رفتن به مطلب

Recommended Posts

Shahkar_app_deklame.png

نام: علیــرضــا آذر
تاریخ تولد: 13 آبان 1358
جنسیت: مرد - متاهل
محل سکونت:  ایران - تهران
سطح تحصیلات: کارشناسی ارشد

درباره من: چیزی در باره ام یافت نمیشود .. تمام فایل ها بسته شدند . کلاسور ها زیر بغل شدند .. دل تنگی از نامم آویزان است .. و انسان تنها موجودی نیست که با مرگش مرا میازارد .. من شاعرم با شاعران بازی نباید کرد ..

میپذیرم تولدم باشد گوشه نکبت ندامتگاه ،
میپذیرم بیفتم از دستی ؛ وسط دستهای آبان ماه

داشتم یاد میگرفتم به همین سبب سر به همه میزدم و میزنم خیلی هامطلبی به نام زندگی نامه داشتند که بیشتر بیلبورد تبلیغاتی بودند آنقدر که هوس میکردم دوستان را جینی خریداری کرده و در گوشه ای آرام مصرف کنم !! اما بگذریم ..

علیرضا آذر تمام داشته من است .. آنقدر درس خوانده ام که شعر ها را بفهمم و گلیم روز مره گی را از آب که نه از لجن بیرون بکشم .. شعر ؟؟ آری میگویم و میخوانم از یک دهه گذشته است .. تهران مجبورم کرد زندگی کنم اواخر دهه پنجاه بود آن روز ها همه کلاه میگذاشتند این شد که کلاه گشاد زندگی سرم رفت و کلا سرم رفت!! .. حاشا که دمی بی عشق!! در ادبیات کار نکرده آنقدر دارم که کار های کرده ام را مجال نوشتن نیست ... اما در اتوبان ماشین رو ی اهل اتصال !!! سگ دو زیاد زده ام .. و هنوز خانه اولم ..استیدم را نام نمیبرم که نامم مایه ء ننگشان نشود .. یکی دوبار منزوی را دیده ام و دیگران یکی دو بار مرا !! دکتر مرا ببخش فرض کنید دکترم مهندس مرا ببخش فرض کنید مهندسم فرض کنید تخلیه ءچاه خانه هایتان به عهده من است .. چیزی عوض نمیشود ..

شعر مشت محکمی دارد... که فکم هنوز ملتهب است

.. و در نهایت

این خانه سیاه مانده مادر ،
مادر همه جای خانه خالی است ،
آفت زده روزگارمان را ، 
مادر سر سفره خشکسالی است

"علیرضا آذر"


مشخصات تماس
انیستاگرام: https://www.instagram.com/alireza_aazar/
ایمیل:
    aazar.blog@gmail.com
وبسایت رسمی : http://alireza-aazar.blogfa.com

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم مرگ

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن ... لب وا کن و با واژه بزن جادو کن
لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست ... بعد از من و جان کندن من نوبت توست
لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم ... لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین، سینه و سر آوردم ... مجنونم و خونابِ جگر آوردم
مجنونم و خون در دهنم می رقصد ... دستان جنون در دهنم می رقصد
مجنون تو هستم که فقط گوش کنی ... بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست ... یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست
تا اخم کنی دست به خنجر بزند ... پلکی بزنی به سیم آخر یزند
تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود ... تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو ... دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو
آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست ... این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست
ابیاتِ روانی شده را دور بریز ... این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند ... این زخم  سراسیمه مرا پیر کند
این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید ... مردم خبری نیست،رهایم بکنید
من را بگذارید که پامال شود ... بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد ... شاید لَت و پارَم به خیابان برسد
من را بگذارید بمیرد،به درَک ... اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک
من شاهدِ نابودی دنیای منم ... باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم ... با این همه بن بست چه باید بکنم
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند ... مردم چه بلاها به سَرم آوردند
من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند ... در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند ... گاهی همگی مسخره ام می کردند
بعد از تو به دنیای دلم خندیدند ... مردم به سراپای دلم خندیدند
در وادیِ من چشم چرانی کردند ... در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد ... بانوی هنر، هنرنمایی می کرد
من زیستنم قصه ی مردم شده است ... یک تو، وسط زندگیم گم شده است
اوضاع خراب است،مراعات کنید ... ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم، بروید ... مالِ خودتان دار و ندارم، بروید
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند ... مردم چه بلاها به سرم آوردند
من از به جهان آمدنم دلگیرم ... آماده کنید جوخه را، می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز ... مرد است که از پا ننشسته ست هنوز
یک مرد که از چشم تو افتاد شکست ... مرد است ولی خانه ات آباد، شکست
در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود ... لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم ... باید که در این فاجعه پرپر بزنم
اما اگر این جغد به جایی برسد ... دیوانه اگر به کدخدایی برسد
ته مانده ی یک مرد اگر برگردد ... صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند ... داوود نباشد که دری وا بکند
این خاطره ی پیر به هم می ریزد ... آرامش تصویر به هم می ریزد
ای روح مرا تا به کجا می بری ام ... دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم ... با این همه هر بار زبان می گیرم
در خانه ی من پنجره ها می میرند ... بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند
این پنجره تصویر خیالی دارد ... در خانه ی من مرگ توالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست ... آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست
بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام ... آتش به دهانِ خانه انداخته ام
بعد از تو خدا خانه نشینم نکند ... دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم ... من پای بدی های تو هم می مانم
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند ... مردم چه بلاها به سرم آوردند
آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام ... بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم ... از کوچه ی ما می گذری، می میرم
سوسو بزنی، شهر چراغان شده است ... چرخی بزنی،آینه بندان شده است
لب باز کنی،آتشی افروخته ای ... حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی ... گاهی سَرکی به آسمانم بزنی
من را به گناهِ بی گناهی کشتی ... بانوی شکار، اشتباهی کشتی
بانوی شکار،دست کم می گیری ... من جان دهم آهسته تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند ... جز واژه ی برگرد مگر می ماند
این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز ... این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز
دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم ... با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم

ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن ... ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن
یادش همه جا هست،خودش نوش ِ شما ... ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما
شمشیر بر آن دست که بر گردنش است ... لعنت به تنی که در کنار تنش است
دست از شب و روز گریه بردار گلم  ... با پای خودم می روم این بار گلم

 

شعر و صدا: علیرضا آذر
قشنگی:  89%

دانلود | حجم 9 مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تومور 2

زندگی یک چمدان است که می آوریش
بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم 
گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم


چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش
هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش
قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم
مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش


مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز
من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش
آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم
آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم


توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی
کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی
چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر
جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر
تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
بازی منتهی العافیه را می بازم
سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم
رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم


ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور
قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور
مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم
ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم
نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم
خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم


مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود
و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود
قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند
هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم


چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت
سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید
دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت
شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود


پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست
آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند
چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم


و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم
از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم


هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تو را دووووو ... دهنه روی دهانم زد و رفت
همه شهر مهیاست مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست مبادا که تو را
این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پی یک شام بزرگند مبادا که تو را
دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را


پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را
نانجیبان همه هستند مبادا که تو را
تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه
برف و کولاک زده راه خراب است نرو
بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم


بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
این شب وسوسه انگیز مرا می شکند
بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست
بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست
و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم


می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش
خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش

شعر و صدا: علیرضا آذر
قشنگی:  88%

دانلود | حجم 8 مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اثر انگشت

روز میلاد من است آمده‌ام دست کشم
به سر و گوشِ عرق کرده‌ی دنیای خودم
قول دادم که در این شعر فقط من باشم
تا خودم با همه خود باشم و تنهای خودم

ردِ انگشتِ تو بر سینه‌ی سیب است هنوز
من غلط کرده و مغضوبِ خداوند شدم
بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست
من خریدارِ تن و جای کمربند شدم
شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن
من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم
به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن
باز با این همه هروقت غمی شِیهه کشید
من همین نبشِ چنار و چمنم،فکر نکن


قول دادم که در اندیشه‌ی خود حبس شوم
دل به بالا و بلندای خیالی ندهم
دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس
به تنِ هیچ عقابی پَر و بالی ندهم

تو که رفتی پیِ تاب و طپش رود، برو
به قدم‌های اسیرِ لجنم فکر نکن
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم
به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن
من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن
و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن
گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان
به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن
تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز
هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده
به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن
نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز
به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن
شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد
به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن
من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم
به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن
باز با این همه هر وقت غمی شیهه کشید
من همین نبشِ چنار و چمنم،فکر نکن


یا که خاکی به سرِ آینه‌ی بکر کنید
یا از اینجا به غبارِ سخنم فکر کنید
شانه بر شانه‌ی هم پشت به هم ساییدند
خرده شن‌ها صف و صف پشت هم انبوه شدند
مثل واگیرترین حادثه دورم کردند
قطعه‌های بدنم بافتی از کوه شدند

