رفتن به مطلب

Recommended Posts

پریسا زابلی پور

نام: پریسا زابلی پور

درباره این نویسنده چیزی پیدا نشده، اگر اطلاعاتی موجود بود، در این پست ارسال کنید.

موفق باشید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سال که عوض شود
باید بگویم پارسال بود که دیدمت
باید بگویم سال پیش بود که باهم بودیم؛
انگار نه انگار که فقط چند ماه گذشته است
باید هی رجوع کنم به سال قبل
اینکه تو را در سال قبل جا گذاشته ام
اینکه امسال از تو، از خودم جا مانده ام
.
سال که عوض شود
در لحظه های دلتنگی
باید مسیری طولانی را برگردم
بیافتم در ازدحام خاطرات سال قبل
و در پیچ نبودنت گم شوم
.
سال که عوض شود
در یک آن
به اندازه یک سال دورتر شده ای
به اندازه یکسال پیرتر شده ام

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش امشب سرت را بالا بگیری
آن نقطه روشن لرزان را
در آسمان ببینی

کاش اینبار گوشهایت را نگیری
تک آرزوی دلم را
که بی تاب می آید سمتت
 در آغوش بگیری

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میشه نری...؟
حداقل حالا نرو، حالا که هوا سرده بذار یه کم بعد
پا که میذارم زمین یخه
به هر چی دست میزنم یخه
رو تخت که دراز می کشم یخه
بذار فکر کنم هستی، فکرم بره سمتِ تو، یخ نبنده
نرو، خب...؟‌
 حالا نرو
یه وقتی برو که دلِ آدم بغل نخواد، لرزِ ش نگیره
یه جوری برو که جات سوز نیاد، آدم نَچاد، عطسش نگیره
بابام میگفت پیر اگه زمستونو رد کنه زنده می مونه
بذار دلِ منم این زمستونو با تو رد کنه، دردش نگیره
نرو، خب...؟ 
توو این سرما نرو
توو این سوزِ لعنتی که میزنه به استخونا نرو !

پریسا زابلی پور‍

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از ظهر روز پنجشنبه معمولا وقت تنظیم قرارای عصره
کافه ، سینما ، رستوران ،دورهمی...
ما هیچوقت عصر پنجشنبه نداشتیم...
این که چرا نداشتیمو از خودش بپرسید...اگه پیداش کردید، اگه جواب داد، اگه یه جواب درست داد...
من خیلی وقته با علامت سوالام زندگی می کنم...
ترجیح میدم مثل شما نرم سراغ دم دست ترین و به واقعیت نزدیک ترین جواب...
اینکه فکر کنی توو پیچ بوده و سر کار بودی؛ لعنتی ترین حسیه که میشه بعد از تموم شدن یه رابطه داشت...
واسه همینه پنجشنبه عصرا که میرسه هر جا که باشم دلشوره میگیرم...
این که اون الان توو پنجشنبه های لعنتیش چه غلطی می کنه مهم نیست،
اینکه کل داستان یه رابطه بوده و تموم شده مهم نیست،
مهم اینه که پنجشنبه ها رو یه دستی یه جور ناجوری مساوی کرده با خوش خیالیه ساده لوحانه من که دلپیچه این پیچوندنِ در کمال خونسردی هنوز بعد ماه ها توو باور من ووول میخوره...
با باور آدما بازی نکنید...
جا پاتون به وضوح رو روانشون قابل رویته؛
حتی توو تاریکیه دورهمیه پنجشنبه شب
وسط موزیک و دود و رقص

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پاییز جان
حالا که تنها چند روزِ دیگر مهمان ما هستی، باید بگویم
تو تقصیری نداشتی...
ما آدم ها خیلی چیز ها را خراب کردیم
ساده و حواس پرت بودیم، آنجا که باید وانمی دادیم وادادیم
آنجا که باید رها می کردیم سخت گرفتیم...
ما در لحظه زندگی کردن را بلد نبودیم
امروز را در دیروز گذراندیم و فردا را قبل از امروز دلشوره گرفتیم...
ما رویا داشتیم اما شجاعتِ جنگیدن برای رویاهایمان را نداشتیم...
ما خودمان را دوست نداشتیم و دوست داشتنِ دیگری را بلد نبودیم، ما بندبازی بودیم که تعادل نداشتیم...
ما رفیق می خواستیم اما رفاقت را چرتکه انداختیم...
ما همراه می خواستیم اما با هم بودن را به تکرار و عادت آلوده کردیم...
ما به دنبال عشق بودیم اما اطرافمان را خوب نگاه نکردیم...
ما قول دادیم اما دل به قول هایمان ندادیم...
ما عاشق شدیم اما نگهدارِ عشق نبودیم؛ ما عشق را بازیچه کردیم...
ما ماندن بلد نبودیم و از رفتن هیچ نمی دانستیم...
ما حرف داشتیم اما قهر کردیم، ما گفتگو را بلد نبودیم...
ما حق داشتیم اما جراتِ باز پس گرفتنش را نداشتیم...
ما زیاده خواه بودیم و قدر شناس نبودیم...
ما فراموشکار بودیم
به جای درس گرفتن از اشتباهاتمان
آن ها را 
هر روز و هر ماه و هر سال تکرار کردیم،
فصل ها را بهانه کردیم
تا ضعف هایمان را بپوشانیم...
پاییز جان
تو همیشه زیبا و شکوهمند و پُر تب و تاب بودی
این ما بودیم که تو را دلگیر کردیم

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما آدم ها خوب بلدیم بعد از شنیدن داستان زندگی دیگران در دلمان بگوییم: اگر من بودم هرگز این کار را نمی کردم. 
اما بی برو برگرد روزی خواهد رسید که آن "  هرگزِ با اطمینان " ما را وسط همان داستان پرت می کند و مشغولِ همان عملِ نکوهش شده...

کاش می دانستیم قصه های زندگی تکراری اند، فقط جای شخصیت ها عوض می شوند ..

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با یک روانشناس در مورد مشکلات روحی و روانی افرادی که به زنان تعرض می کنند صحبت می کردم.
معتقد بود این افراد سه دسته اند
دسته اول آن هایی هستند که در کوچه و خیابان از لمسِ لحظه ای بدن یک زن لذت می برند و در این حد می مانند
دسته دوم کسانی هستند که پا را فراتر نهاده زنی را می دزدند و به او تعرض می کنند
اما یک دسته دیگر هم هستند که نه لمس می کنند، نه می دزدند، نه تجاوز می کنند
فقط با حربه ای به نام احساسات از عاطفه یک زن سوء استفاده می کنند
و این ها خطرناک ترینند...
به اطرافم نگاه کردم
به درصد بالای این افرادِ به ظاهر اَمن...

