رفتن به مطلب

Recommended Posts

پریسا زابلی پور

نام: پریسا زابلی پور

درباره این نویسنده چیزی پیدا نشده، اگر اطلاعاتی موجود بود، در این پست ارسال کنید.

موفق باشید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سال که عوض شود
باید بگویم پارسال بود که دیدمت
باید بگویم سال پیش بود که باهم بودیم؛
انگار نه انگار که فقط چند ماه گذشته است
باید هی رجوع کنم به سال قبل
اینکه تو را در سال قبل جا گذاشته ام
اینکه امسال از تو، از خودم جا مانده ام
.
سال که عوض شود
در لحظه های دلتنگی
باید مسیری طولانی را برگردم
بیافتم در ازدحام خاطرات سال قبل
و در پیچ نبودنت گم شوم
.
سال که عوض شود
در یک آن
به اندازه یک سال دورتر شده ای
به اندازه یکسال پیرتر شده ام

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش امشب سرت را بالا بگیری
آن نقطه روشن لرزان را
در آسمان ببینی

کاش اینبار گوشهایت را نگیری
تک آرزوی دلم را
که بی تاب می آید سمتت
 در آغوش بگیری

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میشه نری...؟
حداقل حالا نرو، حالا که هوا سرده بذار یه کم بعد
پا که میذارم زمین یخه
به هر چی دست میزنم یخه
رو تخت که دراز می کشم یخه
بذار فکر کنم هستی، فکرم بره سمتِ تو، یخ نبنده
نرو، خب...؟‌
 حالا نرو
یه وقتی برو که دلِ آدم بغل نخواد، لرزِ ش نگیره
یه جوری برو که جات سوز نیاد، آدم نَچاد، عطسش نگیره
بابام میگفت پیر اگه زمستونو رد کنه زنده می مونه
بذار دلِ منم این زمستونو با تو رد کنه، دردش نگیره
نرو، خب...؟ 
توو این سرما نرو
توو این سوزِ لعنتی که میزنه به استخونا نرو !

پریسا زابلی پور‍

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از ظهر روز پنجشنبه معمولا وقت تنظیم قرارای عصره
کافه ، سینما ، رستوران ،دورهمی...
ما هیچوقت عصر پنجشنبه نداشتیم...
این که چرا نداشتیمو از خودش بپرسید...اگه پیداش کردید، اگه جواب داد، اگه یه جواب درست داد...
من خیلی وقته با علامت سوالام زندگی می کنم...
ترجیح میدم مثل شما نرم سراغ دم دست ترین و به واقعیت نزدیک ترین جواب...
اینکه فکر کنی توو پیچ بوده و سر کار بودی؛ لعنتی ترین حسیه که میشه بعد از تموم شدن یه رابطه داشت...
واسه همینه پنجشنبه عصرا که میرسه هر جا که باشم دلشوره میگیرم...
این که اون الان توو پنجشنبه های لعنتیش چه غلطی می کنه مهم نیست،
اینکه کل داستان یه رابطه بوده و تموم شده مهم نیست،
مهم اینه که پنجشنبه ها رو یه دستی یه جور ناجوری مساوی کرده با خوش خیالیه ساده لوحانه من که دلپیچه این پیچوندنِ در کمال خونسردی هنوز بعد ماه ها توو باور من ووول میخوره...
با باور آدما بازی نکنید...
جا پاتون به وضوح رو روانشون قابل رویته؛
حتی توو تاریکیه دورهمیه پنجشنبه شب
وسط موزیک و دود و رقص

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پاییز جان
حالا که تنها چند روزِ دیگر مهمان ما هستی، باید بگویم
تو تقصیری نداشتی...
ما آدم ها خیلی چیز ها را خراب کردیم
ساده و حواس پرت بودیم، آنجا که باید وانمی دادیم وادادیم
آنجا که باید رها می کردیم سخت گرفتیم...
ما در لحظه زندگی کردن را بلد نبودیم
امروز را در دیروز گذراندیم و فردا را قبل از امروز دلشوره گرفتیم...
ما رویا داشتیم اما شجاعتِ جنگیدن برای رویاهایمان را نداشتیم...
ما خودمان را دوست نداشتیم و دوست داشتنِ دیگری را بلد نبودیم، ما بندبازی بودیم که تعادل نداشتیم...
ما رفیق می خواستیم اما رفاقت را چرتکه انداختیم...
ما همراه می خواستیم اما با هم بودن را به تکرار و عادت آلوده کردیم...
ما به دنبال عشق بودیم اما اطرافمان را خوب نگاه نکردیم...
ما قول دادیم اما دل به قول هایمان ندادیم...
ما عاشق شدیم اما نگهدارِ عشق نبودیم؛ ما عشق را بازیچه کردیم...
ما ماندن بلد نبودیم و از رفتن هیچ نمی دانستیم...
ما حرف داشتیم اما قهر کردیم، ما گفتگو را بلد نبودیم...
ما حق داشتیم اما جراتِ باز پس گرفتنش را نداشتیم...
ما زیاده خواه بودیم و قدر شناس نبودیم...
ما فراموشکار بودیم
به جای درس گرفتن از اشتباهاتمان
آن ها را 
هر روز و هر ماه و هر سال تکرار کردیم،
فصل ها را بهانه کردیم
تا ضعف هایمان را بپوشانیم...
پاییز جان
تو همیشه زیبا و شکوهمند و پُر تب و تاب بودی
این ما بودیم که تو را دلگیر کردیم

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما آدم ها خوب بلدیم بعد از شنیدن داستان زندگی دیگران در دلمان بگوییم: اگر من بودم هرگز این کار را نمی کردم. 
اما بی برو برگرد روزی خواهد رسید که آن "  هرگزِ با اطمینان " ما را وسط همان داستان پرت می کند و مشغولِ همان عملِ نکوهش شده...

کاش می دانستیم قصه های زندگی تکراری اند، فقط جای شخصیت ها عوض می شوند ..

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با یک روانشناس در مورد مشکلات روحی و روانی افرادی که به زنان تعرض می کنند صحبت می کردم.
معتقد بود این افراد سه دسته اند
دسته اول آن هایی هستند که در کوچه و خیابان از لمسِ لحظه ای بدن یک زن لذت می برند و در این حد می مانند
دسته دوم کسانی هستند که پا را فراتر نهاده زنی را می دزدند و به او تعرض می کنند
اما یک دسته دیگر هم هستند که نه لمس می کنند، نه می دزدند، نه تجاوز می کنند
فقط با حربه ای به نام احساسات از عاطفه یک زن سوء استفاده می کنند
و این ها خطرناک ترینند...
به اطرافم نگاه کردم
به درصد بالای این افرادِ به ظاهر اَمن...