قد کشیدم سرِ دوشم به لبِ ابر رسید
سر برآوردم و دیدم که چقدر الوندم
عهد کردم که اگر پای کسی فتحم کرد
قامتش را سرِ سبابه‌ی خود می‌بندم
عهد کردم که اگر دست کسی لمسم کرد
کولیِ دشت شوم معرکه آغاز کنم
در دلم آهنِ تَف‌دیده‌ی بسیاری هست
وای ازآن دَم که بخواهم دهنی باز کنم


آنچنان مست کنم روح بچرخد در من
آنچنان نعره زنم سقفِ زمین چاک شود
آنچنان شانه به لرزانم و هی هی بکنم
که برای همه‌ی دشت خطرناک شود


این تهوع که مرا هست تو را خواهد کشت
آنچه من خورده‌ام از حدِ خودم بیشتر است
می‌رود بمبِ دلم فاجعه آغاز کند
هر کسی دورتر است،عاقبت‌اندیش‌تر است


ناگهان شد که زمین نبضِ جنونش زد و بعد
خونم از حلق به جوش آمد و نابود شدم
در جهانی که پُر از فرضیه‌های شدن است
واقعا سوختم و باختم و دود شدم
آن که جان کَند و خطر کرد و به بالا نرسید
آن که دائم هوسِ سوختنِ ما می‌کرد
آن که از هیچ نگاهی به تماشا نرسید
کاش می‌آمد و از دور تماشا می‌کرد


زیر خاکسترم انگار دری باز شد و
ساقه‌ی سیب شدم،حسرتِ حوّا برخاست
سیبِ دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
گرد و خاک از لبه‌ی عِقدِ ثریا برخاست
شاخه در شاخه فریبم،سبدی سیب بچین
دامنی از تبِ گندم ببر و نانش کن
با سکوتی که تو داری سرِ زا می‌میری
بغضِ اندوخته را لو بده عصیانش کن


شاخه‌هایم هوسِ پنجه‌ی چیدن دارند
من درختم،تو به اندازه‌ی من انسانی
من اسیرم،تو برو شاخِ زمین را بشکن
گور بابای سر و این همه سرگردانی
منطقِ جاذبه در فلسفه‌اش پنهان بود
تا که تقدیر به دستانِ من افتاد از دست
جذبه‌ی ذهنِ زمین زیر معما می‌ماند
پاسخ از دامنِ من بود اگر کشفی هست


میوه از دامن من بود اگر روزِ هُبوط
آدم از وسوسه افتاد زمین انسان شد
آه اگر سیب نبود عشق چه باید می‌کرد
من رسیدم که دل از بندِ دل آویزان شد
ردِ انگشتِ تو بر سیلیِ سیب است هنوز
من غلط کردم و مغضوبِ خداوند شدم
بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست
من خریدارِ تن و جای کمربند شدم


ردِ انگشتِ خودت بود ولی ما خوردیم
شوکران از لبِ لیوانِ تو خوردن دارد
موجِ کف کرده‌ و طوفانی و بی‌ماه و نگاه
دل به این ورطه‌ی تاریک سپردن دارد
رد انگشتِ تو بر گودیِ فنجان من است
از کجا دست به آینده‌ی فالم بردی
همه دیدند که یک سیبِ معلق دارم
لعنتی پیش خودم زیر سوالم بردی


رد انگشت تو بر پیرهنِ پاره‌ی من
بر تنم جز اثرِ مرگ مگر چیزی هست
در لباسی که از این معرکه‌ها می‌گذرد
سایه‌ی بی‌سر و پایی‌ست اگر چیزی هست
رد انگشت تو بر حلق من و حلق خودت
هر دوتامان سرِ کیفیم که مرگ آمده است
کفن گرم به تن کن که در این قبرِ غریب
پیش پای من و تو باز تگرگ آمده است


پشت یک میز خزیدیم که بازی بکنیم
رو به رو بودنِ با عشق جگر می‌خواهد
این قمار عاقبتش جانِ مرا می‌بازد
با تو سرشاخ شدن دستِ قَدَر می‌خواهد
زنده‌ام،هر چه زدی تیغه به شریان نرسید
خیز بردار ببینم‌ خطری هم داری؟
زخم از این تیغ و تبر تا که بخواهی خوردم
عشق من،اَره‌ی تَن‌تیزتری هم داری؟