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرزو می کنم این هفته را خودت باشی
و باشی؛
چشمت به روزهایی که گذشت نمانده باشد
دلشوره روزهای پیش رو را نداشته باشی...
آرزو می کنم این یک هفته را شبیه آنهایی زندگی کنی که از تمام عمر همین چند روز برایشان مانده
پر از دوستت دارم های نگفته
آغوش های دریغ کرده
راه های نرفته
خنده های بی دلیل
اشتیاق بی حد...
آرزو می کنم زندگی را محکم بغل کنی
بوسه بباری به لحظه هایش
و از اینهمه قدر دانی شگفت زده اش کنی...
آرزو می کنم دلگرم خودت باشی آنقدر که یخِ دلگیری ها و دلسردی های پیرامونت را ذوب کنی...
آرزو می کنم این یک هفته را با قدم هایت، با دست هایت، با کلماتت خدا را مناجات کنی
و آنگونه منتشر شوی در سراسر هستی که انگار یک عمر زیسته ای...
آرزو می کنم این یک هفته برایت بارها و بارها تکرار شود اما تکراری نه
آمین 

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما ساکنانِ روابطِ بی نامیم
دستمان در دوستت دارم گفتن باز
ترسمان از دست و پا بسته شدن بسیار
حالِ یک طرف خوب
حالِ یک طرف زار

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدم ها را از زندگی ات حذف نکن
گذشته را فقط تا جایی به خاطر بسپار که در روش رفتاری ات با آنها تغییر ایجاد کنی
محبتِ اضافه بر آنچه که شایستگی اش را دارند نثارشان نکن
این امر جایگاهت را ثابت و در خورِ احترام نگه می دارد

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روز با تو قراری خواهم گذاشت
منو را سُر خواهم داد جلو
به تو اصرار خواهم کرد یکی را انتخاب کنی
خواهم گفت با دلتنگی چطوری؟!
اشک های گاه و بیگاه هم بد نیست،
مزه اش شور است ولی تا میل تو چه باشد...
مرور خاطره ها؟! این یکی کمی به تلخی میزند...

اگر از این ها خوشت نیامده برویم سراغ انتظار؟!
فکر نکنم باب طبع تو باشد...
اگر طرفدار مزه شیرینی، خیالبافی را  پیشنهاد می کنم...
بی اعتمادی چطور؟! نه سنگین است سر دل آدم می ماند...

اصلا منو را ول کن
من ذائقه تو را میدانم
آقا!
یک فنجان بی حسی بیاورید بی شیر و شکر
من هم همان همیشگی: دوست داشتن تلخ لطفا...

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهار نفر بودیم...
نُه شب یه روزِ وسط هفته... قرارمون پاتوق همیشگی...
شبنم موکا سفارش داد
سحر فرنچ پرس
نیکی چای
من هیچی...
سحر هنوز سیاه تنش بود... موهای کوتاه بلوند و تیپ اسپرت و لبخندی که همیشه رو صورتش بود بازم کم بود برای اینکه نفهمیم بعد از یهویی رفتن پدرش یه شبه بزرگ شده...
داشت با حرص به نیکی حالی میکرد باید اینبار دیگه خودشو از وسط یه رابطه بلاتکلیفِ سه ساله، با دیدن چندین بار خیانت؛ بکشه بیرون...
می دونستم یه ماه نشده که خودش - سحر - دست به دهن مونده و بعدِ دو سال رابطه مجبور شده به یه بلاتکلیفِ دیگه بگه به سلامت...
وقتی حرف میزد جلیز ولیزِ ته ته دلشو میشنیدم انگار...
میگفت آدم به یه گربه توو کوچه غذا بده از فردا دیگه اون گربه شناختتش... اینا کی هستن که روز و ماه و سالو باهاشون سر می کنی توو یه ساعت با یه تصمیم همه چی یادشون میره...
نیکی لام تا کام حرف نمیزد...
من پریدم وسط که بچه ها آدم خودش باید یه روزی، یه جایی، توو یه لحظه ای برسه به تصمیمِ کَندن...
می دونستم نیکی الان دلش میخواد همه ساکت شیم... می دونستم الان درست سر دلش یه چیزی از جنس گول زدنای همیشگیش سنگینی می کنه... می دونستم دلش میخواد گوشاشو بگیره و پاشه بره...
شبنم میگفت اگه دوستیم باید بگیم... آدم وسط گود داغه، هر چی چک و لگد بخوره نمی فهمه... وقتی میاد بیرون تازه می فهمه لَت و پاره... لَت و پارِ یه بازیِ باخته...
نیکی فقط اینجا بود که گفت آره درست عین آدمی شدم که چَکِ اولو که میخوره خیلی دردش میاد، چک دوم کمتر، چک سوم خیلی کمتر... چک چهارم به خودش میگه لابد حقم بوده...
شبنم گفت قدر خودتو بدون... هر بلایی سرمون میاد از ندیدنِ خودمون میاد...
سحر گفت یهو بکَن، گریه هاتو بکن و تموم
من توو دلم گفتم یه زخمِ دیگه که به اسم تجربه سنجاق کنه به دیوارِ دلش...
شبنم گفت این روزا تنهایی شرف داره...
همو نگا کردیم: حرف حسابی !
زیر سیگاری پُر بود، فنجونا خالی، دلا آشوب...
چهار تا آدمِ تنها از درِ کافه زدن بیرون...
می دونستم همین حالا یه جای دیگه شهر چهار تا آدم تنهای دیگه از درِ یه کافه دیگه زدن بیرون...
چهل تا آدم تنهای دیگه از درِ چهل تا کافه دیگه....
آدمایی که یه شبه با یه زخم تصمیم میگیرن دیگه خودشون نباشن... و دیگه خودشون نمیشن...
آدمایی که یه جوری بی اعتماد شدن که دیگه نمیشه بهشون اعتماد کرد... 
چرا بد شدن رو اگه بپرسی میشه هزار تا قصه که آخرش میرسی به یه جمله: حق داری...!
خیابونا مثل همیشه شلوغ
پُرِ آدمایی که توو هم وول میخورن، به هم امید و دلخوشی میدن، بعد همو زخمی می کنن و برمیگردن توو تنهاییشون...
چطوری پس میگن عشق مرهمه...؟
اگه چیزای مهمتری هم هست پس چرا حالِ همه یه جوریه، یه جورِ ناجوریه...
رسیدم که خونه به خودم گفتم داستان نیکی رو می نویسم
نه، داستان سحر رو
نه، داستان شبنمو
گفتم نه، هیچکدوم، داستان خودمو می نویسم...
قلمم که سُر خورد رو کاغذ دیدم همه داستانا شبیه همن، فقط جای شخصیتا عوض میشن...
رها کردم داستانِ تکراریِ یه شهرو

