رفتن به مطلب

Recommended Posts

Un1233titled_1.jpg

قالب: مثنوی 
شاعر: نظامی گنجوی
تاریخ نشر: سده ۶ (قمری)

توضیح:
لیلی و مجنون نام مجموعه شعری از نظامی گنجوی شاعر پرآوازه ایرانی است. این مجموعه سومین مثنوی از مجموعه مثنوی‌هایی است که به خمسه نظامی معروفند. بیشتر محققان اعتقاد دارند که بن‌مایه‌های پراکنده این داستان برگرفته از اشعار و افسانه‌های فولکلور در زبان عربی است که نظامی ایرانی‌سازی کرده است. کراچکوفسکی برای شخصیت مجنون، هویت واقعی قائل است و او را یکی از اهالی عربستان در اواخر سده اول هجری می‌داند؛ ولی طه حسین تردید جدی به واقعی بودن شخصیت مجنون وارد می‌کند. یان ریپکا افسانه لیلی و مجنون را به تمدن بابل باستان منسوب می‌داند.
اگرچه نام لیلی و مجنون پیش از نظامی گنجوی نیز در اشعار و ادبیات فارسی به چشم می‌خورد، ولی نظامی برای نخستین بار، آن را به شکل منظومه‌ای واحد به زبان فارسی در ۴۷۰۰ بیت به درخواست پادشاه شروان به نظم کشید. نظامی خود از بابت این سفارش ناراضی و بی‌میل بوده‌است و کار را در چهار ماه به پایان برده‌است.
وزن این مثنوی جدید بوده و پس از نظامی شعرای زیادی در این وزن داستان‌های عاشقانه سروده‌اند. همچنین ده‌ها شاعر در ایران، هند و ترکستان منظومه‌هایی را به استقبال از لیلی و مجنون نظیره پردازی کرده و شعرای دیگری نیز به داستان نظامی شاخ و برگ بیشتری افزوده و یا آن را تغییر داده‌اند.
منظومه لیلی و مجنون در مقایسه با منظومه خسرو و شیرین از همین شاعر، به درک تفاوت‌های فرهنگی اعراب و ایرانیان کمک می‌کند. شخصیت‌های داستان در روایت نظامی قراردادی بوده و تحول زیادی از حوادث داستان نمی‌پذیرند. منظومه لیلی و مجنون به زبان‌های مهم غربی ترجمه و منتشر شده‌است.

منبع: گنجور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده

ای نام تو بهترین سرآغاز
بی‌نام تو نامه کی کنم باز

ای یاد تو مونس روانم
جز نام تو نیست بر زبانم

ای کار گشای هر چه هستند
نام تو کلید هر چه بستند

ای هیچ خطی نگشته ز اول
بی‌حجت نام تو مسجل

ای هست کن اساس هستی
کوته ز درت دراز دستی

ای خطبه تو تبارک الله
فیض تو همیشه بارک الله

ای هفت عروس نه عماری
بر درگه تو به پرده داری

ای هست نه بر طریق چونی
دانای برونی و درونی

ای هرچه رمیده وارمیده
در کن فیکون تو آفریده

ای واهب عقل و باعث جان
با حکم تو هست و نیست یکسان

ای محرم عالم تحیر
عالم ز تو هم تهی و هم پر

ای تو به صفات خویش موصوف
ای نهی تو منکر امر معروف

ای امر تو را نفاذ مطلق
وز امر تو کائنات مشتق

ای مقصد همت بلندان
مقصود دل نیازمندان

ای سرمه کش بلند بینان
در باز کن درون نشینان

ای بر ورق تو درس ایام
ز آغاز رسیده تا به انجام

صاحب توئی آن دگر غلامند
سلطان توئی آن دگر کدامند

راه تو به نور لایزالی
از شرک و شریک هر دو خالی

در صنع تو کامد از عدد بیش
عاجز شده عقل علت اندیش

ترتیب جهان چنانکه بایست
کردی به مثابتی که شایست

بر ابلق صبح و ادهم شام
حکم تو زد این طویله بام

گر هفت گره به چرخ دادی
هفتاد گره بدو گشادی

خاکستری ار ز خاک سودی
صد آینه را بدان زدودی

بر هر ورقی که حرف راندی
نقش همه در دو حرف خواندی

بی‌کوه کنی ز کاف و نونی
کردی تو سپهر بیستونی

هر جا که خزینه شگرفست
قفلش به کلید این دو حرفست

حرفی به غلط رها نکردی
یک نکته درو خطا نکردی

در عالم عالم آفریدن
به زین نتوان رقم کشیدن

هر دم نه به حق دسترنجی
بخشی به من خراب گنجی

گنج تو به بذل کم نیاید
وز گنج کس این کرم نیاید

از قسمت بندگی و شاهی
دولت تو دهی بهر که خواهی

از آتش ظلم و دود مظلوم
احوال همه تراست معلوم

هم قصه نانموده دانی
هم نامه نانوشته خوانی

عقل آبله پای و کوی تاریک
وآنگاه رهی چو موی باریک

توفیق تو گر نه ره نماید
این عقده به عقل کی گشاید

عقل از در تو بصر فروزد
گر پای درون نهد بسوزد

ای عقل مرا کفایت از تو
جستن ز من و هدایت از تو

من بددل و راه بیمناکست
چون راهنما توئی چه باکست

عاجز شدم از گرانی بار
طاقت نه چگونه باشد این کار

می‌کوشم و در تنم توان نیست
کازرم تو هست باک از آن نیست

گر لطف کنی و گر کنی قهر
پیش تو یکی است نوش یا زهر

شک نیست در اینکه من اسیرم
کز لطف زیم ز قهر میرم

یا شربت لطف دار پیشم
یا قهر مکن به قهر خویشم

گر قهر سزای ماست آخر
هم لطف برای ماست آخر

تا در نقسم عنایتی هست
فتراک تو کی گذارم از دست

وآن دم که نفس به آخر آید
هم خطبه نام تو سراید

وآن لحظه که مرگ را بسیجم
هم نام تو در حنوط پیچم

چون گرد شود وجود پستم
هرجا که روم تو را پرستم

در عصمت اینچنین حصاری
شیطان رجیم کیست باری

چون حرز توام حمایل آمود
سرهنگی دیو کی کند سود

احرام گرفته‌ام به کویت
لبیک زنان به جستجویت

احرام شکن بسی است زنهار
ز احرام شکستنم نگهدار

من بیکس و رخنها نهانی
هان ای کس بیکسان تو دانی

چون نیست به جز تو دستگیرم
هست از کرم تو ناگزیرم

یک ذره ز کیمیای اخلاص
گر بر مس من زنی شوم خاص

آنجا که دهی ز لطف یک تاب
زر گردد خاک و در شود آب

من گر گهرم و گر سفالم
پیرایه توست روی مالم

از عطر تو لافد آستینم
گر عودم و گر درمنه اینم

پیش تو نه دین نه طاعت آرم
افلاس تهی شفاعت آرم

تا غرق نشد سفینه در آب
رحمت کن و دستگیر و دریاب

بردار مرا که اوفتادم
وز مرکب جهل خود پیادم

هم تو به عنایت الهی
آنجا قدمم رسان که خواهی

از ظلمت خود رهائیم ده
با نور خود آشنائیم ده

تا چند مرا ز بیم و امید
پروانه دهی به ماه و خورشید

تا کی به نیاز هر نوالم
بر شاه و شبان کنی حوالم

از خوان تو با نعیم‌تر چیست
وز حضرت تو کریمتر کیست

از خرمن خویش ده زکاتم
منویس به این و آن براتم

تا مزرعه چو من خرابی
آباد شود به خاک و آبی

خاکی ده از آستان خویشم
وابی که دغل برد ز پیشم

روزی که مرا ز من ستانی
ضایع مکن از من آنچه مانی

وآندم که مرا به من دهی باز
یک سایه ز لطف بر من انداز

آن سایه نه کز چراغ دور است
آن سایه که آن چراغ نوراست

تا با تو چو سایه نور گردم
چون نور ز سایه دور گردم

با هر که نفس برآرم اینجا
روزیش فروگذارم اینجا

درهای همه ز عهد خالیست
الا در تو که لایزالیست

هر عهد که هست در حیاتست
عهد از پس مرگ بی‌ثباتست

چون عهد تو هست جاودانی
یعنی که به مرگ و زندگانی

چندانکه قرار عهد یابم
از عهد تو روی برنتابم

بی‌یاد توام نفس نیاید
با یاد تو یاد کس نیاید

اول که نیافریده بودم
وین تعبیه‌ها ندیده بودم

کیمخت اگر از زمیم کردی
با زاز زمیم ادیم کردی

بر صورت من ز روی هستی
آرایش آفرین تو بستی

واکنون که نشانه گاه جودم
تا باز عدم شود وجودم

هرجا که نشاندیم نشستم
وآنجا که بریم زیر دستم

گردیده رهیت من در این راه
گه بر سر تخت و گه بن چاه

گر پیر بوم و گر جوانم
ره مختلف است و من همانم

از حال به حال اگر بگردم
هم بر رق اولین نوردم

بی‌جاحتم آفریدی اول
آخر نگذاریم معطل

گر مرگ رسد چرا هراسم
کان راه بتست می‌شناسم

این مرگ نه، باغ و بوستانست
کو راه سرای دوستانست

تا چند کنم ز مرگ فریاد
چون مرگ ازوست مرگ من باد

گر بنگرم آن چنان که رایست
این مرگ نه مرگ نقل جایست

از خورد گهی به خوابگاهی
وز خوابگهی به بزم شاهی

خوابی که به بزم تست راهش
گردن نکشم ز خوابگاهش

چون شوق تو هست خانه خیزم
خوش خسبم و شادمانه خیزم

گر بنده نظامی از سر درد
در نظم دعا دلیریی کرد

از بحر تو بینم ابر خیزش
گر قطره برون دهد مریزش

گر صد لغت از زبان گشاید
در هر لغتی ترا ستاید

هم در تو به صد هزار تشویر
دارد رقم هزار تقصیر

ور دم نزند چو تنگ حالان
دانی که لغت زبان لالان

گر تن حبشی سرشته تست
ور خط ختنی نبشته تست

گر هر چه نبشته‌ای بشوئی
شویم دهن از زیاده گوئی

ور باز به داورم نشانی
ای داور داوران تو دانی

زان پیش کاجل فرا رسد تنگ
و ایام عنان ستاند از چنگ

ره باز ده از ره قبولم
بر روضه تربت رسولم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۲ - نعت پیغمبر اکرم (ص)