تند و کُندی،همه‌ی مساله این است،فقط
خنجرت کُند و عجولی که رگی باز کنی
مثل پایان غم‌انگیزترین کرمِ جهان
سعی داری که پس از مرگِ خود آغاز کنی
مثل گاوی که زمین خورد،خودم را خوردم
تو در اندیشه‌ی آن پیله به خود چسبیدی
قصه از کوه به این گاو رسیده،تو بگو
غیرِ پروانه شدن خوابِ چه چیزی دیدی؟


پایِ در کفشِ جهان رفته زمین خواهد خورد
قدِ پاهای خودت کفش به پا کن گلِ من
فکرِ همزیستیِ با منِ بیگانه نباش
جا برای خودِ من باز نکرد آغُلِ من
نره گاوی که در اندیشه‌ی نشخوارِ خود است
پای بشقابِ هزاران زنِ هندو خوابید
گاوِ کف کرده‌ و خرنا‌س‌کِشِ قصه شدم
تا دهان و شکمی هست مرا دریابید


شقه‌هایم سرِ میخ است،به آتش بکشید
زیر خاکستر این شعر کبابش بکنید
این بُتی را که به دستانِ خودم ساخته‌ام
مَفصَل از هم به درآرید و خرابش بکنید
زیر خاکستر این شعر کبابم بکنید
مابقی را بگذارید که سگ‌ها ببرند
مَردهایی که به دل حسرتِ دختر دارند
شاخ‌ها را بفروشند و عروسک بخرند


نره گاوی که منم،پای خودم مسلخِ من
گوشه‌ی لیزِ همین ذهن زمین خواهم خورد
ترسم این است اگر جبر به ماندن باشد
مرگِ بی‌حوصله از یاد مرا خواهد برد
ترسم این بود همان بر سرِ شعرم آمد
سینه‌ی کوه و تنِ باغ خیابان شده بود
کوه و حیوان و درختان همه خاموش شدند
وقتِ سوسو زدنِ حضرتِ انسان شده بود


قدسیان بر سرِ هم‌صحبتی‌ام چانه زدند
بوسه بر قامتِ این نوبرِ بیگانه زدند
ریسه از تاک کشیدند و به کاشانه زدند
دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند
گِلِ آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
گم شدم،پرت شدم،تار تنیدم به سکوت
تشنه کف کرده و تَف دیده در عمقِ برهوت
ناگهان زد به سرم دست رسانم به قنوت
ساکنانِ حرمِ سِتر و عفاف ملکوت
با منِ راه‌نشین باده‌ی مستانه زدند


من بد آورده‌ی دنیای پُر از بیم و امید
نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید
سیبِ ممنوعه به چنگ آمد و دستانت چید
آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعه‌ی کار به نام منِ دیوانه زدند


وقتِ لب بستن خود همهمه را عذر بِنه
سگ که با گرگ بجوشد،رَمه را عذر بِنه
حق و ناحق شدنِ محکمه را عذر بِنه
جنگِ هفتاد و دو ملت،همه را عذر بِنه
چون ندیدند حقیقت،رهِ افسانه زدند


آخ اگر زودتر از من به زمین می‌افتاد
برگِ همزادِ من او بود که در مسلخِ باد
دست بردم که نجاتش بدهم دست نداد
شُکر آن را که میانِ من و او صلح افتاد
حوریان رقص‌کنان ساغرِ شکرانه زدند


گرچه خوب است که با شعله بپیوندد شمع
بی‌حضورِ نفسِ نور نمی‌گندد شمع
پای دل را به دلی سوخته می‌بندد شمع
آتش آن نیست که از شعله‌ی آن خندد شمع
آتش آن است که در خَرمَنِ پروانه زدند


من سوالم پُرِ پرسیدن و بی‌هیچ جواب
مرده‌شورِ شب و روزِ من و این حالِ خراب
دل به دریاچه‌ی حافظ زدم از ترسِ سراب
کس چو حافظ نکشید از رُخِ اندیشه نقاب
تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند


مثل من چشم به قلابِ جهانت داری
ماهیِ کوچکِ گندیده‌ی دریاچه‌ی شور
مثل من منتظر تلخ‌ترین ثانیه‌ای
جغدِ ویرانه‌نشین،بوفِ زمین‌خورده‌ی کور
گرچه دستان تو سیب از وسطِ خاطره چید
گرچه از خونِ خودم خوردی و فتحم کردی
شانه بر شاخ کشیدی و شکستم دادی
هر بلایی که دلت خواست سرم آوردی


گرچه داغم زده‌ای باز زَنیت داری
پرچم عشق همین گوشه‌ی پیراهن توست
من که آبستن دنیای پُر از تشویشم
خوش به حالِ تو که آسودگی آبستنِ توست...