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من عاشق پنجشنبه ها هستم
از زمان دبستان چند دقیقه مانده به پایان زنگ آخر شور و هیجان و در عین حال آرامش عجیبی مرا فرا میگرفت، یک جور خیال تخت...
فکر میکردم از حالا تا جمعه شب بهترین، شیرین ترین و خاص ترین اتفاقات امکان وقوع دارند...
می توانی پایت را دراز کنی و دستت را بگذاری زیر سرت تکیه بدهی به آسودگی و به هیچ چیز فکر نکنی... نه به مشق شب، نه به امتحان هفته بعد... نه به هیچ چیز...
بروی مهمانی، گردش،شهر بازی، بروی بستنی بخوری... وااای بستنی... به به...
هنوز هم بعد از سی سال بعد از ظهر های پنجشنبه من همان دختر هفت ساله پر شور و هیجانم که قرار است یک روز و نیم پر التهاب ترین و هیجان انگیز ترین لحظه هایش را زندگی کند...
یادم هست این دختر هفت ساله پر شور چند ماه پیش با دلی گرفته نوشت:
" بعد از ظهر روز پنج شنبه معمولا وقت تنظیمه قرارای عصره
کافه ، سینما ، رستوران ،دوره همی... ما هیچوقت عصر پنجشنبه نداشتیم... این که چرا نداشتیمو از خودش بپرسید...اگه پیداش کردید...
اگه جواب داد... "
چند ماه از نوشتن این متن گذشته است؟ من حتی دیگر روزها و هفته ها و  ماه های بعد از او را نمیشمارم...
حالا آن دختر پر شور دیگر هفت ساله اش نیست
به اندازه سی سال تجربه، دیگر خیلی خوب میداند پنجشنبه ها همیشه نمی تواند به آسودگی و خوش بینی دوران کودکی باشد
می تواند شب پنجشنبه ای با فاتحه و گل و اشک باشد
می تواند پر از دود و رقص و موسیقی باشد
می تواند پر از کتاب و درس و کار و کار و کار باشد
می تواند به کسالت یک بیمارستان، به غربت یک شهر یا به انتظاری بی پایان باشد
می تواند به سرمای یک رابطه به ته خط رسیده باشد
می تواند در وسعت هوس آلود یک تختخواب دونفره به التهابی بالا برود و به انزالی فروکش کند
می تواند با حسی بکر از شبی با بوسه و آغوش به صبحی عاشقانه وصل شود...
می تواند تنها باشد... آری پنجشنبه می تواند برای دختر سی و هفت ساله ما شبیه... نه...خودِ خود تنهایی باشد اما دیگر مثل قبل ها در دلش کسی رخت نشوید
کسی رنگ پنجشنبه های عزیزش را خاکستریِ چرک تاب نکند
کسی هر هفته با نصفه نیمه بودنش حسرت ها را زیاد و زیادتر نکند...
دختر هفت ساله ما فهمید پنجشنبه هایش عزیز است باید آن را سفت بچسبد
به حال خودش رهایش نکند
به پای هیچ حس غریب و بخیلی فدایش نکند...
حالا دوباره پنجشنبه عزیز من از راه رسیده است
هیجان دارم برایش
حتی برای همین پنجشنبه تنهایی ام
با پس زمینه رنگ های گرم... خیلی گرم 

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا مرا بند نمی کنی به خودت؟
من بند شدن میخواهم
من مالِ کسی شدن می خواهم...
تو می دانی مالِ کسی شدن یعنی چه؟
یعنی کسی هست که همیشه نگران از دست دادنت است،
یعنی تو تعلق داری به کسی،
یعنی نشانی داری
و هر وقت که گم شوی کسی هست که بگردد به دنبالت، حوالی آن نشانی...
چرا مرا مال خودت نمی کنی؟
دستهایم منتظر است
چشم هایم دو دو میزند
شانه هایم سردش می شود
دلم هی شور می زند
و پاهایم بیقرار
و خاطراتت در پی هم، قطار...
بیا این بند
مرا بند کن به خودت
دلم بند شدن می خواهد..!!

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاید برای یکبار هم که شده باید این حس را تجربه کنی
اینکه برای کسی که برایت مهم است مهم نباشی...
قطعا اول باور نمی کنی
به دنبال دلایلی میگردی که اثبات کنی برایش مهمی...
وقتی برای قانع کردن خودت چیز خاصی پیدا نمی کنی یک تلخی ناجور پس زمینه لحظه هایت میشود و بعد از آن تقلایی بیهوده...
تقلاهای بیهوده هم که به جایی نرسید دچار عدم اعتماد به نفس میشوی...
با خودت میگویی من زشتم، من کمم...
و فکر می کنی لابد پای از ما بهترانی وسط است...
این موقع ها دیگران هر چقدر هم که به گوشَت بخوانند تو بهترینی و لایق بهترین ها؛ تو فقط شنونده کلیشه ای ترین جمله دنیایی...
میدانی این داستان از یک آدم به آدم دیگر ادامه دار میشود...
روزی میرسد که می بینی انگار برای هیچکس مهم نیستی....
می شکنی...
و شاید لازم باشد که چند باره بشکنی... آنقدر بشکنی تا بالاخره روزی از تکه های شکسته ات هویتی شکل بگیرد با این باور که اینطور نبوده که برای آدم های متعدد مهم نباشی؛ خودت بودی که برای خودت مهم نبودی...
دوست داشتن خود را فدای دوست داشتن دیگری کردی...
تو که اینقدر در حق خودت کم لطف بوده ای پس چه توقعی از بقیه می توانی داشته باشی...
آدم ها همانقدری به ما اهمیت میدهند که ما به خودمان...
موفق ترین کسی ست که هر روز خود را می ستاید؛
این را همیشه یادت باشد.

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از ظهر روز پنج شنبه؛
معمولا وقت تنظیم قرارای عصره
کافه ، سینما ، رستوران ،دورهمی ..
ما هیچوقت عصر پنجشنبه نداشتیم ..
این که چرا نداشتیمو از خودش بپرسید...اگه پیداش کردید،اگه جواب داد، اگه یه جواب درست داد ..
من خیلی وقته با علامت سوالام زندگی می کنم !
ترجیح میدم مثل شما نرم سراغ دم دست ترین و به واقعیت نزدیک ترین جواب ..
اینکه فکر کنی توو پیچ بوده و سر کار بودی؛ لعنتی ترین حسیه که میشه بعد از تموم شدن یه رابطه داشت ..
واسه همینه پنجشنبه عصرا که میرسه هر جا که باشم دلشوره میگیرم ..
این که اون الان توو پنجشنبه های لعنتیش چه غلطی می کنه مهم نیست،
اینکه کل داستان یه رابطه بوده و تموم شده مهم نیست،
مهم اینه که پنجشنبه ها رو یه دستی یه جور ناجوری مساوی کرده با خوش خیالیه ساده لوحانه من که دلپیچه این پیچوندنِ در کمال خونسردی هنوز بعد ماه ها توو باور من ووول میخوره ..!
با باور آدما بازی نکنید ..
جا پاتون به وضوح رو روانشون قابل رویته؛
حتی توو تاریکیه دورهمیه پنجشنبه شب
وسط موزیک و دود و رقص ..

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حالا فقط همین مانده که یک شمع روشن کند و دعا کند و به خانه برود...
برود که منتظر بماند
که منتظر بگذارد،
که قول بشنود و بد قولی ببیند
که قول بدهد و بد قول شود،
که دلش بشکند
که دل بشکند،
که بد ببیند و توجیه بشنود
که بد بشود و توجیه کند،
که ببیند در این روزگار، انسانیت و شرافت چه واژه های غریبی شده
که با انسانیت و شرافت غریبه شود
و آنقدر غریبه شود که یادش برود شبی شمعی روشن کرده و دعا کرده که این چیزها را یادش نرود

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داری یک رابطه خوبِ عاشقانه را
به خاطر چند رابطه نصف نیمه اجتماعی از دست میدهی...
آدم امروز
ببین چه میگیری و چه از دست میدهی...!

