رفتن به مطلب

Recommended Posts

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم… ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود… اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست، اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم: من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.

گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

گفتم: آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟

برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.

گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.

گفت: موافقم، فردا می ریم.

و رفتیم … نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید… اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.

بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم… دستام مث بید می لرزید.

داخل آزمایشگاه شدم …

علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو … ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی…

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم مهناز.

مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری…

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟

گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم… دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!

نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم…

دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم.

برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود.

درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.

می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه

باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…

امضا: مهناز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      بقالی زنی را دوست میداشت. به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
      قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.
      کنیزک نزد خاتون رفت و گفت: بقال سلام رساند و گفت که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.
      خاتون گفت: به همین سردی؟
      کنیزک گفت: او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود. اصل مقصود است و باقی دردسر است....
      فیه مافیه مولانا
    • توسط sajjad
      از خدا پرسیدم:
      چرا وقتی شادم، همه بامن میخندند!
      ولی وقتی ناراحتم
      کسی با من نمیگرید؟
      جواب داد:
       شادیها را برای جمع کردن دوست آفریده ام
      ولی غم را برای انتخاب بهترین دوست...!!!‎
    • توسط sajjad
      زﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ..
      ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ، 
      ﮐﻪ ﺑﺎ ﺟﻔﺘﺶ ﻋﺸﻘﺒﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ..
      ﺯﻥ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ :
      ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﻱ!!
      ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻗﻔﺲ ﺷﯿﺮﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ
      ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻧﺪ
      ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﻧﺪﮎ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ..
      زﻥ ﮔﻔﺖ :
      ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ ﺍﻧﺪﻭﻫﺒﺎﺭﯼ!
      ﺷﻮﻫﺮﺵ با لبخندی ﮔﻔﺖ:
      ﺍﯾﻦ ﺑﻄﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﯿﺮ ماده ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ
      ﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﭼﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ؟!
      ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ،
      ﺷﯿﺮﻧﺮ ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ،
      ﺑﺎ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﭙﺮ ﺍﻭ ﮐﺮﺩ.
      ﺍﻣﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ
      ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ،
      ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﻭﯾﺪ،
      ﺗﺎ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩ!!
      ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ :
      ﻋﺰﯾﺰﻡ
      ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻭ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﻣﺮﺩﻡ
      ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﯾﺒﺪ
      ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ
      ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﺮﯾﺒﻨﺪ،
      هرگز ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻓﺮﯾﺐ ﻇﺎﻫﺮﻧﻤﺎﯾﯽ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ
      ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺎﻃﻦ ﻭ ﻋﻤﻖ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ
      ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ
      ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻫﻨﺮﻇﺎﻫﺮ ﺳﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
      ﺍﻣﺎ دﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﻪ..
      میمون صفتان " ﭼﻪ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ "
      ﻭ ﺷﯿﺮ ﺻﻔﺘﺎﻥ " ﭼﻪ ﺍﻧﺪﮎ "
    • توسط sajjad
      در این تاپیک قصد داریم جمله های عاشقانه رو قرار بدیم. فقط تک جمله طوری که بشه استفاده اش کرد. امیدوارم خوشتون بیاد.
      کمک گرفته از کانال های : OfficialAsheghi
    • توسط sajjad
      به همدیگر زمان بدهید
      موقع برخورد به مشکل، خانم‌ها دوست دارند سریع مشکل بوجود آمده را حل کنند و آقایان دوست دارند از مشکل فرار کنند (البته به دور از استثناها) همین دلیل باعث شدت گرفتن اختلاف و مشکل می‌شود. بهترین کار بعد از برخورد به مشکل این است که به هم زمان دهید و مدتی را در سکوت و آرامش بگذرانید تا کمی عصبانیت هر دوی شما کمتر شود و بتوانید بدون عصبانیت و احساسات زودگذر تصمیم بگیرید.
      انسان هنگام عصبانیت تصمیم‌هایی می‌گیرد که حاصلی جز پیشمانی نخواهد داشت. پس شریک عاطفی خود را در موقع عصبانیت مجبور به حرف زدن و حل مشکل نکنید که نتیجه برعکس انتظار شما خواهد بود. باید دور شوید و کمی تنها باشید تا بعد از چند روز که هر دو آرام شدید بتوانید مراحل بهبود رابطه بهم خورده را طی کنید.
      ابتدا بر روی خودتان تمرکز کنید
      بیشتر افراد موقع برخورد با مشکل، همیشه رفتار شریک عاطفی خود را بررسی کرده و رفتار صحیح و یا ناصحیح او را قضاوت می‌کنند در حالی که باید برعکس باشد در مدتی که تنها هستید باید روی رفتار خودتان تمرکز کنید، ببینید کدام رفتار شما باعث عصبانیت طرف مقابلتان شده است و یا چه رفتاری از شریک عاطفی خود دیده‌اید که از کوره در رفتید.
      با بررسی رفتار خود به اشتباهاتتان پی می‎برید و این دو نتیجه به دنبال دارد، اول این که دفعه بعدی اشتباهات خود را تکرار نخواهید کرد و دوم این که می‌توانید از زاویه شریک عاطفی خود به قضیه نگاه کنید.
      واقعیت را بپذیرید
      برخی اوقات زوجین با مشکلاتی برخورد می‌کنند که پذیرفتن و باور کردنشان سخت است، ولی صلاح شما در این است که هر چه سریع‌تر با مشکل روبرو شوید و مشکل هر چه که باشد را بپذیرید. چون در غیر این صورت حتی نمی‌توانید مراحل بهبود رابطه بهم خورده را دنبال کنید. پس سعی کنید هر چه سریع‌تر با مشکل روبرو شوید.
      عزت نفس و اعتماد به نفس خود را افزایش دهید
      اگر شما خود را فردی شکست خورده و بیش از حد ناامید و مایوس نشان دهید، این در شریک عاطفی احساس بدی ایجاد کرده و ممکن است علاقه‌اش نسبت به شما کم شود. در هر شرایطی باید اعتماد به نفس و عزت نفس خود را حفظ کنید و خود را لاعلاج نشان ندهید حتی اگر بهم خوردن رابطه تقصیر شما باشد!
      مراحل اصلی بهبود رابطه بهم خورده
      با گام‌ها و اقدامات کوچک آغاز کنید
      از اقدامات کوچک آغاز کنید تا به مراحل اصلی برسید مثلا با فرستادن یک پیام کوتاه می‌توانید آغازگر باشید. هیچ وقت سعی نکنید با صحبت طولانی و مستقیم مشکلات را بررسی کنید. ابتدا در حد احوال پرسی و توجه نشان دادن شروع کنید.
      با احترام رفتار کنید
      احترام زمینه‌ی بهبود رابطه بهم خورده می‌باشد، حتی در بدترین شرایط هم نباید بی‌احترامی کنید، حتی اگر در حال دعوا و یا عصبانیت هستید. مخصوصا در حضور دیگران به هیچ وجه نباید به هم بی‌احترامی کنید.
      صادق باشید تا رابطه درست شود
      هیج وقت سعی نکنید که به دروغ ابراز علاقه نمایید یا حرفی را که واقعیت و از ته دل نیست بیان کنید، چون حرفی که از دل بیاید به دل می‌نشیند در غیر این صورت تاثیری نخواهد داشت و حتی ممکن است طرف مقابل به دروغ بودن احساس و حرف‌هایتان پی ببرد و به شما بی‌اعتماد شود. حتی به بهای بهبود رابطه بهم خورده هم که شده دروغ نگویید!
      عذرخواهی کنید
      اگر واقعا احساس می‌کنید مشکل از طرف شما بوده، در وقت مناسب معذرت خواهی کنید. معذرت خواهی باید با بیان دلیل باشد که مثلا به خاطر این رفتار و کارم، معذرت می‌خواهم. اگر شما مقصر هستید باید پیشمانی خود را نشان دهید و تقصیر خود را بپذرید چون در غیر این صورت عصبانیت شریک عاطفی شما از بین نخواهد رفت.
