رفتن به مطلب

Recommended Posts

دلنوشته بایکوت قسمت پنجم

سری پنجم

در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند.

برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید.

این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی بایکوت (علی قاضی نظام) گرفته شده است. (اجازه از کانال گرفته شده)

نکته: در صورت تکرار و محتوا نامناسب آنرا گزارش کنید.

کانال تلگرام بایکوت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من که ندیده ام
زنی عاشق شود
و جز دوست داشتن
چیز دیگری را به زبان بیاورد
قولتان میدهم!
که هیچ چیز غیر دوستت دارم نمی شنوید از او...
وقتی میگوید
چقد خوب موهایت حالت گرفته اند امروز!
یا چقد این لباس به رنگ و رویت امده است!
یا مثلا چقد بهت گفته ام که صبحانه نخورده از خانه بیرون نیا
که نهارت را یخ زده نخور
که شامت را از ساندویچی های بد مزه فلان جا نخر!
وقتی میگوید وقتی مریض شدی هیچکس نیست کنارت من چه گورم را بکنم...!
یا مثلا امروز خسته ای بیا بنشین کمی کتاب بخوانم برایت
کیک زعفرانی پخته ام برایت 
بیا با کمی چایی بنوش!
یا وقتی که میگوید دیگر نمیخواهم ببینمت حتی!خسته ام کرده ای...طاقت بودنت را ندارم...!
یا وقتی میگوید چقد از تو دلخورم...چقدر میخواهم نباشی
چقدر حس میکنم دیگر دوستت ندارم حتی!
باور کنید این ها همه در زبان زن ها دوستت دارم معنا میشود
زن ها بلد میخواهند
مترجم میخواهند
باید عاشق باشی تا بفهمی شان
باید گوش هایت عاشق باشد
باید ببلعد کلماتش را 
در ذهن برگردان کند به زبان عاشقی
و از چشم هایت عشق بزند بیرون
زن ها کارشان دوست داشتن است
نترسید
بلدشان شوید
بعد میبینید هیچ چیز غیر دوست داشتن از گلوگاه حنجره شان خارج نمیشود.

احمد حلت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی شود تمام عمر هرشب از درون خودت برای فردا معجزه در بیآوری...
آدم است تنهایی خسته می شود،  کم می آورد 
باید  مثل قدیم ها گاهی یک نفر برای این چراغ نفتی،  نفت بیآورد.

سارافراهانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدم یک نفر را می خواهد که بلد باشد زشتی هایش را دوست داشته باشد وگرنه زیبایی را که همه دوست دارند.
آدم کسی را می خواهد که صورت آرایش نکرده ی تازه از خواب بیدار شده اش را دوست داشته باشد.زیر چشم های گود رفته ی سیاهش را.زانو و آرنج پینه بسته اش را.ابروهای پر و دست نخورده اش را.

دل همه مان کسی را بیشتر می خواهد که آدم را توی تمام فین فین کردن های سرما خوردگی اش با دستمال های خیس و چشم های قرمز و پف کرده و خشکی دور دماغ از روزهای خنده های از ته دل و دندان های ردیف مرتب اش بیشتر دوست داشته باشد.
کسیکه صدای هورت کشیدن سوپ و بالا کشیدن نوشیدنی ای که توی لیوان به آخرش رسیده است را با نی بیشتر می پسندد تا خوردن استیک با چاقو و چنگال را.همه ی ما کسی را بیشتر می خواهد که منِ زشتمان را بیشتر از من زیبایمان دوست داشته باشد.
کسی که کوتاهی قد و اضافه وزن و ریزش موهایمان ما را به او نزدیک تر کند.ما همه مان دلمان کسی را بیشتر می خواهد که سال ها بعد برای چروک های زیر چشم و خط های مورب دور دهانمان بمیرد.
کسی که با حوصله بنشیند دانه دانه تارهای سفید مویمان را ببافد،عینکمان را مثل چشم های پر فروغ روزهای اول آشنایی مان دوست داشته باشد و مراقب شکستنی هایمان باشد.قلب مان و حتی استخوان هایمان.همه ی ما پیرزن و پیرمردهای غرغرو و خودآزار و خودخواهی خواهیم شد که فرشته هایی می خواهیم که تا ابد به ما مثل روز اول نگاه کنند.پیرزن ها و پیرمردهایی که بیماری،خروپف،فراموشی،زشتی و ناتوانی جزیی از زندگی مان خواهد شد قطعا".
همه ی ما یک نفر را می خواهیم که سالهای سال روزهای سخت را به دلگرمی بودن ِهم بگذرانیم.

