رفتن به مطلب

Recommended Posts

آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود ،
 پدر او کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر می کرد!
آبراهام پس از سالها تلاش ، به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد ، اولین سخنرانی او در مجلس سنای بدین صورت گذشت : 
نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود ناراضی بودند . 
یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد :
آبراهام! حالا که بطور شانسی رئیس جمهور شده ای فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!
آبراهام لینکلن لبخندی زد و سخنرانی خود را اینطور شروع کرد : 
من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت ،
چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی! من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم ...

آقایان نماینده بنده در اینجا اعلام می کنم که بنده مانند پدرم ماهر نیستم ، با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام ، پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود . 
یکی ازاقدامات مهم او خاتمه بخشیدن به تاریخ برده داری بود!
و درپایان جمله معروف :
معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم ، چقدر می ارزیم 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      آورده اند که : پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. 
      اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد . شاه به یکی از وزرای خود گفت : او چه می گوید؟ 
      وزیر گفت : به جان شما دعا می کند ،
      شاه اسیر را بخشید!
      وزیر دیگری که در محضر شاه بود و با آن وزیر اول مخالفت داشت گفت : ای پادشاه آن اسیر به شما دشنام داد
      پادشاه گفت : تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان انسانی را نجات می دهد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود ...
    • توسط sajjad
      زمان قاجار که زن هاحق رفتن به مدرسه را نداشتند . اولین مردمانی که به دختر هایشان اجازه درس خواندن دادند رشتی ها بودند ،
      وقتی این خبر به انگلیسیها رسید آنها سعی کردند جهت جلوگیری از رشد سواد این تصور را رواج دهند که : 
      رشتی ها چقدر بیغیرت هستند که
      دخترانشان را به مدرسه میفرستند!
      و چرا این تا الان هنوز به جا مانده!؟
    • توسط sajjad
      در دوران نوجوانی با یک چوبدستی دم در آغل گوسفندان می ایستادم و برای سرگرم کردن خودم هنگام خارج شدن آنها چوبدستی را جلوی پایشان میگرفتم طوری که مجبور به پریدن از روی آن می شدند!
      پس از آنکه چندین گوسفند از روی آن می پریدند چوبدستی را کنار می کشیدم اما بقیه گوسفندان هم با رسیدن به این نقطه از روی مانع خیالی می پریدند...!
      تنها دلیل پرش آنها این بود که گوسفندان جلویی در آن نقطه پریده بودند . گوسفند تنها موجودی نیست که از این گرایش برخوردار است : 
      تعداد زیادی از آدمها نیز مایل به انجام کارهایی هستند که دیگران انجامش میدهند 
      مایل به باور کردن چیزهایی هستند که دیگران به آن باور دارند
      مایل به پذیرش بی چون و چرای چیزهایی هستند که دیگران قبولش دارند
      وقتی خودت را هم صدا با اکثریت می بینی ، وقت آن است که باید بنشینی و عمیقا فکر کنی
      دیل کارنگی
    • توسط sajjad
      شخصی بهلول را گفت :
      تو را از دور دیدم گمان کردم 
      خری می آید

      بهلول گفت : من هم تو را از دور دیدم گمان کردم انسانی می آید
    • توسط sajjad
      شاعری در ستایش خواجه ای بخیل قصیده ای گفت و برایش خواند اما هیچ پاداشی دریافت نکرد. یک هفته صبر کرد و باز هم خبری نشد. قطعه ای سرود که در آن تقاضای خود را به صراحت گفته بود اما خواجه توجهی نکرد. پس از چند روز خواجه را در شعری دیگر نکوهش کرد؛ اما باز هم اعتنایی نکرد. شاعر رفت و بر درخانه خواجه نشست.
      خواجه بیرون آمد و او را دید که با آرامش خاطر نشسته است، گفت: ای بی حیا! ستایش کردی، تقاضا کردی و سپس نکوهش کردی، هیچ فایده ای نداشت دیگر به چه امیدی در اینجا نشسته ای؟ شاعر گفت: به امید اینکه بمیری و مرثیه ای هم برایت بگویم! خواجه خندید و پاداشی نیکو به او بخشید.
    • توسط sajjad
      از ارسطو پرسیدند در زندگی
      دشوارترین کارها چیست؟
      گفت
      اینکه انسان خود را بشناسد
      پرسیدند آسانترین کارچیست؟
      گفت
      اینکه دیگری را نصیحت کند
    • توسط sajjad
      یک زندانی در آمریکا از زندان می‌گریزد؛ به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود...
       
      درِ واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد ....
      او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است، روی تکه کاغذی می نویسد : 
      "این مجازات رفتار های بد من است که باید منجمد شوم!"
      وقتی قطار به ایستگاه می رسد، مامورین با جسد او روبرو می شوند، در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است!
       
      «ذهن پرقدرت ترین سلاحی است که انسان در اختیار دارد، هر آنچه را که میگوییم، شلیکی است که میتواند در دم کشنده باشد»
      کاترین پاندر
    • توسط sajjad
      پدر آبراهام میدانست در نزدیکی صومعه ،زاهدی زندگی میکند که به فرزانگی مشهور است .
      به سراغ آن مرد رفت و پرسید: اگر امروز زن زیبایی را در بستر خویش می یافتی ،آیا میتوانستی خود را متقاعد کنی که او زن نیست؟
       مرد فرزانه پاسخ داد: نه ، اما میتوانستم خودم را مهار کنم.
      پدر ادامه داد:و اگر چند سکه زر در صحرا می یافتی ،آیا میتوانستی ان ها را سنگ فرض کنی؟
      مرد فرزانه پاسخ داد : نه، اما میتوانستم خودم را مهار کنم و سکه ها را در جای خود رها کنم.
      پدر اصرار کرد : و اگر دو برادر با تو مشورت می کردند، یکی از تو متنفر بود و دیگری تو را دوست داشت، آیا میتوانستی آن ها را برابر فرض کنی ؟
       زاهد پاسخ داد: هرچند ممکن بود در درونم رنج ببرم ،با کسی که دوستم داشت همانگونه رفتار میکردم که با آن که از من متنفر است.
      بعد پدر ابراهام برای شاگردانش گفت :
      به شما می گویم انسان فرزانه کیست .کسی است که به جای کشتن امیالش ، میتواند آن ها را مهار کند.
  • محبوب ترین مطلب ماه

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

درباره ما

دیوونه تو در ۲۰ خرداد ۹۵ فعالیت خود را به عنوان انجمن عاشقانه آغاز کرد.هدف ما به وجود آوردن جو دوستانه و کمک به تمام عاشقان فارسی زبان هست. امیدواریم با همکاری شما عزیزان بتوانیم میزبان خوبی برای لحظه های عاشقانه تان باشیم.

تبلیغات متنی

برای تبادل لینک پیام خصوصی دهید.

بنر دوستان

در این قسمت بنر همکاران قرار میگیرد.

×