رفتن به مطلب

Recommended Posts

دلنوشته های بایکوت قسمت چهارم

سری چهارم

در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند.

برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید.

این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی بایکوت (علی قاضی نظام) گرفته شده است. (اجازه از کانال گرفته شده)

نکته: در صورت تکرار و محتوا نامناسب آنرا گزارش کنید.

کانال تلگرام بایکوت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به طرز گریه داری این روزها دلم یک اتفاق خوب میخواهد ، هرچقدر ساده باشد ، اما دلم یک اتفاق خوب میخواهد ،
مثلا یک روز صبح که بیدار میشوم یک شماره که حتی سیو هم ندارمش اس ام اس داده باشد و بگوید ، فلانی جان میدانی چند مدت است همدیگر را ندیده ایم ؟ ای لعنت بر آن وجدان تو که همین دیدن را هم از ما دریغ میکنی ، من فلانی ام ، شماره ات را از گوشی قدیمی ام برداشتم ، مرتیکه تو اصلا میدانی ما چقدر خاطرات خوب داریم برای مرور کردن ، بیا پدر سوخته ی فلان فلان شده ، بیا که بدجوری دلتنگت هستم لعنتی ، خدا این موبایلِ قدیمی ام را حفظ کندها ، یکبار به دردم خورد حداقل
دلم میخواهد یکی همینطور یکهو بدون هیچ مقدمه ای بگوید فُلانی بیا امروز را برویم پیاده روی ، کدام خیابان ها را خیلی وقت است که نرفته ای ؟ بگو ببینم با کدام خیابان هاست که سال هاست قهری ؟ بیا برویم همانجاها ، بیا برویم یکم ویترین نگاه کنیم ، بیا برویم هر کوفتی که مغازه ها گذاشته اند برای فروش را همینطور الکی برانداز کنیم ، بیا برویم توی پیاده روها نامنظم راه برویم و به بعضی از مردم از عمد تنه بزنیم و بخندیم و بعد با همان لبخند از آنها معذرت خواهی کنیم و آنها فکر کنند که دیوانه ایم ، بیا فلانی جان ، نگو نه ، بیا برویم ، بیا اصلا در تقویممان امروز را بکنیم روز جهانی پیاده روی دونفره یمان ،
و من هیچ رقمه نتوانم به او جواب رد بدهم
مثلا یکی باشد هر صبح به آدم مسیج بزند و بگوید صبح بخیر ، اصلا بدون هیچ چشم داشتی ، اصلا انگار از دولت حقوق بگیرد بابت این کار ، فقط یک نفر باشد که آرزو کند این صبح را بخیری بگذرانم ، اصلا آنقدر دلچسب شود که شب ها زودتر بخوابم که صبح ها زودتر صبح بخیرش را بخوانم ، اصلا نمیدانی که چه معجزه ای میکند این صبح بخیرها ، انگارکه در زندگی همیشه باید کسی باشد که به آدم صبح بخیر بگوید و بعد آدم تمام روزش را هی فکر کند که یکی حواسش به آدم هست ، همانی که صبح بخیر گفته است ، همانی که برایش مهم ام
مثلا یکی بیاید و برای همیشه بماند ، باشد ، نرود ،
یکی که قدرت همه چیز را داشته باشد ، قدرت اینکه وقتی لج آورده ای و میخواهی طبق معمول با کله ی خودسر خودت بروی جلو بتواند جلویت را بگیرد و بگوید اینبار دیگر نه و به آنی منصرفت کند ، اصلا هر جایی که دلش میخواهد و میداند راه ، راه رفتن نیست بتواند به چشم برهم زدنی منصرفت کند ، آخ که چقدر خوبند اینهایی که میتوانند با تو هر کاری بکنند و تو با جان و دل میخواهی هر کاری برایشان بکنی ، اینها باید بیایند و همیشه باشند ، اصلا هیچوقت نروند ، اصلا راه رفتن برایشان از پیش تو وجود نداشته باشد ، یکی از این آمدن ها برایت اتفاق بیوفتد ، فقط یکی ..

این روزها آنچنان دلم یک اتفاق خوب میخواهد که آن سرش ناپیدا
کاش میشد هر جا که دلت خواست یک النگ به پاهای این " اتفاق بی مصب " بزنی و بیوفتد
بلند بلند با خودم فکر میکنم و فردای دیگری از کف میرود
میرود که میرود
و من همچنان دلم یک اتفاق خوب میخواهد .

