رفتن به مطلب

Recommended Posts

شاعری در ستایش خواجه ای بخیل قصیده ای گفت و برایش خواند اما هیچ پاداشی دریافت نکرد. یک هفته صبر کرد و باز هم خبری نشد. قطعه ای سرود که در آن تقاضای خود را به صراحت گفته بود اما خواجه توجهی نکرد. پس از چند روز خواجه را در شعری دیگر نکوهش کرد؛ اما باز هم اعتنایی نکرد. شاعر رفت و بر درخانه خواجه نشست.

خواجه بیرون آمد و او را دید که با آرامش خاطر نشسته است، گفت: ای بی حیا! ستایش کردی، تقاضا کردی و سپس نکوهش کردی، هیچ فایده ای نداشت دیگر به چه امیدی در اینجا نشسته ای؟ شاعر گفت: به امید اینکه بمیری و مرثیه ای هم برایت بگویم! خواجه خندید و پاداشی نیکو به او بخشید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گردآوری:
      ابوالقاسم کریمی
      شنبه 1 تیر 1398
       
       
      ***
      همه از دست غیر ناله کنند
      سعدی از دست خویشتن فریاد
      ***
      عافیت می‌بایدت چشم از نکورویان بدوز
      عشق می‌ورزی بساط نیک نامی درنورد
      ***
      هر که می با تو خورد عربده کرد
      هر که روی تو دید عشق آورد
      ***
      دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
      ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد
      ***
      بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی
      الا دمی که یاری با همدمی برآرد
      ***
      گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مَردم
      عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد
      ***
      هر که می‌ورزد درختی در سرابستان معنی
      بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد
      ***
      غم دل با تو نگویم که نداری غم دل
      با کسی حال توان گفت که حالی دارد
      ***
      عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود
      هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
      ***
      بگریست چشم ابر بر احوال زار من
      جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد
      گفتم لب تو را که دل من تو برده‌ای
      گفتا کدام دل چه نشان کی کجا که برد
      ***
      هر که در شهر دلی دارد و دینی دارد
      گو حذر کن که هلاک دل و دین می‌گذرد
      ***
      زنده شود هر که پیش دوست بمیرد
      مرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد
      ***
      اگر هزار غم است از جهانیان بر دل
      همین بس است که او غمگسار ما باشد
      ***
      به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت
      نه کسی نعوذبالله که در او صفا نباشد
      ***
      آیین وفا و مهربانی
      در شهر شما مگر نباشد
      ***
      جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد
      یاری که تحمل نکند یار نباشد
      ***
      کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی
      به نقد اگر نکشد عشقم این سخن بکشد
      ***
      نامم به عاشقی شد و گویند توبه کن
      توبت کنون چه فایده دارد که نام شد
      ***
      ابنای روزگار غلامان به زر خرند
      سعدی تو را به طوع و ارادت غلام شد
      ***
      سود بازرگان دریا بی‌خطر ممکن نگردد
      هر که مقصودش تو باشی تا نفس دارد بکوشد
      ***
      هر که معشوقی ندارد عمر ضایع می‌گذارد
      همچنان ناپخته باشد هر که بر آتش نجوشد
      ***
      آن نه می بود که دور از نظرت می‌خوردم
      خون دل بود که از دیده به ساغر می‌شد
      ***
      اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند
      کآرام جان و انس دل و نور دیده‌اند
      لطف آیتی‌ست در حق اینان و کبر و ناز
      پیراهنی که بر قد ایشان بریده‌اند
      ***
      دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را
      که مدتی ببریدند و بازپیوستند
      ***
      عیب شیرین دهنان نیست که خون می‌ریزند
      جرم صاحب نظرانست که دل می‌بندند
      ***
      روا بود همه خوبان آفرینش را
      که پیش صاحب ما دست بر کمر گیرند
      قمر مقابله با روی او نیارد کرد
      و گر کند همه کس عیب بر قمر گیرند
      ***
      چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر
      حلال نیست که از تو نظر بپرهیزند
      ***
      مرا به علت بیگانگی ز خویش مران
      که دوستان وفادار بهتر از خویشند
      ***
      غلام همت رندان و پاکبازانم
      که از محبت با دوست دشمن خویشند
      ***
      تا مگس را جان شیرین در تنست
      گرد آن گردد که حلوا می‌کند
      ***
      ما روی کرده از همه عالم به روی او
      وآن سست عهد روی به دیوار می‌کند
      ***
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      اینجا فضای زندگی شعری بلند و مبهمه
      که واسه ی سرودنش ردیف و قافیه کمه
      ما قُلکه آرامشو با گریمون پُر میکنیم
      سیسد روز از هر سالمون ماه عزا و ماتمه
      هر آدمی که قلبشو ,  به غصه ها فروخته
      مسیر سرنوشتش , یه راه پر پیچ و خمه
      شادیه ما قصریه که دیواراش از پلاستیکه
      کنار قصر شادیمون خونه ی سنگی غمه
      قانون اختیار میگه میتونی غم رو بکشی
      اما واسه کشتن غم قدرتمون خیلی کمه
       