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزتان را شروع کنید
حتی اگر شروعش بکشد به ظهر
حتی اگر پاهایتان سنگین بود قدم بردارید
حتی اگر قدم هایتان لرزان بود
هر قدم را با ضرب به زمین بکوبید
حتی اگر مسیر یک مسیر آشنای لعنتی بود
از آن بگذرید
آدم های نصف نیمه بلاتکلیف را
زیر پا بگذارید
حتی اگر پایتان به سنگِ خاطره ای گیر کرد و افتادید
حتی اگر خاکی شدید
دوباره بلند شوید
گرد و خاک گذشته را
از روی لباستان بتکانید
و ادامه بدهید
بروید در یک کافه 
روبروی یک پنجره تازه
روبروی یک رفیق کهنه تازه
روبروی یک آدم تازه
بنشینید
حتی اگر جای زخم هایتان میسوخت
دندان روی جگر بگذارید
لبخند بزنید
حرف های تازه بشنوید
حرف های تازه بزنید
و ادامه بدهید
واقعیت زندگی همین است
همین

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تنهایی مزمن ترین درد عصر ماست
با واگیری غیر قابل کنترل...
همه بی حوصله اند...
دختران و پسران جوان ، زنان و مردان متاهل
همه یک کلافه گی رابطه ای دارند که آنها را سوق میدهد به یک بلاتکلیفی حاد که میرسد به یک جدایی نامعلوم....
اغلب برگشت هایی خواهند داشت بی فکر و از سر دلتنگی...
و یک رابطه دوباره آغاز شده بی کیفیت تر از قبل...
زنان در فکر امنیت عشق؛ طالب ازدواج
مردان فراری از تعهد ازدواج ؛ پایه عشق و حال...
متاهلان دلزده اما بی خبر و تشنه آزادیِ تجرد
مجردان زخم خورده و پناهجو به امنیت تاهل...
و رابطه ها و رابطه ها 
بی شرف ترین رابطه ها را داریم...
من با تو، تو با او، او با آن 
من با شوهر تو، تو با شوهر من 
تو با زن من، من با زن تو...
و برای رابطه ای که نباید اسم خاصی رویش گذاشت باید همه جوره باشیم
تا وقتی که تمام شود و ما هم بی اسم و بی تعهد باید تمام کنیم...
ما ظاهرا تنهاییم
عملا با همه ایم
و زبانا به دنبال یک آدم خوبیم برای یک رابطه خوب ...
برای رابطه های داغانمان یک دقیقه سکوت
برای یافتن راه چاره، به درونمان یک دقیقه رجوع

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک کنترل برای من
که تنظیم کند احساساتم را...
منویی پر از بایدها و نبایدها
دکمه ای برای کم و زیاد کردن دوست داشتن
و یک ساعت هشدار
که به وقت محبت بی اندازه
جیغ های بنفش بکشد...
یک دکمه برای خاموش کردن قطعی یک رابطه تمام شده
یک دکمه برای روشن کردن منطق سر چهار راه احساس
گزینه ای برای حذف یکباره خاطره ها
و فایلی که پر از بیخیالی های عجیب و غریب باشد...
یک کنترل لازم دارم
که داستان رفتن ها را
که  حسرت نداشتن ها را
و اصرار بیهوده ام را
منطقی حروف چینی کند
و منه رویا پرداز را تبدیل به شهروندی قانونمند
که بر هیچ جای خالی تخطی نمی کند
اشک نمیریزد
رویا نمی بافد
و انتظار را با خود به لحظه های تنهایی اش نمی کشد...
یک کنترل لازم دارم...
و البته نرم افزاری که بازیابی کند همه لحظه های از دست رفته را...

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب آدم جوش می آورد...۰
فکر کن یک مشت انرژی لعنتی بماند درونت...
یک مشت حرف، قربان صدقه...
یک بغل محکم، یک جانم گفتن کشدارپ بانمک...
خب هر کس باشد خل میشود...
با خودش بلند بلند حرف میزند...
حتی گاهی فریاد میزند با لگد میزند زیر هر چه جلوی پایش باشد...
اصلا آدم شش روز هفته شش و نیم صبح از خواب بیدار شدن،
از رییس ایراد گیر حرف شنیدن، تا بوق سگ کار کردن را تحمل می کند که چه؟
که یک آخر هفته ای باشد که سرش به تنش بیارزد، که معدل روزهایش نرسد به صفر، به تک ماده...
خب آدم آدم است ده بار با دوست همجنسش برود بیرون یک یازدهمین باری میرسد که دلش بخواهد این جمعه صبح را تووی یک بغل محکم چشم باز کند...
انقدر چیزها میشود تووی همین باهم بودن لعنتی پیدا کرد که هر چقدر خودت را گم کنی در کار، ورزش،خرید، فیلم و هر گول زنک دیگری؛
هر چقدر این نخ افکارت را محکم بچسبی، حواسش را پرت کنی سمت فکرهای خوب
می چرخد و می چرخد و می چرخد... و آخر باز سر از این حفره خالی مانده در می آورد...
این ها را نگفتم که ناله کرده باشم
گفتم برای آن موقع ها که در صندلی نرمت جا به جا میشوی و منی را که تا اینجا پرم از جای خالی،
تشویق می کنی به " از تنهایی لذت بردن" مشاور من

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب آدم جوش می آورد...۰
فکر کن یک مشت انرژی لعنتی بماند درونت...
یک مشت حرف، قربان صدقه...
یک بغل محکم، یک جانم گفتن کشدارپ بانمک...
خب هر کس باشد خل میشود...
با خودش بلند بلند حرف میزند...
حتی گاهی فریاد میزند با لگد میزند زیر هر چه جلوی پایش باشد...
اصلا آدم شش روز هفته شش و نیم صبح از خواب بیدار شدن،
از رییس ایراد گیر حرف شنیدن، تا بوق سگ کار کردن را تحمل می کند که چه؟
که یک آخر هفته ای باشد که سرش به تنش بیارزد، که معدل روزهایش نرسد به صفر، به تک ماده...
خب آدم آدم است ده بار با دوست همجنسش برود بیرون یک یازدهمین باری میرسد که دلش بخواهد این جمعه صبح را تووی یک بغل محکم چشم باز کند...
انقدر چیزها میشود تووی همین باهم بودن لعنتی پیدا کرد که هر چقدر خودت را گم کنی در کار، ورزش،خرید، فیلم و هر گول زنک دیگری؛
هر چقدر این نخ افکارت را محکم بچسبی، حواسش را پرت کنی سمت فکرهای خوب
می چرخد و می چرخد و می چرخد... و آخر باز سر از این حفره خالی مانده در می آورد...
این ها را نگفتم که ناله کرده باشم
گفتم برای آن موقع ها که در صندلی نرمت جا به جا میشوی و منی را که تا اینجا پرم از جای خالی،
تشویق می کنی به " از تنهایی لذت بردن" مشاور من