ای شاه سوار ملک هستی
سلطان خرد به چیره دستی

ای ختم پیمبران مرسل
حلوای پسین و ملح اول

نوباوه باغ اولین صلب
لشکرکش عهد آخرین تلب

ای حاکم کشور کفایت
فرمانده فتوی ولایت

هرک آرد با تو خودپرستی
شمشیر ادب خورد دو دستی

ای بر سر سدره گشته راهت
وی منظر عرش پایگاهت

ای خاک تو توتیای بینش
روشن بتو چشم آفرینش

شمعی که نه از تو نور گیرد
از باد بروت خود بمیرد

ای قائل افصح القبایل
یک زخمی اوضح الدلایل

دارنده حجت الهی
داننده راز صبحگاهی

ای سید بارگاه کونین
نسابه شهر قاب قوسین

رفته ز ولای عرش والا
هفتاد هزار پرده بالا

ای صدر نشین عقل و جان هم
محراب زمین و آسمان هم

گشته زمی آسمان ز دینت
نی‌نی شده آسمان زمینت

ای شش جهه از تو خیره مانده
بر هفت فلک جنیبه رانده

شش هفت هزار سال بوده
کین دبدبه را جهان شنوده

ای عقل نواله پیچ خوانت
جان بنده نویس آستانت

هر عقل که بی تو عقل برده
هر جان که نه مرده تو مرده

ای کینت و نام تو موید
بوالقاسم وانگهی محمد

عقل ارچه خلیفه شگرف است
بر لوح سخن تمام حرف است

هم مهر مویدی ندارد
تا مهر محمدی ندارد

ای شاه مقربان درگاه
بزم تو ورای هفت خرگاه

صاحب طرف ولایت جود
مقصود جهان جهان مقصود

سر جوش خلاصه معانی
سرچشمه آب زندگانی

خاک تو ادیم روی آدم
روی تو چراغ چشم عالم

دوران که فرس نهاده تست
با هفت فرس پیاده تست

طوف حرم تو سازد انجم
در گشتن چرخ پی کندگم

آن کیست که بر بساط هستی
با تو نکند چو خاک پستی

اکسیر تو داد خاک را لون
وز بهر تو آفریده شد کون

سر خیل توئی و جمله خیلند
مقصود توئی همه طفیلند

سلطان سریر کایناتی
شاهنشه کشور حیاتی

لشگر گه تو سپهر خضرا
گیسوی تو چتر و غمزه طغرا

وین پنج نماز کاصل توبه است
در نوبتی تو پنج نوبه است

در خانه دین به پنج بنیاد
بستی در صد هزار بیداد

وین خانه هفت سقف کرده
بر چار خلیفه وقف کرده

صدیق به صدق پیشوا بود
فاروق ز فرق هم جدا بود

وان پیر حیائی خدا ترس
با شیر خدای بود همدرس

هر چار ز یک نورد بودند
ریحان یک آبخورد بودند

زین چار خلیفه ملک شدراست
خانه به چهار حد مهیاست

ز آمیزش این چهارگانه
شد خوش نمک این چهارخانه

دین را که چهار ساق دادی
زینگونه چهار طاق دادی

چون ابروی خوب تو در آفاق
هم جفت شد این چهار وهم طاق

از حلقه دست بند این فرش
یک رقص تو تا کجاست تا عرش

ای نقش تو معرج معانی
معراج تو نقل آسمانی

از هفت خزینه در گشاده
بر چهار گهر قدم نهادن

از حوصله زمانه تنگ
بر فرق فلک زده شباهنگ

چون شب علم سیاه برداشت
شبرنگ تو رقص راه برداشت

خلوتگه عرش گشت جایت
پرواز پری گرفت پایت

سر برزده از سرای فانی
بر اوج سرای ام هانی

جبریل رسید طوق در دست
کز بهر تو آسمان کمر بست

بر هفت فلک دو حلقه بستند
نظاره تست هر چه هستند

برخیز هلا نه وقت خوابست
مه منتظر تو آفتابست

در نسخ عطارد از حروفت
منسوخ شد آیت وقوفت

زهره طبق نثار بر فرق
تا نور تو کی برآید از شرق

خورشید به صورت هلالی
زحمت ز ره تو کرده خالی

مریخ ملازم یتاقت
موکب رو کمترین وشاقت

دراجه مشتری بدان نور
از راه تو گفته چشم بد دور

کیوان علم سیاه بر دوش
در بندگی تو حلقه در گوش

در کوکبه چنین غلامان
شرط است برون شدن خرامان

امشب شب قدرتست بشتاب
قدر شب قدر خویش دریاب

ای دولتی آن شبی که چون روز
گشت از قدم تو عالم افروز

پرگار به خاک در کشیدی
جدول به سپهر بر کشیدی

برقی که براق بود نامش
رفق روش تو کرد رامش

بر سفت چنان نسفته تختی
طیاره شدی چو نیک بختی

زآنجا که چنان یک اسبه راندی
دوران دواسبه را بماندی

ربع فلک از چهارگوشه
داده ز درت هزار خوشه

از سرخ و سپید دخل آن باغ
بخش نظر تو مهر ما زاغ

بر طره هفت بام عالم
نه طاس گذاشتی نه پرچم

هم پرچم چرخ را گسستی
هم طاسک ماه را شکستی

طاوس پران چرخ اخضر
هم بال فکنده با تو هم پر

جبریل ز همرهیت مانده
(الله معک) ز دور خوانده

میکائیلت نشانده بر سر
واورده به خواجه تاش دیگر

اسرافیل فتاده در پای
هم نیم رهت بمانده برجای

رفرف که شده رفیق راهت
برده به سریر سدره گاهت

چون از سر سدره بر گذشتی
اوراق حدوث در نوشتی

رفتی ز بساط هفت فرشی
تا طارم تنگبار عرشی

سبوح زنان عرش پایه
از نور تو کرده عرش سایه

از حجله عرش بر پریدی
هفتاد حجاب را دریدی

تنها شدی از گرانی رخت
هم تاج گذاشتی و هم تخت

بازار جهت بهم شکستی
از زحمت تحت وفوق رستی

خرگاه برون زدی ز کونین
در خیمه خاص قاب قوسین

هم حضرت ذوالجلال دیدی
هم سر کلام حق شنیدی

از غایت وهم و غور ادراک
هم دیدن وهم شنودنت پاک

درخواستی آنچه بود کامت
درخواسته خاص شد به نامت

از قربت حضرت الهی
باز آمدی آنچنانکه خواهی

گلزار شکفته از جبینت
توقیع کرم در آستینت

آورده برات رستگاران
از بهر چو ما گناهکاران

ما را چه محل که چون تو شاهی
در سایه خود کند پناهی

زآنجا که تو روشن آفتابی
بر ما نه شگفت اگر نتابی

دریای مروتست رایت
خضرای نبوتست جایت

شد بی تو به خلق بر مروت
بر بسته‌تر از در نبوت

هر که از قدم تو سرکشیده
دولت قلمیش در کشیده

وان کو کمر وفات بسته
بر منظره ابد نشسته

باغ ارم از امید و بیمت
جزیت ده نافه نسیمت

ای مصعد آسمان نوشته
چون گنج به خاک بازگشته

از سرعت آسمان خرامی
سری بگشای بر نظامی

موقوف نقاب چند باشی
در برقع خواب چند باشی

برخیز و نقاب رخ برانداز
شاهی دو سه را به رخ درانداز

این سفره ز پشت بار برگیر
وین پرده ز روی کار برگیر

رنگ از دو سیه سفید بزدای
ضدی ز چهار طبع بگشای

یک عهد کن این دو بی‌وفا را
یک دست کن این چهار پا را

چون تربیت حیات کردی
حل همه مشکلات کردی

زان نافه به باد بخش طیبی
باشد که به ما رسد نصیبی

زان لوح که خواندی از بدایت
در خاطر ما فکن یک آیت

زان صرف که یافتیش بی‌صرف
در دفتر ما نویس یک حرف

بنمای به ما که ما چه نامیم
وز بت گر و بت شکن کدامیم

ای کار مرا تمامی از تو
نیروی دل نظامی از تو

زین دل به دعا قناعتی کن
وز بهر خدا شفاعتی کن

تا پرده ما فرو گذارند
وین پرده که هست بر ندارند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۳ - برهان قاطع در حدوث آفرینش

در نوبت بار عام دادن
باید همه شهر جام دادن

فیاضه ابر جود گشتن
ریحان همه وجود گشتن

باریدن بی‌دریغ چون مل
خندیدن بی‌نقاب چون گل

هرجای چو آفتاب راندن
در راه ببدره زر فشاندن

دادن همه را به بخشش عام
وامی و حلال کردن آن وام

پرسیدن هر که در جهان هست
کز فاقه روزگار چون رست

گفتن سخنی که کار بندد
زان قطره چو غنچه باز خندد

من کین شکرم در آستین است
ریزم که حریف نازنین است

بر جمله جهان فشانم این نوش
فرزند عزیز خود کند گوش

من بر همه تن شوم غذاساز
خود قسم جگر بدو رسد باز

ای ناظر نقش آفرینش
بر دار خلل ز راه بینش

در راه تو هر کرا وجودیست
مشغول پرستش و سجودیست

بر طبل تهی مزن جرس را
بیکار مدان نوای کس را

هر ذره که هست اگر غباریست
در پرده مملکت بکاریست

این هفت حصار برکشیده
بر هزل نباشد آفریده

وین هفت رواق زیر پرده
آخر به گزاف نیست کرده

کار من و تو بدین درازی
کوتاه کنم که نیست بازی

دیباچه ما که در نورد است
نز بهر هوی و خواب و خورد است

از خواب و خورش به اربتابی
کین در همه گاو و خر بیابی

زان مایه که طبعها سرشتند
ما را ورقی دگر نوشتند

تا در نگریم و راز جوئیم
سررشته کار باز جوئیم

بینیم زمین و آسمان را
جوئیم یکایک این و آن را

کاین کار و کیائی از پی چیست
او کیست کیای کار او کیست

هر خط که برین ورق کشید است
شک نیست در آنکه آفرید است

بر هر چه نشانه طرازیست
ترتیب گواه کار سازیست

سوگند دهم بدان خدایت
کین نکته به دوست رهنمایت

کان آینه در جهان که دید است
کاول نه به صیقلی رسید است

بی‌صیقلی آینه محال است
هردم که جز این زنی وبال است

در هر چه نظر کنی به تحقیق
آراسته کن نظر به توفیق

منگر که چگونه آفریده است
کان دیده‌وری ورای دیده است

بنگر که ز خود چگونه برخاست
وآن وضع به خود چگونه شد راست

تا بر تو به قطع لازم آید
کان از دگری ملازم آید

چون رسم حواله شد برسام
رستی تو ز جهل و من ز دشنام

هر نقش بدیع کایدت پیش
جز مبدع او در او میندیش

زین هفت پرند پرنیان رنگ
گر پای برون نهی خوری سنگ

پنداشتی این پرند پوشی
معلوم تو گردد ار بکوشی

سررشته راز آفرینش
دیدن نتوان به چشم بینش

این رشته قضا نه آنچنان تافت
کورا سررشته وا توان یافت

سررشته قدرت خدائی
بر کس نکند گره گشائی

عاجز همه عاقلان و شیدا
کین رقعه چگونه کرد پیدا

گرداند کس که چون جهان کرد
ممکن که تواند آنچنان کرد

چون وضع جهان ز ما محالست
چونیش برون‌تر از خیالست

در پرده راز آسمانی
سریست ز چشم ما نهانی

چندانکه جنیبه رانم آنجا
پی برد نمی‌توانم آنجا

در تخته هیکل رقومی
خواندم همه نسخه نجومی

بر هر چه از آن برون کشیدم
آرام گهی درون ندیدم

دانم که هر آنچه ساز کردند
بر تعبیه‌ایش باز کردند

هرچ آن نظری در او توان بست
پوشیده خزینه‌ای در آن هست

آن کن که کلید آن خزینه
پولاد بود نه آبگینه

تا چون به خزینه در شتابی
شربت طلبی نه زهر یابی

پیرامن هر چه ناپدیدست
جدول کش خود خطی کشیدست

وآن خط که ز اوج بر گذشته
عطفیست به میل بازگشته

کاندیشه چو سر به خط رساند
جز باز پس آمدن نداند

پرگار چو طوف ساز گردد
در گام نخست باز گردد

این حلقه که گرد خانه بستند
از بهر چنین بهانه بستند

تا هر که ز حلقه بر کند سر
سرگشته شود چو حلقه بر در

در سلسله فلک مزن دست
کین سلسله را هم آخری هست

گر حکم طبایع است بگذار
کو نیز رسد به آخر کار

بیرون‌تر ازین حواله گاهیست
کانجا به طریق عجز راهیست

زان پرده نسیم ده نفس را
کو پرده کژ نداد کس را

این هفت فلک به پرده سازی
هست از جهت خیال بازی

زین پرده ترانه ساخت نتوان
واین پرده به خود شناخت نتوان

گر پرده شناس ازین قیاسی
هم پرده خود نمی‌شناسی

گر باربدی به لحن و آواز
بی‌پرده مزن دمی بر این ساز

با پرده دریدگان خودبین
در خلوت هیچ پرده منشین

آن پرده طلب که چون نظامی
معروف شوی به نیکنامی

تا چند زمین نهاد بودن
سیلی خود خاک و باد بودن

چون باد دویدن از پی خاک
مشغول شدن به خار و خاشاک

بادی که وکیل خرج خاکست
فراش گریوه مغاکست

بستاند ازین بدان سپارد
گه مایه برد گهی بیارد

چندان که زمیست مرز بر مرز
خاکیست نهاده درز بر درز

گه زلزله گاه سیل خیزد
زین ساید خاک و زان بریزد

چون زلزله ریزد آب ساید
درزی زخریطه واگشاید

وان درز به صدمه‌های ایام
وادی کده‌ای شود سرانجام

جوئی که درین گل خرابست
خاریده باد و چاک آبست

از کوی زمین چو بگذری باز
ابر و فلک است در تک و تاز

هر یک به میانه دگر شرط
افتاده به شکل گوی در خرط

این شکل کری نه در زمین است
هر خط که به گرد او چنین است

هر دود کزین مغاک خیزد
تا یک دو سه نیزه بر ستیزد

وآنگه به طریق میل ناکی
گردد به طواف دیر خاکی

ابری که برآید از بیابان
تا مصعد خود شود شتابان

بر اوج صعود خود بکوشد
از حد صعود بر نجوشد

او نیز طواف دیر گیرد
از دایره میل می‌پذیرد

بینیش چو خیمه ایستاده
سر بر افق زمین نهاده

تا در نگری به کوچ و خیلش
دانی که به دایره است میلش

هر جوهر فردکو بسیط است
میلش به ولایت محیط است

گردون که محیط هفت موج است
چندان که همی‌رود در اوج است

گر در افق است و گر در اعلاست
هرجا که رود به سوی بالاست

زآنجا که جهان خرامی اوست
بالائی او تمامی اوست

بالا طلبان که اوج جویند
بالای فلک جز این نگویند

نز علم فلک گره گشائیست
خود در همه علم روشنائیست

گرمایه جویست ور پشیزی
از چار گهر در اوست چیزی

اما نتوان نهفت آن جست
کین دانه در آب و خاک چون رست

گرمایه زمین بدو رساند
بخشیدن صورتش چه داند

وآنجا که زمین به زیر پی‌بود
در دانه جمال خوشه کی بود

گیرم که ز دانه خوشه خیزد
در قالب صورتش که ریزد

در پرده این خیال گردان
آخر سببی است حال گردان

نزدیک تو آن سبب چه چیز است
بنمای که این سخن عزیز است

داننده هر آن سبب که بیند
داند که مسبب آفریند

زنهار نظامیا در این سیر
پابست مشو به دام این دیر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۴ - سبب نظم کتاب