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرزو می کنم این هفته را خودت باشی
و باشی؛
چشمت به روزهایی که گذشت نمانده باشد
دلشوره روزهای پیش رو را نداشته باشی...
آرزو می کنم این یک هفته را شبیه آنهایی زندگی کنی که از تمام عمر همین چند روز برایشان مانده
پر از دوستت دارم های نگفته
آغوش های دریغ کرده
راه های نرفته
خنده های بی دلیل
اشتیاق بی حد...
آرزو می کنم زندگی را محکم بغل کنی
بوسه بباری به لحظه هایش
و از اینهمه قدر دانی شگفت زده اش کنی...
آرزو می کنم دلگرم خودت باشی آنقدر که یخِ دلگیری ها و دلسردی های پیرامونت را ذوب کنی...
آرزو می کنم این یک هفته را با قدم هایت، با دست هایت، با کلماتت خدا را مناجات کنی
و آنگونه منتشر شوی در سراسر هستی که انگار یک عمر زیسته ای...
آرزو می کنم این یک هفته برایت بارها و بارها تکرار شود اما تکراری نه
آمین 

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما ساکنانِ روابطِ بی نامیم
دستمان در دوستت دارم گفتن باز
ترسمان از دست و پا بسته شدن بسیار
حالِ یک طرف خوب
حالِ یک طرف زار

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدم ها را از زندگی ات حذف نکن
گذشته را فقط تا جایی به خاطر بسپار که در روش رفتاری ات با آنها تغییر ایجاد کنی
محبتِ اضافه بر آنچه که شایستگی اش را دارند نثارشان نکن
این امر جایگاهت را ثابت و در خورِ احترام نگه می دارد

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روز با تو قراری خواهم گذاشت
منو را سُر خواهم داد جلو
به تو اصرار خواهم کرد یکی را انتخاب کنی
خواهم گفت با دلتنگی چطوری؟!
اشک های گاه و بیگاه هم بد نیست،
مزه اش شور است ولی تا میل تو چه باشد...
مرور خاطره ها؟! این یکی کمی به تلخی میزند...

اگر از این ها خوشت نیامده برویم سراغ انتظار؟!
فکر نکنم باب طبع تو باشد...
اگر طرفدار مزه شیرینی، خیالبافی را  پیشنهاد می کنم...
بی اعتمادی چطور؟! نه سنگین است سر دل آدم می ماند...

اصلا منو را ول کن
من ذائقه تو را میدانم
آقا!
یک فنجان بی حسی بیاورید بی شیر و شکر
من هم همان همیشگی: دوست داشتن تلخ لطفا...

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهار نفر بودیم...
نُه شب یه روزِ وسط هفته... قرارمون پاتوق همیشگی...
شبنم موکا سفارش داد
سحر فرنچ پرس
نیکی چای
من هیچی...
سحر هنوز سیاه تنش بود... موهای کوتاه بلوند و تیپ اسپرت و لبخندی که همیشه رو صورتش بود بازم کم بود برای اینکه نفهمیم بعد از یهویی رفتن پدرش یه شبه بزرگ شده...
داشت با حرص به نیکی حالی میکرد باید اینبار دیگه خودشو از وسط یه رابطه بلاتکلیفِ سه ساله، با دیدن چندین بار خیانت؛ بکشه بیرون...
می دونستم یه ماه نشده که خودش - سحر - دست به دهن مونده و بعدِ دو سال رابطه مجبور شده به یه بلاتکلیفِ دیگه بگه به سلامت...
وقتی حرف میزد جلیز ولیزِ ته ته دلشو میشنیدم انگار...
میگفت آدم به یه گربه توو کوچه غذا بده از فردا دیگه اون گربه شناختتش... اینا کی هستن که روز و ماه و سالو باهاشون سر می کنی توو یه ساعت با یه تصمیم همه چی یادشون میره...
نیکی لام تا کام حرف نمیزد...
من پریدم وسط که بچه ها آدم خودش باید یه روزی، یه جایی، توو یه لحظه ای برسه به تصمیمِ کَندن...
می دونستم نیکی الان دلش میخواد همه ساکت شیم... می دونستم الان درست سر دلش یه چیزی از جنس گول زدنای همیشگیش سنگینی می کنه... می دونستم دلش میخواد گوشاشو بگیره و پاشه بره...
شبنم میگفت اگه دوستیم باید بگیم... آدم وسط گود داغه، هر چی چک و لگد بخوره نمی فهمه... وقتی میاد بیرون تازه می فهمه لَت و پاره... لَت و پارِ یه بازیِ باخته...
نیکی فقط اینجا بود که گفت آره درست عین آدمی شدم که چَکِ اولو که میخوره خیلی دردش میاد، چک دوم کمتر، چک سوم خیلی کمتر... چک چهارم به خودش میگه لابد حقم بوده...
شبنم گفت قدر خودتو بدون... هر بلایی سرمون میاد از ندیدنِ خودمون میاد...
سحر گفت یهو بکَن، گریه هاتو بکن و تموم
من توو دلم گفتم یه زخمِ دیگه که به اسم تجربه سنجاق کنه به دیوارِ دلش...
شبنم گفت این روزا تنهایی شرف داره...
همو نگا کردیم: حرف حسابی !
زیر سیگاری پُر بود، فنجونا خالی، دلا آشوب...
چهار تا آدمِ تنها از درِ کافه زدن بیرون...
می دونستم همین حالا یه جای دیگه شهر چهار تا آدم تنهای دیگه از درِ یه کافه دیگه زدن بیرون...
چهل تا آدم تنهای دیگه از درِ چهل تا کافه دیگه....
آدمایی که یه شبه با یه زخم تصمیم میگیرن دیگه خودشون نباشن... و دیگه خودشون نمیشن...
آدمایی که یه جوری بی اعتماد شدن که دیگه نمیشه بهشون اعتماد کرد... 
چرا بد شدن رو اگه بپرسی میشه هزار تا قصه که آخرش میرسی به یه جمله: حق داری...!
خیابونا مثل همیشه شلوغ
پُرِ آدمایی که توو هم وول میخورن، به هم امید و دلخوشی میدن، بعد همو زخمی می کنن و برمیگردن توو تنهاییشون...
چطوری پس میگن عشق مرهمه...؟
اگه چیزای مهمتری هم هست پس چرا حالِ همه یه جوریه، یه جورِ ناجوریه...
رسیدم که خونه به خودم گفتم داستان نیکی رو می نویسم
نه، داستان سحر رو
نه، داستان شبنمو
گفتم نه، هیچکدوم، داستان خودمو می نویسم...
قلمم که سُر خورد رو کاغذ دیدم همه داستانا شبیه همن، فقط جای شخصیتا عوض میشن...
رها کردم داستانِ تکراریِ یه شهرو