      باهم وقت بگذرانید
      حتی اگر با هم مشکل دارید و یا قهر هستید، شام را با هم بخورید، بیرون بروید، تلویزیون تماشا کنید در واقع با هم وقت بگذرانید، حتی اگر شده بدون حرف زدن، این وقت گذراندن باعث آرام شدن شما و شریک عاطفی‌تان خواهد شد.
      عشق بورزید
      بعد از این که آرام شدید، به شریک عاطفی‌تانشق خود را نشان دهید، مثلا دستش را بگیرید و … اگر وقت مناسبی پیدا کردید، ابراز علاقه کنید و جمله “دوستت دارم” را به زبان بیاورید.
      به آراستگی خود توجه کنید
      در هر موقعیتی آراسته باشید، شاید بگویید این چه ربطی به بهبود رابطه بهم خورده دارد، در حالی که چشم مردان همیشه به دنبال آراستگی است و محبتش از طریق چشم بیشتر می‌شود. به خودتان برسید و آراسته ظاهر شوید حتی اگر نارارحت هستید و حوصله انجام هیچ کاری را ندارید، از خودتان دست نکشید.
      منبع: صورتی ها
    • توسط sajjad
      جوانی نزد بهلول آمد و پرسید: من از بدبختی دائم در فکرم که چه خاکی به سر کنم! سبب چیست که پدر می گوید: زن بگیر، درست میشود!
       بهلول گفت: حکمت آن است که پس از ازدواج دوتایی فکر خواهید کرد که چه خاکی به سر کنید!!!
    • توسط sajjad
      همسر من ناگهان مریض شد،
      او ۳۰ پوند از وزنش را از دست داد.
      بی اختیار گریه می کرد،
       خوشحال نبود،
      از سردرد و ناراحتی اعصاب رنج می برد،
      ساعات کمی می خوابید و همیشه خسته بود.
      رابطه ما در آستانه جدایی بود،
      او داشت زیبایی اش را از دست می داد.
      من امیدی نداشتم و فکر می کردم
      به زودی طلاق خواهیم گرفت.
      وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود.
      اول دعا کردم،ناگهان تصمیم دیگری گرفتم.
      می دانستم من زیباترین زن زمین را دارم.
      او بُت زیباییِ بیش از نیمی از زنان و مردان زمین است.
      و من شروع به سرریز کردن او با گل و بوسه و عشق کردم.
      و هر لحظه او را سورپرایز می کردم.
      فقط برای او زندگی می کردم.
      توجه به او از تمام حرکاتم پیدا بود.
      در جمع فقط در مورد او صحبت می کردم.
      او را در مقابل دوستان مشترک مان ستایش می کردم.
        او روز به روز شکوفا می شد.
        هر روز بهتر می شد،
        وزن خود را بدست آورد،
        دیگر عصبی نبود.
        و من هیچگاه نمی دانستم
        که عشق تا این حد توانایی دارد...
    • توسط sajjad
      ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﮐﻔﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺧﯿﻠﯽ
      ﺧﻮﺷﻢ ﺍﻭﻣﺪ،ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺎﻣﻮ ﻣﯽ ﺯﺩ،ﺧﺮﯾﺪﻣﺶ!!
      ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ،ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ..!
      ﻣﺪﺗﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ.
      به ﺧﻮﺩﻡ گفتم ﺗﻮ ﻣﺴﯿﺮﺍﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﻤﺶ.
      ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ وقتی میپوشیدمش،ﺍﺫیت میشدم ﻭ
      ﭘﺎﻫﺎﻣﻮ ﺯﺧﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.
      اما ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ‌...
      ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ،ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ!
      ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺑﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﻮﺩ.
        ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺳﺎﯾﺰ ﭘﺎﯼ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ،
        ﺩﺭﺳﺘﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻤﺶ،
        اما ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﺩ!
       ‌ ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﻫﯿﭽﯽ ﻭﺍﺳﻢ ﻧﻤﻮﻧﺪ به ﺟﺰ
        ﺯخمایی ﮐﻪ ﺭﻭ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ...
        ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﺩما ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭن!
        ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻨﺎﺭشون ﮔﺬاشت،ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﺎﯾﺰ ﻗﻠﺒﺘﻮﻥ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭن...
        ﺣﺎﻻ ﻫﺮ چقدم ﮐﻪ ﺩﻭسشون ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ،
        ﺁﺧﺮﺵ ﻓﻘﻂ ﺯﺧﻤﺎﺷﻮﻥ ﺑﺠﺎ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ...
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×