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گردآوری:
      ابوالقاسم کریمی
      شنبه 25 خرداد1398
       
       
      *
      بسیار توقف نکند میوهٔ بر بار
      چون عام بدانست که شیرین و رسیده‌ست
      *
      هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای
      من در میان جمع و دلم جای دیگر است
      *
      ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
      صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است
      *
          گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
      هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است
      *
      هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است
      عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است
      *
      آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس
      آدمی خوی شود ور نه همان جانور است
      *
        بذل جاه و مال و ترک نام و ننگ
      در طریق عشق اول منزل است
      *
      آن که می‌گوید نظر در صورت خوبان خطاست
      او همین صورت همی‌بیند ز معنی غافلست
      *
      ساربان آهسته ران کآرام جان در محملست
      چارپایان بار بر پشتند و ما را بر دلست
      *
      گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست
      همچنانش در میان جان شیرین منزلست
      *
      غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت
      این شادی کسی که در این دور, خرمست
      تنها دل منست گرفتار در غمان
      یا خود در این زمانه دل شادمان کمست
      *
      هر دم که در حضور عزیزی برآوری
      دریاب کز حیات جهان حاصل آن دمست
      *
      هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌ام
      جز بر دو روی یار موافق که در همست
      *
      دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف
      لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست
      *
      هرگز نباشد از تن و جانت عزیزتر
      چشمم که در سرست و روانم که در تن است
      *
      عاشق گریختن نتواند که دست شوق
      هر جا که می‌رود متعلق به دامن است
      *
      راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنی
      صبر نیکست کسی را که توانایی هست
      *
      به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
      که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
      *
      گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
      در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
      *
      دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
      گر دردمند عشق بنالد غریب نیست
      دانند عاقلان که مجانین عشق را
      پروای قول ناصح و پند ادیب نیست
      *
      گر دوست واقفست که بر من چه می‌رود
      باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست
      *
      هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد
      شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست
      *
      گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی
      به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست
      *
         احتمال نیش کردن واجبست از بهر نوش
      حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست
      *
      سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه
      ماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نیست
      *
      گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن
      بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست
      *
      گر دلی داری به دلبندی بده
      ضایع آن کشور که سلطانیش نیست
      درد عشق از تندرستی خوشترست
      گر چه بیش از صبر درمانیش نیست
      *
      هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
      پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست
      *
      ای که منظور ببینی و تأمل نکنی
      گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست
      *
      عارف مجموع را در پس دیوار صبر
      طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
      *
      گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
      حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
      *
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی
      30/فروردین/1398
       
