رفتن به مطلب

Recommended Posts

شخصی بهلول را گفت :
تو را از دور دیدم گمان کردم 
خری می آید


بهلول گفت : من هم تو را از دور دیدم گمان کردم انسانی می آید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      از خدا پرسیدم:
      چرا وقتی شادم، همه بامن میخندند!
      ولی وقتی ناراحتم
      کسی با من نمیگرید؟
      جواب داد:
       شادیها را برای جمع کردن دوست آفریده ام
      ولی غم را برای انتخاب بهترین دوست...!!!‎
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گرد آوری حدیث/موضوعی/بخش اول:انسان
      ..............................
      بخش اول:انسان
      ---
      گاه انسانِ رها و بى قيد، محفوظ ماند و انسان مراقب (در دام حادثه) سقوط کند
      ---
      امام زين العابدين عليه السلام : انسان بزرگوار به بخشش خود مى بالد، و انسان پست به دارايى خويش مى نازد
      ---
      امام على عليه السلام : انسان با گفتارش اندازه گيرى مى شود و با كردارش ارزش يابى 
      ---
      امام على عليه السلام : براى آگاهى انسان همين بس كه زمان خود را بشناسد
      ---
      امام على عليه السلام : انسان خودرأى به خطا و غلط درمى‏افتد
      ---
      امام على عليه السلام : نادانى در انسان ، از خوره(جذام) براى بدن ، زيانبارتر است
      ---
      امام على عليه السلام : بزرگ ترين نادانى ، نادانى انسان به حال خويش است
      ---
      امام على عليه السلام : انسان هاى شرور ، جز همگون هاى خود را دوست ندارند
      ---
      امام على عليه السلام : چه زيبنده است كه انسان ، آنچه را شايسته نيست ، نخواهد
      ---
      امام على عليه السلام : انسان زيرك، از هر چيزى پندى مى آموزد
      ---
      امام على عليه السلام : انسان به تنگ آمده را وفادارى نيست
      ---
      امام على عليه السلام : خرد، دوست صميمى انسان است 
      ---
      امام على عليه السلام : پيروزى انسان بزرگوار ، نجات بخش است و پيروزى انسان فرومايه ، نابود كننده
      ---
      امام على عليه السلام : فرومايگى آن است كه مال بر انسان ها ترجيح داده شود
      ---
      امام على عليه السلام : ارزش هر انسان ، به چيزى است كه مى داند
      ---
       
      گرد آوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      جمعه 20 مهر 1397
    • توسط sajjad
      جوانی نزد بهلول آمد و پرسید: من از بدبختی دائم در فکرم که چه خاکی به سر کنم! سبب چیست که پدر می گوید: زن بگیر، درست میشود!
       بهلول گفت: حکمت آن است که پس از ازدواج دوتایی فکر خواهید کرد که چه خاکی به سر کنید!!!
    • توسط sajjad
      از بزرگی پرسیدند:
      شگفت انگیزترین رفتار انسان چیست؟
      پاسخ داد:
      از کودکی خسته می شود،برای بزرگ شدن عجله می کند 
      و سپس دلتنگ دوران کودکی خود می شود.
      ابتدا برای کسب مال و ثروت از سلامتی خود مایه میگذارد،
      سپس برای بازپس گرفتن سلامتی از دست رفته پول خود را خرج می کند.
      طوری زندگی می کند که گویی هرگز نخواهد مرد 
      و بعد طوری که گویی هرگز زندگی نکرده می میرد.
      آنچنان زمان خود را صرف آماده شدن برای زندگی می کند
      که برای زندگی کردن وقت پیدا نمی کند.
      آنقدر به آینده فکر می کند که متوجه ازدست رفتن امروز خود نیست .
    • توسط sajjad
      بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد
      مانند یک گربه جلویشان قِل میخوردم و تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند.
      فقط میخواستم بیشتر بمانند، دیرتر بروند، اصلاً نروند!
      بعد مامان من را میبرد به گوشه ای و میگفت هیچ وقت اصرار نکن، هر کسی خودش دوست داشته باشد می مانَد، بیشتر هم می ماند.
      مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود اما من باز مهمان بعدی که می آمد می رفتم جلویش قِل میخوردم که بمان،
      دیرتر برو!
      بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قِل میخوردم که بماند و آن قدر قِل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم، فهمیدم مامان راست میگفت...
      مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد،
      هر کسی بخواهد می ماند، نخواهد میرود.
      حالا تو هی قِل بخور...هی شیرین کاری کن...
    • توسط sajjad
      حاکم از بهلول پرسید: مجازات دزدی چیست؟
      بهلول گفت: اگر دزد, سرقت را شغل خود کرده باشد دست او قطع می شود.
      اما اگر بخاطر گرسنگی باشد باید دست حاکم قطع گردد..!
    • توسط sajjad
      هیجده سالم که بود مجبور شدم یک نفر رو فراموش کنم و چون بلد نبودم، مثل بچه ها گریه میکردم.
      آدمها برام پر از حرفای نامفهوم بودن... حرف هایی مثل «بعدا به حال این روزهات میخندی» یا «جاش رو آدمهای دیگه پر میکنن.»
      تا مدت ها، شب ها رو بی خواب بودم. بعضی از آدما رو تو خیابون از پشت با اون اشتباه میگرفتم، بعضی وقت ها دلم برا صدا کردن اسمش تنگ میشد و با هر آدمی که اسم اون رو داشت دمخور میشدم. خودم رو مقصر میدونستم و احساس میکردم اگر آدم بهتری میبودم اون هیچوقت منو به حال خودم رها نمیکرد
      گوش کردی؟ امروز که تو حال سالها پیش من رو داری و قلبت فشردست، بذار برات حرف های نامفهموم نزنم.. تو قرار نیست هیچوقت به حال این روزهات بخندی. تو امروز با تمام وجودت موسیقی غمگین رو میفهمی، میتونی از ته دل گریه کنی و شب ها از بی قراری بیداری.
      تو نمیفهمی چقدر تو دنیای آدم بزرگ ها فراموش شدست بی قراری. گریه ی از ته دل و شب بیداری برای کسی که دیگه نیست. فیلمش کن، عکسش کن، بنویس.
      من بهت میگم اگر قلبت فشردست و گریه داری، تا میتونی ازشون لذت ببر چون سالها بعد، آدمها نمیذارن با خودت انقدر صادق باشی!
      امیرعلی.ق 
    • توسط sajjad
      ساختن واژه ای به نام «فردا» بزرگترین اشتباه انسان بود،
      تا زمانی که کودک بی سوادی بودیم و با این واژه آشنایی نداشتیم، خوب زندگی میکردیم.
      تمامی احساساتمان، غم و شادیمان و هرچه داشتیم را همین امروز خرج میکردیم
      انگار فهمیده تر بودیم، چون همیشه میترسیدیم شاید فردا نباشد.
      از وقتی «فردا » را یاد گرفتیم، همه چیز را گذاشتیم برای فردا.
      از داشته های امروز لذت نبردیم و گذاشتیم برای روز مبادا...
      شاید باید اینگونه «فردا» را معنی کنیم:
      «فردا» روزیست که داشته‌های امروزت را نداری؛ پس امروز را زندگی کن...
    • توسط sajjad
      معلم ریاضی پای تخته گفت : برای حل این معادله ، وجود این شرط لازمه ولی کافی نیست . دستمو و بلند کردم گفتم آقا اجازه ! میشه یه بار دیگه توضیح بدید ؟ بعد همه بچه ها گفتن آره آقا ، اگر میشه یه بار دیگه توضیح بدید ما هم متوجه نشدیم . اون روز تا آخر کلاس آقا معلم مثال حل کرد و تقریبا هیچکی نفهمید لازم چیه ، کافی چیه . 
      18 سالگی مهندسی نرم افزار دانشگاه صنعتی شریف قبول شدم و تقریبا اواخر ترم چهارم بودم که پرستو رو توی راه روی دانشکده فنی دیدم . دختری نجیب و زیبا که دنباله ی چادرش با روح و جانم بازی می کرد .