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من عاشق پنجشنبه ها هستم
از زمان دبستان چند دقیقه مانده به پایان زنگ آخر شور و هیجان و در عین حال آرامش عجیبی مرا فرا میگرفت، یک جور خیال تخت...
فکر میکردم از حالا تا جمعه شب بهترین، شیرین ترین و خاص ترین اتفاقات امکان وقوع دارند...
می توانی پایت را دراز کنی و دستت را بگذاری زیر سرت تکیه بدهی به آسودگی و به هیچ چیز فکر نکنی... نه به مشق شب، نه به امتحان هفته بعد... نه به هیچ چیز...
بروی مهمانی، گردش،شهر بازی، بروی بستنی بخوری... وااای بستنی... به به...
هنوز هم بعد از سی سال بعد از ظهر های پنجشنبه من همان دختر هفت ساله پر شور و هیجانم که قرار است یک روز و نیم پر التهاب ترین و هیجان انگیز ترین لحظه هایش را زندگی کند...
یادم هست این دختر هفت ساله پر شور چند ماه پیش با دلی گرفته نوشت:
" بعد از ظهر روز پنج شنبه معمولا وقت تنظیمه قرارای عصره
کافه ، سینما ، رستوران ،دوره همی... ما هیچوقت عصر پنجشنبه نداشتیم... این که چرا نداشتیمو از خودش بپرسید...اگه پیداش کردید...
اگه جواب داد... "
چند ماه از نوشتن این متن گذشته است؟ من حتی دیگر روزها و هفته ها و  ماه های بعد از او را نمیشمارم...
حالا آن دختر پر شور دیگر هفت ساله اش نیست
به اندازه سی سال تجربه، دیگر خیلی خوب میداند پنجشنبه ها همیشه نمی تواند به آسودگی و خوش بینی دوران کودکی باشد
می تواند شب پنجشنبه ای با فاتحه و گل و اشک باشد
می تواند پر از دود و رقص و موسیقی باشد
می تواند پر از کتاب و درس و کار و کار و کار باشد
می تواند به کسالت یک بیمارستان، به غربت یک شهر یا به انتظاری بی پایان باشد
می تواند به سرمای یک رابطه به ته خط رسیده باشد
می تواند در وسعت هوس آلود یک تختخواب دونفره به التهابی بالا برود و به انزالی فروکش کند
می تواند با حسی بکر از شبی با بوسه و آغوش به صبحی عاشقانه وصل شود...
می تواند تنها باشد... آری پنجشنبه می تواند برای دختر سی و هفت ساله ما شبیه... نه...خودِ خود تنهایی باشد اما دیگر مثل قبل ها در دلش کسی رخت نشوید
کسی رنگ پنجشنبه های عزیزش را خاکستریِ چرک تاب نکند
کسی هر هفته با نصفه نیمه بودنش حسرت ها را زیاد و زیادتر نکند...
دختر هفت ساله ما فهمید پنجشنبه هایش عزیز است باید آن را سفت بچسبد
به حال خودش رهایش نکند
به پای هیچ حس غریب و بخیلی فدایش نکند...
حالا دوباره پنجشنبه عزیز من از راه رسیده است
هیجان دارم برایش
حتی برای همین پنجشنبه تنهایی ام
با پس زمینه رنگ های گرم... خیلی گرم 

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا مرا بند نمی کنی به خودت؟
من بند شدن میخواهم
من مالِ کسی شدن می خواهم...
تو می دانی مالِ کسی شدن یعنی چه؟
یعنی کسی هست که همیشه نگران از دست دادنت است،
یعنی تو تعلق داری به کسی،
یعنی نشانی داری
و هر وقت که گم شوی کسی هست که بگردد به دنبالت، حوالی آن نشانی...
چرا مرا مال خودت نمی کنی؟
دستهایم منتظر است
چشم هایم دو دو میزند
شانه هایم سردش می شود
دلم هی شور می زند
و پاهایم بیقرار
و خاطراتت در پی هم، قطار...
بیا این بند
مرا بند کن به خودت
دلم بند شدن می خواهد..!!

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاید برای یکبار هم که شده باید این حس را تجربه کنی
اینکه برای کسی که برایت مهم است مهم نباشی...
قطعا اول باور نمی کنی
به دنبال دلایلی میگردی که اثبات کنی برایش مهمی...
وقتی برای قانع کردن خودت چیز خاصی پیدا نمی کنی یک تلخی ناجور پس زمینه لحظه هایت میشود و بعد از آن تقلایی بیهوده...
تقلاهای بیهوده هم که به جایی نرسید دچار عدم اعتماد به نفس میشوی...
با خودت میگویی من زشتم، من کمم...
و فکر می کنی لابد پای از ما بهترانی وسط است...
این موقع ها دیگران هر چقدر هم که به گوشَت بخوانند تو بهترینی و لایق بهترین ها؛ تو فقط شنونده کلیشه ای ترین جمله دنیایی...
میدانی این داستان از یک آدم به آدم دیگر ادامه دار میشود...
روزی میرسد که می بینی انگار برای هیچکس مهم نیستی....
می شکنی...
و شاید لازم باشد که چند باره بشکنی... آنقدر بشکنی تا بالاخره روزی از تکه های شکسته ات هویتی شکل بگیرد با این باور که اینطور نبوده که برای آدم های متعدد مهم نباشی؛ خودت بودی که برای خودت مهم نبودی...
دوست داشتن خود را فدای دوست داشتن دیگری کردی...
تو که اینقدر در حق خودت کم لطف بوده ای پس چه توقعی از بقیه می توانی داشته باشی...
آدم ها همانقدری به ما اهمیت میدهند که ما به خودمان...
موفق ترین کسی ست که هر روز خود را می ستاید؛
این را همیشه یادت باشد.

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از ظهر روز پنج شنبه؛
معمولا وقت تنظیم قرارای عصره
کافه ، سینما ، رستوران ،دورهمی ..
ما هیچوقت عصر پنجشنبه نداشتیم ..
این که چرا نداشتیمو از خودش بپرسید...اگه پیداش کردید،اگه جواب داد، اگه یه جواب درست داد ..
من خیلی وقته با علامت سوالام زندگی می کنم !
ترجیح میدم مثل شما نرم سراغ دم دست ترین و به واقعیت نزدیک ترین جواب ..
اینکه فکر کنی توو پیچ بوده و سر کار بودی؛ لعنتی ترین حسیه که میشه بعد از تموم شدن یه رابطه داشت ..
واسه همینه پنجشنبه عصرا که میرسه هر جا که باشم دلشوره میگیرم ..
این که اون الان توو پنجشنبه های لعنتیش چه غلطی می کنه مهم نیست،
اینکه کل داستان یه رابطه بوده و تموم شده مهم نیست،
مهم اینه که پنجشنبه ها رو یه دستی یه جور ناجوری مساوی کرده با خوش خیالیه ساده لوحانه من که دلپیچه این پیچوندنِ در کمال خونسردی هنوز بعد ماه ها توو باور من ووول میخوره ..!
با باور آدما بازی نکنید ..
جا پاتون به وضوح رو روانشون قابل رویته؛
حتی توو تاریکیه دورهمیه پنجشنبه شب
وسط موزیک و دود و رقص ..