      1
      تا گوهر جان در صدف تن پیوست
      وز آب حیات گوهری صورت بست
      گوهر چو تمام شد، صدف را بشکست
      بر طرف کله گوشهٔ سلطان بنشست
      2
      ترس اجل و بیم فنا، هستی توست
      ور نه ز فنا شاخ بقا خواهد رُست
      تا از دم عیسی شده ام زنده به جان
      مرگ آمد و از وجود ما دست بشست
      3
      وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
      آورده به فضل خویش از نیست به هست
      بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه
      در خانهٔ عفو تو چه هشیار و چه مست
      4
      معلوم نمی شود چنین از سر دست
      کاین صورت و معنی ز چه رو در پیوست
      اسرار به جمله گی به نزد هر کس
      آن گاه شود عیان که صورت بشکست
      5
      با یار بگفتم به زبانی که مراست
      کز آرزوی روی تو جانم برخاست
      گفتا: قدمی ز آرزو زآن سو نه
      کاین کار به آرزو نمی آمد راست
      6
      هر نقش که بر تختهٔ هستی پیداست
      آن صورت آن کس است کان نقش آراست
      دریای کهن چو بر زند موجی نو
      موجش خوانند و در حقیقت دریاست
      7
      افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ است
      سر تا سر آفاق دویدی هیچ است
      هر چیز که گفتی و شنیدی هیچ است
      و آن نیز که در کنج خزیدی هیچ است
      8
      آن کیست که آگاه ز حسن و خرد است
      آسوده ز کفر و دین و از نیک و بد است
      کارش نه چو جسم و نفس داد و ستد است
      آگاه بدو عقل و خود آگه به خود است
      9
      با یک سر موی تو اگر پیوند است
      بر پای دلت هر سر مویی بند است
      گفتی که رهی دراز دارم در پیش
      از خود به خود آی، دوست بین تا چند است
      10
      در کوی تو صد هزار صاحب هوس است
      تا خود، به وصال تو، که را دسترس است
      آن کس که بیافت، دولتی یافت عظیم
      و آن کس که نیافت، داغ نایافت بس است
      11
      در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش است
      وز خیر کسان طمع بریدن چه خوش است
      گر دست دهد صحبت اهل نفسی
      دامن ز زمانه در کشیدن چه خوش است
      12
      راه ازل و ابد، زبان و سرِ توست
      و آن دّر که کسی نسفت، در کشور توست
      چیزی چه طلب کنی؟ که گم کرده نه ای
      از خود بطلب، که نقد تو در بر توست
      13
      من من نی ام، آن کس که منم، گوی که کیست؟
      خاموش منم، در دهنم گوی که کیست
      سر تا قدمم نیست به جز پیرهنی
      آن کس که منش پیرهنم، گوی که کیست
      14
      آن کس که درون سینه را دل پنداشت
      گامی دو نرفته، جمله حاصل پنداشت
      علم و ورع و زهد و تمنا و طلب
      این جمله رهند، خواجه منزل پنداشت
      15
      راهی ست دراز و دور، می باید رفت
      آنجات اگر مراد برناید، رفت
      تن مرکب توست تا به جایی برسی
      تو مرکب تن شوی، کجا شاید رفت؟
      16
      از شبنم عشق خاک آدم گل شد
      صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
      چون نشتر عشق بر رگ روح زدند
      یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
      17
      تا دل ز علایق جهان حُرّ نشود
      هرگز صدف وجود پُر دُر نشود