زهرا کمالی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به من زنگ بزن
و از دلتنگی بگو
بگذار فكر كنم كه دلتنگی تنها اشتراك باقی مانده بین من و توست....
و بعد از پشت سیم های زنگ زده ی تلفن
دست هایم را بگیر
به من زنگ بزن و از سر دلتنگی سعدی بخوان
حافظ، كلیم، صائب...
من نمی دانم اصلا هرچه می خواهی بخوان
من لعنتی دلم برای صدایت یخ زده است
برای نفس های صدا دارت بین هر بیت...
اصلا به من زنگ بزن و هیچ چیز نگو
فقط نفس بكش
و بگذار فكر كنم این عطر ختمی های بنفش بی گمان از نفس های توست...
به من زنگ بزن
دستم را بگیر
و اشك های بی خانمانم را رها كن تا بروند بمیرند
و بگو كه چقدر جای خالیم عذاب آور است
وقتی به پیاده رو ها پناه می بری از بی كسی
وقتی دم نوش بهارنارنج می خوری برای یادآوری
وقتی شعر نمی خوانی از سر نبودنم
به من زنگ بزن و بغض كن
تا بفهمم چقدر دلتنگی...
حرف مردم را باور نكن
من زنده می شوم دوباره با صدات
فقط زنگ بزن...
و بگو كه....

نیازخاكی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوبى ؟! 

خوبی؟ از آن سوال های مبهم است.
یعنی از آن  سوال هایی که خیلی مهم است چه کسی آن را بپرسد.
مثلا زیور خانوم، زن عباس آقای بقال، وقتی از آدم می پرسد خوبی؟ برایش مهم نیست تو خوبی یا نه. فقط می خواهد چند لحظه تو را معطل کند که حسابی وراندازت کند تا فردا شب که با صغری خانوم مشغول چانه زنی ست، حرفی داشته باشد برای گفتن که: 
دختر فلانی را دیدم امروز. ماشالله چه بزرگ شده. شوهر نکرده؟

یا مثلا همکلاسیت وقتی می گوید خوبی؟ کاری به خوب بودن یا نبودنت ندارد. فقط می خواهد قبل از اینکه توی رویت در بیاید که فلان جزوه را بده، حرفی زده باشد.
آدم‌هایی هم هستن که سال به دوازده ماه، خبری ازشان نمی شود. اما یک شب بی هوا می بینی پیام دادند: سلام، خوبی؟

اینجور وقت ها بهتر است فقط بگویید ممنون.  چون این ها هم، اصل حالتان برایشان مهم نیست. پیام بعدی شان حاکی از "یه زحمتی برات داشتم" است را که ببینید، منظورم را متوجه می شوید.

میان این همه "خوبی؟" که هرروز از کلی آدم می شنوید اما، بعضی‌هایشان رنگ دیگری دارند.
همان‌هایی که اگر در جوابشان بگویید: "ممنون"، بر می دارند می گویند: ممنون که جواب "خوبی؟" نیست.
همان‌هایی که وقتی شروع به حرف زدن می کنند، بین " سلام، خوبی؟" با جمله بعدی شان، کلی فاصله می‌افتد.


فاصله ای که پر شده از حرف های تو که: نه خوب نیستم. که نمی دانم چه مرگم است، که حالم گرفته ست، که حواست به من هست؟، که باور کن دلم دارد می ترکد.

و بعد چشم باز می کنی و می بینی ساعت ها گذشته، تو همه خوب نبودن هایت را به او گفتی و او حالا، دوباره می پرسد: خوبی؟ و تو این بار، با خیال راحت میگویی: خوبم ...

این آدم ها
این آدم ها...اگر از این آدم ها دور و برتان هست، یادتان باشد که خودشان مدت هاست منتظر شنیدن یک "خوبی؟" واقعی هستند..