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حالا فقط همین مانده که یک شمع روشن کند و دعا کند و به خانه برود...
برود که منتظر بماند
که منتظر بگذارد،
که قول بشنود و بد قولی ببیند
که قول بدهد و بد قول شود،
که دلش بشکند
که دل بشکند،
که بد ببیند و توجیه بشنود
که بد بشود و توجیه کند،
که ببیند در این روزگار، انسانیت و شرافت چه واژه های غریبی شده
که با انسانیت و شرافت غریبه شود
و آنقدر غریبه شود که یادش برود شبی شمعی روشن کرده و دعا کرده که این چیزها را یادش نرود

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داری یک رابطه خوبِ عاشقانه را
به خاطر چند رابطه نصف نیمه اجتماعی از دست میدهی...
آدم امروز
ببین چه میگیری و چه از دست میدهی...!

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزتان را شروع کنید
حتی اگر شروعش بکشد به ظهر
حتی اگر پاهایتان سنگین بود قدم بردارید
حتی اگر قدم هایتان لرزان بود
هر قدم را با ضرب به زمین بکوبید
حتی اگر مسیر یک مسیر آشنای لعنتی بود
از آن بگذرید
آدم های نصف نیمه بلاتکلیف را
زیر پا بگذارید
حتی اگر پایتان به سنگِ خاطره ای گیر کرد و افتادید
حتی اگر خاکی شدید
دوباره بلند شوید
گرد و خاک گذشته را
از روی لباستان بتکانید
و ادامه بدهید
بروید در یک کافه 
روبروی یک پنجره تازه
روبروی یک رفیق کهنه تازه
روبروی یک آدم تازه
بنشینید
حتی اگر جای زخم هایتان میسوخت
دندان روی جگر بگذارید
لبخند بزنید
حرف های تازه بشنوید
حرف های تازه بزنید
و ادامه بدهید
واقعیت زندگی همین است
همین

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تنهایی مزمن ترین درد عصر ماست
با واگیری غیر قابل کنترل...
همه بی حوصله اند...
دختران و پسران جوان ، زنان و مردان متاهل
همه یک کلافه گی رابطه ای دارند که آنها را سوق میدهد به یک بلاتکلیفی حاد که میرسد به یک جدایی نامعلوم....
اغلب برگشت هایی خواهند داشت بی فکر و از سر دلتنگی...
و یک رابطه دوباره آغاز شده بی کیفیت تر از قبل...
زنان در فکر امنیت عشق؛ طالب ازدواج
مردان فراری از تعهد ازدواج ؛ پایه عشق و حال...
متاهلان دلزده اما بی خبر و تشنه آزادیِ تجرد
مجردان زخم خورده و پناهجو به امنیت تاهل...
و رابطه ها و رابطه ها 
بی شرف ترین رابطه ها را داریم...
من با تو، تو با او، او با آن 
من با شوهر تو، تو با شوهر من 
تو با زن من، من با زن تو...
و برای رابطه ای که نباید اسم خاصی رویش گذاشت باید همه جوره باشیم
تا وقتی که تمام شود و ما هم بی اسم و بی تعهد باید تمام کنیم...
ما ظاهرا تنهاییم
عملا با همه ایم
و زبانا به دنبال یک آدم خوبیم برای یک رابطه خوب ...
برای رابطه های داغانمان یک دقیقه سکوت
برای یافتن راه چاره، به درونمان یک دقیقه رجوع

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک کنترل برای من
که تنظیم کند احساساتم را...
منویی پر از بایدها و نبایدها
دکمه ای برای کم و زیاد کردن دوست داشتن
و یک ساعت هشدار
که به وقت محبت بی اندازه
جیغ های بنفش بکشد...
یک دکمه برای خاموش کردن قطعی یک رابطه تمام شده
یک دکمه برای روشن کردن منطق سر چهار راه احساس
گزینه ای برای حذف یکباره خاطره ها
و فایلی که پر از بیخیالی های عجیب و غریب باشد...
یک کنترل لازم دارم
که داستان رفتن ها را
که  حسرت نداشتن ها را
و اصرار بیهوده ام را
منطقی حروف چینی کند
و منه رویا پرداز را تبدیل به شهروندی قانونمند
که بر هیچ جای خالی تخطی نمی کند
اشک نمیریزد
رویا نمی بافد
و انتظار را با خود به لحظه های تنهایی اش نمی کشد...
یک کنترل لازم دارم...
و البته نرم افزاری که بازیابی کند همه لحظه های از دست رفته را...

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب آدم جوش می آورد...۰
فکر کن یک مشت انرژی لعنتی بماند درونت...
یک مشت حرف، قربان صدقه...
یک بغل محکم، یک جانم گفتن کشدارپ بانمک...
خب هر کس باشد خل میشود...
با خودش بلند بلند حرف میزند...
حتی گاهی فریاد میزند با لگد میزند زیر هر چه جلوی پایش باشد...
اصلا آدم شش روز هفته شش و نیم صبح از خواب بیدار شدن،
از رییس ایراد گیر حرف شنیدن، تا بوق سگ کار کردن را تحمل می کند که چه؟
که یک آخر هفته ای باشد که سرش به تنش بیارزد، که معدل روزهایش نرسد به صفر، به تک ماده...
خب آدم آدم است ده بار با دوست همجنسش برود بیرون یک یازدهمین باری میرسد که دلش بخواهد این جمعه صبح را تووی یک بغل محکم چشم باز کند...
انقدر چیزها میشود تووی همین باهم بودن لعنتی پیدا کرد که هر چقدر خودت را گم کنی در کار، ورزش،خرید، فیلم و هر گول زنک دیگری؛
هر چقدر این نخ افکارت را محکم بچسبی، حواسش را پرت کنی سمت فکرهای خوب
می چرخد و می چرخد و می چرخد... و آخر باز سر از این حفره خالی مانده در می آورد...
این ها را نگفتم که ناله کرده باشم
گفتم برای آن موقع ها که در صندلی نرمت جا به جا میشوی و منی را که تا اینجا پرم از جای خالی،
تشویق می کنی به " از تنهایی لذت بردن" مشاور من