پویان جان اوحدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیا قانون "دوستت دارم" را بین خودمان وضع کنیم
صبح ها تلفنت را بردار
به عکسم خیره شو
طوری که انگار قرار است
برای همیشه نباشم
"صبحت بخیر" را طوری بگو
که "عزیزم" ها و "جانم" هایش آزاد شود
و بریزد به رگ هایم
بگذار همین اول صبح تنِ من برایت بلرزد
و بترسم که مبادا روزی نباشی
دو فنجان قهوه ی ساده را بگذارم روی میز
و دلم بلرزد برای شنیدن یک " دوستت دارم"
و تو نگاهت را بپاشی به فنجان های قهوه 
و نگاه بی قرار من
دلم بخواهد که بگویی " دوستت دارم"
و تو به جای هر بار گفتنش، 
صدبار با نگاهت قربان صدقه م بروی
و من از فکر نداشتنت بمیرم و اسپند دود کنم
بیا با همین قانون ساده
کمی زندگی کنیم

شیما سبحانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و سرانجام کسی خواهد آمد
و با مهربانی هایش
به تو نشان خواهد داد
که تو قبل از دیدن او 
اصلاً زندگی نکرده ای!

نسرین بهجتی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجشنبه های بی دلبر
   پنج بار "شــنبه " است
   حتی کمی بی حوصله تر...

سید علی صالحی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من از عطرِ آهسته ی هوا میفهمم 
تو بايد تازه گی ها 
از اينجا گذشته باشی...

سید علی صالحی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه را بايد در هواي آغوشِ تو نفس كشيد،
بايد
دلبري كني
تا غروبش جانم را نگيرد؛
كه نگويند دلگير است...
اصلا مگر در كنار تو روزي است
؛كه دلگير باشد!؟

ياسمن مهديپور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش می‌دانستید... 
دلخوری ها که روی هم تلنبار شود
میشود دیوار بینتان
میشود راهی که آغوش را، نگاه را، بوسه را و دستهایش را با خود می‌برد...

خنده‌ها و خاطره‌هایتان با هر اشک چشمش فرو می‌افتد و از دست می‌رود...

 و کاش می‌دانستید خط اشک‌ها آنقدر قدرت دارند که جای بوسه‌هایتان را محو کنند..

دلخوری که پیش آمد، جای صبر نیست...
 آجر اول گذاشته نشده دیوار فاصله را خراب کنید..
 بی‌راهه‌ها را سریع برگردید
اشک اول به دوم نرسیده دست دراز کنید 
و جای بوسه هایتان را تثبیت کنید
بگذارید صورتش به خطوط دستهایتان هم عادت کند

دلخوری ها را نگذارید به اشک برسد
نگذارید فاصله شود
گاهی فاصله‌ها زود همیشگـی می‌شوند...!

فاطمه جوادی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفت:
همه ش که نباید توو فکر اتفاقای افتاده باشی،
گاهی هم باید به اتفاقای نیفتاده فکر کنی.
به پاهات فکر کن که هنوز داریشون،
به چشمات که هنوز سر جاشونن،
به خونه ات که هنوز سیل نبرده تش،
به مادرت که هنوز زنده اس.
بالاخره یه چیزایی توو زندگی هست که اتفاق نیفتادن
و تو میتونی به خاطر همونا خوشحال باشی.
گفتم پس عشق چی؟ آخه هنوز توو عمرم عاشق نشدم.
گفت:
راستشو بخوای
عشق تنها چیزیه که نمیدونی اتفاق افتادنش بهتره
یا اتفاق نیفتادنش

ﺑﺎﺑﻚ ﺯﻣﺎﻧﻲ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هيچ زنى دلش نمى‌آيد كه ديگر برنگردد !
منتظر است سراغش را بگيريد ...