      پر می نشود کاسهٔ سرها از عقل
      هر کاسه که سر نگون بود، پر نشود
      18
      از رفته قلم هیچ دگرگون نشود
      وز خوردن غم به جز جگر خون نشود
      هان تا جگر خویش به غم خون نکنی
      هر ذره هر آن چه هست افزون نشود
      19
      تاریک شد از هجر دل افروزم، روز
      شب نیز شد از آه جهان سوزم، روز
      شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
      اکنون نه شبم شب است، نه روزم روز
      20
      تا کی باشی ز عافیت در پرهیز
      با خلق به آشتی و با خود به ستیز؟
      ای خفتهٔ بی خبر اگر مرده نه‌ای
      روز آمد و رفت، تا به کی خُسبی؟ خیز
      21
      بیرون ز چهار عنصر و پنج حواس
      از شش جهت و هفت خط و هشت اساس
      سری است نهفته در میان خانهٔ جان
      کان را نتوان یافت به تقلید و قیاس
      22
      تا چند روی از پی تقلید و قیاس
      بگذر ز چهار اسم و از پنج حواس
      گر معرفت خدای خود می طلبی
      در خود نگر و خدای خود را بشناس
      23
      بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش
      چون مرهم نرم باش، چون نیش مباش
      خواهی که ز هیچ کس به تو بد نرسد
      بدخواه و بدآموز و بداندیش مباش
      24
      روزی که برند این تن پر آز را به خاک
      وین قالب پرورده به صد ناز به خاک
      روح از پی من نعره زنان خواهد گفت
      خاک کهن است، می رود باز به خاک
      25
      ای از تو همیشه کار پندار به برگ
      در گوش تو هر زمان همی گوید
      مرگ کای برشده بر هوا، ز گرمی چو بخار
      باز آی به خاک سرد گشته چو تگرگ
      26
      در جستن جام جم جهان پیمودم
      روزی ننشستم و شبی نغنودم
      ز استاد چو وصف جام جم پرسیدم
      آن جام جهان نمای جم، من بودم
      27
      تا ظن نبری کز آن جهان می ترسم
      وز مردن و از کندن جان می ترسم
      چون مرگ حق است، من چرا ترسم از او
      چون نیک نزیستم از آن می ترسم
      28
      من با تو نظر از سر هستی نکنم
      اندیشه ز بالا و ز پستی نکنم
      می‌بینم و می‌پرستم از روی یقین
      خود بینی و خویشتن پرستی نکنم
      29
      از روی تو شاد شد دل غمگینم
      من چون رخ تو به دیگری بگزینم؟
      در تو نگرم، صورت خود می یابم
      در خود نگرم، همه تو را می بینم
      30
      ای دل به چه غم خوردنت آمد پیشه
      وز مرگ چه ترسی، چو درخت از تیشه
      گر زانکه به ناخوشی برندت زینجا
      خوش باش که رستی ز هزار اندیشه
      31
      گر دریابی که از کجا آمده‌ای
      وز بهر چه وز بهر چرا آمده‌ای
      گر بشناسی، به اصل خود بازرسی
      ور نه چو بهایم به چرا آمده‌ای
      32
      ای صوفی صافی که خدا می‌طلبی
      او جای ندارد، ز کجا می‌طلبی؟
      گر زانکه شناسی اش چرا می خواهی
      ور زانکه ندانی اش که را می‌طلبی؟
      33
      گر در نظر خویش حقیری، مردی
      ور بر سر نفس خود امیری، مردی
      مردی نبود فتاده را پای زدن
      گر دست فتاده‌ای بگیری، مردی
      34
      تا ره نبری به هیچ منزل نرسی
      تا جان ندهی به هیچ حاصل نرسی
      حال سگ کهف بین که از نادره‌هاست
      تا حل نشوی به حل مشکل نرسی
       