روزی به مبارکی و شادی
بودم به نشاط کیقبادی

ابروی هلالیم گشاده
دیوان نظامیم نهاده

آیینه بخت پیش رویم
اقبال به شانه کرده مویم

صبح از گل سرخ دسته بسته
روزم به نفس شده خجسته

پروانه دل چراغ بر دست
من بلبل باغ و باغ سرمست

بر اوج سخن علم کشیده
در درج هنر قلم کشیده

منقار قلم به لعل سفتن
دراج زبان به نکته گفتن

در خاطرم اینکه وقت کار است
کاقبال رفیق و بخت یار است

تا کی نفس تهی گزینم
وز شغل جهان تهی نشینم

دوران که نشاط فربهی کرد
پهلو ز تهی روان تهی کرد

سگ را که تهی بود تهی گاه
نانی نرسد تهی در این راه

برساز جهان نوا توان ساخت
کانراست جهان که با جهان ساخت

گردن به هوا کسی فرازد
کو با همه چون هوا بسازد

چون آینه هر کجا که باشد
جنسی به دروغ بر تراشد

هر طبع که او خلاف جویست
چون پرده کج خلاف گویست

هان دولت گر بزرگواری
کردی ز من التماس کاری

من قرعه زنان به آنچنان فال
واختر به گذشتن اندران حال

مقبل که برد چنان برد رنج
دولت که دهد چنان دهد گنج

در حال رسید قاصد از راه
آورد مثال حضرت شاه

بنوشته به خط خوب خویشم
ده پانزده سطر نغز بیشم

هر حرفی از او شکفته باغی
افروخته‌تر ز شب چراغی

کای محرم حلقه غلامی
جادو سخن جهان نظامی

از چاشنی دم سحر خیز
سحری دگر از سخن برانگیز

در لافگه شگفت کاری
بنمای فصاحتی که داری

خواهم که به یاد عشق مجنون
رانی سخنی چو در مکنون

چون لیلی بکر اگر توانی
بکری دو سه در سخن نشانی

تا خوانم و گویم این شکربین
جنبانم سر که تاج سر بین

بالای هزار عشق نامه
آراسته کن به نوک خامه

شاه همه حرفهاست این حرف
شاید که در او کنی سخن صرف

در زیور پارسی و تازی
این تازه عروس را طرازی

دانی که من آن سخن شناسم
کابیات نو از کهن شناسم

تا ده دهی غرایبت هست
ده پنج زنی رها کن از دست

بنگر که ز حقه تفکر
در مرسله که می‌کشی در

ترکی صفت وفای مانیست
ترکانه سخن سزای ما نیست

آن کز نسب بلند زاید
او را سخن بلند باید

چون حلقه شاه یافت گوشم
از دل به دماغ رفت هوشم

نه زهره که سر ز خط بتابم
نه دیده که ره به گنج یابم

سرگشته شدم دران خجالت
از سستی عمر و ضعف حالت

کس محرم نه که راز گویم
وین قصه به شرح باز گویم

فرزند محمد نظامی
آن بر دل من چو جان گرامی

این نسخه چو دل نهاد بر دست
در پهلوی من چو سایه بنشست

داد از سر مهر پای من بوس
کی آنکه زدی بر آسمان کوس

خسروشیرین چو یاد کردی
چندین دل خلق شاد کردی

لیلی و مجنون ببایدت گفت
تا گوهر قیمتی شود جفت

این نامه نغز گفته بهتر
طاووس جوانه جفته بهتر

خاصه ملکی چو شاه شروان
شروان چه که شهریار ایران

نعمت ده و پایگاه سازست
سرسبز کن و سخن نوازست

این نامه به نامه از تو در خواست
بنشین و طراز نامه کن راست

گفتم سخن تو هست بر جای
ای آینه روی آهنین رای

لیکن چه کنم هوا دو رنگست
اندیشه فراخ و سینه تنگست

دهلیز فسانه چون بود تنگ
گردد سخن از شد آمدن لنگ

میدان سخن فراخ باید
تا طبع سواریی نماید

این آیت اگرچه هست مشهور
تفسیر نشاط هست ازو دور

افزار سخن نشاط و ناز است
زین هردو سخن بهانه ساز است

بر شیفتگی و بند و زنجیر
باشد سخن برهنه دلگیر

در مرحله‌ای که ره ندانم
پیداست که نکته چند رانم

نه باغ و نه بزم شهریاری
نه رود و نه می نه کامکاری

بر خشکی ریگ و سختی کوه
تا چند سخن رود در اندوه

باید سخن از نشاط سازی
تا بیت کند به قصه بازی

این بود کز ابتدای حالت
کس گرد نگشتش از ملالت

گوینده ز نظم او پر افشاند
تا این غایت نگفت زان ماند

چون شاه جهان به من کند باز
کاین نامه به نام من بپرداز

با اینهمه تنگی مسافت
آنجاش رسانم از لطافت

کز خواندن او به حضرت شاه
ریزد گهر نسفته بر راه

خواننده‌اش اگر فسرده باشد
عاشق شود ار نمرده باشد

باز آن خلف خلیفه زاده
کاین گنج به دوست در گشاده

یک دانه اولین فتوحم
یک لاله آخرین صبوحم

گفت ای سخن تو همسر من
یعنی لقبش برادر من

در گفتن قصه‌ای چنین چست
اندیشه نظم را مکن سست

هرجا که بدست عشق خوانیست
این قصه بر او نمک فشانیست

گرچه نمک تمام دارد
بر سفره کباب خام دارد

چون سفته خارش تو گردد
پخته به گزارش تو گردد

زیبا روئی بدین نکوئی
وانگاه بدین برهنه روئی

کس در نه به قدر او فشانده است
زین روی برهنه روی مانداست

جانست و چو کس به جان نکوشد
پیراهن عاریت نپوشد

پیرایه جان ز جان توان ساخت
کس جان عزیز را نینداخت

جان بخش جهانیان دم تست
وین جان عزیز محرم تست

از تو عمل سخن گزاری
از بنده دعا ز بخت یاری

چون دل دهی جگر شنیدم
دل دوختم و جگر دریدم

در جستن گوهر ایستادم
کان کندم و کیمیا گشادم

راهی طلبید طبع کوتاه
کاندیشه بد از درازی راه

کوته‌تر از این نبود راهی
چابکتر از این میانه گاهی

بحریست سبک ولی رونده
ماهیش نه مرده بلکه زنده

بسیار سخن بدین حلاوت
گویند و ندارد این طراوت

زین بحر ضمیر هیچ غواص
بر نارد گوهری چنین خاص

هر بیتی از او چه رسته‌ای در
از عیب تهی و از هنر پر

در جستن این متاع نغزم
یک موی نبود پای لغزم

می‌گفتم و دل جواب می‌داد
خاریدم و چشمه آب می‌داد

دخلی که ز عقل درج کردم
در زیور او به خرج کردم

این چار هزار بیت اکثر
شد گفته به چار ماه کمتر

گر شغل دگر حرام بودی
در چاره شب تمام بودی

بر جلوه این عروس آزاد
آبادتر آنکه گوید آباد

آراسته شد به بهترین حال
در سلخ رجب به‌ثی و فی دال

تاریخ عیان که داشت با خود
هشتاد و چهار بعد پانصد

پرداختمش به نغز کاری
و انداختمش بدین عماری

تا کس نبرد به سوی او راه
الا نظر مبارک شاه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۵ - در مدح شروانشاه اختسان بن منوچهر

سر خیل سپاه تاجداران
سر جمله جمله شهریاران

خاقان جهان ملک معظم
مطلق ملک الملوک عالم

دارنده تخت پادشاهی
دارای سپیدی و سیاهی

صاحب جهت جلال و تمکین
یعنی که جلال دولت و دین

تاج ملکان ابوالمظفر
زیبنده ملک هفت کشور

شروانشه آفتاب سایه
کیخسرو کیقباد پایه

شاه سخن اختسان که نامش
مهریست که مهر شد غلامش

سلطان به ترک چتر گفته
پیدا نه خلیفه نهفته

بهرام نژاد و مشتری چهر
در صدف ملک منوچهر

زین طایفه تا به دور اول
شاهیش به نسل دل مسلسل

نطفه‌اش که رسیده گاه بر گاه
تا آدم هست شاه بر شاه

در ملک جهان که باد تا دیر
کوته قلم و دراز شمشیر

اورنگ نشین ملک بی‌نقل
فرمانده بی‌نقیصه چون عقل

گردنکش هفت چرخ گردان
محراب دعای هفت مردان

رزاق نه کاسمان ارزاق
سردار و سریر دار آفاق

فیاضه چشمه معانی
دانای رموز آسمانی

اسرار دوازده علومش
نرمست چنانکه مهر مومش

این هفت قواره شش انگشت
یک دیده چهار دست و نه پشت

تا بر نکشد ز چنبرش سر
مانده است چو حلقه سر به چنبر

دریای خوشاب نام دارد
زو آب حیات وام دارد

کان از کف او خراب گشته
بحر از کرمش سرای گشته

زین سو ظفرش جهان ستاند
زان سو کرمش جهان فشاند

گیرد به بلا رک روانه
بخشد به جناح تازیانه

کوثر چکد از مشام بختش
دوزخ جهد از دماغ لختش

خورشید ممالک جهانست
شایسته بزم و رزم از آنست

مریخ به تیغ و زهره با جام
بر راست و چپش گرفته آرام

زهره دهدش به جام یاری
مریخ کند سلیح داری

از تیغش کوه لعل خیزد
وز جام چو کوه لعل ریزد

چون بنگری آن دو لعل خونخوار
خونی و مییست لعل کردار

لطفش بگه صبوح ساقی
لطفیست چنانکه باد باقی

زخمش که عدو به دوست مقهور
زخمیست که چشم زخم ازو دور

در لطف چو باد صبح تازد
هرجا که رسد جگر نوازد

در زخم چو صاعقه است قتال
بر هر که فتاد سوخت در حال

لطف از دم صبح جان فشان‌تر
زخم از شب هجر جانستان‌تر

چون سنجق شاهیش بجنبد
پولادین صخره را بسنبد

چون طره پرچمش بلرزد
غوغای زمین جوی نیرزد

در گردش روزگار دیر است
کاتش زبر است و آب زیر است

تا او شده شهسوار ابرش
بگذشت محیط آب از آتش

قیصر به درش جنیبه داری
فغفور گدای کیست باری

خورشید بدان گشاده‌روئی
یک عطسه بزم اوست گوئی

وان بدر که نام او منیر است
در غاشیه داریش حقیر است

گویند که بود تیر آرش
چون نیزه عادیان سنان کش

با تیر و کمان آن جهانگیر
در مجری ناوک افتد آن تیر

گویند که داشت شخص پرویز
شکلی و شمایلی دلاویز

با گرد رکابش ار ستیزد
پرویز به قایمی بریزد

بر هر که رسید تیغ تیزش
بربست اجل ره گریزش

بر هر زرهی که نیزه رانده
یک حلقه در آن زره نمانده

زوبینش به زخم نیم خورده
شخص دو جهان دو نیم کرده

در مهر چو آفتاب ظاهر
در کینه چو روزگارقاهر

چون صبح به مهر بی‌نظیر است
چون مهر به کینه شیر گیر است

بربست به نام خود به شش حرف
گرد کمر زمانه شش طرف

از شش زدن حروف نامش
بر نرد شده ندب تمامش

گر دشمن او چو پشه جو شد
با صرصر قهر او نکو شد

چون موکب آفتاب خیزد
سایه به طلایه خود گریزد

آنجا که سمند او زند سم
شیر از نمط زمین شود گم

تیرش چو برات مرگ راند
کس نامه زندگی نخواند

چون خنجر جزع گون برآرد
لعل از دل سنگ خون برآرد

چون تیغ دو رویه بر گشاید
ده ده سر دشمنان رباید

بر دشمن اگر فراسیابست
تنها زدنش چو آفتابست

لشگر گره کمر نبسته
کو باشد خصم را شکسته

چون لشگر او بدو رسیده
از لشگر خصم کس ندیده

صد رستمش ارچه در رکابست
لشکر شکنیش ازین حسابست

چون بزم نهد به شهر یاری
پیدا شود ابر نو بهاری

چندان که وجوه ساز بیند
بخشد نه چنانکه باز بیند

چندان که به روزی او کند خرج
دوران نکند به سالها درج

بخشیدن گوهرش به کیل است
تحریر غلام خیل خیل است

زان جام که جم به خود نبخشید
روزی نبود که صد نبخشید

سفتی جسد جهان ندارد
کز خلعت او نشان ندارد

یا جودش مشک قیر باشد
چینی نه که چین حقیر باشد

گیرد به جریده حصاری
بخشید به قصیده دیاری

آن فیض که ریزد او به یک جوش
دریاش نیاورد در آغوش

زر با دل او که بس فراخست
گوئی نه زر است سنگلاخست

گر هر شه را خزینه خیزد
شاه اوست گر او خزینه ریزد

با پشه‌ای آن چنان کند جود
کافزون کندش ز پیل محمود

در سایه تخت پیل سایش
پیلان نکشند پیل پایش

دریای فرات شد ولیکن
دریای روان فرات ساکن

آن روز که روز بار باشد
نوروز بزرگوار باشد

نادیه بگویم از جد و بخت
کو چون بود از شکوه بر تخت

چون بدر که سر برآرد از کوه
صف بسته ستاره گردش انبوه

یا چشمه آفتاب روشن
کاید به نظاره گاه گلشن

یا پرتو رحمت الهی
کاید به نزول صبحگاهی

هر چشم که بیند آنچنان نور
چشم بد خلق ازو شود دور

یارب تو مرا کاویس نامم
در عشق محمدی تمامم

زان شه که محمدی جمالست
روزیم کن آنچه در خیالست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۶ - خطاب زمین بوس