فرزانه صدهزارى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باید سی سالگی ات تمام شده باشد 
تا بفهمی چرا در میان کلیدها
همیشه کلید حیاط 
و در میان نیمکت ها
نیمکت های تک نفره رنگ و رو رفته ترند.
.
آجر
در خانه هایی که از تنهایی بنا شده باشد
غمگین تر است
غمگین
مثل جیرجیرکی که از شر تنهایی
پناه می برد به صدای زمخت لولای در.
.
_ ما
 از یتیم خانه ها آموختیم
تنهایی
شکل های بی رحم تری هم 
می تواند داشته باشد _
.
کلید را در آغوش دستگیره رها کردیم
تا نیمکت های سرد پارک را
به کافه هایی که غروب های دلگیرتری دارند
ترجیح داده باشیم.
چرا که زندگی
مثل عصرهای غمگین یک پیاده رو
همیشه از جای خالی کسی پر است.
مثل انبوهِ اندوه در زیر چتر
که از هر طرف
به هر طرف نگاه می کنی
تنهایی
از هزاروشش جهت
در حال چکه کردن است 
و پاییز
تنها
تنهایی مان را بزرگتر می کند
به صورتمان می کوبد
و پیش از آنکه فهمیده باشیم
درست جایی که نباید
زمینمان می زند.

داودسوران

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دقت کرده اید از وقتی شبکه های اجتماعی سر و کله شان پیدا شده
عشق های نافرجام سر به فلک کشیده؟
میدانید چرا؟
چون ما ملت به طرز غم انگیزی
« مفت باشد، کوفت باشد» هستیم
قبلتر ها باید زنگ میزدیم، پیامک میفرستادیم
که اگر این وسط پر حرفی میکردیم
باید هزینه اش را میدادیم
اما حالا درست است برای اینترنت هم هزینه میدهیم
اما دو کلام حرف با دو صفحه حرف زیادی توفیری ندارند
راه باز شده برای حراف ها و زبان بازان
دیگر هر دوستت دارم شان تقریبا بی هزینه است
قبلا اگر تعداد گفتن دوستت دارمت زیاد میشد
هزینه ات هم به همان نسبت بالا میرفت
اما حالا یکبار با صد بار گفتنش خیلی تفاوتی ندارد
تکنولوژی با سرعت زیادی از فرهنگ ما جلو زده
و ما ظرفیت اینهمه امتیاز را نداشتیم

سیما امیرخانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

انفرادی شده
سلول به سلولِ تنم،
خودِ من
در خودِ من
در خودِ من
زندانی ست...!

حسین جنت مکان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اصلا زندگیمان خوب...
پائیز هم فصلی دلبرانه...
شب هم خلوتی شاعرانه...
قهوه هایمان شیرین...
کافه ها هم دنج...
مهتاب هم زیبا...

با خرابه های دل نم خورده یمان چه کنیم اوستا؟!...

سارا کلامی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می دانی رفیق؟
من سالهاست که از دست داده ام 
کسی را که فکر میکردم بدون او نمیتوانم زنده بمانم 
باید سالها با تمام جان و‌دلت دوستش داشته باشی 
باید هر لحظه بیمِ از دست دادنش 
تو را از درون له کند 
تا تو بفهمی حجم بزرگِ از دست رفتنِ واقعی اش را..
باید لحظه به لحظه ی زندگی ات را 
به مدت چند سال به او فکر کرده باشی
با او در خیال و واقعیت زندگی کرده باشی
ثانیه به ثانیه عهدی را که با او بسته بودی 
هر روز مرور کنی تا بتوانی حجم دقیقِ نبودنش را تصور کنی
عهدی که در نهایت توسط خودِ او شکسته میشود..
و تو همراه با آن عهد در یک روز بسیار زجر آور 
تکه تکه می شوی و به فنا می روی..
رفیق! حس ذره ذره تلف شدن را می دانی؟
می دانی چقدر درد دارد؟
چقدر دنده های دلت در هم شکسته می شوند 
و تو آرزو میکنی کاش بشود با چیزی غیر از 
گریه و‌اشک و بغض و ناله خودت را خالی کنی..
فریاد میزنی اما کافی نیست‌.
چیزی فراتر از اینها برای بیرون ریختن دردت لازم است..
و بدبختی اینجاست که تو نمیدانی دقیقا باید به کدام سمت بروی..
می دانی رفیق؟
تو اگر همه ی اینها را تجربه کرده باشی 
تو اگر روزی تمام شده باشی..
دیگر از هیچ چیز نمیترسی
از هیچ چیزی نمیترسی..
حتی از مرگ!!
از دست دادن آدمها که چیزی نیست..