      *** 
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی
      30/فروردین/1398
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      شاخه ها را
      از ساقه ها جدا کردیم
      چُنان که با زمین بیگانه شدیم
       
      وَ ریشه را
      از قلب تپنده ی خاک برکَندیم
      تا جایی , برای مُردن بنا کنیم
       
      حال
      خلاصه ی تمدن
      تقدیسِ کشتار است و
      بردگی
       
      «آری,
      اینچنین بود برادر»
      که تاریخ را
      در«گهواره ی تکرار نوشتیم»
       
      پیش از این
      پیامبران گفته بودند
      «آدمی,
      رنج را , زندگی خواهد کرد».
       
      ابوالقاسم کریمی 1/خرداد/1398
    • توسط sajjad
      من یک کارمند هستم و همسرم پرستار! سالها بود که من هر روز خانم را بنا به شیفتش میرساندم بیمارستان و برای پیاده شد‌نش درب ماشین را باز میکردم. این جریان شده بود حرف اول توی بیمارستان که من هر روز درب ماشین را برای زنم باز میکنم!
      پرستارها و دکترها به خانمم می گفتند: وای چه رمانتیک! چه  علاقه ای! چه احترامی! خوش به حالت با این شوهری که داری. کاش ما هم همسری مثل همسر تو داشتیم. تا جاییکه ماجرای عشقِ بنده و احترامی که من به زنم میگذارم به گوش دانشجویان پزشکی و پرستاریِ آن بیمارستان هم رسیده بود و در مورد ما حرف میزدند! ‌
      اما هیچ کس نمیدانست درب پراید لگن من جوری خراب بود که فقط از بیرون باز میشد و تازه شیشه هم پایین نمی آمد!
      و خلاصه اینکه؛ "من الان با دو تا پرستار، یک خانم ماما و یک خانم دکتر" ازدواج کرده ام و سرم حسابی شلوغ است! و این درب پراید شده در روزی من؛  آرزو دارم خدا همچین دری را نصیب شما هم بکند.
      کلید اسرار، این قسمت "حمايت از كالای ايرانی"😂
    • توسط sajjad
      روباه: مي‌دوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده؟
      شير : من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم!
      روباه : ولي پنجه‌هاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر مي‌کنه!
      شير : نه. بده برات تعميرش مي‌کنم!
      روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ نمي‌تونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه.
      شير : البته که مي‌تونه. اونو بده تا برات تعميرش کنم.
      شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با ساعتي که به خوبي کار مي‌کرد بازگشت. 
      روباه شگفت زده شد و شير دوباره زير آفتاب دراز کشيد و رضايتمندانه به خود مي‌باليد.بعد از مدت کمي گرگی رسيد و به شير لميده در زير آفتاب نگاهي کرد.
      گرگ : مي‌تونم امشب بيام و با تو تلويزيون نگاه کنم؟ چون تلويزيونم خرابه.
      شير :  من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم!
      گرگ: از من توقع نداری که اين چرند رو باور کنم. امکان نداره که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ بتونه يک تلويزيون پيچيده رو درست کنه.
      شير : مهم نيست. مي‌خواهي امتحان کني؟شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با تلويزيون تعمير شده برگشت!
      گرگ شگفت زده و با خوشحالي دور شد.
      حال ببينيم در لانه شير چه خبره؟
      در يک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسيار پيچيده بوسيله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف ديگر شير بزرگ مفتخرانه لميده است!
      نتيجه : اگر مي‌خواهيد بدانيد چرا يک مدير مشهور است به کار زيردستانش توجه کنيد.
      🌛 اگر مي‌خواهيد مدير موفق و مؤثري باشيد از هوشمندي و ارتقاء کارکنانتان نهراسيد بلکه به آنها فرصت رشد بدهيد. 
      🌛 اين مسأله چيزي از توانمندي‌هاي شما نمي‌کاهد.به قول بيل گيتس:مديران موفق افراد باهوش‌تر از خود را استخدام مي‌کنند.
    • توسط sajjad
      سال ۸۲. یه گروه ایرانی بودیم و  یه گروه‌ چینی.
       توی یه کشور ثالث. قرار بود یه تِست بدیم.
      از ما دو گروه ، یه سوال رو به دو مدل  پرسیدن.
      ‏ ‏سوالشون این بود: 
      اگر توی بیابان تنها باشید و این ده قلم جنس جلوی شما‌ باشه‌ به ترتیب اولویت بگید  کدوم ها رو بر میدارید. 
      اول گفتن تک تک جواب بدین. 
      مثل کنکور. نشستیم و جواب دادیم. برگه ها رو  تحویل دادیم.
      ‏بعد گفتن حالا  گروهی پاسخ بدید.
       یعنی  افراد هر‌گروه جمع بشن و با هم صحبت کنن 
      و  به یک نظر واحد برسن و یک جواب بدَن.
      از اتاق‌ چینی ها صدا در نمی‌اومد. 
      نمیدونم  چیکار میکردن. ولی انگار همون اول لیدر انتخاب کرده بودن و اون داشت مدیریت میکرد .همه آروم بودن و به نوبت حرف میزدن.خیلی زود به نتیجه رسیدن و برگه جواب رو تحویل دادن
      ‏گروه ما همه‌ با هم‌حرف‌ میزدن.
       اصلا به حرف همدیگه گوش نمیکردن.. 
      هیشکی هیشکی رو قبول نداشت. کلمه ی "من " زیاد شنیده میشد .
      همهمه زیادی بود. هر کی سعی میکرد بقیه رو‌ قانع کنه که اشتباه میگه‌ و نظر اون درسته. آخرش دعوا شد. دو تا از آقایون گروه تقریبا کارشون به فحش کشید.

