان دارد
انگار از آن آدم یک ضعف بزرگ کشف کرده باشیم
دائما به دنبال باج گیری هستیم
یاغی میشویم
آنقدر از خودمان ادا و اصول درمیاوریم
که طرف مقابل از هر چه عشق و عاشقی زده شود
و بعد از تماشای آدمی که بیمارش کردیم
لذت میبریم
نمیگویم هر کسی که عاشقتان است را
شما هم بخواهید
حرف من این است
کسی را یا میخواهید یا نه
دیگر جاست فرند و رفاقت و اجتماعی
و هزار نام بی اساس دیگر
نمیدانم چه صیغه ایست
که به بهانه همین اسامی
کسی که عاشقمان است را کنار خود نگه میداریم
داشتن دوست خوب است
اما اگر به بهانه این عناوین
با کسی که عاشقمان است، ماندیم تا
روح خود را از عشق ارضا کنیم،
کار زشت و ناپسندیست
اینقدر آدم ها را میان تردید و دودلی نگذارید
مقصد نهایی ما کجاست؟
همینطور ادامه دهیم
سنگ روی سنگ بند نمیشود

سیما امیرخانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من معمولی ام 
از همان دخترهای معمولی شهر
كه لباس های گشاد و راحت می پوشند
آرايش شان انقدر ديده نمی شود كه انگار اصلا آرايش ندارند
حواسشان نيست كه بايد كجا و چگونه بخندند
خسته كه می شوند يك گوشه شهر چهار زانو می شينند و آدم ها را نگاه می كنند

از همان دخترهای معمولی كه هيچ چيز را معمولی نمی بينند
كه همه چيز را تحليل می كنند
رفتارها را؛ 
گفتارها را 
كه هر چه می شود خودشان را سرزنش می كنند

من معمولی ام
آنقدر معمولی
كه ساده دل می دهم
ساده می بينم
ساده می خواهم
و 
ساده شاهد رفتن ها می شوم
و ساده باز همان لباس های معمولی ام را می پوشم 
و در اين شهر
باز هم
معمولی می گردم

انسی نوشت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بچه ی طلاق بودن به ظاهر
توجیه خیلی خوبیه برای
موفق نشدن توو زندگی ...!
الان نمیخوام بگم وضعیتِ سختی نیست؛
چرا اتفاقا خیلی سخته...!
حسرتِ خانواده داشتن تا آخر عمر اذیت میکنه آدمو ؛ مخصوصا اگه تک فرزند باشی که دیگه بیش از حد این موضوع آزار دهنده میشه ...
اینطوریه که هر جا میری میبینی اکثر آدما با خانواده هاشون اومدن ولی تو ...!
اولین تفاوتی که بچه متوجه اون میشه توو
محیط مدرسه ست !
شما فرض کن زنگِ آخر مدرسه؛ همه
بچه ها خوشحالن که میرن خونشون و فلان غذا رو که مامانشون براشون درست کرده میخورن ولی تو باید خودت بری یه فکری به حال ناهار بکنی ...!
یا بدتر از اون مسخره شدناییِ که باهاش روبرو میشی و راه فرار نداری ...!
البته این پیش پا افتاده ترین مسئله ای بود که میشد بهش اشاره کرد !!!
تا مدتها خودتو یه موجود اضافی میبینی ؛ اختلالات اضطرابی که تا بزرگسالی همراهاته؛ افسردگی،بلاتکلیفی،طرد شدگی و ...
کمترین ضربه هاییِ که یه بچه طلاق بهش وارد میشه ...
از دردناک ترین قسمت های بچه ی طلاق بودن به چشم ترحم دیده شدنه !
هر کسی از راه میرسه بهت محبت میکنه و پیش خودشم فکر میکنه که نمیفهمیم از رو ترحمِ !!!
توجه های توو خالی ،
محبت های کذایی
و ...
هیچکدوم جایِ خالیه خانواده رو پر نمیکنه...!
اما واقعیت اینه که اگه بدترین بلاها هم سرمون بیاد دنیا متوقف نمیشه !
به این فکر کنیم که حالا این اتفاق افتاده باید چیکار کرد؟!!
هی بشینیم فاز غم ور داریم چیزی عوض نمیشه،میشه؟!!
پدر و مادرمون به هر علتی نتونستن باهم ادامه بدن این به این معنی نیست که ما هم دست از زندگی بکشیم...
آرزوهاتونو دنبال کنین،
هدفمند باشین ،
ماها میتونیم به خواسته هامون برسیم فقط کافیه
بلند شیمو بهانه و توجیه رو کنار بزاریم. 
درسته که بچه طلاق بودن خیلی سخته اما
بن بست آرزوها که نیست ...