راضيه جليلي

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اينايى كه عكس پروفايلشون "شعره"
اينا دارن با يكى حرف ميزنن

مثلا،وقتى يه خانم جای عکس پروفایلش نوشته:
"از چشمِ من قشنگترين پرچمِ جهان
پيراهنِ سفيدِ توِ روىِ بندِ رخت"

شما مطمئن باش كه آقاىِ معشوقه عكس گذاشته كه لباسِ تنش سفيد بوده.
اين شعرا حرف هايين كه ميرن لاي پوشيه.
جديشون بگيرين.
خودِ من..
دوست داشتم الان رو پروفايلم مى نوشتم:
با لباسِ آبى از من بيشتر دل مى برى
آسمان وقتى كه مى پوشى كبوتر مى شوم.
...

فرزانه صدهزارى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیا روراست باشیم
نه تو نام مرا روی پسرت خواهی گذاشت
و نه من دخترکم را به یاد تو ناز خواهم کرد
اینها قصه های دل خوش کُن شاعرهاست
ما اگر مال این حرفها بودیم
کارمان به شعر نمیکشید.

عرفان پاکزاد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیکتاتورها
هر قدر بزرگ شوند
باز بچه‌های سرتقی هستند
که برای اثبات حرف‌شان
حاضرند
دنیا را
به آتش بکشند...

مهدی باجلان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به او گفتم
وقتی تصميم گرفتی چيزی را دور بيندازی،
منصرف نشو!
امروز نخواهی از دستش بدهی،فردا حتما،
از طريقِ ذهنت، يا حتی باد از دستش خواهی داد.
چيزی كه در ذهنت نقشه اش را كشيده ای
حتما به بيرون پرتاب ميشود ..

سپيده اميدى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوران مدرسهء ما کتاب جلد کردن یک تخصص ویژه در حد فوق دکترا محسوب میشد..
اصلن این مقوله در شبهای منتهی به اول مهر برای خودش یک رخداد عظیم فرهنگی اجتماعی بود و آداب و مناسک خاص خودش را داشت ... حرفه ای تر ها حتتا دفتر چل برگ را هم به تمیزی کتاب جلد میکردند ، آه خدای من ! می دانم که شما نسل جدیدی ها باور نمی کنید ! ... وختی وردست مادرمان می نشستیم و چسب شیشه ای براش می کندیم ، آن لحظاتی که کتاب را نود درجه نگه می داشتیم خیلی حساس و نفس گیر بود ! ... دستمان می لرزید و مثل جراح ها عرق سرد می نشست به پیشانی مان ! ... امان از آن لحظه ای که عمل جراحی تمام میشد و کتاب مث آدمی که چوب توو آستینش کرده اند جلدهاش عینهو پرنده باز می ماند ! 
اگر عاطفهء مادری نبود بی شک زنده نمی ماندیم! 
چه دورانی داشتیم پسر.

محسن باقرلو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ کس این را نمی داند
بوی بهشت
درست از پشت گردنش می آید...

آبا عابدين

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‎همیشه یک "توی" لعنتی ای هست که آدم ها را کلافه کند.
‎که چشم و گوش شان را به روی همه چیز ببندد و ادای زئوس را درآورد و بخواهد که سجده های عاشقانه به درگاهش سرازیر شوند.
‎یک "تویی" که فقط آمدن را بلد است و هیچ چیز دیگری از بودن نمی داند.
‎همینکه بیاید و کسی را برای وقت های بیکاری اش پیدا کند، کافیست.
‎همینکه خیالش راحت باشد که کسانی را دارد تا به وقت نیاز تیمارش کنند برایش بس است.
‎"تویی" که انتظار وفا دارد و خودش نمی تواند وفادار بماند
‎توقع گذشت دارد و خودش روی خودخواهی را کم کرده.
‎که نه رسم عاشقی می داند و نه می خواهد تنها بماند.
‎"تویی" که همه چیز و همه کس را برای خودش می خواهد و همیشه هم حق به جانب است.
‎یک "توی" لعنتی ای که فقط می آید تا هوای رابطه را آلوده کند و وقت عشق را بگیرد و آدمیزاد را از هر چه اعتماد و دونفره بودن است بیزار کند.
‎تازگی ها هر کجا را که می بینی یکی از این "تو" های لعنتی معطل و بی هدف ایستاده و منتظر شکار است.
‎چنین آدم هایی را باید همان اول آشنایی دور ریختشان... 
‎باید کنارشان گذاشت...
‎تا از ما افرادی بیرحم و انتقام گر نساختند باید رهایشان کرد و رفت. 
‎این ها زمانی همان عاشق های چشم و گوش بسته ای بوده اند که کسی از عشق بیزارشان کرده.

