رفتن به مطلب

Recommended Posts

پریسا زابلی پور

نام: پریسا زابلی پور

درباره این نویسنده چیزی پیدا نشده، اگر اطلاعاتی موجود بود، در این پست ارسال کنید.

موفق باشید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سال که عوض شود
باید بگویم پارسال بود که دیدمت
باید بگویم سال پیش بود که باهم بودیم؛
انگار نه انگار که فقط چند ماه گذشته است
باید هی رجوع کنم به سال قبل
اینکه تو را در سال قبل جا گذاشته ام
اینکه امسال از تو، از خودم جا مانده ام
.
سال که عوض شود
در لحظه های دلتنگی
باید مسیری طولانی را برگردم
بیافتم در ازدحام خاطرات سال قبل
و در پیچ نبودنت گم شوم
.
سال که عوض شود
در یک آن
به اندازه یک سال دورتر شده ای
به اندازه یکسال پیرتر شده ام

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش امشب سرت را بالا بگیری
آن نقطه روشن لرزان را
در آسمان ببینی

کاش اینبار گوشهایت را نگیری
تک آرزوی دلم را
که بی تاب می آید سمتت
 در آغوش بگیری

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میشه نری...؟
حداقل حالا نرو، حالا که هوا سرده بذار یه کم بعد
پا که میذارم زمین یخه
به هر چی دست میزنم یخه
رو تخت که دراز می کشم یخه
بذار فکر کنم هستی، فکرم بره سمتِ تو، یخ نبنده
نرو، خب...؟‌
 حالا نرو
یه وقتی برو که دلِ آدم بغل نخواد، لرزِ ش نگیره
یه جوری برو که جات سوز نیاد، آدم نَچاد، عطسش نگیره
بابام میگفت پیر اگه زمستونو رد کنه زنده می مونه
بذار دلِ منم این زمستونو با تو رد کنه، دردش نگیره
نرو، خب...؟ 
توو این سرما نرو
توو این سوزِ لعنتی که میزنه به استخونا نرو !

پریسا زابلی پور‍

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از ظهر روز پنجشنبه معمولا وقت تنظیم قرارای عصره
کافه ، سینما ، رستوران ،دورهمی...
ما هیچوقت عصر پنجشنبه نداشتیم...
این که چرا نداشتیمو از خودش بپرسید...اگه پیداش کردید، اگه جواب داد، اگه یه جواب درست داد...
من خیلی وقته با علامت سوالام زندگی می کنم...
ترجیح میدم مثل شما نرم سراغ دم دست ترین و به واقعیت نزدیک ترین جواب...
اینکه فکر کنی توو پیچ بوده و سر کار بودی؛ لعنتی ترین حسیه که میشه بعد از تموم شدن یه رابطه داشت...
واسه همینه پنجشنبه عصرا که میرسه هر جا که باشم دلشوره میگیرم...
این که اون الان توو پنجشنبه های لعنتیش چه غلطی می کنه مهم نیست،
اینکه کل داستان یه رابطه بوده و تموم شده مهم نیست،
مهم اینه که پنجشنبه ها رو یه دستی یه جور ناجوری مساوی کرده با خوش خیالیه ساده لوحانه من که دلپیچه این پیچوندنِ در کمال خونسردی هنوز بعد ماه ها توو باور من ووول میخوره...
با باور آدما بازی نکنید...
جا پاتون به وضوح رو روانشون قابل رویته؛
حتی توو تاریکیه دورهمیه پنجشنبه شب
وسط موزیک و دود و رقص

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پاییز جان
حالا که تنها چند روزِ دیگر مهمان ما هستی، باید بگویم
تو تقصیری نداشتی...
ما آدم ها خیلی چیز ها را خراب کردیم
ساده و حواس پرت بودیم، آنجا که باید وانمی دادیم وادادیم
آنجا که باید رها می کردیم سخت گرفتیم...
ما در لحظه زندگی کردن را بلد نبودیم
امروز را در دیروز گذراندیم و فردا را قبل از امروز دلشوره گرفتیم...
ما رویا داشتیم اما شجاعتِ جنگیدن برای رویاهایمان را نداشتیم...
ما خودمان را دوست نداشتیم و دوست داشتنِ دیگری را بلد نبودیم، ما بندبازی بودیم که تعادل نداشتیم...
ما رفیق می خواستیم اما رفاقت را چرتکه انداختیم...
ما همراه می خواستیم اما با هم بودن را به تکرار و عادت آلوده کردیم...
ما به دنبال عشق بودیم اما اطرافمان را خوب نگاه نکردیم...
ما قول دادیم اما دل به قول هایمان ندادیم...
ما عاشق شدیم اما نگهدارِ عشق نبودیم؛ ما عشق را بازیچه کردیم...
ما ماندن بلد نبودیم و از رفتن هیچ نمی دانستیم...
ما حرف داشتیم اما قهر کردیم، ما گفتگو را بلد نبودیم...
ما حق داشتیم اما جراتِ باز پس گرفتنش را نداشتیم...
ما زیاده خواه بودیم و قدر شناس نبودیم...
ما فراموشکار بودیم
به جای درس گرفتن از اشتباهاتمان
آن ها را 
هر روز و هر ماه و هر سال تکرار کردیم،
فصل ها را بهانه کردیم
تا ضعف هایمان را بپوشانیم...
پاییز جان
تو همیشه زیبا و شکوهمند و پُر تب و تاب بودی
این ما بودیم که تو را دلگیر کردیم