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چی به سر آدمی میارید که همه جوره باهاتون پا به پاتون اومده...؟
دیروز توو اتوبوس از دیدن دختر و پسری که کنار هم نشسته بودن یاد خودم افتادم
یاد اون روزا که حاضر بودم پای پیاده و با اتوبوس باهات تا ته دنیا بیام...
تو دانشجو بودی من دبیرستانی...
پول توجیبی من از پول تو جیبی تو بیشتر بود
یادمه به بهونه های مختلف برات کادو میخریدم
گوشی که مارک گوشی خودم باشه
کتونی که مثل کتونی خودم باشه
یادمه کافه ها و رستوران هارو از رو قیمت منوهاش انتخاب میکردم که تو بتونی صورت حساب رو پرداخت کنی
که مردونگیت جلوی من خدشه دار نشه...
ما چند سال کنار هم زندگی کردیم زیر یه سقف نه،  اما توو یه شهر کنار هم قدم زدیم عاشقی کردیم...به هم قول دادیم... به هم اعتماد کردیم...
می دونی چند سال از جوونی یه آدم یعنی چی...؟
کی هلت داد که درستو تموم کنی که فوق بخونی که دنبال کار بگردی...؟
کی قوت قلبت بود وقتی سرخورده از تمام این چالشا برمیگشتی...؟
حالا تو بزرگ شدی با فیش حقوقی میلیونی
با دست بازتر برای انتخاب آدمایی رنگ و وارنگ تر، جذاب تر...
من بزرگ شدم با یه داغ پشت دستم
با یه داغ کف پام
که دیگه دست کسی رو نگیرم و پا به پاش از چاله چوله هاش نپرم...
چیکار می کنید با باور یه آدم که بعد شما دچار خودخواهی مزمن میشه...که از اونور می افته و حتی واسه خودشم غریبه میشه...
من دیگه نیستم حتی اگه این روزا پشیمون باشی...
قلم پام شکسته....دلم.... دستم....
چطوری میزنید که دل و دست و پا رو باهم می شکونید

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      139
      دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند
       
      ما ز یاد همنشینان در مقابل می‌رویم
      138
      نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام
      از حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم
      137
      آسودگی کنج قفس کرد تلافی
      یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم
      136
      حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان
      می‌توان دانست از دستی که بر هم سوده‌ایم
      135
      هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ
      می نام کرده‌ایم و به ساغر فکنده‌ایم
      134
      دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم
      خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده‌ایم
      133
      نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید
      تخم خشکی در زمین انتظار افشانده‌ایم
      132
      نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک
      ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟
      131
      باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب
      سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم
      130
      فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم
      که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم
      129
      شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم
      کنند دست یکی در گره گشایی هم
      128
      زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان
      دل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هم
      127
      دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست
      از تهی کردن دل می‌شود افزون، چه کنم؟
      126
      چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟
      دلم نمی اید این صفحه را سیاه کنم
      125
      گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش
      پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟
      124
      از جور روزگار ندارم شکایتی
      این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام
      123
      مرد مصاف در همه جا یافت می‌شود
      در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام
      122
      بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا
      که من این بار به امید تو برداشته‌ام
      121
      حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست
      از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار
      120
      نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست
      وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار
      119
      جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست
      موج دریادیده در ساحل نمی‌گیرد قرار
      118
      بغیر عشق که از کار برده دست و دلم
      نمی‌رود دل و دستم به هیچ کاردگر
      117
      فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب
      از بس که تند می‌گذرد جویبار عمر
      116
      روزی که آه من به هواداری تو خاست
      در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز
      115
      در دیار ما که جان از بهر مردن می‌دهند
      آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس
      نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت
      114
      هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش
      113
      بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود
      آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش
      112
      ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان
      آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش
      111
      صحبت ناجنس، آتش را به فریاد آورد
      آب در روغن چو باشد، می‌کند شیون چراغ
      107
      گر چه افسانه بود باعث شیرینی خواب
      خواب ما سوخت ز شیرینی افسانهٔ عشق
      108
      همچنان در جستجوی رزق خود سرگشته‌ام
      گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنیا به سنگ
      109
      هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست
      هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام
      110
       
       
      انتخاب و گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      5شنبه 27 دی 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      .
      .
      .
      64
      سر به هم آورده دیدم برگ‌های غنچه را
       
      اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد
      65
      دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر
      وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد
      66
      ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی
      که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
      67
      دلیل راحت ملک عدم همین کافی است
      که هر که رفت به آن راه، برنمی‌گردد
      68
      نمی‌گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن
      چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد
      69
      بزرگ اوست که بر خاک همچو سایهٔ ابر
      چنان رود که دل مور را نیازارد
      70
      ای کارساز خلق به فریاد من برس
      زان پیشتر که کار من از کار بگذرد
      71
      دولت سنگدلان زود بسر می‌آید
      سیل از سینه کهسار به سرعت گذرد
      72
      تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است
      عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد
      73
      مصیبت دگرست این که مرده دل را
      چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد
      74
      درین دو هفته که ما برقرار خود بودیم
      هزار دولت ناپایدار رفت به گرد
      75
      من که روزی از دل خود می‌خورم در آتشم
      وای بر آنکس که نعمتهای الوان می‌خورد
      76
      ای که چون غنچه به شیرازهٔ خود می‌بالی
      باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد
      77
      گر از عرش افتد کس، امید زیستن دارد
      کسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی‌خیزد
      78
      قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند
      به من خسته بجز چشم پریدن نرسد
      79
      تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
      تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد
      80
      شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست
      که این صدا به قیامت بلند خواهد شد
      81
      از جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلم
      نقش پایی چند ازان طاوس زرین بال ماند
      82
      از پشیمانی سخن در عهد پیری می‌زنم
      لب به دندان می‌گزم اکنون که دندانم نماند
      83
      ز رفتن دگران خوشدلی، ازین غافل
      که موجها همه با یکدیگر هم آغوشند
      84
      قامت خم , مانع عمر سبک رفتار نیست
      سیل از رفتن نمی‌ماند اگر پل بشکند
      85
      تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است
      می‌زند بر هم جهان را، هر که یک دل بشکند
      86
      غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را
      دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند
      87
      بریز بار تعلق که شاخه‌های درخت
      نمی‌شوند سبکبار تا ثمر ندهند
      88
      چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان
      روشندلان به یک دو نفس پیر می‌شوند
      89
      عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت
      عالم خاک کم از عالم تصویر نبود
      90
      شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست
      بی تکلف، حیلهٔ پرویز نامردانه بود
      91
      گر گلوگیر نمی‌شد غم نان مردم را
      همه روی زمین یک لب خندان می‌بود
      92
      سراب، تشنه‌لبان را کند بیابان مرگ
      خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود
      93
      در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است
      ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود
      94
      هیچ کس عقده‌ای از کار جهان باز نکرد
      هر که آمد گرهی چند برین کار افزود
      95
      به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند
      که زندگانی من صرف خورد و خواب شود
      96
      سیل دریا دیده هرگز بر نمی‌گردد به جوی
      نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود
      97
      بوسه هر چند که در کیش محبت کفرست
      کیست لبهای ترا بیندو طامع نشود
      این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا
      ترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود
      98
      به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است
      پر شکسته خس و خار آشیانه شود
      99
      چندان که در کتاب جهان می‌کنم نظر
      یک حرف بیش نیست که تکرار می‌شود
      دور نشاط زود به انجام می‌رسد
      می چون دو سال عمر کند، پیر می‌شود
      100
      روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان
      بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود
      _خیلی زیبا_
      101
      نتوان به آه , لشکر غم را شکست داد
      این ابر از نسیم پریشان نمی‌شود
      102
      رتبهٔ زمزمهٔ عشق ندارد زاهد
      بگذارید که آوازه جنت شنود
      103
      مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
      که روی مردم عالم دو بار باید دید
      104
      از قید فلک بر زده دامن بگریزید
      چون برق، ازین سوخته خرمن بگریزید
      ماتمکدهٔ خاک ،سزاوار وطن نیست
      چون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید
      105
      میدان تیغ بازی برق است روزگار
      بیچاره دانه‌ای که سر از خاک برکشید
      106
      زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
      تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید
      .
      .
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      سه شنبه 25 دی 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      دویدیم و دویدیم به جایی نرسیدیم
      ما نوک پرگار بودیم به دور خود چرخیدیم
      _
      تلخی طعم زندان خنده رو از ما گرفت
      پشت نقاب خنده,با غصه ها جنگیدیم
      _
      کلید شادی هامون تو قفل غم شکسته
      دری برای رفتن از این کویر ندیدیم
      _
      مثل یه برگ جوون که افتاده رو زمین
      زیر پای روزگار تو سختی ها قلتیدیم
      _
      «دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار»
      دیدیم که روی دیوار نوشته ما تبعیدیم
      _
      شاعر: ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      شنبه 22 دی 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      31
      رفتن از عالم پر شور به از آمدن است
      غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست
      32
      هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گردد
      چه کند سیل به دیوار خرابی که مراست ؟
      33
      اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
      چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است
      34
      حفظ صورت می‌توان کردن به ظاهر در نماز
      روی دل را جانب محراب کردن مشکل است
      35
      عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد
      سیلاب نپرسد که در خانه کدام است
      36
      از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایم
      امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست
      37
      کفارهٔ شراب خوریهای بی حساب
      هشیار در میانهٔ مستان نشستن است
      38
      در محرم تا چه خونها در دل مردم کند
      محنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است
      39
      از ما سراغ منزل آسودگی مجو
      چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است
      40
      هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را
      وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است
      41
      بخت ما چون بید مجنون سرنگون افتاده است
      همچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است
      42
      داند که روح در تن خاکی چه می‌کشد
      هر ناز پروری که به غربت فتاده است
      43
      چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاه
      از عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است
      44
      نه کوهکنی هست درین عرصه، نه پرویز
      آوازه‌ای از عشق و هوس بیش نمانده است
      45
      امروز کرده‌اند جدا، خانه کفر و دین
      زین پیش، اگر نه کعبه صنمخانه بوده است
      46
      نادان دلش خوش است به تدبیر ناخدا
      غافل که ناخدا هم ازین تخته پاره‌هاست
      47
      تا داده‌ام عنان توکل ز دست خویش
      کارم همیشه در گره از استخاره هاست
      48
      بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است
      جهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است
      49
      ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایم
      وای بر خضر که زندانی عمر ابدست
      50
      دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب
      که هوس در دل مرغان قفس بسیارست
      51
      غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی
      بیداریم به خواب پریشان برابرست
      52
      سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟
      ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست
      53
      نه همین موج ز آمد شد خود بی خبرست
      هیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست
      54
      دل نازک به نگاه کجی آزرده شود
      خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست
      55
      گر محتسب شکست خم میفروش را
      دست دعای باده پرستان شکسته نیست
      56
      چون طفل نوسوار به میدان اختیار
      دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست
      57
      چون وانمی‌کنی گرهی، خود گره مشو
      ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
      58
      ز خنده رویی گردون، فریب رحم مخور
      که رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست
      59
      مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد
      یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت
      60
      ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی ؟
      چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت
      61
      جان به این غمکده آمد که سبک برگردد
      از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت
      62
      هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردباد
      روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت
      63
      وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود
      سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت
      .
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      1
      می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدا
      برگ‌ها را می‌کند فصل خزان از هم جدا
      2
      از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌ام
      وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
      3
      چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند
      چرخ سنگین‌دل ز من هر دم کند یاری جدا
      4
      پیش از این بر رفتگان افسوس میخوردند خلق
      میخورند افسوس در ایام ما بر زندگان
      5
      دنیا به اهل خویش ترحم نمی‌کند
      آتش امان نمی‌دهد آتش‌پرست را
      6
      ضیافتی که در آنجا توانگران باشند
      شکنجه‌ای است فقیران بی‌بضاعت را
      7
      درین زمان که عقیم است جمله صحبتها
      کناره‌گیر و غنیمت شمار عزلت را
      8
      چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم
      آشیان کردم تصور، خانهٔ صیاد را
      9
      از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شود
      باغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را
      10
      چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است
      11
      پای به خواب رفته ی کوه تحملم
      نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا
      12
      فنای من به نسیم بهانه‌ای بندست
      به خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا
      13
      مانند لاله، سوخته نانی است روزیم
      آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا
      14
      پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه
      می‌کشد دست حمایت شمع مغرور مرا
      15
      می‌کشم تهمت سجادهٔ تزویر از خلق
      گرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا
      16
      ز زندگی چه بر کرکس رسد جز مردار؟
      چه لذت است ز عمر دراز، نادان را؟
      17
      به ما حرارت دوزخ چه می‌تواند کرد؟
      اگر ز ما نستانند چشم گریان را
      18
      دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد
      چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را
      19
      ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند
      بیم رسوایی نباشد نامهٔ ننوشته را
      20
      غم مردن نبود جان غم اندوخته را
      نیست از برق خطر مزرعهٔ سوخته را
      21
      می‌کند باد مخالف، شور دریا را زیاد
      کی نصیحت می‌دهد تسکین، دل آزرده را
      22
      شاید به جوی رفته کند آب بازگشت
      چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را
      23
      میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست
      کج بنا کردند از اول، قبلهٔ این خانه را
      24
      اینجاکه منم، قیمت دل هر دو جهان است
      آنجاکه تویی، در چه حساب است دل ما
      25
      گفتیم وقت پیری، در گوشه‌ای نشینیم
      شد تازیانهٔ حرص، قد خمیدهٔ ما
      26
      ما از تو جداییم به صورت، نه به معنی
      چون فاصلهٔ بیت بود فاصلهٔ ما
      27
      من آن شکسته بنایم درین خراب آباد
      که در خرابی من ناز می‌کند سیلاب
      28
      معیار دوستان دغل، روز حاجت است
      قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب
      29
      از مردم دنیا طمع هوش مدارید
      بیداری این طایفه خمیازهٔ خواب است
      30
      از بهار نوجوانی آنچه برجا مانده است
      در بساط من، همین خواب گران غفلت است
      .
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
       

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      تو کویر تنهایی دوستی فقط سرابه
      خنده ی روی صورتا خط و خال نقابه
       
      یه اشتباه لنتی زمین رو خونمون کرد
      خونه چیه زندونه اینجا بی خونمون کرد
      اختیار ما چرا تو سرنوشت ما نیست
      رنجی که ما میکشیم جدا از این چرا نیست
      تولد و مرگمون کاغذ روی آبه
      تصویر من از اینجا آب توی سرابه
      جنگ و جدال و خودکشی سرمایه ی آدماس
      خندم میگیره وختی میگن زمین مال ماس
      قصه ی تلخ آدما چرا تموم نمیشه؟
      خدا دلش نمیخواد غصه هامون تموم شه؟
      منطق مرگ و دوس دارم چون جاده ی نجاته
      این جمله یادم نمیره "همیشه مرگ,باهاته"
       
