رفتن به مطلب

Recommended Posts

دیدگاه گور خری در روانشناسی یعنی آدمها را مجموعه ای از ویژگیهای بد و خوب بدانیم ،
هیچکس بد مطلق و یا خوب مطلق نیست
باهم بودن را بیاموزیم نه دربرابر هم بودن ما در حدی نیستیم که راجع به کسی قضاوت کنیم .

از گورخری پرسیدم : تو سفیدی ، راه راه سیاه داری ؛ یا اینکه سیاهی ، راه راه سفید داری؟

گورخر به جای جواب دادن پرسید :
تو خوبی فقط عادت های بد داری ، 
یا بدی و چندتا عادت خوب داری؟!
ساکتی بعضی وقت ها شلوغ می کنی ،
یا شیطونی و بعضی وقتها ساکت میشی؟
ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی ، 
یا ذاتا افسرده ای و بعضی روزها خوشحالی؟
لباس هات تمیزن فقط پیراهنت کثیفه ،
یا کثیفن و شلوارت تمیزه ؟!

و من دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره ی راه راهاشون چیزی نپرسیدم!

شل سیلور استاین

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      انسان پولداري در شهري زندگي ميکرد اما به هيچ کسي ريالي کمک نميکرد فرزندي هم نداشت وتنها با همسرش زندگي ميکرد در عوض قصابي در آن شهر به نيازمندان گوشت رايگان ميداد روز به روز نفرت مردم از اين شخص سرمايه دار بيشتر ميشد مردم هر چه اورا نصيحت ميکردند که اين سرمايه را براي چه کسي ميخاي در جواب ميگف نياز شما ربطي به من نداره برويد از قصاب بگيريد تااينکه او مريض شد احدي به عيادت او نرفت اين شخص در نهايت تنهايي جان داد هيچ کس حاضر نشد به تشييع جنازه او برود همسرش به تنهايي او را دفن کرد اما از فرداي آن روز اتفاق عجيبي در شهر افتاد ديگر قصاب به کسي گوشت رايگان نداد اوگفت کسي که پول گوشت راميداد ديروز از دنيا رفت!! 
    • توسط sajjad
      بعضی از ما یک سری دوست داریم که وقتی قرار است دیگران با آن‌ها ملاقات کنند باید هشداری به دیگران بدهیم. مثلاً دوستمان می‌خواهد یکی از دوستانش را به ما معرفی کند ولی از قبل می‌گوید که مراقب باش، او ممکن است گاهی اوقات بی‌ادب و پررو به نظر برسد. دوستمان این فرد را مدت طولانی است که می‌شناسد و به همین دلیل به او عادت کرده است و این می‌شود که شما قبل از اینکه دوست دوستتان را ببینید در مورد او قضاوت می‌کنید و برداشت منفی‌ای از او دارید. تمایل به قضاوت دیگران قبل از ملاقات کردنشان مسئله‌ی طبیعی‌ای است. گفته می‌شود که برداشت اول از اشخاص در قضاوت آن‌ها مهم است، اما گاهی وقت‌ها پیش می‌آید که حتی بدون داشتن برداشت اول از دیگران آن‌ها را قضاوت می‌کنیم.
      قضاوت با سرعت نور صورت می‌گیرد
      برداشت‌ها فوری صورت می‌گیرند. فقط چند ثانیه طول می‌کشد تا نسبت به کسی برداشت یا قضاوتی کنیم. وقتی اولین برداشت را از کسی می‌کنیم 2 قسمت از مغز مورداستفاده قرار می‌گیرد: آمیگدال و PCC.
      آمیگدال عملی‌تر است و اطلاعاتی که توسط حواستان دریافت می‌شود را تفسیر کرده و آن‌ها را به سیگنال‌های اجتماعی پیوند می‌دهد. PCC هم مربوط به احساسات و حافظه است و تجربیات زندگی‌تان را به احساساتتان پیوند می‌دهد. این 2 پاسخ به شما کمک می‌کنند که سریع تصمیم بگیرید که آیا شخصی که ملاقات می‌کنید مورد تأییدتان هست یا خیر.