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما آدم ها خوب بلدیم بعد از شنیدن داستان زندگی دیگران در دلمان بگوییم: اگر من بودم هرگز این کار را نمی کردم. 
اما بی برو برگرد روزی خواهد رسید که آن "  هرگزِ با اطمینان " ما را وسط همان داستان پرت می کند و مشغولِ همان عملِ نکوهش شده...

کاش می دانستیم قصه های زندگی تکراری اند، فقط جای شخصیت ها عوض می شوند ..

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با یک روانشناس در مورد مشکلات روحی و روانی افرادی که به زنان تعرض می کنند صحبت می کردم.
معتقد بود این افراد سه دسته اند
دسته اول آن هایی هستند که در کوچه و خیابان از لمسِ لحظه ای بدن یک زن لذت می برند و در این حد می مانند
دسته دوم کسانی هستند که پا را فراتر نهاده زنی را می دزدند و به او تعرض می کنند
اما یک دسته دیگر هم هستند که نه لمس می کنند، نه می دزدند، نه تجاوز می کنند
فقط با حربه ای به نام احساسات از عاطفه یک زن سوء استفاده می کنند
و این ها خطرناک ترینند...
به اطرافم نگاه کردم
به درصد بالای این افرادِ به ظاهر اَمن...

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرزو می کنم این هفته را خودت باشی
و باشی؛
چشمت به روزهایی که گذشت نمانده باشد
دلشوره روزهای پیش رو را نداشته باشی...
آرزو می کنم این یک هفته را شبیه آنهایی زندگی کنی که از تمام عمر همین چند روز برایشان مانده
پر از دوستت دارم های نگفته
آغوش های دریغ کرده
راه های نرفته
خنده های بی دلیل
اشتیاق بی حد...
آرزو می کنم زندگی را محکم بغل کنی
بوسه بباری به لحظه هایش
و از اینهمه قدر دانی شگفت زده اش کنی...
آرزو می کنم دلگرم خودت باشی آنقدر که یخِ دلگیری ها و دلسردی های پیرامونت را ذوب کنی...
آرزو می کنم این یک هفته را با قدم هایت، با دست هایت، با کلماتت خدا را مناجات کنی
و آنگونه منتشر شوی در سراسر هستی که انگار یک عمر زیسته ای...
آرزو می کنم این یک هفته برایت بارها و بارها تکرار شود اما تکراری نه
آمین 

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما ساکنانِ روابطِ بی نامیم
دستمان در دوستت دارم گفتن باز
ترسمان از دست و پا بسته شدن بسیار
حالِ یک طرف خوب
حالِ یک طرف زار

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدم ها را از زندگی ات حذف نکن
گذشته را فقط تا جایی به خاطر بسپار که در روش رفتاری ات با آنها تغییر ایجاد کنی
محبتِ اضافه بر آنچه که شایستگی اش را دارند نثارشان نکن
این امر جایگاهت را ثابت و در خورِ احترام نگه می دارد

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روز با تو قراری خواهم گذاشت
منو را سُر خواهم داد جلو
به تو اصرار خواهم کرد یکی را انتخاب کنی
خواهم گفت با دلتنگی چطوری؟!
اشک های گاه و بیگاه هم بد نیست،
مزه اش شور است ولی تا میل تو چه باشد...
مرور خاطره ها؟! این یکی کمی به تلخی میزند...

اگر از این ها خوشت نیامده برویم سراغ انتظار؟!
فکر نکنم باب طبع تو باشد...
اگر طرفدار مزه شیرینی، خیالبافی را  پیشنهاد می کنم...
بی اعتمادی چطور؟! نه سنگین است سر دل آدم می ماند...

اصلا منو را ول کن
من ذائقه تو را میدانم
آقا!
یک فنجان بی حسی بیاورید بی شیر و شکر
من هم همان همیشگی: دوست داشتن تلخ لطفا...