      چند روز بعد وقتی مادرم مشغول آشپزی بود از پشت لوپش رو بوسیدم و یواش تو گوشش گفتم پسرت عاشق شده . مادرم گفت برو مسخره ، برو الان غذام میسوزه . گفتم به خدا راست میگم ؛ مادرم زیر گاز رو خاموش کرد و گفت این چه دختر ورپریده ایه که تو ازش خوشت اومده ؟ بابا ننش کیه ؟ من میشناسمش ؟
      نشستم و قضیه رو کامل براش تعریف کردم و ازش خواستم بعد از ظهر که بابا از سر کار اومد باهاش حرف بزنه و برا پسر کوچیکش آستین بالا بزنه .
      بعد از ظهر که پدرم از سر کار برگشت مادرم یه چای کمر باریک گذاشت جلوش و چند دیقه ای با هم پچ و پچ کردند . یهو بابام داد زد محمد بیا اینجا ببینم ؛ مادرت چی میگه ؟ میگه زن می خوای ؟ 
      با ترس رفتم داخل آشپز خونه و گفتم : زن که نه ... فعلا نامزدی کنیم تا درسمون تموم بشه . سریع گفت چه غلطا ، آخه تو چی داری که من برات آستین بالا بزنم ؟ کار داری ؟ سربازی کردی ؟ دو قرون پول از خودت داری که فردا دست دختر مردم رو بگیری و بیاری تو خونت ؟ اینا رو گفت و بلند شد رفت داخل اتاق . وقتی داشت بلند میشد گفت : تو فعلا درستو بخون به وقتش خودم برات یه دختر خوب میگیرم ؛ یه چی زیاده دختر خوب .
      روز بعد رفتم و قضیه رو برا داییم تعریف کردم و اونم دقیقا حرفای بابامو تحویلم داد و ازم خواست صبر کنم تا وقتی که برم سربازی و یه کاری دست و پا کنم . به حرف داییم گوش دادم و سعی می کردم اصلا به پرستو فکر نکنم ؛ به خودم می گفتم حق دارن .... من که چیزی واسه شروع زندگی ندارم . یکسال بعد هم پرستو با پسر داییش ازدواج کرد و انتقالی گرفت شهر خودشون .
      چند سال بعد وقتی 25 سالم بود ، پدرم گفت : چرا یه دختر انتخاب نمیکنی و نمیری سر خونه و زندگیت ؟ مادرم گفت : چرا همین دختر خاله خودت رو نمیگیری !؟ هم آشنا إ هم پزشکی خونده .
      داییم گفت : دایی جان شکر خدا هم درست تموم شده هم سربازیتو کردی ؛ سر کار هم که هستی ، چرا زن نمیگیری و دل مادرتو شاد نمیکنی ؟
      بغض گلومو گرفت و خواستم به یادشون بیارم روزی رو که شغل نداشتم ، سربازی نکرده بودم ولی کسی رو داشتم که عاشقش بودم . دوست داشتم بهشون بگم که یه روزی کار و سربازی رو شرط لازم برای ازدواج می دونستند و من عشق به پرستو رو شرط کافی برای خوشبخت شدنم  و حالا من شرط لازم رو برای ازدواج دارم ولی شرط کافیی وجود نداره .
       نمیدونم ولی شاید هیچ معادله ای بدون شرط کافی حل نشه...
    • توسط sajjad
      دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند . 
      با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .
      چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است ، چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق .
      همان شب پروردگار را در خواب ديد که وي را خطاب کرد : به حرمت برادرت تو را بخشيدم
       برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت : يا رب ، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر ، چگونه است مرا به حرمت او مي بخشي ، آيا آنچه کرده ام مايه رضاي تو نيست .َ ندا رسيد : آنچه تو مي کني من از آن بي نيازم ولي مادرت از آنچه او مي کند بي نياز نيست ...
      کتاب فارسي دبستان سال ۱۳۲۴ 
      به فرزندان خود انسان بودن بیاموزیم.
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×