      این غریزه‌ای برای بقاست که سریعاً یک فرد را ارزیابی کنیم تا ببینیم آن‌ها برای ما تهدیدی محسوب می‌شوند یا خیر. چیزهایی مانند طرز لباس پوشیدنشان یا رفتار اولیه‌شان به شما کمک می‌کند که در هنگام رویارویی با یک نفر قضاوت سریعی انجام دهید؛ اما شنیدن راجع به طرز رفتارشان  قبل از ملاقات با آن‌ها باعث می‌شود که بازهم راجع به آن‌ها قضاوت و برداشتی پیدا کنید. وقتی اطلاعات این‌چنینی به شما عرضه می‌شود مغزتان سعی می‌کند که ارتباطی با یک خاطره‌ی مرتبط برقرار کند؛ اما اگر هیچ خاطره‌ی مرتبطی نداشته باشید مغزتان سعی می‌کند که این فقدان اطلاعات را جبران کند. دلیل اینکه مغزتان سعی می‌کند اطلاعات جدید را با تجربیات قدیمی مرتبط کند این است که شما بتوانید سریع ارزیابی کنید که آیا این شخص ارزشی دارد و آیا می‌ارزد که دوباره آن‌ها را ببینم یا نه. حال که شما برداشت مبهمی راجع به این شخص دارید مغزتان شروع می‌کند که از خودش داستان سازی کند. این به شما کمک می‌کند که با اطلاعات کمی که دارید، ایده‌ی بهتری نسبت به آن شخص و نحوه‌ی برخوردش پیدا کنید.
      این قضاوت سریع ممکن است غلط باشد
      بدون هیچ دلیل مبرهنی و حتی بدون اینکه خودتان بدانید، نسبت به این شخص یک حس جانب‌داری و جبهه پیدا می‌کنید. وقتی تصور منفی‌ای از کسی که تابه‌حال ندیده‌اید شکل می‌دهید، تغییر دادن حستان می‌تواند دشوار باشد. حتی این حس جانب‌داری و جبهه‌تان بدون اینکه دست خودتان باشد ممکن است برای طرف مقابلتان مشهود و هویدا باشد. وقتی‌که بالاخره آن‌ها را می‌بینید، هر کاری که می‌کنند و هرچه می‌گویند، برداشت قبلی‌تان را از آن‌ها تائید می‌کند. هر رفتاری هم که در تضاد با ایده‌تان باشد استثنا حساب می‌شود چراکه شما فکر می‌کنید از قبل می‌دانید آن‌ها چطور آدمی هستند. این جبهه‌گیری سرانجام ممکن است جلوی رابطه‌ای که پتانسیل خوب بودن و شکل‌گیری را دارد بگیرد.
      برعکس، اگر فردی که به شما نزدیک است از کسی پیش از اینکه او را ببینید تعریف کند، باعث می‌شود قبل از شناخت آن‌ها تفکری مثبت راجع بهشان داشته باشید. تغییر این تفکر هم دشوار است، چراکه بااینکه مثبت است اما بازهم نوعی جانب‌داری و تعصب عقیده به شمار می‌آید. وقتی یک فرد سمی به‌عنوان دوستی خوب به شما معرفی‌شده برتری‌ای دارد و آن این است که شما از قبل او را پذیرفته‌اید. این به آن‌ها علیرغم رفتارهای سمی‌ای که از خودشان نشان داده‌اند شانس بیشتری برای اثبات خودشان به‌عنوان یک فرد خوب می‌دهد و همین ممکن است باعث شود که شما با کسی که اصلاً در زندگی‌تان به او احتیاجی ندارید رابطه‌ای را بنا کنید.
       دیگران هم شما را همین‌طوری قضاوت می‌کنند
      بسیاری از افراد قبل از اینکه با شما ملاقات کنند شما را قضاوت کرده‌اند. اگر هم سن و سالانتان راجع به شما چیزهای خوبی به آن‌ها گفته باشند آشنایی‌تان با آن‌ها راحت‌تر خواهد شد چراکه آن‌ها از پیش برداشت خوبی از شما دارند. برعکس این قضیه هم امکان دارد؛ یعنی اگر از شما پیش آن‌ها بدگویی شده باشد باعث می‌شود ناخواسته بینتان شکاف ایجاد شود. برای اینکه با کسی رابطه‌ی سمی شکل نداده و از کسی برداشت منفی‌ای قبل از دیدنشان نداشته باشید، طرز فکرتان را تصحیح کنید.
      به خاطر خودتان فکر کنید
      با اینکه طبیعی است که بر اساس تفکر دیگران تفکری شکل دهید، اما این کار را نکنید. مغزهای ما جوری سیم‌کشی شده‌اند که این‌گونه ارزیابی‌ها را انجام دهند؛ اما شما می‌توانید انتخاب کنید که از خودشان سؤال کنید. یک‌طرفه به قاضی نروید و به این فرد جدید شانسی برای اثبات خودش بدهید.
      ذهنی باز داشته باشد
      شما نمی‌دانید که چه متغیرهای دیگری ممکن است بر تفکر آن‌ها تأثیر گذاشته باشد. سعی کنید که شخصاً رفتار و منش شخص موردنظر را مشاهده کنید و درواقع نه فقط رفتارشان با شما بلکه رفتارشان با دیگران را هم مدنظر قرار دهید. وقتی نگذارید طرز تفکر دیگران بر شما تأثیر بگذارد، احتمال ایجاد رابطه‌ای قوی با کسی که ممکن بود شانسی به او ندهید را بالا می‌برید. شما می‌توانید طرز تفکر و برداشت خودتان را شکل داده و تعیین کنید که آیا آن شخص واقعاً ارزشش را دارد یا نه.