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهار نفر بودیم...
نُه شب یه روزِ وسط هفته... قرارمون پاتوق همیشگی...
شبنم موکا سفارش داد
سحر فرنچ پرس
نیکی چای
من هیچی...
سحر هنوز سیاه تنش بود... موهای کوتاه بلوند و تیپ اسپرت و لبخندی که همیشه رو صورتش بود بازم کم بود برای اینکه نفهمیم بعد از یهویی رفتن پدرش یه شبه بزرگ شده...
داشت با حرص به نیکی حالی میکرد باید اینبار دیگه خودشو از وسط یه رابطه بلاتکلیفِ سه ساله، با دیدن چندین بار خیانت؛ بکشه بیرون...
می دونستم یه ماه نشده که خودش - سحر - دست به دهن مونده و بعدِ دو سال رابطه مجبور شده به یه بلاتکلیفِ دیگه بگه به سلامت...
وقتی حرف میزد جلیز ولیزِ ته ته دلشو میشنیدم انگار...
میگفت آدم به یه گربه توو کوچه غذا بده از فردا دیگه اون گربه شناختتش... اینا کی هستن که روز و ماه و سالو باهاشون سر می کنی توو یه ساعت با یه تصمیم همه چی یادشون میره...
نیکی لام تا کام حرف نمیزد...
من پریدم وسط که بچه ها آدم خودش باید یه روزی، یه جایی، توو یه لحظه ای برسه به تصمیمِ کَندن...
می دونستم نیکی الان دلش میخواد همه ساکت شیم... می دونستم الان درست سر دلش یه چیزی از جنس گول زدنای همیشگیش سنگینی می کنه... می دونستم دلش میخواد گوشاشو بگیره و پاشه بره...
شبنم میگفت اگه دوستیم باید بگیم... آدم وسط گود داغه، هر چی چک و لگد بخوره نمی فهمه... وقتی میاد بیرون تازه می فهمه لَت و پاره... لَت و پارِ یه بازیِ باخته...
نیکی فقط اینجا بود که گفت آره درست عین آدمی شدم که چَکِ اولو که میخوره خیلی دردش میاد، چک دوم کمتر، چک سوم خیلی کمتر... چک چهارم به خودش میگه لابد حقم بوده...
شبنم گفت قدر خودتو بدون... هر بلایی سرمون میاد از ندیدنِ خودمون میاد...
سحر گفت یهو بکَن، گریه هاتو بکن و تموم
من توو دلم گفتم یه زخمِ دیگه که به اسم تجربه سنجاق کنه به دیوارِ دلش...
شبنم گفت این روزا تنهایی شرف داره...
همو نگا کردیم: حرف حسابی !
زیر سیگاری پُر بود، فنجونا خالی، دلا آشوب...
چهار تا آدمِ تنها از درِ کافه زدن بیرون...
می دونستم همین حالا یه جای دیگه شهر چهار تا آدم تنهای دیگه از درِ یه کافه دیگه زدن بیرون...
چهل تا آدم تنهای دیگه از درِ چهل تا کافه دیگه....
آدمایی که یه شبه با یه زخم تصمیم میگیرن دیگه خودشون نباشن... و دیگه خودشون نمیشن...
آدمایی که یه جوری بی اعتماد شدن که دیگه نمیشه بهشون اعتماد کرد... 
چرا بد شدن رو اگه بپرسی میشه هزار تا قصه که آخرش میرسی به یه جمله: حق داری...!
خیابونا مثل همیشه شلوغ
پُرِ آدمایی که توو هم وول میخورن، به هم امید و دلخوشی میدن، بعد همو زخمی می کنن و برمیگردن توو تنهاییشون...
چطوری پس میگن عشق مرهمه...؟
اگه چیزای مهمتری هم هست پس چرا حالِ همه یه جوریه، یه جورِ ناجوریه...
رسیدم که خونه به خودم گفتم داستان نیکی رو می نویسم
نه، داستان سحر رو
نه، داستان شبنمو
گفتم نه، هیچکدوم، داستان خودمو می نویسم...
قلمم که سُر خورد رو کاغذ دیدم همه داستانا شبیه همن، فقط جای شخصیتا عوض میشن...
رها کردم داستانِ تکراریِ یه شهرو