زیور شیبانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک نفر باید باشد که
بدون ترسِ ِ هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی
تمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت می گندد را به زبان بیاوری
از آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند
و رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرند
حرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی لال می شوی!
یک نفر که وقتی تو دهن باز کردی نگوید آره می دانم، اصلا یک نفر باشد که هیچ چیز نداند
یک نفر باشد در این دنیا که نصیحت را بلد نباشد...
یک نفر که وقتی برایش تعریف میکنی که کارم دارد به جاهای باریک می کشد،
پوزخند نزند، به شوخی نگیرد
جدی بگیرد، خیلی هم جدی بگیرد،
آنقدر که یک سیلی جانانه مهمانت کند و با تمام قدرت اش بزند زیر گوشت
یک نفر که تجربه ی هیچ چیز را نداشته باشد،
مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر می دانند نباشد!
وقتی که برایش تعریف میکنی دستپاچه شود، گوش بدهد،
برایت فتوای ابوموسی اشعری صادر نکند،
راه کار ندهد، فقط گوش کند ..
یک نفر که بداند این چیزهایی که تو تعریف میکنی جواب منطقی ندارد،
اصلا منطق در مقابل این حرف ها بیچاره است
خیلی از آدم ها میخواهند حرف بزنند صرفا برای اینکه دردشان آرام بگیرد
بعضی آدم ها درونشان روی کمربند زلزله است،
گاهی حرف می زنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازند
حرف زدن گاهی مُسکن است،
آدم ها گاهی حرف می زنند نه برای اینکه چیزی بشنوند، نه اینکه کمک بخواهند
حرف می زنند که ویران نشوند
حرف می زنند که آرام بگیرند
مانند کسی که خود می داند چه روزی قرار است بمیرد، آرام می گیرند.
به قول آن رفیقمان که می گفت :
حرف هایی در دلم هست که حاضرم فقط به کسی بگویمشان که قرار است فردا بمیرد ...
همین.

پویان جان اوحدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو را نه عاشقانه ، نه عاقلانه ،
و نه حتی عاجزانه !
که تو را عادلانه در آغوش می کشم !
عدل مگر نه آن است ،
که هر چیز سر جای خودش باشد ...؟!

سیمین بهبهانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من مُردّد بودم که بگویم یا نه!
گفتمت،
مَحو شدی
دَرد شدم
دود شدم...

مسعودرضازاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیانَت فَقط جِنسی نیست ؛ 
خیانَت ، 
ذاتاً ،
طِیفی است از هَر رَفتاری ، 
به تَرتیبی که ، 
در آن لَحظه ، 
کاری کُنی ، 
که اگر هَمسرت و عشقَت شاهِدَت می‌بود ، نِمی‌کردی ..

احسان رستگار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

يادت نرود ما به هم احتياج داريم!
باور كن...
براي رسيدن ها و فرار كردن ها
براي ساخته شدن ها و ثبت كردن ها!
ما به هم احتياج داريم
وگرنه من و تو كي را دوست داشته باشيم؟
یا مثلا با كي حالمان خوب شود...
من به تو فكر مي كنم!
به تو احتياج دارم
وگرنه ديگر فكر هم نمي كنم...
واقعيتش را بخواهي من به دليل اعتقاد دارم.
دليلِ من تويي!
تو را نميدانم!

صابر ابر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

انگار تقدیر بعضی ها این است که پل باشند...
از آن پلهایی که مسیر های پر پیچ و خم شلوغ را، صاف میکنند و کوتاه.
که هرکس به پستشان میخورد میخواهد  از رویشان عبور کند تا زودتر و بهتر به مقصدش برسد. و کاری ندارد که بعد از رفتنش، پل، چقدر تنها میشود.چقدر زخمی...
و کسی حواسش نیست که این پل، چه جانی میکند که اینطور مقاوم باشد،و صبور،و آرام...
که اگر میانه ی راهشان، خسته شود، خودخواه شود...اگر ترکی بردارد،بشکند، ویران شود...چه آدم هااز هم میپاشند...چه مقصدها بکر می مانند...
اگر بی دغدغه از پل های زندگیتان عبور میکنید، فقط گاهی قدردانشان باشید...

سحرنازمقدم 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی یک تیتر آدم را می‌کُشد 
یک شعر 
یک عکس 
یک کتاب
یک استکان چای که قرار است
به تو آرامش بدهد!
آدم از مرگ نمی میرد 
از زندگی می میرد...