شیما سبحانی
‎از کتاب: خیال بافی ها

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح
از نگاه خواب آلود من
نمای بسته ی توست!
وقتی
رو به آینه ایستاده ای و
موهایت را
همان مدلی که من دوست دارم 
شانه می کنی و...
من مثل آدمی که حافظه ی کوتاه مدتش را از دست داده...
ناباورانه
نگاهت می کنم و
عطرت 
که می دود زیر بینی ام...
به این فکر می کنم که
برای تشکراز این معجزه 
اگر
روزی صد بار
دست های خدا را ببوسم
کافیست؟؟؟!!!

نسترن علیخانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادر بزرگ دوستم 
پیرزن مدرنی ست..
از آنهای که چروک صورتشان را اندازه ی حلقه ی ازدواجشان دوست دارند ، از آنهایی که هر صبح جلوی آینه می ایستند ، کرم روزشان را زده، خط چشمشان را با سرمه سیاه میکنند و برای بلندتر دیده شدن مژه هایشان شب ها روغن بادام و روزها ریمل مارکدار از آب گذشته میزنند !!
..
من مادر بزرگ دوستم را 
دورا دور میشناسم
اما دوستم می گوید مادر بزرگش معتقد است:
زن 
در هر سن و سالی باشد 
باید از افتادن مژه هایش بترسد 
مثل دوران جوانی که 
افتادن هر مژه 
دل آدم را میلرزاند 
باید مراقب چشمانش ، مژه هایش و صورتش باشد 
نگذارد زیبایی اش 
محدود باشد به 20تا 30 سالگی....
...
برایم سوال پیش می آید که چه چیز مادر بزرگ دوستم را انقدر امیدوار کرده ؟!!!
یادم می آید دوستم گفته بود:
پدربزرگش هنوز برای همسرش #گل میخرد و گاهی در جمع قربان صدقه اش 
میرود ، بدون او هیچ جا نمیرود ، بدون او خوابش نمیبرد...و همه میدانند پدر بزرگ از جوانی عاشقش بوده است ...
قطعأ مادر بزرگ دوستم #معشوقه ی خوبیست و این باعث امیدواری أش بوده، چون معتقدم 
معشوقه بودن 
زن هارا زیباتر میکند...
به آنها امید و انگیزه می دهد 
که برای زیباییشان تلاش کنند ؛
خوب باشند 
مهربان باشند
و زنده بمانند..
.
به همه ی اینها فکر میکنم و میفهمم چرا مادربزرگ های بعضی ها  مدرن نیستند ، زود پیر میشوند و زود میمیرند!!
دلم برای مادر بزرگ خودم 
و بعضی ها 
خیلی میسوزد !!
خیلی...

نازنين عابدين پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بچه که بودیم پدر و مادرامون مث الان ما جوون و شاداب بودن
هر روز چندین بار جلوی آینه دستی به سر و صورتشون میکشیدن
اونام مث الان ما فک میکردن هوووووو هنوز خیلی مونده تا پیر بشیم
حالا یه سوال 
چقد طول کشید تا بزرگ شدیم ??
انگار دیروز بود آره ?!
انگار همین چن روز پیش بود بچه بودیم نه "?
به همون انداره که طول کشید تا ما از بچگی در بیایم اونا از جوونی رفتن سمت سالمندی
به همین راحتی و زودی
ما واسه پدر و مادرمون چیکار کردیم ?
اونا چیکار کردن واسمون ?
اونا مارو بزرگ کردن 
ما اونارو پیر کردیم
به همین راحتی

هاشم شریعتی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات که دود شدنی نیستند
که مثلا یک روز
همه را ردیف کنیم
  یکی
  یکی
آتششان بزنیم
و به خیال اینکه
دست از سر زندگیمان برداشته اند
خاکسترشان را
در گوشه ی تاریک ذهنمان دفن کنیم!
خاطرات
قطاری با سرعت نورند،
هر لحظه
نزدیک می شوند
آنها سگ جان تر ازین حرفهایند که جان دهند...