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من عاشق پنجشنبه ها هستم
از زمان دبستان چند دقیقه مانده به پایان زنگ آخر شور و هیجان و در عین حال آرامش عجیبی مرا فرا میگرفت، یک جور خیال تخت...
فکر میکردم از حالا تا جمعه شب بهترین، شیرین ترین و خاص ترین اتفاقات امکان وقوع دارند...
می توانی پایت را دراز کنی و دستت را بگذاری زیر سرت تکیه بدهی به آسودگی و به هیچ چیز فکر نکنی... نه به مشق شب، نه به امتحان هفته بعد... نه به هیچ چیز...
بروی مهمانی، گردش،شهر بازی، بروی بستنی بخوری... وااای بستنی... به به...
هنوز هم بعد از سی سال بعد از ظهر های پنجشنبه من همان دختر هفت ساله پر شور و هیجانم که قرار است یک روز و نیم پر التهاب ترین و هیجان انگیز ترین لحظه هایش را زندگی کند...
یادم هست این دختر هفت ساله پر شور چند ماه پیش با دلی گرفته نوشت:
" بعد از ظهر روز پنج شنبه معمولا وقت تنظیمه قرارای عصره
کافه ، سینما ، رستوران ،دوره همی... ما هیچوقت عصر پنجشنبه نداشتیم... این که چرا نداشتیمو از خودش بپرسید...اگه پیداش کردید...
اگه جواب داد... "
چند ماه از نوشتن این متن گذشته است؟ من حتی دیگر روزها و هفته ها و  ماه های بعد از او را نمیشمارم...
حالا آن دختر پر شور دیگر هفت ساله اش نیست
به اندازه سی سال تجربه، دیگر خیلی خوب میداند پنجشنبه ها همیشه نمی تواند به آسودگی و خوش بینی دوران کودکی باشد
می تواند شب پنجشنبه ای با فاتحه و گل و اشک باشد
می تواند پر از دود و رقص و موسیقی باشد
می تواند پر از کتاب و درس و کار و کار و کار باشد
می تواند به کسالت یک بیمارستان، به غربت یک شهر یا به انتظاری بی پایان باشد
می تواند به سرمای یک رابطه به ته خط رسیده باشد
می تواند در وسعت هوس آلود یک تختخواب دونفره به التهابی بالا برود و به انزالی فروکش کند
می تواند با حسی بکر از شبی با بوسه و آغوش به صبحی عاشقانه وصل شود...
می تواند تنها باشد... آری پنجشنبه می تواند برای دختر سی و هفت ساله ما شبیه... نه...خودِ خود تنهایی باشد اما دیگر مثل قبل ها در دلش کسی رخت نشوید
کسی رنگ پنجشنبه های عزیزش را خاکستریِ چرک تاب نکند
کسی هر هفته با نصفه نیمه بودنش حسرت ها را زیاد و زیادتر نکند...
دختر هفت ساله ما فهمید پنجشنبه هایش عزیز است باید آن را سفت بچسبد
به حال خودش رهایش نکند
به پای هیچ حس غریب و بخیلی فدایش نکند...
حالا دوباره پنجشنبه عزیز من از راه رسیده است
هیجان دارم برایش
حتی برای همین پنجشنبه تنهایی ام
با پس زمینه رنگ های گرم... خیلی گرم 

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا مرا بند نمی کنی به خودت؟
من بند شدن میخواهم
من مالِ کسی شدن می خواهم...
تو می دانی مالِ کسی شدن یعنی چه؟
یعنی کسی هست که همیشه نگران از دست دادنت است،
یعنی تو تعلق داری به کسی،
یعنی نشانی داری
و هر وقت که گم شوی کسی هست که بگردد به دنبالت، حوالی آن نشانی...
چرا مرا مال خودت نمی کنی؟
دستهایم منتظر است
چشم هایم دو دو میزند
شانه هایم سردش می شود
دلم هی شور می زند
و پاهایم بیقرار
و خاطراتت در پی هم، قطار...
بیا این بند
مرا بند کن به خودت
دلم بند شدن می خواهد..!!

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاید برای یکبار هم که شده باید این حس را تجربه کنی
اینکه برای کسی که برایت مهم است مهم نباشی...
قطعا اول باور نمی کنی
به دنبال دلایلی میگردی که اثبات کنی برایش مهمی...
وقتی برای قانع کردن خودت چیز خاصی پیدا نمی کنی یک تلخی ناجور پس زمینه لحظه هایت میشود و بعد از آن تقلایی بیهوده...
تقلاهای بیهوده هم که به جایی نرسید دچار عدم اعتماد به نفس میشوی...
با خودت میگویی من زشتم، من کمم...
و فکر می کنی لابد پای از ما بهترانی وسط است...
این موقع ها دیگران هر چقدر هم که به گوشَت بخوانند تو بهترینی و لایق بهترین ها؛ تو فقط شنونده کلیشه ای ترین جمله دنیایی...
میدانی این داستان از یک آدم به آدم دیگر ادامه دار میشود...
روزی میرسد که می بینی انگار برای هیچکس مهم نیستی....
می شکنی...
و شاید لازم باشد که چند باره بشکنی... آنقدر بشکنی تا بالاخره روزی از تکه های شکسته ات هویتی شکل بگیرد با این باور که اینطور نبوده که برای آدم های متعدد مهم نباشی؛ خودت بودی که برای خودت مهم نبودی...
دوست داشتن خود را فدای دوست داشتن دیگری کردی...
تو که اینقدر در حق خودت کم لطف بوده ای پس چه توقعی از بقیه می توانی داشته باشی...
آدم ها همانقدری به ما اهمیت میدهند که ما به خودمان...
موفق ترین کسی ست که هر روز خود را می ستاید؛
این را همیشه یادت باشد.