ای عالم جان و جان عالم
دلخوش کن آدمی و آدم

تاج تو ورای تاج خورشید
تخت تو فزون ز تخت جمشید

آبادی عالم از تمامیت
و آزدی مردم از غلامیت

مولا شده جمله ممالک
توقیع ترا به (صح ذلک)

هم ملک جهان به تو مکرم
هم حکم جهان به تو مسلم

هم خطبه تو طراز اسلام
هم سکه تو خلیفه احرام

گر خطبه تو دمند بر خاک
زر خیزد از او به جای خاشاک

ور سکه تو زنند بر سنگ
کس در نزند به سیم و زر چنگ

راضی شده از بزرگواریت
دولت به یتاق نیزه داریت

میرآخوری تو چرخ را کار
کاه و جو ازان کشد در انبار

آنچه از جو و کاه او نشانست
چو خوشه و کاه کهکشانست

بردی ز هوا لطیف خوئی
وز باد صبا عبیر بوئی

فیض تو که چشمه حیاتست
روزی ده اصل امهاتست

پالوده راوق ربیعی
خاک قدم تو از مطیعی

هرجا که دلیست قاف تا قاف
از بندگی تو می‌زند لاف

چون دست ظفر کلاه بخشی
چون فضل خدا گناه بخشی

باقیست به ملک در سیاست
پیش و پس ملک هست پاست

گر پیش روی چراغ راهی
ور پس باشی جهان پناهی

چون مشعله پیش بین موافق
چون صبح پسین منیر و صادق

دیوان عمل نشان تو داری
حکم عمل جهان تو داری

آنها که در این عمل رئیسند
بر خاک تو عبده نویسند

مستوفی عقل و مشرف رای
در مملکت تو کار فرمای

دولت که نشانه مراد است
در حق تو صاحب اعتقاد است

نصرت که عدو ازو گریزد
از سایه دولت تو خیزد

گوئی علمت که نور دیده است
از دولت و نصرت آفریده است

با هر که به حکم هم نبردی
بندی کمر هزار مردی

بی‌آنکه به خون کنی برش را
در دامنش افکنی سرش را

وآنکس که نظر بدو رسانی
بر تخت سعادتش نشانی

بر فتح نویسی آیتش را
واباد کنی ولایتش را

گرچه نظر تو بر نظامی
فرخنده شد از بلند نامی

او نیز که پاسبان کویست
بر دولت تو خجسته رویست

مرغی که همای نام دارد
چون فرخی تمام دارد

این مرغ که مهر تست مایه‌ش
نشگفت که فرخست سایه‌ش

هر مرغ که مرغ صبحگاهست
ورد نفسش دعای شاهست

با رفعت و قدر نام دارد
بر فتح و ظفر مقام دارد

با رفعت و قدر باد جاهت
با فتح و ظفر سریر و گاهت

عالم همه ساله خرم از تو
معزول مباد عالم از تو

اقبال مطیع و یار بادت
توفیق رفیق کار بادت

چشم همه دوستان گشاده
از دولت شاه و شاهزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۷ - سپردن فرزند خویش به فرزند شروانشاه

چون گوهر سرخ صبحگاهی
بنمود سپیدی از سیاهی

آن گوهر کان گشاده من
پشت من و پشت زاده من

گوهر به کلاه کان برافشاند
وز گوهر کان شه سخن راند

کاین بیکس را به عقد و پیوند
درکش به پناه آن خداوند

بسپار مرا به عهدش امروز
کو نو قلم است و من نوآموز

تا چون کرمش کمال گیرد
اندرز ترا به فال گیرد

کان تخت نشین که اوج سایست
خرد است ولی بزرگ رایست

سیاره آسمان ملک است
جسم ملک است و جان ملک است

آن یوسف هفت بزم و نه مهد
هم والی عهد و هم ولیعهد

نومجلس و نو نشاط و نومهر
در صدف ملک منوچهر

فخر دو جهان به سر بلندی
مغز ملکان به هوش‌مندی

میراث‌ستان ماه و خورشید
منصوبه گشای بیم و امید

نور بصر بزرگواران
محراب نماز تاجداران

پیرایهٔ تخت و مفخر تاج
کاقبال به روی اوست محتاج

ای از شرف تو شاهزاده
چشم ملک اختسان گشاده

ممزوج دو مملکت به شاهی
چون سیب دو رنگ صبحگاهی

یک تخم به خسروی نشانده
از تخمه کیقباد مانده

در مرکز خط هفت پرگار
یک نقطه نو نشسته بر گار

ایزد به خودت پناه دارد
وز چشم بدت نگاه دارد

دارم به خدا امیدواری
کز غایت ذهن و هوشیاری

آنجات رساند از عنایت
کماده شوی بهر کفایت

هم نامه خسروان بخوانی
هم گفته بخردان بدانی

این گنج نهفته را درین درج
بینی چو مه دو هفته در برج

دانی که چنین عروس مهدی
ناید ز قران هیچ عهدی

گر در پدرش نظر نیاری
تیمار برادرش بداری

از راه نوازش تمامش
رسمی ابدی کنی به نامش

تا حاجتمند کس نباشد
سر پیش و نظر ز پس نباشد

این گفتم و قصه گشت کوتاه
اقبال تو باد و دولت شاه

آن چشم گشاده باد از این نور
وین سرو مباد ازان چمن دور

روی تو به شاه پشت بسته
پشت و دل دشمنان شکسته

زنده به تو شاه جاودانی
چون خضر به آب زندگانی

اجرام سپهر اوج منظر
افروخته باد از این دو پیکر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۸ - در شکایت حسودان و منکران

بر جوش دلا که وقت جوش است
گویای جهان چرا خموش است

میدان سخن مراست امروز
به زین سخنی کجاست امروز

اجری خور دسترنج خویشم
گر محتشمم ز گنج خویشم

زین سحر سحرگهی که رانم
مجموعه هفت سبع خوانم

سحری که چنین حلال باشد
منکر شدنش وبال باشد

در سحر سخن چنان تمامم
کایینه غیب گشت نامم

شمشیر زبانم از فصیحی
دارد سر معجز مسیحی

نطقم اثر آنچنان نماید
کز جذر اصم زبان گشاید

حرفم ز تبش چنان فروزد
کانگشت بر او نهی بسوزد

شعر آب ز جویبار من یافت
آوازه به روزگار من یافت

این بی‌نمکان که نان خورانند
در سایه من جهان خورانند

افکندن صید کار شیر است
روبه ز شکار شیر سیر است

از خوردن من به کام و حلقی
آن به که ز من خورند خلقی

حاسد ز قبول این روائی
دور از من و تو به ژاژ خائی

چون سایه شده به پیش من پست
تعریض مرا گرفته در دست

گر پیشه کنم غزل‌سرائی
او پیش نهد دغل درآئی

گر ساز کنم قصایدی چست
او باز کند قلایدی سست

بازم چو به نظم قصه راند
قصه چه کنم که قصه خواند

من سکه زنم به قالبی خوب
او نیز زند ولیک مقلوب

کپی همه آن کند که مردم
پیداست در آب تیره انجم

بر هر جسدی که تابد آن نور
از سایه خویش هست رنجور

سایه که نقیصه ساز مردست
در طنز گری گران نورداست

طنزی کند و ندارد آزرم
چون چشمش نیست کی بود شرم

پیغمبر کو نداشت سایه
آزاد نبود از این طلایه

دریای محیط را که پاکست
از چرک دهان سگ چه باکست

هرچند ز چشم زرد گوشان
سرخست رخم ز خون جوشان

چون بحر کنم کناره‌شوئی
اما نه ز روی تلخ‌روئی

زخمی چو چراغ می‌خورم چست
وز خنده چو شمع می‌شوم سست

چون آینه گر نه آهنینم
با سنگ دلان چرا نشینم

کان کندن من مبین که مردم
جان کندن خصم بین ز دردم

در منکر صنعتم بهی نیست
کالا شب چارشنبهی نیست

دزد در من به جای مزدست
بد گویدم ارچه بانگ دزدست

دزدان چو به کوی دزد جویند
در کوی دوند و دزد گویند

در دزدی من حلال بادش
بد گفتن من وبال باشد

بیند هنر و هنر نداند
بد می‌کند اینقدر نداند

گر با بصر است بی‌بصر باد
وز کور شد است کورتر باد

او دزدد و من گدازم از شرم
دزد افشاریست این نه آزرم

نی‌نی چو به کدیه دل نهاد است
گو خیزد و بیا که در گشاد است

آن کاوست نیازمند سودی
گر من بدمی چه چاره بودی

گنج دو جهان در آستینم
در دزدی مفلسی چه بینم

واجب صدقه‌ام به زیر دستان
گو خواه بدزد و خواه بستان

دریای در است و کان گنجم
از نقب زنان چگونه رنجم

گنجینه به بند می‌توان داشت
خوبی به سپند می‌توان داشت

مادر که سپندیار دادم
با درع سپندیار زادم

در خط نظامی ار نهی گام
بینی عدد هزار و یک نام

والیاس کالف بری ز لامش
هم با نود و نه است نامش

زینگونه هزار و یک حصارم
با صد کم یک سلیح دارم

هم فارغم از کشیدن رنج
هم ایمنم از بریدن گنج

گنجی که چنین حصار دارد
نقاب در او چکار دارد؟

اینست که گنج نیست بی‌مار
هرجا که رطب بود خار

هر ناموری که او جهانداشت
بدنام کنی ز همرهان داشت

یوسف که ز ماه عقد می‌بست
از حقد برادران نمی‌رست

عیسی که دمش نداشت دودی
می‌برد جفای هر جهودی

احمد که سرآمد عرب بود
هم خسته خار بولهب بود

دیر است که تا جهان چنین است
پی نیش مگس کم انگبین است

تا من منم از طریق زوری
نازرد زمن جناح موری

دری به خوشاب نشستم
شوریدن کار کس نجستم

زآنجا که نه من حریف خویم
در حق سگی بدی نگویم

بر فسق سگی که شیریم داد
(لاعیب له) دلیریم داد

دانم که غضب نهفته بهتر
وین گفته که شد نگفته بهتر

لیکن به حساب کاردانی
بی‌غیرتی است بی‌زبانی

آن کس که ز شهر آشنائیست
داند که متاع ما کجائیست

وانکو به کژی من کشد دست
خصمش نه منم که جز منی هست

خاموش دلا ز هرزه گوئی
می‌خور جگری به تازه‌روئی

چون گل به رحیل کوس می‌زن
بر دست کشنده بوس می‌زن

نان خورد ز خون خویش می‌دار
سر نیست کلاه پیش می‌دار

آزار کشی کن و میازار
کازرده تو به که خلق بازار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۹ - در نصیحت فرزند خود محمد نظامی