صفا سلدوزی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مکالمه های کوتاه ...
کفاف گلایه های بلند مرا نخواهد داد ! 
تا کی سلام کنیم ؟
حال هم را بپرسیم ؟ 
و به هم دروغ بگوییم که خوبیم ؟! 
دروغ هایمان از سیم های تلگراف
و کوهها و دشت ها عبور کنند
و صادقانه به هم برسند ! 

ما فقط ... 
دروغهایمان به هم می رسد ! 
من خوب نیستم !!! 
اصلا ...

رویا شاه حسین زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هرگز نبايد بخشيد
كسي را
كه به دروغ تو را كنارِ دلش نگه مي دارد
و با تو عاشقانه رفتار مي كند
تنها به اين خاطر كه
اين روزهايش خالي از آدم است...

فريد صارمي

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اسلحه لازم‌ نیست
همین که دوستش دارید
و به رویِ ماهش نمی آورد
مرگِ تدریجیست

هستى خانى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حتماً كسی را در زندگی دوست بداريد،
چيزی را حتی!
فرصت بسيار كم است. همين كه چشمهامان را ببنديم 
و روی تخت دراز بكشيم، دير يا زود خوابمان می برد و يك روز كمتر عاشق بوده ايم. اما قرار هم نيست دلمان را خرج بيهوده كنيم!
آدمها گاهی از نگرانی گلدان آب نخورده خانه، سفر را ديرتر می روند.
دلبستگی آدم را بزرگ می كند، حتماً قرار نيست آدم به آدم عاشقی كند!
جمعه برای كسانی كه دوست داشتن را بلد نيستند "غمگين" است...

صابر ابر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"انتظار" برای داشتنِ هر چیز بهتری شما را از درون فرسوده میکند! شما را ناراضی و آشفته میکند.
وقتی در ذهن شما "انتظار" شروع شود، لذت و دیدنِ لحظه ها کم می شود. 
این لحظه و هر چه که دارید و هستید، کافی ست. 
اگر این الگوی "همیشه به دنبال بهتری بودن" وارد رابطه های صمیمانه مان بشود، فرسایش درونی بسیار زیاد خواهد بود.
برای رابطه هایتان تلاش کنید، آدمها همه پر از تعارض و نقص هستند. وقتی به آنها نزدیک شوید و با آنها صمیمی شوید این چاله های احساسی را در آنها خواهید دید. درست در همین لحظه آزمایش های ما شروع میشود. 
آزمایشِ دیدن و تلاش برای درک کردنِ زخمها، رفتارها و نقص ها.
وقتی رابطه شروع میشود، سختی ها هم شروع میشود. این قسمتی از رابطه است! چه تصویر و رویایی از رابطه دارید؟ چه رویایی از آدمها دارید؟ ما همه برای بودن در کنار هم باید تلاش کنیم! باید فرصت بدهیم و فرصت بگیریم برای شناخت خودمان و طرف مقابلمان.
انتظار برای داشتنِ رابطه ی بهتر اگر تبدیل به یک عادت شود، عادت خفه کننده ای است. اینکه هر بار با کسی وارد رابطه شوید بخشی از شما میگوید شخصِ بهتری هم هست، برو نفر بعدی! 
احتمالا آدمهای بهتری هم هستند، شاید تا اخر دنیا آدم هایی باشند که حاضر باشند با ما وارد رابطه شوند و یا ما بخواهیم آنها را تجربه کنیم، اما اگر این وسوسه همیشه در درون ماست باید از خودمان بپرسیم چرا؟ چه چیزی ما را راضی نمیکند؟ چه انتظاری از آدمها و روابط داریم؟ عشق را چگونه تجربه میکنیم؟ و چرا در رابطه هایمان اینگونه سردرگم میشویم؟
چیزی بیرون از ما و رابطه خودمان با خودمان برای کشف کردن وجود ندارد. 
همه ی جواب ها در خود ماست.
اینکه ما خودمان را دوست نداشته باشیم و برای خودمان ارزش قائل نشویم تبعاتی به دنبال دارد که یکی از آنها، راضی نبودنِ مدام از آدمها و رابطه هایمان با آنهاست. 
اگر بدانیم آدم درونی مان چقدر دوست داشتنی و خاص است، هیچگاه اینگونه او را با رابطه های متفاوت تنبیه نمیکنیم. در نهایت او لایق بودن در رابطه ای بادوام و پایدار است. تصویر های افسانه ای از عشق ها و دوست داشتن های بی نقص را از ذهنتان بیرون کنید و اجازه دهید آدم درونی تان آرامش را حس کند.
اگر با همینی که هستیم رضایت را تجربه نکنیم، هیچ بهتر بودنی برای ما کافی نخواهد بود. هیچ بهتر بودنی.