علی نیکنام راد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی هم پیش می آید ، که آدم در تنهایی هایش ،یا وقتی در منجلاب مشگلاتش گُم شده ، یا وقتی که آنقدر درد و غصه دارد ، که دیگر توانی برای جنگ یا مقابله ندارد .
میخواهد یک نفر باشد ،
یک دلگرمی 
یک آرامش 
کسی که بتواند ، با خیال راحت به شانه هایش تکیه بدهد ‌،
 و درد هایش را به زبان بیاورد .
باید کسی باشد ، که در برابرش ترسی از شکستن غرورش نداشته باشد ، همان کسی که حتی در اوج کلافگی های روزمره اش میخواهد که باشد ،
که گره از کلافِ بی حوصلگی هایش باز کند،
و بخندد ، انگار که وجودش لازم است درست به همان اندازه که آب برای ماهی !

مائده زمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با آدم‌ها کاری نکنید که بخاطر دوست داشتنتان از خودشان متنفر شوند
آدمی که از خودش متنفر شود همه چیزش را از دست می‌دهد ... 

فاطمه خرازی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهندسی نیاز به رشته های جدید دارد!
مثلا مهندسیِ ساختن حالِ خوب و تعمیرِ آدم های افسرده،
ساختنِ یک قلبِ بی خط و خش،
یا مهندسی ساختنِ یکـ منحنی روی لب...
و حتی ساختن  ذهنی بی عیب و نقص برای بیمارانِ ناتوانی ذهنی!
مهندسِ تعمیرِ نفس تنگی های مادربزرگ،
تعمیرِ آدم های ریا کار،
یا حتی تعمیرِ حالِ این روزهای خوزستان!
یا از نو ساختنِ آتش نشان های سوخته در آتشِ پلاسکو!
و مهندسیِ تعمیرِ هزاران عیب و ایرادی که آدم ها دارند...
اگر چنین رشته ای را میشد اضافه کرد،
دنیا گلستان بود!

المیرا دهنوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی دلتنگی
شبیه دیدن عکسی قدیمی میان آلبوم خانوادگیست،
شبیه پیداکردن نوشته ای غبارگرفته
از زیر فرش های کفِ اتاق،
چیزی مانند بوی کمرنگِ عطر
از شیشه ی خالی ادکلن مورد علاقه ات،
دیدن شاخه گلی خشک
میان صفحات کتاب قطوری که مدت ها بازش نکرده ای،
خواندن دوباره ی کارت پستالهای نَم کشیده 
و ملاقات اتفاقی با چهره ای که سالها پیش همسایه ات بوده...

ما در گذشته هایمان زندگی میکنیم
و همیشه جسممان
به ناچار
به روزهای بعدی منتقل میشود.

بابک زمانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      در این پست قصد داریم جمله های صبح بخیر زیبا رو لیست کنیم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
    • توسط sajjad
      عشق تلخ
      نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال
      پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

      از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
      دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
      آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
      همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

      امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
      خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

      دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
      وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

      مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
      آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

      گفتمش ......
      گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
      گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

      دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
      گفت .........
      گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

      شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
      با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

      گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
      جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

      بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
      در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

      دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
      خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

      روزگار.....
      روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
      پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

      آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
      یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

      بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
      با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

      بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
      آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

      با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
      بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

      آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
      با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

      باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
      زره زره آب گشتم
      کم شدم.....

      آخر آتش زد دل دیوانه را ......
      آخر آتش زد دل دیوانه را
      سوخت بی پروا پر پروانه را

      عشق من .....
      عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
      خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

      اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
      عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
      گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

      بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
      باش با او یاد تو ما را بس است   قشنگی آهنگ: 92% دانلود آهنگ با کیفیت 320
    • توسط sajjad
      مقدمه
      به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
      یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...
      حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...