ای چارده ساله قرة‌العین
بالغ نظر علوم کونین

آن روز که هفت ساله بودی
چون گل به چمن حواله بودی

و اکنون که به چارده رسیدی
چون سرو بر اوج سرکشیدی

غافل منشین نه وقت بازیست
وقت هنر است و سرفرازیست

دانش طلب و بزرگی آموز
تا به نگرند روزت از روز

نام و نسبت به خردسالی است
نسل از شجر بزرگ خالی است

جایی که بزرگ بایدت بود
فرزندی من ندارت سود

چون شیر به خود سپه‌شکن باش
فرزند خصال خویشتن باش

دولت‌طلبی سبب نگه‌دار
با خلق خدا ادب نگه‌دار

آنجا که فسانه‌ای سکالی
از ترس خدا مباش خالی

وان شغل طلب ز روی حالت
کز کرده نباشدت خجالت

گر دل دهی ای پسر بدین پند
از پند پدر شوی برومند

گرچه سر سروریت بینم
و آیین سخنوریت بینم

در شعر مپیچ و در فن او
چون اکذب اوست احسن او

زین فن مطلب بلند نامی
کان ختم شده‌ست بر نظامی

نظم ار چه به مرتبت بلند است
آن علم طلب که سودمند است

در جدول این خط قیاسی
می‌کوش به خویشتن‌شناسی

تشریح نهاد خود درآموز
کاین معرفتی است خاطر افروز

پیغمبر گفت علم علمان
علم الادیان و علم الابدان

در ناف دو علم بوی طیب است
وان هر دو فقیه یا طبیب است

می‌باش طبیب عیسوی هش
اما نه طبیب آدمی کش

می‌باش فقیه طاعت اندوز
اما نه فقیه حیلت آموز

گر هر دو شوی بلند گردی
پیش همه ارجمند گردی

صاحب طرفین عهد باشی
صاحب طرف دو مهد باشی

می‌کوش به هر ورق که خوانی
کان دانش را تمام دانی

پالان گریی به غایت خود
بهتر ز کلاه‌دوزی بد

گفتن ز من از تو کار بستن
بی کار نمی‌توان نشستن

با این که سخن به لطف آب است
کم گفتن هر سخن صواب است

آب ار چه همه زلال خیزد
از خوردن پر ملال خیزد

کم گوی و گزیده گوی چون در
تا ز اندک تو جهان شود پر

لاف از سخن چو در توان زد
آن خشت بود که پر توان زد

مرواریدی کز اصل پاکست
آرایش بخش آب و خاکست

تا هست درست گنج و کانهاست
چون خرد شود دوای جانهاست

یک دسته گل دماغ پرور
از خرمن صد گیاه بهتر

گر باشد صد ستاره در پیش
تعظیم یک آفتاب ازو بیش

گرچه همه کوکبی به تاب است
افروختگی در آفتاب است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش

ساقی به کجا که می‌پرستم
تا ساغر می دهد به دستم

آن می که چو اشک من زلالست
در مذهب عاشقان حلالست

در می به امید آن زنم چنگ
تا باز گشاید این دل تنگ

شیریست نشسته بر گذرگاه
خواهم که ز شیر گم کنم راه

زین پیش نشاطی آزمودم
امروز نه آنکسم که بودم

این نیز چو بگذرد ز دستم
عاجزتر از این شوم که هستم

ساقی به من آور آن می لعل
کافکند سخن در آتشم نعل

آن می که گره‌گشای کارست
با روح چو روح سازگارست

گر شد پدرم به سنت جد
یوسف پسر زکی موید

با دور به داوری چه کوشم
دورست نه جور چون خروشم

چون در پدران رفته دیدم
عرق پدری ز دل بریدم

تا هرچه رسر ز نیش آن نوش
دارم به فریضه تن فراموش

ساقی منشین به من ده آن می
کز خون فسرده برکشد خوی

آن می که چو گنگ از آن بنوشد
نطقش به مزاج در بجوشد

گر مادر من رئیسه کرد
مادر صفتانه پیش من مرد

از لابه‌گری کرا کنم یاد
تا پیش من آردش به فریاد

غم بیشتر از قیاس خورداست
گردابه فزون ز قد مرد است

زان بیشتر است کاس این درد
کانرا به هزار دم توان خورد

با این غم و درد بی‌کناره
داروی فرامشیست چاره

ساقی پی بار گیم ریش است
می ده که ره رحیل پیش است

آن می‌که چو شور در سرآرد
از پای هزار سر برآرد

گر خواجه عمر که خال من بود
خالی شدنش وبال من بود

از تلخ گواری نواله‌ام
درنای گلو شکست ناله‌ام

می‌ترسم از این کبود زنجیر
کافغان کنم او شود گلوگیر

ساقی ز خم شراب خانه
پیش آرمیی چو نار دانه

آن می که محیط بخش کشتست
همشیره شیره بهشتست

تا کی دم اهل اهل دم کو
همراه کجا و هم قدم کو

نحلی که به شهد خرمی کرد
آن شهد ز روی همدمی کرد

پیله که بریشمین کلاهست
از یاری همدمان راهست

از شادی همدمان کشد مور
آنرا که ازو فزون بود زور

با هر که درین رهی هم آواز
در پرده او نوا همی ساز

در پرده این ترانه تنگ
خارج بود ار ندانی آهنگ

در چین نه همه حریر بافند
گه حله گهی حصیر بافند

در هر چه از اعتدال یاریست
انجامش آن به سازگاریست

هر رود که با غنا نسازد
برد چو غنا گرش نوازد

ساقی می مشکبوی بردار
بنداز من چاره‌جوی بردار

آن می که عصاره حیاتست
باکوره کوزه نباتست

زین خانه خاک پوش تا کی
زان خوردن زهر و نوش تا کی

آن خانه عنکوبت باشد
کو بندد زخم و گه خراشد

گه بر مگسی کند شبیخون
گه دست کسی رهاند از خون

چون پیله ببند خانه را در
تا در شبخواب خوش نهی سر

این خانه که خانه وبال است
پیداست که وقف چند سال است

ساقی ز می‌و نشاط منشین
می‌تلخ ده و نشاط شیرین

آن می که چنان که جال مرداست
ظاهر کند آنچه در نورداست

چون مار مکن به سرکشی میل
کاینجا ز قفا همی‌رسد سیل

گر هفت سرت چو اژدها هست
هر هفت سرت نهند بر دست

به گر خطری چنان نسنجی
کز وی چو بیوفتی و به رنجی

در وقت فرو فتادن از بام
صد گز نبود چنانکه یک کام

خاکی شو و از خطر میندیش
خاک از سه گهر به ساکنی پیش

هر گوهری ارچه تابناکست
منظورترین جمله خاکست

او هست پدید در سه هم کار
وان هر سه در اوست ناپدیدار

ساقی می لاله رنگ برگیر
نصفی به نوای چنگ برگیر

آن می که منادی صبوحست
آباد کن سرای روحست

تا کی غم نارسیده خوردن
دانستن و ناشنیده کردن

به گر سخنم به یاد داری
وز عمر گذشته یاد ناری

آن عمر شده که پیش خوردست
پندار هنوز در نوردست

هم بر ورق گذشته گیرش
واکرده و در نبشه گیرش

انگار که هفت سبع خواندی
یا هفت هزار سال ماندی

آخر نه چو مدت اسپری گشت
آن هفت هزار سال بگذشت؟

چون قامت ما برای غرقست
کوتاه و دراز را چه فرقست

ساقی به صبوح بامدادم
می ده که نخورده نوش بادم

آن می که چو آفتاب گیرد
زو چشمه خشک آب گیرد

تا چند چو یخ فسرده بودن
در آب چو موش مرده بودن

چون گل بگذار نرم خوئی
بگذر چو بنفشه از دوروئی

جائی باشد که خار باید
دیوانگیی به کار باید

کردی خرکی به کعبه گم کرد
در کعبه دوید واشتلم کرد

کاین بادیه را رهی درازست
گم گشتن خر زمن چه رازست

این گفت و چو گفت باز پس دید
خر دید و چو دید خر بخندید

گفتا خرم از میانه گم بود
وایافتنش به اشتلم بود

گر اشتلمی نمی‌زد آن کرد
خر می‌شد و بار نیز می‌برد

این ده که حصار بیهشانست
اقطاع ده زبون کشانست

بی‌شیر دلی بسر نیاید
وز گاو دلان هنر نیاید

ساقی می‌ناب در قدح ریز
آبی بزن آتشی برانگیز

آن می که چو روی سنگ شوید
یاقوت ز روی سنگ روید

پائین طلب خسان چه باشی
دست خوش ناکسان چه باشی

گردن چه نهی به هر قفائی
راضی چه شوی به هر جفائی

چون کوه بلند پشتیی کن
با نرم جهان درشتیی کن

چون سوسن اگر حریر بافی
دردی خوری از زمین صافی

خواری خلل درونی آرد
بیدادکشی زبونی آرد

می‌باش چو خار حربه بر دوش
تا خرمن گل کشی در آغوش

نیرو شکن است حیف و بیداد
از حیف بمیرد آدمیزاد

ساقی منشین که روز دیرست
می ده که سرم ز شغل سیرست

آن می که چراغ رهروان شد
هر پیر که خورد از او جوان شد

با یک دو سه رند لاابالی
راهی طلب از غرور خالی

با ذره‌نشین چو نور خورشید
تو کی و نشاطگاه جمشید

بگذار معاش پادشاهی
کاوارگی آورد سپاهی

از صحبت پادشه به پرهیز
چون پنبه خشک از آتش تیز

زان آتش اگرچه پر ز نورست
ایمن بود آن کسی که دورست

پروانه که نور شمعش افروخت
چون بزم نشین شمع شد سوخت

ساقی نفسم ز غم فروبست
می که ده که به می زغم توان رست

آن می که صفای سیم دارد
در دل اثری عظیم دارد

دل نه به نصیب خاصه خویش
خائیدن رزق کس میندیش

بر گردد بخت از آن سبک رای
کافزون ز گلیم خود کشد پای

مرغی که نه اوج خویش گیرد
هنجار هلاک پیش گیرد

ماری که نه راه خود بسیچد
از پیچش کار خود بپیچد

زاهد که کند سلاج‌پوشی
سیلی خورد از زیاده کوشی

روبه که زند تپانچه با شیر
دانی که به دست کیست شمشیر

ساقی می‌مغز جوش درده
جامی به صلای نوش درده

آن می که کلید گنج شادیست
جان داروی گنج کیقبادیست

خرسندی را به طبع در بند
می‌باش بدانچه هست خرسند

جز آدمیان هرآنچه هستند
بر شقه قانعی نشستند

در جستن رزق خود شتابند
سازند بدان قدر که یابند

چون وجه کفایتی ندارند
یارای شکایتی ندارند

آن آدمی است کز دلیری
کفر آرد وقت نیم سیری

گر فوت شود یکی نواله‌ش
بر چرخ رسد نفیر و ناله‌ش

گرتر شودش به قطره‌ای بام
در ابر زبان کشد به دشنام

ور یک جو سنگ تاب گیرد
خرسنگ در آفتاب گیرد

شرط روش آن بود که چون نور
زالایش نیک و بد شوی دور

چون آب ز روی جان نوازی
با جمله رنگها بسازی

ساقی زره بهانه برخیز
پیش آرمی مغانه برخیز

آن می‌که به بزم ناز بخشد
در رزم سلاح و ساز بخشد

افسرده مباش اگر نه سنگی
رهوارتر آی اگرنه لنگی

گرد از سر این نمد فرو روب
پائی به سر نمد فروکوب

در رقص رونده چون فلک باش
گو جمله راه پر خسک باش

مرکب بده و پیادگی کن
سیلی خور و روگشادگی کن

بار همه میکش ار توانی
بهتر چه ز بار کش رهانی

تا چون تو بیفتی از سر کار
سفت همه کس ترا کشد بار

ساقی می ارغوانیم ده
یاری ده زندگانیم ده

آن می‌که چو با مزاج سازد
جان تازه کند جگر نوازد

زین دامگه اعتکاف بگشای
بر عجز خود اعتراف بنمای

در راه تلی بدین بلندی
گستاخ مشو به زرومندی

با یک سپر دریده چون گل
تا چند شغب کنی چو بلبل

ره پر شکن است پر بیفکن
تیغ است قوی سپر بیفکن

تا بارگی تو پیش تازد
سربار تو چرخ بیش سازد

یکباره بیفت ازین سواری
تا یابی راه رستگاری

بینی که چو مه شکسته گردد
از عقده رخم رسته گردد

ساقی به نفس رسید جانم
تر کن به زلال می دهانم

آن می که نخورده جای جانست
چون خورده شود دوای جانست

فارغ منشین که وقت کوچ است
در خود منگر که چشم لوچ است

تو آبله پای و راه دشوار
ای پاره کار چون بود کار

یا رخت خود از میانه بربند
یا در به رخ زمانه در بند

صحبت چو غله نمی‌دهد باز
جان در غله‌دان خلوت انداز

بی‌نقش صحیفه چند خوانی
بی‌آب سفینه چند رانی

آن به که نظامیا در این راه
بر چشمه زنی چو خضر خرگاه

سیراب شوی چو در مکنون
از آب زلال عشق مجنون

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۱۱ - آغاز داستان

گوینده داستان چنین گفت
آن لحظه که در این سخن سفت

کز ملک عرب بزرگواری
بود است به خوب‌تر دیاری

بر عامریان کفایت او را
معمورترین ولایت او را

خاک عرب از نسیم نامش
خوش بودی تر از رحیق جامش

صاحب هنری به مردمی طاق
شایسته‌ترین جمله آفاق

سلطان عرب به کامگاری
قارون عجم به مال داری

درویش نواز و میهمان دوست
اقبال درو چو مغز در پوست

می‌بود خلیفه‌وار مشهور
وز پی خلفی چو شمع بی‌نور

محتاج‌تر از صدف به فرزند
چون خوشه بدانه آرزومند

در حسرت آنکه دست بختش
شاخی بدر آرد از درختش

یعنی که چو سرو بن بریزد
سوری دگرش ز بن بخیزد

تا چون به چمن رسد تذروی
سروی بیند به جای سروی

گر سرو بن کهن نبیند
در سایه سرو نو نشیند

زنده است کسی که در دیارش
ماند خلفی به یادگارش

می‌کرد بدین طمع کرمها
می‌داد به سائلان درمها

بدی به هزار بدره می‌جست
می‌کاشت سمن ولی نمی‌رست

در می‌طلبید و در نمی‌یافت
وز درطلبی عنان نمی‌تافت

و آگه نه که در جهان درنگی
پوشیده بود صلاح رنگی

هرچ آن‌طلبی اگر نباشد
از مصلحتی به در نباشد

هر نیک و بدی که در شمارست
چون در نگری صلاح کارست

بس یافته کان به ساز بینی
نایافته به چو باز بینی

بسیار غرض که در نورداست
پوشیدن او صلاح مرد است

هرکس به تکیست بیست در بیست
واگه نه کسی که مصلحت چیست

سررشته غیب ناپدیدست
پس قفل که بنگری کلیدست

چون در طلب از برای فرزند
می‌بود چو کان به لعل دربند

ایزد به تضرعی که شاید
دادش پسری چنانکه باید

نو رسته گلی چو نار خندان
چه نار و چه گل هزار چندان

روشن گهری ز تابناکی
شب روز کن سرای خاکی

چون دید پدر جمال فرزند
بگشاد در خزینه را بند

از شادی آن خزینه خیزی
می‌کرد چو گل خزینه ریزی

فرمود ورا به دایه دادن
تا رسته شود ز مایه دادن

دورانش به حکم دایگانی
پرورد به شیر مهربانی

هر شیر که در دلش سرشتند
حرفی ز وفا بر او نوشتند

هر مایه که از غذاش دادند
دل دوستیی در او نهادند

هر نیل که بر رخش کشیدند
افسون دلی بر او دمیدند

چون لاله دهن به شیر میشست
چون برگ سمن به شیر می‌رست

گفتی که به شیر بود شهدی
یا بود مهی میان مهدی

از مه چو دو هفته بود رفته
شد ماه دو هفته بر دو هفته

شرط هنرش تمام کردند
قیس هنریش نام کردند

چون بر سر این گذشت سالی
بفزود جمال را کمالی

عشقش به دو دستی آب می‌داد
زو گوهر عشق تاب می‌داد

سالی دو سه در نشاط و بازی
می‌رست به باغ دل‌نوازی

چون شد به قیاس هفت ساله
آمود بنفشه کرد لاله

کز هفت به ده رسید سالش
افسانه خلق شد جمالش

هرکس که رخش ز دور دیدی
بادی ز دعا بر او دمیدی

شد چشم پدر به روی او شاد
از خانه به مکتبش فرستاد

دادش به دبیر دانش‌آموز
تا رنج بر او برد شب و روز

جمع آمده از سر شکوهی
با او به موافقت گروهی

هر کودکی از امید و از بیم
مشغول شده به درس و تعلیم

با آن پسران خرد پیوند
هم لوح نشسته دختری چند

هر یک ز قبیله‌ای و جائی
جمع آمده در ادب سرائی

قیس هنری به علم خواندن
یاقوت لبش به در فشاندن

بود از صدف دگر قبیله
ناسفته دریش هم طویله

آفت نرسیده دختری خوب
چون عقل به نام نیک منسوب

آراسته لعبتی چو ماهی
چون سرو سهی نظاره گاهی

شوخی که به غمزه‌ای کمینه
سفتی نه یکی هزار سینه

آهو چشمی که هر زمانی
کشتی به کرشمه‌ای جهانی

ماه عربی به رخ نمودن
ترک عجمی به دل ربودن

زلفش چو شبی رخش چراغی
یا مشعله‌ای به چنگ زاغی

کوچک دهنی بزرگ سایه
چون تنگ شکر فراخ مایه

شکر شکنی به هر چه خواهی
لشگرشکن از شکر چه خواهی

تعویذ میان هم‌نشینان
در خورد کنار نازنینان

محجوبه بیت زندگانی
شه بیت قصیده جوانی

عقد زنخ از خوی جبینش
وز حلقه زلف عنبرینش

گلگونه ز خون شیر پرورد
سرمه ز سواد مادر آورد

بر رشته زلف و عقد خالش
افزوده جواهر جمالش

در هر دلی از هواش میلی
گیسوش چو لیل و نام لیلی

از دلداری که قیس دیدش
دلداد و به مهر دل خریدش

او نیز هوای قیس می‌جست
در سینه هردو مهر می‌رست

عشق آمد و جام خام در داد
جامی به دو خوی رام در داد

مستی به نخست باده سختست
افتادن نافتاده سختست

چون از گل مهر بو گرفتند
با خود همه روزه خو گرفتند

این جان به جمال آن سپرده
دل برده ولیک جان نبرده

وان بر رخ این نظر نهاده
دل داده و کام دل نداده

یاران به حساب علم خوانی
ایشان به حساب مهربانی

یاران سخن از لغت سرشتند
ایشان لغتی دگر نوشتند

یاران ورقی ز علم خواندند
ایشان نفسی به عشق راندند

یاران صفت فعال گفتند
ایشان همه حسب حال گفتند

یاران به شمار پیش بودند
و ایشان به شمار خویش بودند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۱۲ - عاشق شدن لیلی و مجنون به یکدیگر

هر روز که صبح بردمیدی
یوسف رخ مشرقی رسیدی

کردی فلک ترنج پیکر
ریحانی او ترنجی از زر

لیلی ز سر ترنج بازی
کردی ز زنخ ترنج سازی

زان تازه ترنج نو رسیده
نظاره ترنج کف بریده

چون بر کف او ترنج دیدند
از عشق چو نار می‌کفیدند

شد قیس به جلوه‌گاه غنجش
نارنج رخ از غم ترنجش

برده ز دماغ دوستان رنج
خوشبوئی آن ترنج و نارنج

چون یک چندی براین برآمد
افغان ز دو نازنین برآمد

عشق آمد و کرد خانه خالی
برداشته تیغ لاابالی

غم داد و دل از کنارشان برد
وز دل شدگی قرارشان برد

زان دل که به یکدیگر نهادند
در معرض گفتگو فتادند

این پرده دریده شد ز هر سوی
وان راز شنیده شد به هر کوی

زین قصه که محکم آیتی بود
در هر دهنی حکایتی بود

کردند بسی به هم مدارا
تا راز نگردد آشکارا

بند سر نافه گرچه خشک است
بوی خوش او گوای مشک است

یاری که ز عاشقی خبر داشت
برقع ز جمال خویش برداشت

کردند شکیب تا بکوشند
وان عشق برهنه را بپوشند

در عشق شکیب کی کند سود
خورشید به گل نشاید اندود

چشمی به هزار غمزه غماز
در پرده نهفته چون بود راز

زلفی به هزار حلقه زنجیر
جز شیفته دل شدن چه تدبیر

زان پس چو به عقل پیش دیدند
دزدیده به روی خویش دیدند

چون شیفته گشت قیس را کار
در چنبر عشق شد گرفتار

از عشق جمال آن دلارام
نگرفت هیچ منزل آرام

در صحبت آن نگار زیبا
می‌بود ولیک ناشکیبا

یکباره دلش ز پا درافتاد
هم خیک درید و هم خر افتاد

و آنان که نیوفتاده بودند
مجنون لقبش نهاده بودند

او نیز به وجه بینوائی
می‌داد بر این سخن گوائی

از بس که سخن به طعنه گفتند
از شیفته ماه نو نهفتند

از بس که چو سگ زبان کشیدند
ز آهو بره سبزه را بریدند

لیلی چون بریده شد ز مجنون
می‌ریخت ز دیده در مکنون

مجنون چو ندید روی لیلی
از هر مژه‌ای گشاد سیلی

می‌گشت به گرد کوی و بازار
در دیده سرشک و در دل آزار

می‌گفت سرودهای کاری
می‌خواند چو عاشقان به زاری

او می‌شد و می‌زدند هرکس
مجنون مجنون ز پیش و از پس

او نیز فسار سست می‌کرد
دیوانگیی درست می‌کرد

می‌راند خری به گردن خرد
خر رفت و به عاقبت رسن برد

دل را به دو نیم کرد چون ناز
تا دل به دو نیم خواندش یار

کوشید که راز دل بپوشد
با آتش دل که باز کوشد

خون جگرش به رخ برآمد
از دل بگذشت و بر سر آمد

او در غم یار و یار ازو دور
دل پرغم و غمگسار از او دور

چون شمع به ترک خواب گفته
ناسوده به روز و شب نخفته

می‌کشت ز درد خویشتن را
می‌جست دوای جان و تن را

می‌کند بدان امید جانی
می‌کوفت سری بر آستانی

هر صبحدمی شدی شتابان
سرپای برهنه در بیابان

او بنده یار و یار در بند
از یکدیگر به بوی خرسند

هر شب ز فراق بیت خوانان
پنهان رفتی به کوی جانان

در بوسه زدی و بازگشتی
بازآمدنش دراز گشتی

رفتنش به از شمال بودی
باز آمدنش به سال بودی

در وقت شدن هزار برداشت
چون آمد خار در گذر داشت

می‌رفت چنانکه آب در چاه
می‌آمد صد گریوه بر راه

پای آبله چون به یار می‌رفت
بر مرکب راهوار می‌رفت

باد از پس داشت چاه در پیش
کامد به وبال خانه خویش

گر بخت به کام او زدی ساز
هرگز به وطن نیامدی باز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۱۳ - در صفت عشق مجنون