      سروده ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
       

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      .
      .
      .
      1
      ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
      جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
      فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
      آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
      2
      می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای
      خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
      3
      قرآن که مهین کلام خوانند آن را
      گه گاه نه بر دوام خوانند آن را
      بر گرد پیاله آیتی هست مقیم
      کاندر همه جا مدام خوانند آن را
      4
      تو غره بدان مشو که می مینخوری
      صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا
      5
      معلوم نشد که در طربخانه خاک
      نقاش ازل بهر چه آراست مرا
      6
      آن قصر که جمشید در او جام گرفت
      آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
      بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
      دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
      7
      ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
      بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست
      این سبزه که امروز تماشاگه ماست
      تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست
      8
      می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای
      خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
      9
      ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
      بیدادگری شیوه دیرینه تست
      ای خاک اگر سینه تو بشکافند
      بس گوهر قیمتی که در سینه تست
      10
      این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
      در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
      این دسته که بر گردن او می‌بینی
      دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست
      11
      این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
      چون آب به جویبار و چون باد به دشت
      هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
      روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت
      12
      بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
      در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است
      از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
      خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
      13
      پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
      گردنده فلک نیز بکاری بوده است
      هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
      آن مردمک چشم‌نگاری بوده است
      14
      با اهل خرد باش که اصل تن تو
      گردی و نسیمی و غباری و دمی است
      15
      در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست
      16
      چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
      چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
      انگار که هرچه هست در عالم نیست
      پندار که هرچه نیست در عالم هست
      17
      خاکی که به زیر پای هر نادانی است
      کفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانی است
      هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی است
      انگشت وزیر یا سر سلطانی است
      18
      در خواب بدم مرا خردمندی گفت
      کاز خواب کسی را گل شادی نشکفت
      کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟
      می خور که به زیر خاک می‌باید خفت
      19
      دریاب که از روح جدا خواهی رفت
      در پرده اسرار فنا خواهی رفت
      می نوش ندانی از کجا آمده‌ای
      خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
      20
      گویند کسان بهشت با حور خوش است
      من میگویم که آب انگور خوش است
      این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
      کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
      21
      گویند مرا که دوزخی باشد مست
      قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
      گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند
      فردا بینی بهشت همچون کف دست
      22
      نیکی و بدی که در نهاد بشر است
      شادی و غمی که در قضا و قدر است
      با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
      چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است
      23
      آنانکه محیط فضل و آداب شدند
      در جمع کمال شمع اصحاب شدند
      ره زین شب تاریک نبردند برون
      گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند
      24
      افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
      وز دست اجل بسی جگرها خون شد
      کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
      کاحوال مسافران دنیا چون شد
      25
      افسوس که نامه جوانی طی شد
      و آن تازه بهار زندگانی دی شد
      آن مرغ طرب که نام او بود شباب
      افسوس ندانم که کی آمد کی شد
      26
      این قافله عمر عجب میگذرد
      دریاب دمی که با طرب میگذرد
      ساقی غم فردای حریفان چه خوری
      پیش آر پیاله را که شب میگذرد
      27
      بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
      وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
      مغرور بدانی که نخورده‌ست ترا
      تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد
      28
      تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
      چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
      گر چشمه زمزمی و گر آب حیات
      آخر به دل خاک فرو خواهی شد
      29
      گرچه غم و رنج من درازی دارد
      عیش و طرب تو سرفرازی دارد
      بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک
      در پرده هزار گونه بازی دارد
      30
      گویند بهشت و حورعین خواهد بود
      آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
      گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
      چون عاقبت کار چنین خواهد بود
      31
      گویند بهشت و حور و کوثر باشد
      جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
      پر کن قدح باده و بر دستم نه
      نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
      32
      گویند هر آن کسان که با پرهیزند
      زانسان که بمیرند چنان برخیزند
      ما با می و معشوقه از آنیم مدام
      باشد که به حشرمان چنان انگیزند
      33
      هرگز دل من ز علم محروم نشد
      کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
      هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
      معلومم شد که هیچ معلوم نشد
      34
      دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازار
      بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
      و آن گل بزبان حال با او می‌گفت
      من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار
      35
      از جمله رفتگان این راه دراز
      باز آمده کیست تا بما گوید باز
      پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز
      تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز
      36
      مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
      در پیش نهاده کله کیکاووس
      با کله همی گفت که افسوس افسوس
      کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس
      37
      جامی است که عقل آفرین میزندش
      صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
      این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف
      می‌سازد و باز بر زمین میزندش
      38
      ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
      وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
      39
      بر مفرش خاک خفتگان می‌بینم
      در زیرزمین نهفتگان می‌بینم
      چندانکه به صحرای عدم مینگرم
      ناآمدگان و رفتگان می‌بینم
      40
      یک چند به کودکی باستاد شدیم
      یک چند به استادی خود شاد شدیم
      پایان سخن شنو که ما را چه رسید
      از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
      41
      ای دیده اگر کور نئی گور ببین
      وین عالم پر فتنه و پر شور ببین
      شاهان و سران و سروران زیر گلند
      روهای چو مه در دهن مور ببین
      42
      رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
      نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
      نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
      اندر دو جهان کرا بود زهره این
      43
      قومی متفکرند اندر ره دین
      قومی به گمان فتاده در راه یقین
      میترسم از آن که بانگ آید روزی
      کای بیخبران راه نه آنست و نه این
      44
      از آمدن و رفتن ما سودی کو
      وز تار امید عمر ما پودی کو
      چندین سروپای نازنینان جهان
      می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو
      45
      تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
      وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
      پرکن قدح باده که معلومم نیست
      کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
      46
      از آمدن بهار و از رفتن دی
      اوراق وجود ما همی گردد طی
      می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم
      غمهای جهان چو زهر و تریاقش می
      47
      از کوزه‌گری کوزه خریدم باری
      آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
      شاهی بودم که جام زرینم بود
      اکنون شده‌ام کوزه هر خماری
      48
      پیری دیدم به خانهٔ خماری
      گفتم نکنی ز رفتگان اخباری
      گفتا می خور که همچو ما بسیاری
      رفتند و خبر باز نیامد باری
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
       
       