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب آدم جوش می آورد...۰
فکر کن یک مشت انرژی لعنتی بماند درونت...
یک مشت حرف، قربان صدقه...
یک بغل محکم، یک جانم گفتن کشدارپ بانمک...
خب هر کس باشد خل میشود...
با خودش بلند بلند حرف میزند...
حتی گاهی فریاد میزند با لگد میزند زیر هر چه جلوی پایش باشد...
اصلا آدم شش روز هفته شش و نیم صبح از خواب بیدار شدن،
از رییس ایراد گیر حرف شنیدن، تا بوق سگ کار کردن را تحمل می کند که چه؟
که یک آخر هفته ای باشد که سرش به تنش بیارزد، که معدل روزهایش نرسد به صفر، به تک ماده...
خب آدم آدم است ده بار با دوست همجنسش برود بیرون یک یازدهمین باری میرسد که دلش بخواهد این جمعه صبح را تووی یک بغل محکم چشم باز کند...
انقدر چیزها میشود تووی همین باهم بودن لعنتی پیدا کرد که هر چقدر خودت را گم کنی در کار، ورزش،خرید، فیلم و هر گول زنک دیگری؛
هر چقدر این نخ افکارت را محکم بچسبی، حواسش را پرت کنی سمت فکرهای خوب
می چرخد و می چرخد و می چرخد... و آخر باز سر از این حفره خالی مانده در می آورد...
این ها را نگفتم که ناله کرده باشم
گفتم برای آن موقع ها که در صندلی نرمت جا به جا میشوی و منی را که تا اینجا پرم از جای خالی،
تشویق می کنی به " از تنهایی لذت بردن" مشاور من

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چی به سر آدمی میارید که همه جوره باهاتون پا به پاتون اومده...؟
دیروز توو اتوبوس از دیدن دختر و پسری که کنار هم نشسته بودن یاد خودم افتادم
یاد اون روزا که حاضر بودم پای پیاده و با اتوبوس باهات تا ته دنیا بیام...
تو دانشجو بودی من دبیرستانی...
پول توجیبی من از پول تو جیبی تو بیشتر بود
یادمه به بهونه های مختلف برات کادو میخریدم
گوشی که مارک گوشی خودم باشه
کتونی که مثل کتونی خودم باشه
یادمه کافه ها و رستوران هارو از رو قیمت منوهاش انتخاب میکردم که تو بتونی صورت حساب رو پرداخت کنی
که مردونگیت جلوی من خدشه دار نشه...
ما چند سال کنار هم زندگی کردیم زیر یه سقف نه،  اما توو یه شهر کنار هم قدم زدیم عاشقی کردیم...به هم قول دادیم... به هم اعتماد کردیم...
می دونی چند سال از جوونی یه آدم یعنی چی...؟
کی هلت داد که درستو تموم کنی که فوق بخونی که دنبال کار بگردی...؟
کی قوت قلبت بود وقتی سرخورده از تمام این چالشا برمیگشتی...؟
حالا تو بزرگ شدی با فیش حقوقی میلیونی
با دست بازتر برای انتخاب آدمایی رنگ و وارنگ تر، جذاب تر...
من بزرگ شدم با یه داغ پشت دستم
با یه داغ کف پام
که دیگه دست کسی رو نگیرم و پا به پاش از چاله چوله هاش نپرم...
چیکار می کنید با باور یه آدم که بعد شما دچار خودخواهی مزمن میشه...که از اونور می افته و حتی واسه خودشم غریبه میشه...
من دیگه نیستم حتی اگه این روزا پشیمون باشی...
قلم پام شکسته....دلم.... دستم....
چطوری میزنید که دل و دست و پا رو باهم می شکونید

پریسا زابلی پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی
      30/فروردین/1398
       