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از ظهر روز پنج شنبه؛
معمولا وقت تنظیم قرارای عصره
کافه ، سینما ، رستوران ،دورهمی ..
ما هیچوقت عصر پنجشنبه نداشتیم ..
این که چرا نداشتیمو از خودش بپرسید...اگه پیداش کردید،اگه جواب داد، اگه یه جواب درست داد ..
من خیلی وقته با علامت سوالام زندگی می کنم !
ترجیح میدم مثل شما نرم سراغ دم دست ترین و به واقعیت نزدیک ترین جواب ..
اینکه فکر کنی توو پیچ بوده و سر کار بودی؛ لعنتی ترین حسیه که میشه بعد از تموم شدن یه رابطه داشت ..
واسه همینه پنجشنبه عصرا که میرسه هر جا که باشم دلشوره میگیرم ..
این که اون الان توو پنجشنبه های لعنتیش چه غلطی می کنه مهم نیست،
اینکه کل داستان یه رابطه بوده و تموم شده مهم نیست،
مهم اینه که پنجشنبه ها رو یه دستی یه جور ناجوری مساوی کرده با خوش خیالیه ساده لوحانه من که دلپیچه این پیچوندنِ در کمال خونسردی هنوز بعد ماه ها توو باور من ووول میخوره ..!
با باور آدما بازی نکنید ..
جا پاتون به وضوح رو روانشون قابل رویته؛
حتی توو تاریکیه دورهمیه پنجشنبه شب
وسط موزیک و دود و رقص ..

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حالا فقط همین مانده که یک شمع روشن کند و دعا کند و به خانه برود...
برود که منتظر بماند
که منتظر بگذارد،
که قول بشنود و بد قولی ببیند
که قول بدهد و بد قول شود،
که دلش بشکند
که دل بشکند،
که بد ببیند و توجیه بشنود
که بد بشود و توجیه کند،
که ببیند در این روزگار، انسانیت و شرافت چه واژه های غریبی شده
که با انسانیت و شرافت غریبه شود
و آنقدر غریبه شود که یادش برود شبی شمعی روشن کرده و دعا کرده که این چیزها را یادش نرود

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داری یک رابطه خوبِ عاشقانه را
به خاطر چند رابطه نصف نیمه اجتماعی از دست میدهی...
آدم امروز
ببین چه میگیری و چه از دست میدهی...!

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزتان را شروع کنید
حتی اگر شروعش بکشد به ظهر
حتی اگر پاهایتان سنگین بود قدم بردارید
حتی اگر قدم هایتان لرزان بود
هر قدم را با ضرب به زمین بکوبید
حتی اگر مسیر یک مسیر آشنای لعنتی بود
از آن بگذرید
آدم های نصف نیمه بلاتکلیف را
زیر پا بگذارید
حتی اگر پایتان به سنگِ خاطره ای گیر کرد و افتادید
حتی اگر خاکی شدید
دوباره بلند شوید
گرد و خاک گذشته را
از روی لباستان بتکانید
و ادامه بدهید
بروید در یک کافه 
روبروی یک پنجره تازه
روبروی یک رفیق کهنه تازه
روبروی یک آدم تازه
بنشینید
حتی اگر جای زخم هایتان میسوخت
دندان روی جگر بگذارید
لبخند بزنید
حرف های تازه بشنوید
حرف های تازه بزنید
و ادامه بدهید
واقعیت زندگی همین است
همین

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تنهایی مزمن ترین درد عصر ماست
با واگیری غیر قابل کنترل...
همه بی حوصله اند...
دختران و پسران جوان ، زنان و مردان متاهل
همه یک کلافه گی رابطه ای دارند که آنها را سوق میدهد به یک بلاتکلیفی حاد که میرسد به یک جدایی نامعلوم....
اغلب برگشت هایی خواهند داشت بی فکر و از سر دلتنگی...
و یک رابطه دوباره آغاز شده بی کیفیت تر از قبل...
زنان در فکر امنیت عشق؛ طالب ازدواج
مردان فراری از تعهد ازدواج ؛ پایه عشق و حال...
متاهلان دلزده اما بی خبر و تشنه آزادیِ تجرد
مجردان زخم خورده و پناهجو به امنیت تاهل...
و رابطه ها و رابطه ها 
بی شرف ترین رابطه ها را داریم...
من با تو، تو با او، او با آن 
من با شوهر تو، تو با شوهر من 
تو با زن من، من با زن تو...
و برای رابطه ای که نباید اسم خاصی رویش گذاشت باید همه جوره باشیم
تا وقتی که تمام شود و ما هم بی اسم و بی تعهد باید تمام کنیم...
ما ظاهرا تنهاییم
عملا با همه ایم
و زبانا به دنبال یک آدم خوبیم برای یک رابطه خوب ...
برای رابطه های داغانمان یک دقیقه سکوت
برای یافتن راه چاره، به درونمان یک دقیقه رجوع