      نتیجه ی نهایی امتحان تَک نفره با ما ایرانی ها بود. 
      با درصد بالایی نسبت به چینی ها انتخاب های درست کرده بودیم.
       قطعا هر کدوممون تنها توی کویر گیر میکردیم شانس زنده موندن بیشتری نسبت به همتای چینی خودمون داشتیم.
      نتیجه نهایی امتحانِ گروهی هم اومد. 
       گروه چینی‌ها  با اختلاف زیادی از ما نمره قبولی گرفتن. 
      انتخاب هاشون بسیار صحیح و عاقلانه‌ بود.
       طبعا اون گروه اگر توی کویر گیر‌ میکردن شانس زنده موندن گروهیشون خیلی بیشتر از ما بود.
      ‏اون موقع که این تست رو دادیم نه زیاد توی اجتماع بودم و نه به اهمیتش پی بردم.
       ولی الان به عینه دارم‌ می بینم. این گروه نبودنا . این مَن مَن کردنا. این‌خود قبول داشتنا. این‌پشت هم‌نبودنا. این با هم حرف نزدنا. مشورت نکردنا.
      این روزها هر‌جا می چرخم اون تِست‌ رو میبینم. زلزله که میاد توی‌پمپ‌بنزین همو‌ میزنیم.
       خبری‌ بپیچه سوپر مارکت ها رو خالی می کنیم. 
      دلار تکون میخوره صرافی ها صف میشه.
       دار میزنن وایمیسیم نگاه میکنیم. 
      به رانندگی همه فحش‌میدیم
      همه‌رو نقد میکنیم.هیچکس رو قبول نداریم.
       توی آشوب پشت هم‌ نیستیم.
       دست به هیچ کاری نمی زنیم. تصمیم جمعی نمیگیریم. اتحاد نداریم.
        فقط من. آسایش من. رفاه من . سیری ِ من. جای من. مالِ من.  حالِ من. گور بابای بقیه. 
      گور بابای اجتماع. گور بابای ما. فقط من .
       پویان اوحدی
    • توسط sajjad
      نزدیک به ۲۱۳ سال زنان پاریسی حق پوشیدن شلوار را نداشتند. 
       از نوامبر ۱۸۰۰ پوشیدن شلوار برای زنان پاریس ممنوع شد 
      و تخلف از این قانون می‌توانست زنان را به زندان بفرستد.
       استثناهای این قانون منوط به کسب اجازه از پلیس شده بود. 
      یک قرن بعد متممی به این قانون اضافه شد که اجازه‌ می‌داد تنها زنانی شلوار بپوشند که بخواهند سوار اسب یا دوچرخه شوند. 
      در غیر این صورت هر زنی که شلوار یا دامن شلواری بپوشد باید رسما دستگیر شود و چند شب را در بازداشتگاه پلیس بماند.  
      کوکو شنل طراح لباس معروف فرانسوی از زنان خط شکنی بود که با پوشیدن شلوار به این نتیجه رسید که پوشیدن شلوار راحت‌تر از دامن است و آزادی عمل بیشتری دارد.
       این کشف باعث شد تا شلوارهای زنانه‌ای طراحی شود که موارد استفاده‌اش به ساحل دریا و استخر محدود بود. 
      در آمریکا هم اگرچه پوشیدن شلوار غیرقانونی نبود اما تابوی جامعه تا سال ۱۸۵۰ زنان را از انتخاب لباس‌های راحت منع می‌کرد.
      سال ۱۹۳۲ بود که مارلین دیتریش در مراسم افتتاحیه یکی از فیلم‌هایش با تاکسیدو، کلاه و کفش چرم روی فرش قرمز رفت. 
      این کار دیتریش باب گفت‌وگوهای ملی در آمریکا درباره شلوار پوشیدن زن‌ها را باز کرد. 
      اما کارهای کاترین هپ‌بورن در این زمینه غلیظ‌تر بود. 
      دیتریش برای داشتن استایل خاص شلوار می‌پوشید اما هپ‌بورن اساسا به آزادی در پوشش معتقد بود و شلوار می‌پوشید چون در آن راحت بود. این برای تهیه‌کننده‌های هالیوود یک کابوس بود چرا که چنین زنی در طبقه‌بندی‌های هالیوود جایی نداشت و می‌توانست فروش فیلم‌ها را زیر سوال ببرد. 
      سال ۱۹۳۸ اوج درگیری بر سر شلوار پوشیدن زن‌ها وقتی بود که هلن هولیک، یک مربی مهدکودک متهم به دزدی با شلوار به دادگاه رفت. 
      قاضی که از انتخاب لباس او تعجب کرده‌بود هلن را به خانه فرستاد و دستور داد تا پنج روز بعد با پیراهن زنانه به دادگاه بیاید. 
      او در جواب قاضی گفته بود:
      «من روی حقم پافشاری می‌کنم. اگر به من می‌گویید که بروم و لباسم را عوض کنم هرگز این کار را نمی‌‌کنم من شلوار را دوست دارم چون راحت است.»
      هلن یک بار دیگر با شلوار به دادگاه رفت.
       قاضی او را بیرون کرد تا با دامن به دادگاه بیاید.
       اما او باز هم شلوار پوشید به دادگاه رفت تا اینکه قاضی دستور داد او را به خاطر اهانت به دادگاه دستگیر کنند. 
      بعد از این ماجرا زن‌ها همچنان مختار نبودند تا آزادانه سراغ شلوار بروند 
      تا وقتی که جنگ جهانی دوم شروع شد 
      و زنان شاغل در کارخانه‌ها فهمیدند کار کردن با شلوار لذت دیگری دارد. 
      در دهه ۱۹۵۰ پوشیدن شلوارهای جین نشانه شورشی بود که عموما دخترهای نوجوان پیشگام آن بودند 
      در حالیکه مادرهایشان ترجیح می‌دادند در خانه شلوار بپوشند. 
      تا اینکه سال ۱۹۶۶ ایو سن لورن اولین کت وشلوار مخصوص زن‌ها را طراحی کرد 
      شلوار زنانه از یک تابو شکنی به یک استایل تازه مد و فشن تبدیل شد. 
      سال ۱۹۶۹ هم شارلوت رید اولین زنی بود که در صحن مجلس سنا با شلوار وارد شد. 
      در حال حاضر شلوار یکی از بدیهی‌ترین لباس‌های روزانه زنانه محسوب می‌شود
       اما در اصل این لباس سمبل مبارزات مدنی زن‌ها برای دست‌یابی به حقوق برابر برای انتخاب پوشش راحت است.
       با این حال هنوز هستند کشورهایی که زن‌هایش باید با محدودیت پوشش شلوار دست و پنجه نرم کنند.
       مثلا سال گذشته در سودان ۲۴ زن در یک میهمانی دستگیر و بازداشت شدند. تنها جرم آنها این بود که شلوار پوشیده بودند. 
      این نیز بگذرد...
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      139
      دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند
       