      1
      تا گوهر جان در صدف تن پیوست
      وز آب حیات گوهری صورت بست
      گوهر چو تمام شد، صدف را بشکست
      بر طرف کله گوشهٔ سلطان بنشست
      2
      ترس اجل و بیم فنا، هستی توست
      ور نه ز فنا شاخ بقا خواهد رُست
      تا از دم عیسی شده ام زنده به جان
      مرگ آمد و از وجود ما دست بشست
      3
      وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
      آورده به فضل خویش از نیست به هست
      بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه
      در خانهٔ عفو تو چه هشیار و چه مست
      4
      معلوم نمی شود چنین از سر دست
      کاین صورت و معنی ز چه رو در پیوست
      اسرار به جمله گی به نزد هر کس
      آن گاه شود عیان که صورت بشکست
      5
      با یار بگفتم به زبانی که مراست
      کز آرزوی روی تو جانم برخاست
      گفتا: قدمی ز آرزو زآن سو نه
      کاین کار به آرزو نمی آمد راست
      6
      هر نقش که بر تختهٔ هستی پیداست
      آن صورت آن کس است کان نقش آراست
      دریای کهن چو بر زند موجی نو
      موجش خوانند و در حقیقت دریاست
      7
      افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ است
      سر تا سر آفاق دویدی هیچ است
      هر چیز که گفتی و شنیدی هیچ است
      و آن نیز که در کنج خزیدی هیچ است
      8
      آن کیست که آگاه ز حسن و خرد است
      آسوده ز کفر و دین و از نیک و بد است
      کارش نه چو جسم و نفس داد و ستد است
      آگاه بدو عقل و خود آگه به خود است
      9
      با یک سر موی تو اگر پیوند است
      بر پای دلت هر سر مویی بند است
      گفتی که رهی دراز دارم در پیش
      از خود به خود آی، دوست بین تا چند است
      10
      در کوی تو صد هزار صاحب هوس است
      تا خود، به وصال تو، که را دسترس است
      آن کس که بیافت، دولتی یافت عظیم
      و آن کس که نیافت، داغ نایافت بس است
      11
      در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش است
      وز خیر کسان طمع بریدن چه خوش است
      گر دست دهد صحبت اهل نفسی
      دامن ز زمانه در کشیدن چه خوش است
      12
      راه ازل و ابد، زبان و سرِ توست
      و آن دّر که کسی نسفت، در کشور توست
      چیزی چه طلب کنی؟ که گم کرده نه ای
      از خود بطلب، که نقد تو در بر توست
      13
      من من نی ام، آن کس که منم، گوی که کیست؟
      خاموش منم، در دهنم گوی که کیست
      سر تا قدمم نیست به جز پیرهنی
      آن کس که منش پیرهنم، گوی که کیست
      14
      آن کس که درون سینه را دل پنداشت
      گامی دو نرفته، جمله حاصل پنداشت
      علم و ورع و زهد و تمنا و طلب
      این جمله رهند، خواجه منزل پنداشت
      15
      راهی ست دراز و دور، می باید رفت
      آنجات اگر مراد برناید، رفت
      تن مرکب توست تا به جایی برسی
      تو مرکب تن شوی، کجا شاید رفت؟
      16
      از شبنم عشق خاک آدم گل شد
      صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
      چون نشتر عشق بر رگ روح زدند
      یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
      17
      تا دل ز علایق جهان حُرّ نشود
      هرگز صدف وجود پُر دُر نشود
      پر می نشود کاسهٔ سرها از عقل
      هر کاسه که سر نگون بود، پر نشود
      18
      از رفته قلم هیچ دگرگون نشود
      وز خوردن غم به جز جگر خون نشود
      هان تا جگر خویش به غم خون نکنی
      هر ذره هر آن چه هست افزون نشود
      19
      تاریک شد از هجر دل افروزم، روز
      شب نیز شد از آه جهان سوزم، روز
      شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
      اکنون نه شبم شب است، نه روزم روز
      20
      تا کی باشی ز عافیت در پرهیز
      با خلق به آشتی و با خود به ستیز؟
      ای خفتهٔ بی خبر اگر مرده نه‌ای
      روز آمد و رفت، تا به کی خُسبی؟ خیز
      21
      بیرون ز چهار عنصر و پنج حواس
      از شش جهت و هفت خط و هشت اساس
      سری است نهفته در میان خانهٔ جان
      کان را نتوان یافت به تقلید و قیاس
      22
      تا چند روی از پی تقلید و قیاس
      بگذر ز چهار اسم و از پنج حواس
      گر معرفت خدای خود می طلبی
      در خود نگر و خدای خود را بشناس
      23
      بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش
      چون مرهم نرم باش، چون نیش مباش
      خواهی که ز هیچ کس به تو بد نرسد
      بدخواه و بدآموز و بداندیش مباش
      24
      روزی که برند این تن پر آز را به خاک
      وین قالب پرورده به صد ناز به خاک
      روح از پی من نعره زنان خواهد گفت
      خاک کهن است، می رود باز به خاک
      25
      ای از تو همیشه کار پندار به برگ
      در گوش تو هر زمان همی گوید
      مرگ کای برشده بر هوا، ز گرمی چو بخار
      باز آی به خاک سرد گشته چو تگرگ
      26
      در جستن جام جم جهان پیمودم
      روزی ننشستم و شبی نغنودم
      ز استاد چو وصف جام جم پرسیدم
      آن جام جهان نمای جم، من بودم
      27
      تا ظن نبری کز آن جهان می ترسم
      وز مردن و از کندن جان می ترسم
      چون مرگ حق است، من چرا ترسم از او
      چون نیک نزیستم از آن می ترسم
      28
      من با تو نظر از سر هستی نکنم
      اندیشه ز بالا و ز پستی نکنم
      می‌بینم و می‌پرستم از روی یقین
      خود بینی و خویشتن پرستی نکنم
      29
      از روی تو شاد شد دل غمگینم
      من چون رخ تو به دیگری بگزینم؟
      در تو نگرم، صورت خود می یابم
      در خود نگرم، همه تو را می بینم
      30
      ای دل به چه غم خوردنت آمد پیشه
      وز مرگ چه ترسی، چو درخت از تیشه
      گر زانکه به ناخوشی برندت زینجا
      خوش باش که رستی ز هزار اندیشه
      31
      گر دریابی که از کجا آمده‌ای
      وز بهر چه وز بهر چرا آمده‌ای
      گر بشناسی، به اصل خود بازرسی
      ور نه چو بهایم به چرا آمده‌ای
      32
      ای صوفی صافی که خدا می‌طلبی
      او جای ندارد، ز کجا می‌طلبی؟
      گر زانکه شناسی اش چرا می خواهی
      ور زانکه ندانی اش که را می‌طلبی؟
      33
      گر در نظر خویش حقیری، مردی
      ور بر سر نفس خود امیری، مردی
      مردی نبود فتاده را پای زدن
      گر دست فتاده‌ای بگیری، مردی
      34
      تا ره نبری به هیچ منزل نرسی
      تا جان ندهی به هیچ حاصل نرسی
      حال سگ کهف بین که از نادره‌هاست
      تا حل نشوی به حل مشکل نرسی
       
      *** 
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی
      30/فروردین/1398
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      شاخه ها را
      از ساقه ها جدا کردیم
      چُنان که با زمین بیگانه شدیم
       
      وَ ریشه را
      از قلب تپنده ی خاک برکَندیم
      تا جایی , برای مُردن بنا کنیم
       
      حال
      خلاصه ی تمدن
      تقدیسِ کشتار است و
      بردگی
       
      «آری,
      اینچنین بود برادر»
      که تاریخ را
      در«گهواره ی تکرار نوشتیم»
       
      پیش از این
      پیامبران گفته بودند
      «آدمی,
      رنج را , زندگی خواهد کرد».
       
      ابوالقاسم کریمی 1/خرداد/1398
    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      علی اسفندیاری، مردی كه بعدها به «نیما یوشیج» معروف شد، در بیست‌ویكم آبان‌ماه سال 1276 مصادف با 11 نوامبر 1897 در یكی از مناطق كوه البرز در منطقه‌ای به‌نام یوش، از توابع نور مازندران، دیده به جهان گشود. او 62 سال زندگی كرد و اگرچه سراسر عمرش در سایه‌ی مرگ مدام و سختی سپری شد؛ اما توانست معیارهای هزارساله‌ی شعر فارسی را كه تغییرناپذیر و مقدس و ابدی می‌نمود، با شعرها و رای‌های محكم و مستدلش، تحول بخشد. .در همان دهكده كه متولد شد، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفت”.