سلطان سریر صبح خیزان
سر خیل سپاه اشک ریزان

متواری راه دلنوازی
زنجیری کوی عشقبازی

قانون مغنینان بغداد
بیاع معاملان فریاد

طبال نفیر آهنین کوس
رهیان کلیسیای افسوس

جادوی نهفته دیو پیدا
هاروت مشوشان شیدا

کیخسرو بی کلاه و بی‌تخت
دل خوش کن صدهزار بی رخت

اقطاع ده سپاه موران
اورنگ نشین پشت گوران

دراجه قلعه‌های وسواس
دارنده پاس دیر بی‌پاس

مجنون غریب دل شکسته
دریای ز جوش نانشسته

یاری دو سه داشت دل رمیده
چون او همه واقعه رسیده

با آن دو سه یار هر سحرگاه
رفتی به طواف کوی آن ماه

بیرون ز حساب نام لیلی
با هیچ سخن نداشت میلی

هرکس که جز این سخن گشادی
نشنودی و پاسخش ندادی

آن کوه که نجد بود نامش
لیلی به قبیله هم مقامش

از آتش عشق و دود اندوه
ساکن نشدی مگر بر آن کوه

بر کوه شدی و میزدی دست
افتان خیزان چو مردم مست

آواز نشید برکشیدی
بی‌خود شده سو به سو دویدی

وانگه مژه را پر آب کردی
با باد صبا خطاب کردی

کی باد صبا به صبح برخیز
در دامن زلف لیلی آویز

گو آنکه به باد داده تست
بر خاک ره اوفتاده تست

از باد صبا دم تو جوید
با خاک زمین غم تو گوید

بادی بفرستش از دیارت
خاکیش بده به یادگارت

هر کو نه چو باد بر تو لرزد
نه باد که خاک هم نیرزد

وانکس که نه جان به تو سپارد
آن به که ز غصه جان برآرد

گر آتش عشق تو نبودی
سیلاب غمت مرا ربودی

ور آب دو دیده نیستی یار
دل سوختی آتش غمت زار

خورشید که او جهان فروزست
از آه پرآتشم بسوزست

ای شمع نهان خانه جان
پروانه خویش را مرنجان

جادو چشم تو بست خوابم
تا گشت چنین جگر کبابم

ای درد و غم تو راحت دل
هم مرهم و هم جراحت دل

قند است لب تو گر توانی
از وی قدری به من رسانی

کاشفته گی مرا درین بند
معجون مفرح آمد آن قند

هم چشم بدی رسید ناگاه
کز چشم تو اوفتادم ای ماه

بس میوه آبدار چالاک
کز چشم بد اوفتاد بر خاک

انگشت کش زمانه‌اش کشت
زخمیست کشنده زخم انگشت

از چشم رسیدگی که هستم
شد چون تو رسیده‌ای ز دستم

نیلی که کشند گرد رخسار
هست از پی زخم چشم اغیار

خورشید که نیلگون حروفست
هم چشم رسیده کسوفست

هر گنج که برقعی نپوشد
در بردن آن جهان بکوشد

روزی که هوای پرنیان پوش
خلخال فلک نهاد بر گوش

سیماب ستارها در آن صرف
شد ز آتش آفتاب شنگرف

مجنون رمیده دل چو سیماب
با آن دو سه یار ناز برتاب

آمد به دیار یار پویان
لبیک زنان و بیت گویان

می‌شد سوی یار دل رمیده
پیراهن صابری دریده

می‌گشت به گرد خرمن دل
می‌دوخت دریده دامن دل

می‌رفت نوان چو مردم مست
می‌زد به سر و به روی بر دست

چون کار دلش ز دست بگذشت
بر خرگه یار مست بگذشت

بر رسم عرب نشسته آنماه
بر بسته ز در شکنج خرگاه

آن دید درین و حسرتی خورد
وین دید در آن و نوحه‌ای کرد

لیلی چو ستاره در عماری
مجنون چو فلک به پرده‌داری

لیلی کله بند باز کرده
مجنون گله‌ها دراز کرده

لیلی ز خروش چنگ در بر
مجنون چو رباب دست بر سر

لیلی نه که صبح گیتی افروز
مجنون نه که شمع خویشتن سوز

لیلی بگذار باغ در باغ
مجنون غلطم که داغ بر داغ

لیلی چو قمر به روشنی چست
مجنون چو قصب برابرش سست

لیلی به درخت گل نشاندن
مجنون به نثار در فشاندن

لیلی چه سخن؟ پری فشی بود
مجنون چه حکایت؟ آتشی بود

لیلی سمن خزان ندیده
مجنون چمن خزان رسیده

لیلی دم صبح پیش می‌برد
مجنون چو چراغ پیش می‌مرد

لیلی به کرشمه زلف بر دوش
مجنون به وفاش حلقه در گوش

لیلی به صبوح جان نوازی
مجنون به سماع خرقه بازی

لیلی ز درون پرند می‌دوخت
مجنون ز برون سپند می‌سوخت

لیلی چو گل شکفته می‌رست
مجنون به گلاب دیده می‌شست

لیلی سر زلف شانه می‌کرد
مجنون در اشک دانه می‌کرد

لیلی می مشگبوی در دست
مجنون نه ز می ز بوی می مست

قانع شده این از آن به بوئی
وآن راضی از این به جستجوئی

از بیم تجسس رقیبان
سازنده ز دور چون غریبان

تا چرخ بدین بهانه برخاست
کان یک نظر از میانه برخاست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۱۴ - رفتن پدر مجنون به خواستاری لیلی

چون راه دیار دوست بستند
بر جوی بریده پل شکستند

مجنون ز مشقت جدائی
کردی همه شب غزل‌سرائی

هردم ز دیار خویش پویان
بر نجد شدی سرود گویان

یاری دو سه از پس اوفتاده
چون او همه عور و سرگشاده

سودا زده زمانه گشته
در رسوائی فسانه گشته

خویشان همه در شکایت او
غمگین پدر از حکایت او

پندش دادند و پند نشیند
گفتند فسانه چند نشیند

پند ار چه هزار سودمند است
چون عشق آمد چه جای پند است

مسکین پدرش بمانده در بند
رنجور دل از برای فرزند

در پرده آن خیال بازی
بیچاره شده ز چاره‌سازی

پرسید ز محرمان خانه
گفتند یکایک این فسانه

کو دل به فلان عروس دادست
کز پرده چنین به در فتادست

چون قصه شنید قصد آن کرد
کز چهره گل فشاند آن گرد

آن در که جهان بدو فروزد
بر تاج مراد خود بدوزد

وآن زینت قوم را به صد زین
خواهد ز برای قره‌العین

پیران قبیله نیز یک سر
بستند برآن مراد محضر

کان در نسفته را درآن سفت
با گوهر طاق خود کند جفت

یکرویه شد آن گروه را رای
کاهنگ سفر کنند از آنجای

از راه نکاح اگر توانند
آن شیفته را به مه رسانند

چون سید عامری چنان دید
از گریه گذشت و باز خندید

با انجمنی بزرگ برخاست
کرد از همه روی برگ ره راست

آراسته با چنان گروهی
می‌رفت به بهترین شکوهی

چون اهل قبیله دل آرام
آگاه شدند خاص تا عام

رفتند برون به میزبانی
ار راه وفا و مهربانی

در منزل مهر پی فشردند
وآن نزل که بود پیش بردند

با سید عامری به یک بار
گفتند چه حاجت است پیش‌آر

مقصود بگو که پاس داریم
در دادن آن سپاس داریم

گفتا که مرادم آشنائیست
آنهم ز پی دو روشنائیست

وانگه پدر عروس را گفت
کاراسته باد جفت با جفت

خواهم به طریق مهر و پیوند
فرزند ترا ز بهر فرزند

کاین تشنه جگر که ریگ زاده است
بر چشمه تو نظر نهاده است

هر چشمه که آب لطف دارد
چون تشنه خورد به جان گوارد

زینسان که من این مراد جویم
خجلت نبرم برآنچه گویم

معروف‌ترین این زمانه
دانی که منم درین میانه

هم حشمت و هم خزینه دارم
هم آلت مهر و کینه دارم

من در خرم و تو در فروشی
بفروش متاع اگر به هوشی

چندان که بها کنی پدیدار
هستم به زیادتی خریدار

هر نقد که آن بود بهائی
بفروش چو آمدش روائی

چون گفته شد این حدیث فرخ
دادش پدر عروس پاسخ

کاین گفته نه برقرار خویش است
میگو تو فلک به کار خویش است

گرچه سخن آبدار بینم
با آتش تیزکی نشینم

گردوستپی درین شمار است
دشمن کامیش صدهزار است

فرزند تو گر چه هست بدرام
فرخ نبود چو هست خودکام

دیوانگیی همی نماید
دیوانه حریف ما نشاید

اول به دعا عنایتی کن
وانگه ز وفا حکایتی کن

تا او نشود درست گوهر
این قصه نگفتنی است دیگر

گوهر به خلل خرید نتوان
در رشته خلل کشید نتوان

دانی که عرب چه عیب جویند
این کار کنم مرا چه گویند

با من بکن این سخن فراموش
ختم است برین و گشت خاموش

چون عامریان سخن شنیدند
جز باز شدن دری ندیدند

نومید شده ز پیش رفتند
آزرده به جای خویش رفتند

هر یک چو غریب غم رسیده
از راه زبان ستم رسیده

مشغول بدانکه گنج بازند
وان شیفته را علاج سازند

وانگه به نصیحتش نشاندند
بر آتش خار می‌فشاندند

کاینجا به از آن عروس دلبر
هستند بتان روح پرور

یاقوت لبان در بناگوش
هم غالیه پاش و هم قصب پوش

هر یک به قیاس چون نگاری
آراسته‌تر ز نو بهاری

در پیش صد آشنا که هستی
بیگانه چرا همی پرستی

بگذار کزین خجسته نامان
خواهیم ترا بتی خرامان

یاری که دل ترا نوازد
چون شکر و شیر با تو سازد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۱۵ - زاری کردن مجنون در عشق لیلی

مجنون چو شنید پند خویشان
از تلخی پند شد پریشان

زد دست و درید پیرهن را
کاین مرده چه می‌کند کفن را

آن کز دو جهان برون زند تخت
در پیرهنی کجا کشد رخت

چون وامق از آرزوی عذرا
گه کوه گرفت و گاه صحرا

ترکانه ز خانه رخت بربست
در کوچگه رحیل بنشست

دراعه درید و درع می‌دوخت
زنجیر برید و بند می‌سوخت

می‌گشت ز دور چون غریبان
دامن بدریده تا گریبان

بر کشتن خویش گشته والی
لاحول ازو به هر حوالی

دیوانه صفت شده به هر کوی
لیلی لیلی زنان به هر سوی

احرام دریده سر گشاده
در کوی ملامت او فتاده

با نیک و بدی که بود در ساخت
نیک از بد و بد ز نیک نشناخت

می‌خواند نشید مهربانی
بر شوق ستاره یمانی

هر بیت که آمد از زبانش
بر یاد گرفت این و آتش

حیران شده هر کسی در آن پی
می‌دید و همی گریست بر وی

او فارغ از آنکه مردمی هست
یا بر حرفش کسی نهد دست

حرف از ورق جهان سترده
می‌بود نه زنده و نه مرده

بر سنگ فتاده خوار چون گل
سنگ دگرش فتاده بر دل

صافی تن او چو درد گشته
در زیر دو سنگ خرد گشته

چون شمع جگر گداز مانده
یا مرغ ز جفت باز مانده

در دل همه داغ دردناکی
بر چهره غبارهای خاکی

چون مانده شد از عذاب و اندوه
سجاده برون فکند از انبوه

بنشست و به هایهای بگریست
کاوخ چکنم دوای من چیست

آواره ز خان و مان چنانم
کز کوی به خانه ره ندانم

نه بر در دیر خود پناهی
نه بر سر کوی دوست راهی

قرابه نام و شیشه ننگ
افتاد و شکست بر سر سنگ

شد طبل بشارتم دریده
من طبل رحیل برکشیده

ترکی که شکار لنگ اویم
آماجگه خدنگ اویم

یاری که ز جان مطیعم او را
در دادن جان شفیعم او را

گر مستم خواند یار مستم
ور شیفته گفت نیز هستم

چون شیفتگی و مستیم هست
در شیفته دل مجوی و در مست

آشفته چنان نیم به تقدیر
کاسوده شوم به هیچ زنجیر

ویران نه چنان شد است کارم
کابادی خویش چشم دارم

ای کاش که بر من اوفتادی
خاکی که مرا به باد دادی

یا صاعقه‌ای درآمدی سخت
هم خانه بسوختی و هم رخت

کس نیست که آتشی در آرد
دود از من و جان من برآرد

اندازد در دم نهنگم
تا باز رهد جهان ز ننگم

از ناخلفی که در زمانم
دیوانه خلق و دیو خانم

خویشان مرا ز خوی من خار
یاران مرا ز نام من عار

خونریز من خراب خسته
هست از دیت و قصاص رسته

ای هم نفسان مجلس ورود
بدرود شوید جمله بدرود

کان شیشه می که بود در دست
افتاده شد آبگینه بشکست

گر در رهم آبگینه شد خورد
سیل آمد و آبگینه را برد

تا هر که به من رسید رایش
نازارد از آبگینه پایش

ای بی‌خبران ز درد و آهم
خیزید و رها کنید راهم

من گم شده‌ام مرا مجوئید
با گم شدگان سخن مگوئید

تا کی ستم و جفا کنیدم
با محنت خود رها کنیدم

بیرون مکنید از این دیارم
من خود به گریختن سوارم

از پای فتاده‌ام چه تدبیر
ای دوست بیا و دست من گیر

این خسته که دل سپرده تست
زنده به توبه که مرده تست

بنواز به لطف یک سلامم
جان تازه نما به یک پیامم

دیوانه منم به رای و تدبیر
در گردن تو چراست زنجیر

در گردن خود رسن میفکن
من به باشم رسن به گردن

زلف تو درید هر چه دل دوخت
این پرده‌دری ورا که آموخت

دل بردن زلف تو نه زور است
او هندو و روزگار کور است

کاری بکن ای نشان کارم
زین چه که فرو شدم برآرم

یا دست بگیر از این فسوسم
یا پای بدار تا ببوسم

بی کار نمی‌توان نشستن
در کنج خطاست دست بستن

بی‌رحمتم این چنین چه ماندی
(ارحم ترحم) مگر نخواندی

آسوده که رنج بر ندارد
از رنجوران خبر ندارد

سیری که به گرسنه نهد خوان
خردک شکند به کاسه در نان

آن راست خبر از آتش گرم
کو دست درو زند بی‌آزرم

ای هم من و هم تو آدمیزاد
من خار خسک تو شاخ شمشاد

زرنیخ چو زر کجا عزیز است
زان یک من ازین به یک پشیز است

ای راحت جان من کجائی
در بردن جان من چرائی

جرم دل عذر خواه من چیست
جز دوستیت گناه من چیست

یکشب ز هزار شب مرا باش
یک رای صواب گو خطا باش

گردن مکش از رضای اینکار
در گردن من خطای اینکار

این کم زده را که نام کم نیست
آزرم تو هست هیچ غم نیست

صفرای تو گر مشام سوز است
لطفت ز پی کدام روز است

گر خشم تو آتشی زند تیز
آبی ز سرشک من بر او ریز

ای ماه نوم ستاره تو
من شیفته نظاره تو

به گر به توام نمی‌نوازند
کاشفته و ماه نو نسازند

از سایه نشان تو نه پرسم
کز سایه خویشتن می‌بترسم

من کار ترا به سایه دیده
تو سایه ز کار من بریده

بردی دل و جانم این چه شور است
این بازی نیست دست زور است

از حاصل تو که نام دارم
بی‌حاصلی تمام دارم

بر وصل تو گرچه نیست دستم
غم نیست چو بر امید هستم

گر بیند طفل تشنه در خواب
کورا به سبوی زر دهند آب

لیکن چو ز خواب خوش براید
انگشت ز تشنگی بخاید

پایم چو دولام خم‌پذیر است
دستم چو دو یا شکنج گیر است

نام تو مرا چو نام دارد
کو نیز دویا دولام دارد

عشق تو ز دل نهادنی نیست
وین راز به کس گشادنی نیست

با شیر به تن فرو شد این راز
با جان به در آید از تنم باز

این گفت و فتاد بر سر خاک
نظارگیان شدند غمناک

گشتند به لطف چاره سازش
بردند به سوی خانه بازش

عشقی که نه عشق جاودانیست
بازیچه شهوت جوانیست

عشق آن باشد که کم نگردد
تا باشد از این قدم نگردد

آن عشق نه سرسری خیالست
کورا ابد الابد زوالست

مجنون که بلند نام عشقست
از معرفت تمام عشقست

تا زنده به عشق بارکش بود
چون گل به نسیم عشق خوش بود

واکنون که گلش رحیل یابست
این قطره که ماند ازو گلابست

من نیز بدان گلاب خوشبوی
خوش می‌کنم آب خود درین جوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی
      30/فروردین/1398
       