پونه مقیمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اینقدر به خودتان مطمئن نباشید ...
یک روز دقیقا وقتی با عجله به سمت مترو میروید یا سرتان را به شیشه ی اتوبوس تکیه داده اید
 یا حتی وسط کلاس هایِ درسی درست موقعی که استاد قانون چندم نیوتون را بیان میکند یکی میاید و دلتان را میبرد بدون اینکه اصلا خودتان فهمیده باشید ...
نه اینکه بیاید بگوید "ببین فلانی من عاشقت شده ام و میدانم تو هم دوستم داری" 
اتفاقا از بدِ حادثه اصلا روحش هم خبر ندارد که شما تمامِ شبانه روز را  با یاد لبخندش میگذرانید ...
افتضاح تر از این موقعیت زمانیست که بفهمد دوستش دارید  و به روی خودش نیاورد 
آنوقت است که حالِ همه ی کسانی که روزگارشان را با یک هندزفری میگذرانند درک میکنید ...
 دیگر به جای شاملو و صادق هدایت یک "سلام، ممنون" گفتنش را صدبار به نفعِ خودتان تجزیه و تحلیل میکنید
 که شاید احساسی از لا به لای همین یک جمله پیدا کنید و هر بار با تمام شور و هیجان برای هرکسی که میشناسید تعریف میکنید که عزیزِ جان من گفت "سلام، ممنون" و همین عاشقانه ترین جمله ی عمرتان میشود...
 ‌کافیست فقط یک روز مورفینِ نگاهش به بدنتان نرسد تا از کلافگی دلتان بخواهد دنیا را زیر و رو ‌کنید
پس اینقدر به خودتان مطمئن نباشید یک روز عشق با همه ی شور و هیجانش طوری به سمتتان میاید که حتی فکرش را هم نمیکردید...

سحر رستگار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رابطه هاییم هست که انگار دو نفرتون میترسین تمومش کنین.
 یا حتی یه فکری به حالش کنین.
 بی هم نمیتونین ادامه بدینا اما با همم که هستین همدیگرو اذیت میکنین.
 نمیدونم حکمت اینجور روابط چیه. 
انگار معلقی رو هوا.
 مغرور بازی درمیاری بهش پیام نمیدی اما روزی ۵۰۰ بار لست سین و پروفایلشو چک میکنی. 
تازه بعد چند وقتم که حرف میزنین
 بازم اون غرور لعنتی مانع میشه 
بگی " من دورِ بودنت بگردم "
 یا مثلا " نباشی چقدر زندگی مسخرس " .
 عوضش انقدر چرت و پرت تحویل هم میدین
 که تهش همون دلتنگیا میشه دعوا ...
کاش یکی میومد 
تکلیف ما رو روشن میکرد لااقل...

فاطمه خرازی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک جور دوست داشتن هایي هم هستند که به زبان آورده نميشوند،
باید حسشان کرد،
مثلِ عشق های امروزي نیست كه دَم به ثانیه بيخِ گوشَت بگويد "دوستت دارم"،"عاشقتم" و "میمیرم برات" و رگبار استیکر قلب و بوسه،
دوستت دارم هايي از جنسِ مادربزرگ که 
هر لحظه میتوان حسش کرد،
با یادآوریِ ساعتِ قرصایِ قند و چربيِ پدربزرگ
با به راه بودنِ همیشگيِ سماورِ کنجِ اتاق،
با پيچيدن عطرِ فسنجانِ سرظهرش توي كوچه،
با شنيدنِ يك خانوم تهِ اسمش ُشرمِ بعدش،
از آن دوست داشتنایي که 
وقتِ سرما کُت مي شوند دورت و گرمت میکنند ،وقتِ ناراحتي گوش مي شوند براي دردها و شانه براي اشک هايت ،همان هايي که چشم میشوند وهمیشه مراقبت هستند ولبخند مي شوند رويِ لبهايت...
آنها که اگر کمي پشتِ تلفن صدایت گرفته باشد خودشان را به آب و آتش میزنند تا حالت خوب شود ..
دوست داشتن هايي كه تمامي ندارند و
با يک روز بي حوصلگي و بد اخلاقي از بين نميروند،
نه سرد میشوند نه تکراری،
"دوست دارم" هايي كه از دل برمي آيند و بر دل مينشينند...