      نیما 11 ساله بوده كه به تهران كوچ می‌كند و روبه‌روی مسجد شاه كه یكی از مراكز فعالیت مشروطه‌خواهان بوده است؛ در خانه‌ای استیجاری، مجاور مدرسه‌ی دارالشفاء مسكن می‌گزیند. او ابتدا به دبستان «حیات جاوید» می‌رود و پس از چندی، به یك مدرسه‌ی كاتولیك كه آن وقت در تهران به مدرسه‌ی «سن‌لویی» شهرت داشته، فرستاده می‌شود بعدها در مدرسه، مراقبت و تشویق یك معلم خوش‌رفتار كه «نظام وفا» ـ شاعر بنام امروز ـ باشد، او را به شعر گفتن می اندازد. و نظام وفا استادی است كه نیما، شعر بلند «افسانه» كه به‌قولی، سنگ بنای شعر نو در زبان فارسی است را به او تقدیم كرده است.
      او نخستین شعرش را در 23 سالگی می‌نویسد؛ یعنی همان مثنوی بلند «قصه‌ی رنگ ‌پریده» كه خودش آن‌را یك اثر بچگانه معرفی كرده است. نیما در سال 1298 به استخدام وزارت مالیه درمی‌آید و دو سال بعد، با گرایش به مبارزه‌ی مسلحانه علیه حكومت قاجار و اقدام به تهیه‌ی اسلحه می‌كند. در همین سال‌هاست كه می‌خواهد به نهضت مبارزان جنگلی بپیوندد؛ اما بعدا منصرف می‌شود.
      نیما در دی ماه 1301 «افسانه» را می‌سراید و بخشهایی از آن را در مجله‌ی قرن بیستم به سردبیری «میرزاده عشقی» به چاپ می‌رساند. در 1305 با عالیه جهانگیری ـ خواهرزاده‌ی جهانگیرخان صوراسرافیل ـ ازدواج می‌كند. در سال 1317 به عضویت در هیات تحریریه‌ی مجله‌ی موسیقی درمی‌آید و در كنار «صادق هدایت»، «عبدالحسین نوشین» و «محمدضیاء هشترودی»، به كار مطبوعاتی می‌پردازد و دو شعر «غراب» و «ققنوس» و مقاله‌ی بلند «ارزش احساسات در زندگی هنرپیشگان» را به چاپ می‌رساند. در سال 1321 فرزندش شراگیم به‌دنیا می‌آید ـ كه بعد از فوت او، با كمك برخی دوستان پدر، به گردآوری و چاپ برخی شعرهایش اقدام ‌كرد.
      نوشته‌های نیما یوشیج را می‌توان در چند بخش مورد بررسی قرار داد: ابتدا شعرهای نیما؛ بخش دیگر، مقاله‌های متعددی است كه او در زمان همكاری با نشریه‌های آن دوران می‌نوشته و در آنها به چاپ می‌رسانده است؛ بخش دیگر، نامه‌هایی است كه از نیما باقی مانده است. این نامه‌ها اغلب، برای دوستان و همفكران نوشته می‌شده است و در برخی از آنها به نقد وضع اجتماعی و تحلیل شعر زمان خود می‌پرداخته است؛ ازجمله در نامه‌هایی كه به استادش «نظام وفا» می‌نوشته است.
      آثار خود نیما عبارتند از: «تعریف و تبصره و یادداشت‌های دیگر» ، «حرف‌های همسایه»‌ ، «حكایات و خانواده‌ی سرباز» ، «شعر من» ، «مانلی و خانه‌ی سریویلی» ،‌«فریادهای دیگر و عنكبوت رنگ» ، «قلم‌انداز» ، «كندوهای شكسته» (شامل پنج قصه‌ی كوتاه)، ‌«نامه‌های عاشقانه»‌ و غیره.
      و عاقبت در اواخر عمر این شاعر بزرگ، درحالی‌كه به علت سرمای شدید یوش، به ذات‌الریه مبتلا شده بود و برای معالجه به تهران آمد؛ معالجات تاثیری نداد و در تاریخ 13 دی‌ماه 1338، نیما یوشیج، آغازكننده‌ی راهی نو در شعر فارسی، برای همیشه خاموش شد. او را در تهران دفن ‌كردند؛ تا اینكه در سال 1372 طبق وصیتش، پیكرش را به یوش برده و در حیاط خانه محل تولدش به خاك ‌سپردند.
      نیما علاوه بر شكستن برخی قوالب و قواعد، در زبان قالب‌های شعری تاثیر فراوانی داشت؛ او در قالب غزل ـ به‌عنوان یكی از قالب‌های سنتی ـ نیز تاثیر گذار بوده؛ به طوری كه عده‌ای معتقدند غزل بعد از نیما شكل دیگری گرفت و به گونه‌ای كامل‌تر راه خویش را پیمود.

      سیداكبر میرجعفری، شاعر غزلسرای دیگر، بیشترین تاثیر نیما را بر جریان كلی شعر، در بخش محتوا دانسته و می‌گوید: «شعر نو» راههای جدیدی را پیش روی شاعران معاصر گشود. درواقع با تولد این قالب، سیل عظیمی از فضاها و مضامینی كه تا كنون استفاده نمی‌شد، به دنیای ادبیات هجوم آورد. درواقع باید بگوییم نوع نگاه نیما به شعر بر كل جریان شعر تاثیر نهاد. در این نگاه همه اشیایی كه در اطراف شاعرند جواز ورود به شعر را دارند. تفاوت عمده شعر نیما و طرفداران او با گذشتگان، درواقع منظری است كه این دو گروه از آن به هستی می‌نگرند.

      «نیما یوشیج» به روایت دكتر روژه لسكو «نیما یوشیج» برای اروپاییان بویژه فرانسه زبانان چهره ای ناشناخته نیست. علاوه براینكه ایرانیان برخی از اشعار نیما را به زبان فرانسه ترجمه كردند، بسیاری از ایرانشناسان فرانسوی نیز دست به ترجمه اشعار او زدند و به نقد آثارش پرداختند. بزرگانی چون دكتر حسن هنرمندی، روژه لسكو، پروفسور ماخالسكی، آ.بوسانی و… كه در حوزه ادبیات تطبیقی كار می كردند عقیده داشتند چون نیما با زبان فرانسه آشنابوده، بسیار از شعر فرانسه و از این طریق از شعر اروپا تأثیر پذیرفته است. از نظر اینان اشعار سمبولیستهایی چون ورلن، رمبو و بویژه ماگارمه در شكل گیری شعرسپیدنیمایی بی تأثیر نبوده است.

      پروفسور «روژه لسكو» مترجم برجسته «بوف كور» صادق هدایت، كه در فرانسه به عنوان استاد ایران شناسی در مدرسه زبانهای زنده شرقی، زبان كردی تدریس می كرد، ترجمه بسیار خوب و كاملی از «افسانه» نیما ارائه كرد و در مقدمه آن به منظور ستایش از این اثر و نشان دادن ارزش و اهمیت نیما در شعر معاصر فارسی، به تحلیل زندگی و آثار او پرداخت و نیما را به عنوان بنیانگذار نهضتی نو در شعر معاصر فارسی معرفی كرد.

      دكتر رو»ه در مقدمه ترجمه شعر افسانه در مقاله اش می نویسد:

      «شعر آزاد» یكی از دستاوردهای اساسی مكتب سمبولیسم بود كه توسط ورلن، رمبو و … در «عصر روشنگری» بنا نهاده شد و شاعران و نویسندگان بسیاری را با خود همراه كرد كه نیمایوشیج نیز با الهام از ادبیات فرانسه یكی از همراهان این مكتب ادبی شد.