      ما ز یاد همنشینان در مقابل می‌رویم
      138
      نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام
      از حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم
      137
      آسودگی کنج قفس کرد تلافی
      یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم
      136
      حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان
      می‌توان دانست از دستی که بر هم سوده‌ایم
      135
      هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ
      می نام کرده‌ایم و به ساغر فکنده‌ایم
      134
      دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم
      خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده‌ایم
      133
      نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید
      تخم خشکی در زمین انتظار افشانده‌ایم
      132
      نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک
      ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟
      131
      باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب
      سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم
      130
      فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم
      که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم
      129
      شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم
      کنند دست یکی در گره گشایی هم
      128
      زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان
      دل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هم
      127
      دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست
      از تهی کردن دل می‌شود افزون، چه کنم؟
      126
      چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟
      دلم نمی اید این صفحه را سیاه کنم
      125
      گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش
      پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟
      124
      از جور روزگار ندارم شکایتی
      این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام
      123
      مرد مصاف در همه جا یافت می‌شود
      در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام
      122
      بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا
      که من این بار به امید تو برداشته‌ام
      121
      حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست
      از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار
      120
      نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست
      وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار
      119
      جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست
      موج دریادیده در ساحل نمی‌گیرد قرار
      118
      بغیر عشق که از کار برده دست و دلم
      نمی‌رود دل و دستم به هیچ کاردگر
      117
      فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب
      از بس که تند می‌گذرد جویبار عمر
      116
      روزی که آه من به هواداری تو خاست
      در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز
      115
      در دیار ما که جان از بهر مردن می‌دهند
      آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس
      نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت
      114
      هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش
      113
      بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود
      آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش
      112
      ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان
      آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش
      111
      صحبت ناجنس، آتش را به فریاد آورد
      آب در روغن چو باشد، می‌کند شیون چراغ
      107
      گر چه افسانه بود باعث شیرینی خواب
      خواب ما سوخت ز شیرینی افسانهٔ عشق
      108
      همچنان در جستجوی رزق خود سرگشته‌ام
      گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنیا به سنگ
      109
      هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست
      هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام
      110
       
       
      انتخاب و گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      5شنبه 27 دی 1397
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...