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      1
      باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
      گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ
      این درگه ما درگه نومیدی نیست
      صد بار اگر توبه شکستی باز آ
      2
      هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا
      عیب ره مردان نتوان کرد آنرا
      تقلید دو سه مقلد بی‌معنی
      بدنام کند ره جوانمردان را
      3
      شیرین دهنی که از لبش جان میریخت
      کفرش ز سر زلف پریشان میریخت
      گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد
      خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت
      4
      آن یار که عهد دوستداری بشکست
      میرفت و منش گرفته دامن در دست
      می‌گفت دگر باره به خواب‌م بینی
      پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست
      5
      چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
      چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست
      انگار که هر چه هست در عالم نیست
      پندار که هر چه نیست در عالم هست
      6
      من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست
      تاریک دلم نور و صفای تو کجاست
      ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
      این بیع بود لطف و عطای تو کجاست
      7
      آن آتش سوزنده که عشقش لقبست
      در پیکر کفر و دین چو سوزنده تبست
      ایمان دگر و کیش محبت دگرست
      پیغمبر عشق نه عجم نه عربست
      8
      گر سبحهٔ صد دانه شماری خوبست
      ور جام می از کف نگذاری خوبست
      گفتی چه کنم چه تحفه آرم بر دوست
      بی‌درد میا هر آنچه آری خوبست
      9
      سرمایهٔ عمر آدمی یک نفسست
      آن یک نفس از برای یک همنفسست
      با همنفسی گر نفسی بنشینی
      مجموع حیات عمر آن یک نفسست
      10
      ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
      درد تو بجان خسته داریم ای دوست
      گفتی که به دلشکستگان نزدیکم
      ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
      11
      پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیست
      گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست
      بنشست و به های‌های بر من بگریست
      کز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست
      12
      چون حاصل عمر تو فریبی و دمیست
      زو داد مکن گرت به هر دم ستمیست
      مغرور مشو بخود که اصل من و تو
      گردی و شراری و نسیمی و نمیست
      13
      سیمابی شد هوا و زنگاری دشت
      ای دوست بیا و بگذر از هرچه گذشت
      گر میل وفا داری اینک دل و جان
      ور رای جفا داری اینک سر و تشت
      14
      آنرا که قضا ز خیل عشاق نوشت
      آزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت
      دیوانهٔ عشق را چه هجران چه صال
      از خویش گذشته را چه دوزخ چه بهشت
      15
      روزم به غم جهان فرسوده گذشت
      شب در هوس بوده و نابوده گذشت
      عمری که ازو دمی جهانی ارزد
      القصه به فکرهای بیهوده گذشت
      16
      افسوس که ایام جوانی بگذشت
      دوران نشاط و کامرانی بگذشت
      تشنه بکنار جوی چندان خفتم
      کز جوی من آب زندگانی بگذشت
      17
      آن دل که تو دیده‌ای زغم خون شد و رفت
      وز دیدهٔ خون گرفته بیرون شد و رفت
      روزی به هوای عشق سیری میکرد
      لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت
      18
      با علم اگر عمل برابر گردد
      کام دو جهان ترا میسر گردد
      مغرور مشو به خود که خواندی ورقی
      زان روز حذر کن که ورق بر گردد
      19
      هوشم نه موافقان و خویشان بردند
      این کج کلهان مو پریشان بردند
      گویند چرا تو دل بدیشان دادی
      والله که من ندادم ایشان بردند
      20
      عاشق همه دم فکر غم دوست کند
      معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند
      ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم
      هر کس چیزی که لایق اوست کند
      21
      من بودم دوش و آن بت بنده نواز
      از من همه لابه بود و از وی همه ناز
      شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
      شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز
      22
      دل جز ره عشق تو نپوید هرگز
      جان جز سخن عشق نگوید هرگز
      صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
      تا مهر کسی در آن نروید هرگز
      23
      شاهی‌طلبی, برو گدای همه باش
      بیگانه زخویش و آشنای همه باش
      خواهی که ترا چو تاج بر سر دارند
      دست همه گیر و خاک پای همه باش
      24
      آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش
      چون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خویش
      کس دشمن من نیست منم دشمن خویش
      ای وای من و دست من و دامن خویش
      25
      روزی ز پی گلاب می‌گردیدم
      پژمرده عذار گل در آتش دیدم
      گفتم که چه کرده‌ای که میسوزندت
      گفتا که درین باغ دمی خندیدم
      26
      یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم
      محتاج برادران و خویشان نشوم
      بی منت خلق خود مرا روزی ده
      تا از در تو بر در ایشان نشوم
      27
      جانا من و تو نمونهٔ پرگاریم
      سر گر چه دو کرده‌ایم یک تن داریم
      بر نقطه روانیم کنون چون پرگار
      در آخر کار سر بهم باز آریم
      29
      گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچ
      گفتم دهنت گفت منه دل بر هیچ
      گفتم زلفت گفت پراکنده مگوی
      باز آوردی حکایتی پیچا پیچ
      30
      عاشق همه دم فکر غم دوست کند
      معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند
      ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم
      هر کس چیزی که لایق اوست کند
      31
      فردا که به محشر اندر آید زن و مرد
      وز بیم حساب روی‌ها گردد زرد
      من حسن ترا به کف نهم پیش روم
      گویم که حساب من ازین باید کرد
      31
      از بیم رقیب طوف کویت نکنم
      وز طعنه خلق گفتگویت نکنم
      لب بستم و از پای نشستم اما
      این نتوانم که آرزویت نکنم
      32
      نی باغ به بستان نه چمن می‌خواهم
      نی سرو و نه گل نه یاسمن می‌خواهم
      خواهم زخدای خویش کنجی که در آن
      من باشم و آن کسی که من می‌خواهم
      33
      جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه
      بی یاد تو هر جا که نشستم توبه
      در حضرت تو توبه شکستم صدبار
      زین توبه که صد بار شکستم توبه
      34
      ای روی تو مهر عالم آرای همه
      وصل تو شب و روز تمنای همه
      گر با دگران به ز منی وای به من
      ور با همه کس همچو منی وای همه
      35
      دلخسته و سینه چاک می‌باید شد
      وز هستی خویش پاک می‌باید شد
      آن به که به خود پاک شویم اول کار
      چون آخر کار خاک می‌باید شد
      36
      شوریده دلی و غصه گردون گردون
      گریان چشمی و اشک جیحون جیحون
      کاهیده تنی و شعله خرمن خرمن
      هر شعله ز کوه قاف افزون افزون
      37
      از هر چه نه از بهر تو کردم توبه
      ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه
      و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم
      گر بهتر از آن توان از آن هم توبه
      38
      از بس که شکستم و ببستم توبه
      فریاد همی کند ز دستم توبه
      دیروز به توبه‌ای شکستم ساغر
      و امروز به ساغری شکستم توبه
      39
      ای نیک نکرده و بدیها کرده
      و آنگاه نجات خود تمنا کرده
      بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود
      ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده
      40
      زاهد خوشدل که ترک دنیا کرده
      می خواره خجل که معصیت‌ها کرده
      ترسم که کند امید و بیم و آخر کار
      ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده
      41
      هنگام سپیده دم خروس سحری
      دانی که چرا همی کند نوحه گری
      یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح
      کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
      42
      از سادگی و سلیمی و مسکینی
      وز سرکشی و تکبر و خود بینی
      بر آتش اگر نشانیم بنشینم
      بر دیده اگر نشانمت ننشینی
      43
      تحقیق معانی ز عبارات مجوی
      بی رفع قیود و اعتبارات مجوی
      خواهی یابی ز علت جهل شفا
      قانون نجات از اشارات مجوی
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
    • توسط banozk
      وقتی این شعر را نمی خوانی یعنی دست هایت جای دیگری بند است…. اصلا اگر بخوانی هم مگر کلمات فرو می‌روند در سیمان؟ مگر میشود خندید به احتمال چند آجر؟! مرا ببخش که شاعرم وقتی که می‌دانم «دیوار» استعاره نیست خود دیوار است…❤ «

    • توسط banozk
      دونه های برف از آسمون فقط برای دیدن چشمات پایین میان ، اما پاشونو که به زمین میزارن فدای مهربونیهات میشن😚
       

  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×