منیره بشیری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad

      نام: جلال‌الدین محمد بلخی
      تاریخ تولد: ۶ ربیع‌الاول ۶۰۴ قمری (بلخ یا وخش)
      تاریخ مرگ: ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ قمری (قونیه)
      پیشه : شاعر و صوفی
      آثار:
      مثنوی معنوی - دیوان شمس تبریزی - رباعیات - فیه ما فیه - مجالس سبعه - مکتوبات
      یونسکو با پیشنهاد ترکیه، سال ۲۰۰۷ را سال جهانی مولانا نامیده‌است.
    • توسط zahra

      محمد شيخى متولد ٢٥ اسفندماه سال ١٣٦٩ است.
      فعاليت شعرى خود را به صورت مبتدى از دوران راهنمايى و متوسطه شروع كرد و در همان زمان در جشنواره هاى آموزش پرورش چندين بار موفق به كسب رتبه ى برتر در زمينه ى شعر و داستان شد.همچنين در جشنواره شعر شمسه شهردارى حائز رتبه ى سوم شده است.
      تحصيلات وى مهندسى معمارى از دانشگاه شهيد بهشتى است.
      مجموعه غزل 'تلقين' اولين كتاب چاپ شده از اين شاعر است كه چاپ اول آن در روزهاى نمايشگاه كتاب ٩٤ به فروش رفت و با استقبال مخاطبان مواجه شد و هم اكنون در مرحله ى چاپ سوم قرار دارد
      مجموعه غزل تلقين توسط انتشارات فصل پنجم چاپ گرديده است
    • توسط sajjad
      چله زمستان هم 
      حریف آغوش گرمت نمیشود 
    • توسط sajjad
      همین که دور میشوی از من
      چیزی درونم از هم میپاشد
      چیزی شبیه
      زندگی...
      جین وبستر
    • توسط sajjad
      اگر همه آدمها 
      یک نفر را داشتند 
      که شب ها در آغوشش 
      به خواب می رفتند ...
      بدون شک 
      صبح که می شد 
      تمام جهان خواب می ماند ...!
      فرشته رضایى
    • توسط sajjad

      نام : لمس واژه سرنوشت
      نویسنده : پاتریشیا ویلسون
      تعداد صفحات : 267
      ژانر :  عاشقانه، اجتماعی‎
      خلاصه رمان :
      استفانی دختری جوان، به درخواست خواهرش که میخواهد همراه همسرش به مسافرت برود، برای نگهداری خواهرزاده ش ژان پاول به جزیره ای که آنها درش زندگی می کنن میره…
      کریستین عموی ژان پاول هست، یک مرد مستبد مثل بن ، پولدار مثل بن از راه میرسه که شخص خودش مراقب ژان پاول باشه… اما استفانی اجازه نمیده و...
      نسخه PDF به صورت کامل | ۱.۹ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۱۴۳ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن |۷۱۲کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۷۳۴ کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      آخه کی مثه تو پایه‌ی
      دیووووووووووووووونه
      بازی های منه ؟!
    • توسط sajjad
      نترس عشقم 
      این پرنده با مشتی دانه
      اهلی هیچ دل نمی شود
      وقتی پرواز را فقدر در آسمان تو آموخته
  • محبوب ترین مطلب ماه

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

درباره ما

دیوونه تو در ۲۰ خرداد ۹۵ فعالیت خود را به عنوان انجمن عاشقانه آغاز کرد.هدف ما به وجود آوردن جو دوستانه و کمک به تمام عاشقان فارسی زبان هست. امیدواریم با همکاری شما عزیزان بتوانیم میزبان خوبی برای لحظه های عاشقانه تان باشیم.

تبلیغات متنی

برای تبادل لینک پیام خصوصی دهید.

بنر دوستان

در این قسمت بنر همکاران قرار میگیرد.

×