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک کنترل برای من
که تنظیم کند احساساتم را...
منویی پر از بایدها و نبایدها
دکمه ای برای کم و زیاد کردن دوست داشتن
و یک ساعت هشدار
که به وقت محبت بی اندازه
جیغ های بنفش بکشد...
یک دکمه برای خاموش کردن قطعی یک رابطه تمام شده
یک دکمه برای روشن کردن منطق سر چهار راه احساس
گزینه ای برای حذف یکباره خاطره ها
و فایلی که پر از بیخیالی های عجیب و غریب باشد...
یک کنترل لازم دارم
که داستان رفتن ها را
که  حسرت نداشتن ها را
و اصرار بیهوده ام را
منطقی حروف چینی کند
و منه رویا پرداز را تبدیل به شهروندی قانونمند
که بر هیچ جای خالی تخطی نمی کند
اشک نمیریزد
رویا نمی بافد
و انتظار را با خود به لحظه های تنهایی اش نمی کشد...
یک کنترل لازم دارم...
و البته نرم افزاری که بازیابی کند همه لحظه های از دست رفته را...

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب آدم جوش می آورد...۰
فکر کن یک مشت انرژی لعنتی بماند درونت...
یک مشت حرف، قربان صدقه...
یک بغل محکم، یک جانم گفتن کشدارپ بانمک...
خب هر کس باشد خل میشود...
با خودش بلند بلند حرف میزند...
حتی گاهی فریاد میزند با لگد میزند زیر هر چه جلوی پایش باشد...
اصلا آدم شش روز هفته شش و نیم صبح از خواب بیدار شدن،
از رییس ایراد گیر حرف شنیدن، تا بوق سگ کار کردن را تحمل می کند که چه؟
که یک آخر هفته ای باشد که سرش به تنش بیارزد، که معدل روزهایش نرسد به صفر، به تک ماده...
خب آدم آدم است ده بار با دوست همجنسش برود بیرون یک یازدهمین باری میرسد که دلش بخواهد این جمعه صبح را تووی یک بغل محکم چشم باز کند...
انقدر چیزها میشود تووی همین باهم بودن لعنتی پیدا کرد که هر چقدر خودت را گم کنی در کار، ورزش،خرید، فیلم و هر گول زنک دیگری؛
هر چقدر این نخ افکارت را محکم بچسبی، حواسش را پرت کنی سمت فکرهای خوب
می چرخد و می چرخد و می چرخد... و آخر باز سر از این حفره خالی مانده در می آورد...
این ها را نگفتم که ناله کرده باشم
گفتم برای آن موقع ها که در صندلی نرمت جا به جا میشوی و منی را که تا اینجا پرم از جای خالی،
تشویق می کنی به " از تنهایی لذت بردن" مشاور من

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب آدم جوش می آورد...۰
فکر کن یک مشت انرژی لعنتی بماند درونت...
یک مشت حرف، قربان صدقه...
یک بغل محکم، یک جانم گفتن کشدارپ بانمک...
خب هر کس باشد خل میشود...
با خودش بلند بلند حرف میزند...
حتی گاهی فریاد میزند با لگد میزند زیر هر چه جلوی پایش باشد...
اصلا آدم شش روز هفته شش و نیم صبح از خواب بیدار شدن،
از رییس ایراد گیر حرف شنیدن، تا بوق سگ کار کردن را تحمل می کند که چه؟
که یک آخر هفته ای باشد که سرش به تنش بیارزد، که معدل روزهایش نرسد به صفر، به تک ماده...
خب آدم آدم است ده بار با دوست همجنسش برود بیرون یک یازدهمین باری میرسد که دلش بخواهد این جمعه صبح را تووی یک بغل محکم چشم باز کند...
انقدر چیزها میشود تووی همین باهم بودن لعنتی پیدا کرد که هر چقدر خودت را گم کنی در کار، ورزش،خرید، فیلم و هر گول زنک دیگری؛
هر چقدر این نخ افکارت را محکم بچسبی، حواسش را پرت کنی سمت فکرهای خوب
می چرخد و می چرخد و می چرخد... و آخر باز سر از این حفره خالی مانده در می آورد...
این ها را نگفتم که ناله کرده باشم
گفتم برای آن موقع ها که در صندلی نرمت جا به جا میشوی و منی را که تا اینجا پرم از جای خالی،
تشویق می کنی به " از تنهایی لذت بردن" مشاور من