      1
      تا گوهر جان در صدف تن پیوست
      وز آب حیات گوهری صورت بست
      گوهر چو تمام شد، صدف را بشکست
      بر طرف کله گوشهٔ سلطان بنشست
      2
      ترس اجل و بیم فنا، هستی توست
      ور نه ز فنا شاخ بقا خواهد رُست
      تا از دم عیسی شده ام زنده به جان
      مرگ آمد و از وجود ما دست بشست
      3
      وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
      آورده به فضل خویش از نیست به هست
      بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه
      در خانهٔ عفو تو چه هشیار و چه مست
      4
      معلوم نمی شود چنین از سر دست
      کاین صورت و معنی ز چه رو در پیوست
      اسرار به جمله گی به نزد هر کس
      آن گاه شود عیان که صورت بشکست
      5
      با یار بگفتم به زبانی که مراست
      کز آرزوی روی تو جانم برخاست
      گفتا: قدمی ز آرزو زآن سو نه
      کاین کار به آرزو نمی آمد راست
      6
      هر نقش که بر تختهٔ هستی پیداست
      آن صورت آن کس است کان نقش آراست
      دریای کهن چو بر زند موجی نو
      موجش خوانند و در حقیقت دریاست
      7
      افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ است
      سر تا سر آفاق دویدی هیچ است
      هر چیز که گفتی و شنیدی هیچ است
      و آن نیز که در کنج خزیدی هیچ است
      8
      آن کیست که آگاه ز حسن و خرد است
      آسوده ز کفر و دین و از نیک و بد است
      کارش نه چو جسم و نفس داد و ستد است
      آگاه بدو عقل و خود آگه به خود است
      9
      با یک سر موی تو اگر پیوند است
      بر پای دلت هر سر مویی بند است
      گفتی که رهی دراز دارم در پیش
      از خود به خود آی، دوست بین تا چند است
      10
      در کوی تو صد هزار صاحب هوس است
      تا خود، به وصال تو، که را دسترس است
      آن کس که بیافت، دولتی یافت عظیم
      و آن کس که نیافت، داغ نایافت بس است
      11
      در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش است
      وز خیر کسان طمع بریدن چه خوش است
      گر دست دهد صحبت اهل نفسی
      دامن ز زمانه در کشیدن چه خوش است
      12
      راه ازل و ابد، زبان و سرِ توست
      و آن دّر که کسی نسفت، در کشور توست
      چیزی چه طلب کنی؟ که گم کرده نه ای
      از خود بطلب، که نقد تو در بر توست
      13
      من من نی ام، آن کس که منم، گوی که کیست؟
      خاموش منم، در دهنم گوی که کیست
      سر تا قدمم نیست به جز پیرهنی
      آن کس که منش پیرهنم، گوی که کیست
      14
      آن کس که درون سینه را دل پنداشت
      گامی دو نرفته، جمله حاصل پنداشت
      علم و ورع و زهد و تمنا و طلب
      این جمله رهند، خواجه منزل پنداشت
      15
      راهی ست دراز و دور، می باید رفت
      آنجات اگر مراد برناید، رفت
      تن مرکب توست تا به جایی برسی
      تو مرکب تن شوی، کجا شاید رفت؟
      16
      از شبنم عشق خاک آدم گل شد
      صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
      چون نشتر عشق بر رگ روح زدند
      یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
      17
      تا دل ز علایق جهان حُرّ نشود
      هرگز صدف وجود پُر دُر نشود
      پر می نشود کاسهٔ سرها از عقل
      هر کاسه که سر نگون بود، پر نشود
      18
      از رفته قلم هیچ دگرگون نشود
      وز خوردن غم به جز جگر خون نشود
      هان تا جگر خویش به غم خون نکنی
      هر ذره هر آن چه هست افزون نشود
      19
      تاریک شد از هجر دل افروزم، روز
      شب نیز شد از آه جهان سوزم، روز
      شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
      اکنون نه شبم شب است، نه روزم روز
      20
      تا کی باشی ز عافیت در پرهیز
      با خلق به آشتی و با خود به ستیز؟
      ای خفتهٔ بی خبر اگر مرده نه‌ای
      روز آمد و رفت، تا به کی خُسبی؟ خیز
      21
      بیرون ز چهار عنصر و پنج حواس
      از شش جهت و هفت خط و هشت اساس
      سری است نهفته در میان خانهٔ جان
      کان را نتوان یافت به تقلید و قیاس
      22
      تا چند روی از پی تقلید و قیاس
      بگذر ز چهار اسم و از پنج حواس
      گر معرفت خدای خود می طلبی
      در خود نگر و خدای خود را بشناس
      23
      بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش
      چون مرهم نرم باش، چون نیش مباش
      خواهی که ز هیچ کس به تو بد نرسد
      بدخواه و بدآموز و بداندیش مباش
      24
      روزی که برند این تن پر آز را به خاک
      وین قالب پرورده به صد ناز به خاک
      روح از پی من نعره زنان خواهد گفت
      خاک کهن است، می رود باز به خاک
      25
      ای از تو همیشه کار پندار به برگ
      در گوش تو هر زمان همی گوید
      مرگ کای برشده بر هوا، ز گرمی چو بخار
      باز آی به خاک سرد گشته چو تگرگ
      26
      در جستن جام جم جهان پیمودم
      روزی ننشستم و شبی نغنودم
      ز استاد چو وصف جام جم پرسیدم
      آن جام جهان نمای جم، من بودم
      27
      تا ظن نبری کز آن جهان می ترسم
      وز مردن و از کندن جان می ترسم
      چون مرگ حق است، من چرا ترسم از او
      چون نیک نزیستم از آن می ترسم
      28
      من با تو نظر از سر هستی نکنم
      اندیشه ز بالا و ز پستی نکنم
      می‌بینم و می‌پرستم از روی یقین
      خود بینی و خویشتن پرستی نکنم
      29
      از روی تو شاد شد دل غمگینم
      من چون رخ تو به دیگری بگزینم؟
      در تو نگرم، صورت خود می یابم
      در خود نگرم، همه تو را می بینم
      30
      ای دل به چه غم خوردنت آمد پیشه
      وز مرگ چه ترسی، چو درخت از تیشه
      گر زانکه به ناخوشی برندت زینجا
      خوش باش که رستی ز هزار اندیشه
      31
      گر دریابی که از کجا آمده‌ای
      وز بهر چه وز بهر چرا آمده‌ای
      گر بشناسی، به اصل خود بازرسی
      ور نه چو بهایم به چرا آمده‌ای
      32
      ای صوفی صافی که خدا می‌طلبی
      او جای ندارد، ز کجا می‌طلبی؟
      گر زانکه شناسی اش چرا می خواهی
      ور زانکه ندانی اش که را می‌طلبی؟
      33
      گر در نظر خویش حقیری، مردی
      ور بر سر نفس خود امیری، مردی
      مردی نبود فتاده را پای زدن
      گر دست فتاده‌ای بگیری، مردی
      34
      تا ره نبری به هیچ منزل نرسی
      تا جان ندهی به هیچ حاصل نرسی
      حال سگ کهف بین که از نادره‌هاست
      تا حل نشوی به حل مشکل نرسی
       
      *** 
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی
      30/فروردین/1398
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      شاخه ها را
      از ساقه ها جدا کردیم
      چُنان که با زمین بیگانه شدیم
       
      وَ ریشه را
      از قلب تپنده ی خاک برکَندیم
      تا جایی , برای مُردن بنا کنیم
       
      حال
      خلاصه ی تمدن
      تقدیسِ کشتار است و
      بردگی
       
      «آری,
      اینچنین بود برادر»
      که تاریخ را
      در«گهواره ی تکرار نوشتیم»
       
      پیش از این
      پیامبران گفته بودند
      «آدمی,
      رنج را , زندگی خواهد کرد».
       
      ابوالقاسم کریمی 1/خرداد/1398
    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      در این پست قصد داریم جمله های صبح بخیر زیبا رو لیست کنیم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
    • توسط sajjad
      عشق تلخ
      نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال
      پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

      از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
      دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
      آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
      همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

      امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
      خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

      دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
      وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

      مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
      آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

      گفتمش ......
      گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
      گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

      دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
      گفت .........
      گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

      شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
      با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

      گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
      جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

      بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
      در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

      دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
      خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

      روزگار.....
      روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
      پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

      آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
      یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

      بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
      با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

      بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
      آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

      با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
      بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

      آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
      با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

      باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
      زره زره آب گشتم
      کم شدم.....

      آخر آتش زد دل دیوانه را ......
      آخر آتش زد دل دیوانه را
      سوخت بی پروا پر پروانه را

      عشق من .....
      عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
      خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

      اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
      عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
      گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

      بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
      باش با او یاد تو ما را بس است   قشنگی آهنگ: 92% دانلود آهنگ با کیفیت 320
    • توسط sajjad
      مقدمه
      به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
      یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...
      حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      139
      دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند
       
      ما ز یاد همنشینان در مقابل می‌رویم
      138
      نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام
      از حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم
      137
      آسودگی کنج قفس کرد تلافی
      یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم
      136
      حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان
      می‌توان دانست از دستی که بر هم سوده‌ایم
      135
      هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ
      می نام کرده‌ایم و به ساغر فکنده‌ایم
      134
      دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم
      خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده‌ایم
      133
      نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید
      تخم خشکی در زمین انتظار افشانده‌ایم
      132
      نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک
      ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟
      131
      باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب
      سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم
      130
      فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم
      که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم
      129
      شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم
      کنند دست یکی در گره گشایی هم
      128
      زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان
      دل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هم
      127
      دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست
      از تهی کردن دل می‌شود افزون، چه کنم؟
      126
      چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟
      دلم نمی اید این صفحه را سیاه کنم
      125
      گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش
      پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟
      124
      از جور روزگار ندارم شکایتی
      این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام
      123
      مرد مصاف در همه جا یافت می‌شود
      در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام
      122
      بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا
      که من این بار به امید تو برداشته‌ام
      121
      حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست
      از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار
      120
      نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست
      وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار
      119
      جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست
      موج دریادیده در ساحل نمی‌گیرد قرار
      118
      بغیر عشق که از کار برده دست و دلم
      نمی‌رود دل و دستم به هیچ کاردگر
      117
      فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب
      از بس که تند می‌گذرد جویبار عمر
      116
      روزی که آه من به هواداری تو خاست
      در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز
      115
      در دیار ما که جان از بهر مردن می‌دهند
      آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس
      نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت
      114
      هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش
      113
      بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود
      آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش
      112
      ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان
      آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش
      111
      صحبت ناجنس، آتش را به فریاد آورد
      آب در روغن چو باشد، می‌کند شیون چراغ
      107
      گر چه افسانه بود باعث شیرینی خواب
      خواب ما سوخت ز شیرینی افسانهٔ عشق
      108
      همچنان در جستجوی رزق خود سرگشته‌ام
      گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنیا به سنگ
      109
      هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست
      هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام
      110
       
       
      انتخاب و گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      5شنبه 27 دی 1397
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×