      حواستان به حرف‌هایی که می‌زنید باشد
      راجع به دیگران بدگویی نکنید؛ نه‌تنها این رفتار ناشایست است، بلکه باعث می‌شوید دیگران برداشت بدی نسبت به کسی که ممکن است از او خوششان بیاید داشته باشند. مثلاً خیلی طبیعی است که کسانی که عاشق هم هستند وقتی یک جاهایی رابطه خوب پیش نمی‌رود شکایت کنند اما این به این معنی نیست که آن‌ها واقعاً نمی‌خواهند با یکدیگر بمانند بلکه آن‌ها در این لحظه لازم دارند که خودشان را خالی کنند؛ اما وقتی فقط حرف از شکایت آن‌ها بزنید دیگران فکر می‌کنند که او آدم خوبی نیست و نباید بهش نزدیک شوند.
      حواستان باشد که جملاتتان چگونه می‌تواند یک تفکر توهمی در دیگران ایجاد کنند. شما می‌توانید از این ترفند استفاده کرده و وقتی می‌خواهید کسانی که برایتان مهم هستند را به دیگران معرفی کنید، قبلش کمی تعریف مثبت از آن‌ها بکنید و وقتی از کسی پیش دیگران تعریف مثبت می‌کنید، درواقع فرصت ایجاد یک ارتباط مثبت را بین آن 2 طرف بالا می‌برید.
      منبع: دیجی رو
    • توسط sajjad
      تا وقتي من را نشناختي درباه ي من قضاوت نکن 
      تا وقتي بامن رقابت نکردي من را دست کم نگير 
      و
      تاوقتي بامن صحبت نکردي درباره ي من صحبت نکن.
    • توسط sajjad
      وقتى یه نفر شخصيت واقعى اش رو نشونت ميده ، سعى نكن دوباره اونجور كه ميخواى تصورش كنى. 
    • توسط sajjad
    • توسط sajjad
      معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»
      معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ یک بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد. ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد. ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ كنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می‌کرد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می‌آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می‌کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می‌سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند. 
      ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیآورد ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ باشد ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ ﭘﺴﺮ به دنیا آورد ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت كردند. ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ.»
      ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: «می‌دانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ‌می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ کی ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت می‌کنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ خبرش را می‌گیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ می‌کند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎن ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ.»ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﻧﺎﭘﺴﻨﺪ ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﯿﺮﯼ ﻧﻬﻔﺘﻪباشد. 
  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×