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چی به سر آدمی میارید که همه جوره باهاتون پا به پاتون اومده...؟
دیروز توو اتوبوس از دیدن دختر و پسری که کنار هم نشسته بودن یاد خودم افتادم
یاد اون روزا که حاضر بودم پای پیاده و با اتوبوس باهات تا ته دنیا بیام...
تو دانشجو بودی من دبیرستانی...
پول توجیبی من از پول تو جیبی تو بیشتر بود
یادمه به بهونه های مختلف برات کادو میخریدم
گوشی که مارک گوشی خودم باشه
کتونی که مثل کتونی خودم باشه
یادمه کافه ها و رستوران هارو از رو قیمت منوهاش انتخاب میکردم که تو بتونی صورت حساب رو پرداخت کنی
که مردونگیت جلوی من خدشه دار نشه...
ما چند سال کنار هم زندگی کردیم زیر یه سقف نه،  اما توو یه شهر کنار هم قدم زدیم عاشقی کردیم...به هم قول دادیم... به هم اعتماد کردیم...
می دونی چند سال از جوونی یه آدم یعنی چی...؟
کی هلت داد که درستو تموم کنی که فوق بخونی که دنبال کار بگردی...؟
کی قوت قلبت بود وقتی سرخورده از تمام این چالشا برمیگشتی...؟
حالا تو بزرگ شدی با فیش حقوقی میلیونی
با دست بازتر برای انتخاب آدمایی رنگ و وارنگ تر، جذاب تر...
من بزرگ شدم با یه داغ پشت دستم
با یه داغ کف پام
که دیگه دست کسی رو نگیرم و پا به پاش از چاله چوله هاش نپرم...
چیکار می کنید با باور یه آدم که بعد شما دچار خودخواهی مزمن میشه...که از اونور می افته و حتی واسه خودشم غریبه میشه...
من دیگه نیستم حتی اگه این روزا پشیمون باشی...
قلم پام شکسته....دلم.... دستم....
چطوری میزنید که دل و دست و پا رو باهم می شکونید

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گیاهی کوچکم بر بستر سنگ
      نگین سبز ِ روی ِ تاج ِ خوشرنگ
      شبی گفتم به انسانی ریاکار
      مَزن بوسه به تیغ ِ تیز ِ نیرنگ
      .......................................
      ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
       