جلال حاجی زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا ما آدم ها عادت داريم وقتي مي خواهيم رابطه اي را تمام كنيم
به بدترين شكلِ ممكن اينكار را مي كنيم !
چرا ذره اي حرمت، احترام، عشق...
بينِ خودمان نگه نمي داريم!؟
شايد مجبور شديم برگرديم ؛ چطور مي خواهيم با هم رو به رو شويم!؟
چرا عادت كرده ايم خودمان را از چشم هم ديگر بندازيم !
به يكديگر بر چسبِ خيانت كار، دروغگو و هزار حرفِ ديگر بزنيم..
ما نمي توانيم آدم ها را به زور كنارِ خود نگه داريم.
نمي توانيم خودمان را به كسي ياد آور باشيم..
كاش...
حداقل وقتي ميخواهيد برويد،خوب برويد
خودِ واقعيِ تان را نشان ندهيد،
بُگذاريد تصويري كه از شما دارند خراب نشود،
كه آن آدم بيشتر از اين، از انتخابش پشيمان نشود..
باورها تمام چيزي است كه ما داريم آن هارا از ما نگيريد...

ياسمن مهديپور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه اینکه دوستم نداشت
داشت...
اما برای "ماندنش" کافی نبود

مهران قدیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میدانی ترسو بود!
دوستم داشت اما هیچ وقت "جرات" نداشت به زبان بیاورد!
یک نفر!
یک نفر مسبب این جنایت بود
آمده بود دستش را گرفته بود...
وارد رابطه اش کرده بود...
زخمی شده بود!
مصدوم بود!

درست مثل ورزشکاری که آسیب میبیند و دیگر نمیتواند به ورزشی که دوست دارد ادامه دهد
دیگر نتوانست مثل قبل عاشق شود 
ترسیده بود!
دست و پایش شکسته بود!
"عشقش" را دست و پا شکسته ابراز میکرد.
گناهی نداشت میدانم!
تو فکر کن یک نفر در کودکی تا دم غرق شدن میرود اما زنده میماند
ولی تا آخر عمر نسبت به آب فوبیا پیدا میکند.
به "فوبیای عشق" دچار شده بود!
میدانی!
او فقط یک مجروح بود.
و من میان این همه علاقه ام برایش فقط یک "طبیب دلسوز" بودم!

زهی حیدری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      بقالی زنی را دوست میداشت. به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
      قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.
      کنیزک نزد خاتون رفت و گفت: بقال سلام رساند و گفت که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.
      خاتون گفت: به همین سردی؟
      کنیزک گفت: او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود. اصل مقصود است و باقی دردسر است....
      فیه مافیه مولانا
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      از زمانی که یک مغازه اجاره کردم و رفت و آمدم  به بانک بیشتر شده ، یکی از اساسی ترین سوالات ذهنم اینکه چرا کارمندان بانک بین مشتری هاشون فرق میزارن و بین پولدار و کم پول تفکیک قائل میشن، توی بانک ها کسی که پولدار باشه بدون گرفتن نوبب در اندک زمانی کارش راه می افته کسی که پولدار باشه نه تنها کارمندان بلکه رئیس بانک براش احترام قائله کسی که پولدار باشه راحت تر وام بهش میدن و حتی تا جایی پیش میره که ضامن ازش نمیخوان وقتی پولدار باشی احترام و ارزش داری  و به زبان دیگر چون تو پولدار هستی احترام و ارزش داری.....
      ..................................
      همین امروز وقتی یکی از بازاریان معروف شهر وارد بانک شد حتی یک ثانیه وقت برای نوبت گرفتن نگذاشت اما هیچکس بهش اعتراض  نکرد این آدم مثل آب خوردن کارش راه افتاد و خیلی خوشحال بانک رو ترک کرد 
      .
      در دنیای ما، اگر ثابت کنی پولدار هستی میتونی به راحتی حقوق دیگران رو پایمال کنی ، به زبان دیگر اگر میخواهی حقوق دیگران رو پایمال کنی باید ثابت کنی  پولدار هستی
      .....................................
      وقتی 12 سالم بود  فلیمی دیدم که موضوعش شروع برده داری  در آمریکا بود ، اروپاییان با بد ترین و وحشیانه ترین نوع رفتار ، مردم آفریقا را سوار بر کشتی های بزرگ و کوچک میکردند و آنها را برای بردگی به آمریکا میبردند.هر کس در کشتی مریض میشد او را  زنده زنده به دریا می انداختند، و با اینکه بسیاری از ملوانان کشتی سیاه بودند  هیچ شورشی بر علیه سفید ها اتفاق نمی افتاد و از همه بدتر این بود که ملوانان سیاه رفتار غیر انسانی تری نسبت به ملوانان سفید با همنوعان خود داشتند.....مدت ها ، پیش خودم میگفتم اینا همش الکی هست مگه میشه آدما تا این حد احمق باشن که تن به این حقارت ها بدن اما بعدا زمانی که بزرگتر شدم فهمیدم انسان های ضعیف در اصل چوب همین حماقت ها شونو دارن میخوردن.
      .
      .
      اتحاد و همبستگی ، همراه با آشتی ملی رمز دست یابی به اعتدال و عدالت اجتماعی است که متاسفانه ما هنوز از آن بی بهره ایم.
      .
      .
      ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
    • توسط sajjad
      در این تاپیک قصد داریم جمله های عاشقانه رو قرار بدیم. فقط تک جمله طوری که بشه استفاده اش کرد. امیدوارم خوشتون بیاد.
      کمک گرفته از کانال های : OfficialAsheghi
    • توسط sajjad
      دروود کاربران عزیز 
      شما میتونید بعد از عضویت به صورت کاملا رایگان در این قسمت کانال و گروه های تلگرامی خودتون رو معرفی کنید.
      برای ارسال گروه یا کانال به شکل زیر عمل کنید.