      هدف در شعر آزاد آن است كه شاعر به همان نسبت كه اصول خارجی نظم سازی كهن را به دور می افكند هرچه بیشتر میدان را به موسیقی وكلام واگذارد. در واقع در این سبك ارزش موسیقیایی و آهنگ شعر در درجه اول اهمیت قرارمی گیرد.
      از راست استاد شهریار ، شراگیم فرزند نیما و علی اسفندیاری ( نیما یوشیج ) شعر آزاد به دست شاعران سمبولیست فرانسه چهره ای تازه گرفت و به شعری اطلاق می شد كه از همه قواعد شعری كهن بركنار ماند و مجموعه ای از قطعات آهنگدار نابرابر باشد.
      در چنین شعری، قافیه نه در فواصل معین، بلكه به دلخواه شاعر و طبق نیاز موسیقیایی قطعه در جاهای مختلف شعر دیده می شود و «شعر سپید» در زبان فرانسه شعری است كه از قید قافیه به كلی آزاد باشد و آهنگ دار بودن به معنای موسیقی درونی كلام از اجزا جدایی ناپذیر این نوع شعر است. كه این تعاریف كاملاً با ماهیت و سبك اشعار نیما هماهنگی دارد.
      در مجموع می توان گفت كه:
      1. نیما كوشید تجربه چندنسل از شاعران برجسته فرانسوی را در شعر فارسی بارور سازد.
      2 . نیما توانست شعر كهن فارسی را كه در شمار پیشروترین شعرهای جهان بود ولی در چند قرن اخیر كارش به دنباله روی و تكرار رسیده بود را با شعر جهان پیوند زند و باردیگر جای والای شعر فارسی را در خانواده شعر جهان به آن بازگرداند.
      3. نیما توانست عقاید متفاوت و گاه متضاد برخی از بزرگان شعر فرانسه را یكجا در خود جمع كند و از آنها به سود شعر فارسی بهره گیرد. او عقاید و اصول شعری «مالارمه» كه طرفدار عروض و قافیه بود را در كنار نظر انقلابی «رمبو» كه خواستار آزادی كامل شعر بود، قرارداد و با پیوند و هماهنگی بین آنها «شعر سپید» خود را به ادبیات ایران عرضه كرد.
      ۴ . نیما از نظر زبانشناسی ذوق شعری ایرانیان را تصحیح كرد و با كاربرد كلمات محلی دایره پسند ایرانیان را در بهره برداری از زبان رایج و جاری سرزمینش گسترش داد. او یكی از بزرگان شعر فولكلور ایران شمرده می شود.
      5. نیما جملات و اصطلاحات متداول فارسی و صنایع ادبی بدیهی و تكراری را كنار نهاد تا از فرسودگی بیشتر زبان پیشگیری كند و اینچنین زبان شعری كهن فارسی كه تنها استعداد بیان حالات ملایم و شناخته شده عرفانی و احساساتی را داشت، توانایی بیان هیجانات، دغدغه ها، اضطرابات و بی تابی های انسان مدرن امروزی را به دست آورد. بدین ترتیب زبان شعری «ایستا و فرسوده» گذشته را به زبان شعری «پویا و زنده» بدل كرد.
      6. نیما همچون مالارمه ناب ترین معنی را به كلمات بدوی بخشید. او كلمات جاری را از مفهوم مرسوم و روزمره آن دور كرد و مانند مالارمه شعر را سخنی كامل و ستایشی نسبت به نیروی اعجاب انگیز كلمات تعریف كرد.
      7. نیما همچون ورلن تخیل و خیال پردازی را در شعر به اوج خود رساند و شعر را در خدمت تخیل و توهم گرفت نه تفكر و تعقل.
      8. نیما بر «وزن» شعر بسیار تأكید داشت. او وزن را پوششی مناسب برای مفهومات و احساسات شاعر می دانست.
      واما داستان سفر به یوش:
      پس از گذشت کلی مسیر پیچ در پیچ که ابتدای آن از هزار چم جاده چالوس شروع میشد به روستای یوش رسیدیم که زیبائی وطبیعت آن مرا به تحسین واداشت بیخود نیست که نیما در اینجا شاعر شده است وهزار سبک پیش گزیده شعر را برهم زده است.
      پس از سپری کردن کلی کوچه باغهای قدیمی که پر از درختان آلو ، زردآلو وگردو بود بالاخره به خانه نیما یوشیج رسیدیم کوچه ای با صفا که از زیر سنگفرشهای آن آبی خنک جاری بود و ترانه زیبائی از زندگی بکر انسان را در گوش خسته مسافران جاری می ساخت . خانه ای زیبا که نشاندهنده رونق زندگی در روزگاران قدیم بود.
      حیاط این خانه بسیا زیبا بود ودر وسط آن مزار نیما قرار داشت دور تا دور حیاط پر بود از عکسهایی بسیار قدیمی وزیبا که یکی از دیگری دیدنیتر بود .در ادامه به چند تصویر از آن می پردازیم.

      نمائی از خانه زیبای علی اسفندیاری ( نیما یوشیج ) در یوش این همه چیزی نبود که در آنجا می توان دید واقعا هر ایرانی می بایست حداقل یکبار و دیدن این همه زیبائی به این روستا برود.
       وبه قولی شنیدن کی بود مانند دیدن .

      مزار نیما که در کنار خواهرش و جمع آوری کننده آثارش در وسط حیاط همان خانه  آرمیده است. وصیّت‌نامه‌ نیما یوشیج
      شب دوشنبه 28 خرداد 1335
      امشب فکر می‌کردم با این گذران ِ کثیف که من داشته‌ام - بزرگی که فقیر و ذلیل می‌شود - حقیقةً جای ِ تحسّر است . فکر می‌کردم برای ِ دکتر حسین مفتاح چیزی بنویسم که وصیت‌نامه‌ی ِ من باشد ؛ به این نحو که بعد از من هیچ‌کس حقّ ِ دست زدن به آثار ِ مرا ندارد . به‌جز دکتر محمّد معین ، اگر چه او مخالف ِ ذوق ِ من باشد .
      دکتر محمّد معین حق دارد در آثار ِ من کنجکاوی کند . ضمناً دکتر ابوالقاسم جنّتی عطائی و آل احمد با او باشند ؛ به شرطی که هر دو با هم باشند .
      ولی هیچ‌یک از کسانی که به پیروی از من شعر صادر فرموده‌اند در کار نباشند . دکتر محمّد معین که مَثَل ِ صحیح ِ علم و دانش است ، کاغذ پاره‌های ِ مرا بازدید کند . دکتر محمّد معین که هنوز او را ندیده‌ام مثل ِ کسی است که او را دیده‌ام . اگر شرعاً می‌توانم قیّم برای ِ ولد ِ خود داشته باشم ، دکتر محمّد معین قیّم است ؛ ولو این‌که او شعر ِ مرا دوست نداشته باشد . امّا ما در زمانی هستیم که ممکن است همه‌ی ِ این اشخاص ِ نام‌برده از هم بدشان بیاید ، و چقدر بیچاره است انسان ... !
      منبع: برترین ها
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      در این پست قصد داریم جمله های صبح بخیر زیبا رو لیست کنیم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×