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گیاهی کوچکم بر بستر سنگ
      نگین سبزی روی تاج ِ خوشرنگ
      شبی گفتم به انسانی ریاکار
      مَکن تکیه به پشت گاو نیرنگ
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      خزان با باور گل آشنا نیست
      «غم من قابل فهم شما نیست»
      در این کینه سرای دشمن آباد
      جدا از حال مَردم جز خدا نیست
      ------------------------------------------
      ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      زمستان شد ، خدا تنها شد و رفت
      حیا مُرد و وفا رویا شد و رفت
      به زیر تیغ ِ خون آلود ِ چنگیز
      هنر سهم کبوتر ها شد و رفت
      .......................................
      ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      زمستان آمد و دیوار بارید
      تبر بر شهر ما ، غم بار بارید
      درون کوچه ی بن بست تاریخ
      سیاست رد شد و تکرار بارید
      .....................................
      ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    • توسط sajjad
      بقالی زنی را دوست میداشت. به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
      قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.
      کنیزک نزد خاتون رفت و گفت: بقال سلام رساند و گفت که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.
      خاتون گفت: به همین سردی؟
      کنیزک گفت: او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود. اصل مقصود است و باقی دردسر است....
      فیه مافیه مولانا
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گرد آوری ابیات ناب از اشعار حافظ بخش سوم/ابوالقاسم کریمی
      .
      گرد آوری اشعار
      .
      .نکته های مهم.
      1_در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم.
      2_سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود.
      3_ابیاتی که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد.  
      گردآوری ابیات ناب/اشعارحافظ/بخش سوم
      ................................................................................................................................................
      1
      در طریقت رنجش خاطر نباشد مِی بیار
      هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت
      2
      از پای فتادیم چو آمد غم ِ هجران
      در درد بمُردیم چو از دست دوا رفت
      3
      دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
      عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت
      4
      از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی
      گر میان هم نشینان ناسزایی رفت رفت
      5
      مستم کن آنچنان که ندانم ز بی خودی
      در عرصه ی خیال ، که آمد کدام رفت
      6
      زین قصه هفت گنبد ِ افلاک پر صداست
      کوته نظر بین که سخن مختصر گرفت
      7
      می خور که هر که آخرِ کار جهان بدید
      از غم ، سَبک برآمد و رَطل گران گرفت
      8
      شنیده ام سخن خوش که پیر کنعان گفت
      فراق یار نه آن میکند که بِتوان گفت
      9
      حدیث هوُل قیامت که گفت واعظ شهر
      کنایتی است که از روزگار هجران گفت
      10
      غم کهن به می سالخورده دفع کنید
      که تخم خوش دلی این است ، پیر دهقان گفت
      11
      گره به باد مزن گرچه بر مراد رَوَد
      که این سخن به مَثَل باد با سلیمان گفت
      12
      امروز که در دست توام مرحمتی کن
      فردا که شَوَم خاک چه سود اشک ندامت
      13
      حاشا که من از جَور و جفای تو بنالم
      بیداد لطیفان همه ، لطف است و کرامت
      14
      ای غایب از نظر که شدی هم نشین دل
      می گویمت دعا و ثنا می فرستمت
      15
      بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
      یارب مباد کس را مخدومِ بی عنایت
      16
      در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
      از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
      17
      از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
      زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
      18
      دی پیر میِ فروش که ذکرش به خیر باد
      گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
      گفتم به باد می دهَدَم باده نام و ننگ
      گفتا قبول کن سخن و هرچه بادا باد
      سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
      از بهر این معامله غمگین مباش و شاد
      19
      ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
      از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
      20
      قَدَح به شرط ادب گیر زآن که ترکیبش
      ز کاسه ی سرِ جمشید و بهمن است و قباد
      21
      گرچه یاران فارغ اند از یاد من
      از من ایشان را هزاران یاد باد
      22
      پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت
      آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
      23
      تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
      وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
      سلامت آفاق در سلامت توست
      به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد
      24
      دیر است که دلدار سلامی نفرستاد
      ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
      صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
      پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
      25
      خوش عروسی است جهان از ره صورت لیکن
      هر که پیوست بدو عمرِ خودش کاوین داد
      26
      درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
      نهال دشمنی بر کن ، که رنج بی شمار آرد
      27
      نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
      غلام همت سروم که این قدم دارد
      28
      چو عاشق می شدم، گفتم که بردم گوهر مقصود
      ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
      29
      چو بر روی زمین باش توانایی غنیمت دان
      که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد
      30
      دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
      فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
      31
      سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری
      که حق صحبتِ مهر و وفا نگه دارد
      .
      گرد آوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      پنجشنبه 19 مهر 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      از زمانی که یک مغازه اجاره کردم و رفت و آمدم  به بانک بیشتر شده ، یکی از اساسی ترین سوالات ذهنم اینکه چرا کارمندان بانک بین مشتری هاشون فرق میزارن و بین پولدار و کم پول تفکیک قائل میشن، توی بانک ها کسی که پولدار باشه بدون گرفتن نوبب در اندک زمانی کارش راه می افته کسی که پولدار باشه نه تنها کارمندان بلکه رئیس بانک براش احترام قائله کسی که پولدار باشه راحت تر وام بهش میدن و حتی تا جایی پیش میره که ضامن ازش نمیخوان وقتی پولدار باشی احترام و ارزش داری  و به زبان دیگر چون تو پولدار هستی احترام و ارزش داری.....
      ..................................
      همین امروز وقتی یکی از بازاریان معروف شهر وارد بانک شد حتی یک ثانیه وقت برای نوبت گرفتن نگذاشت اما هیچکس بهش اعتراض  نکرد این آدم مثل آب خوردن کارش راه افتاد و خیلی خوشحال بانک رو ترک کرد 
      .
      در دنیای ما، اگر ثابت کنی پولدار هستی میتونی به راحتی حقوق دیگران رو پایمال کنی ، به زبان دیگر اگر میخواهی حقوق دیگران رو پایمال کنی باید ثابت کنی  پولدار هستی
      .....................................
      وقتی 12 سالم بود  فلیمی دیدم که موضوعش شروع برده داری  در آمریکا بود ، اروپاییان با بد ترین و وحشیانه ترین نوع رفتار ، مردم آفریقا را سوار بر کشتی های بزرگ و کوچک میکردند و آنها را برای بردگی به آمریکا میبردند.هر کس در کشتی مریض میشد او را  زنده زنده به دریا می انداختند، و با اینکه بسیاری از ملوانان کشتی سیاه بودند  هیچ شورشی بر علیه سفید ها اتفاق نمی افتاد و از همه بدتر این بود که ملوانان سیاه رفتار غیر انسانی تری نسبت به ملوانان سفید با همنوعان خود داشتند.....مدت ها ، پیش خودم میگفتم اینا همش الکی هست مگه میشه آدما تا این حد احمق باشن که تن به این حقارت ها بدن اما بعدا زمانی که بزرگتر شدم فهمیدم انسان های ضعیف در اصل چوب همین حماقت ها شونو دارن میخوردن.
      .
      .
      اتحاد و همبستگی ، همراه با آشتی ملی رمز دست یابی به اعتدال و عدالت اجتماعی است که متاسفانه ما هنوز از آن بی بهره ایم.
      .
      .
      ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
    • توسط sajjad
      در این تاپیک قصد داریم جمله های عاشقانه رو قرار بدیم. فقط تک جمله طوری که بشه استفاده اش کرد. امیدوارم خوشتون بیاد.
      کمک گرفته از کانال های : OfficialAsheghi
    • توسط sajjad
      سری ششم
      در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند.
      برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید.
      این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی بایکوت (علی قاضی نظام) گرفته شده است. (اجازه از کانال گرفته شده)
      نکته: در صورت تکرار یا محتوا نامناسب آنرا گزارش کنید.
      کانال تلگرام بایکوت
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×