      در قسمت اول نوع را مشخص کنید ( گروه یا کانال )
      در قسمت دومنام گروه / کانال رو بنویسید 
      در قسمت سوم موضوع  گروه / کانال رو انتخاب کنید
      در قسمت چهارم 2 تگ تا 5 تگ  برای گروه/کانال خودتون انتخاب کنید. (این تگ ها در پست اعمال میشود)
      در قسمت آخر لینک گروه / کانال را وارد کنید.
      نکته : اگر قسمتی به نظرتون باید باشه و نیست توی این قسمت به ما بگید.
      نکته2 : از عکس و ... استفاده نکنید. (رنگ بندی آزاد است)
      نکته 3 : لینکی که قرار میدید مورد برسی قرار میگیره پس دقت کنید.
      نکته 4 : برای راحتی در ارتباط میتونید نام کاربری مدیریت کانال / گروه  رو ذکر کنید.
      نمونه ای از معرفی  مجاز:
      نوع: کانال
      نام : دیوونه تو
      موضوع : انجمن عاشقانه دیوونه تو
      تگ: عاشقانه- انجمن - دیوونه تو
      لینک گروه/کانال :https://t.me/divooneto
       
    • توسط sajjad
      سری ششم
      در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند.
      برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید.
      این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی بایکوت (علی قاضی نظام) گرفته شده است. (اجازه از کانال گرفته شده)
      نکته: در صورت تکرار یا محتوا نامناسب آنرا گزارش کنید.
      کانال تلگرام بایکوت
    • توسط Bittelo
      نام رمان : منم ملی
      نام نویسنده: @Bittelo
      ژانر:طنز، عاشقانه
      خلاصه:
      منم ملی، ملی دلقک، ملی بی کار، ملی بدبخت، ملی شهرم، ملی محله ، ملی کوچه و بازار، ملی خانواده م. دختر احمد پدری بی خیال . نوه غلامرضا ؛ پدر بزرگ بی خیال ترم ، نبیره مراد خان بی خیال ترین جدم.
      خانواده ام به شادی و هیاهو خانه را بدرود گفتند و وارد عمارت عمه ام شدند . نگذاشتم رنج و آزاری از جانب آن مار دو سر به خانواده ام وارد آید. من برای صلح کوشیدم ؛ مجالسات عمه ام را برانداختم. بدبختی خانواده ام را پایان بخشیدم اجبار کردم آن ها را نیازارد .
      ارواح شوهر عمه هایم ز این کار خشنود شدند.برای من نزد ایزد دعا کردند و شفاعتم را خواستار شدند. روز گار داشت روی خوشش را به ما نشان می داد ؛ همگی ز خوشحالی می رقصیدیم و شادی می کردیم .وسایلی را که عمه ام ویران کرده بود از نو خریدیم . تمام سی دی ها و نوار کاست هایی را که گم گشته بودند را برگرداندم و تمام سیخ ها و دمپایی های عمه ام را ویران کردیم.
      خانواده را به آسایش فرا خواندم و خانواده ای محکم را بنا کردیم ولی بعد از اینها خودم بودم و خودم تازه بدبختی هایم داشت شروع می شد
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×