شعر و صدا: علیرضا آذر
خواننده و موزیک: میلاد بابایی
تنظیم: میلاد بابایی .. علی تیرداد

قشنگی:  88%

دانلود | حجم 15 مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نانحس

کی بیشتر از این زندگی خسته است ... کی خسته و کمرنگ و دلگیره
هر کی به امید نبودن موند ... تو ابتدای جاده میمیره
من می شناسم بوی موهاتو ... من مسخ این جو گندمی بودم
بازم بگو خانومِ فرمانده ... من قتل عام چندمی بودم؟
چشم و امید من، نبودِ من ... بودن به سبک آدمی مُرده 
بودن به شکل تو، به شکل من ... سرخوردگی های دو سر خورده


وقتی خودت در خود گرفتاری ... هر گونه یِ زنجیر یعنی هیچ
دلخوش نکن، این متن چیزی نیست ... این شعرِ بی تصویر یعنی هیچ
بعد از تو تصویری نمانده تا ... شاعر خیالی نو در اندازد
تنها به فکر مرگ، وامانده است ... تا خون بهایت را بپردازد
بنشین غروبِ شعر از اینجاست ... از کفش های پشتِ در مانده
از مادری هایِ تو با طفلی ... کَز قبلِ بودن بی پدر مانده

سیاره ای خاموش و متروکم ... در من حضوری گنگ مشهود است
این سنگِ سردِ کُنجِ منظومه ... قبلا زمینِ زندگی بوده است
این تکه سنگِ آسمان جُل را ... بردار و ها کن جان نو گیرد
در من دو جرعه زندگی مانده ... آن هم نجنبی زود میمیرد

حالا کجا با این همه تندی؟ ... من هر چه کردم با خودم کردم
جانِ علی امروز با من باش ... بنشین برایت چای دم کردم
می گفتم و می گفتم و گفتم ... نشنیدی و نشنیدم و گم شد
سوزِ دلم در زوزه های شهر ... کُـلــَـت کمی از کُلِ مَردُم شد

من ماندم و تقویمِ تاریکم ... آینده منحوس و تکراری
جسمی گرفتارِ خود آزاری ... در پوششی از دیگر آزاری
تاریخِ از پلکِ تو افتادن ... دست خدا دادم تمامت را
مَن ها تلف کردند عمرت را ... از خود گرفتی انتقامت را

تاریخِ شبها تا ابد رفتن ... تلخابهء تا صبح بیداری
از هر طرف در سینه یِ بن بست ... دوران چِفتِ چار دیواری
دستم به دست دیگرم بود و ... تنهاتر از مَن ها قَدَم بودم
در فکر تو با ضلعِ سوم شخص ... سرگیجه یِ کُنجِ خودم بودم

باور نمیکردم پس از مُردن ... چَشمم پر از دور و بَرتَ باشد
در خود بخواب و راهیِ خود شو ... دست خدا زیر سرت باشد
اِبریقِ مستم را شکستی و ... اَبری شدی از مُرده های آب
خیسم شدی از قطره های اشک ... حالی شدم در گوشه محراب
 
ای ابرِ در شلوار کز کرده ... جا رختیِ خاموشِ بر دیوار
ای ماریای روسی ِدلتنگ ... ای بُهت سنگینِ پس از دیدار
خوابیده ای در آن سر دنیا ... من این سر دنیا پر از دردم
خوفُ و رَجا از خواجه می گیرم ... شیرازِ زخمی را بغل کردم

خون از تن شیراز میریزد ... من مست رُکن آباد و انگورم
حافظ چه خواهد کرد بعد از این ... فکر درشتی های تیمورم
 با پنجه کاخ از کوه می سازم ... دل داده ام بر هرچه باداباد 
شیرین سَران را دوست تر دارند ... فریاد از این فرهاد کُش فریاد

در ازدحامِ کوچه ی خوشبخت ... می شد فروغت را تحمل کرد
می شد گلستانت شَوَم اما ... پرویز شاپور این وسط گل کرد
در قتل عامی که به پا کردی ... شاید، ولی، اما، اگر مُرده
منصف بمان تو زندگی داری ... ما بین ما کی بیشتر مُرده؟

کی بیشتر از زندگی خسته است ... کی خسته و کمرنگ و دلگیره؟
هر کی به امید نبودن موند ... تو ابتدایِ جاده میمیره
چشم و امیدِ من نبودِ من ... بودن به سبک آدمی مُرده
بودن به شکل تو، به شکل من ... سَرخوردگی هایِ دو سَر خورده

آشوبِ آشوبم از این پاییز ... رَج می زنم تکلیف دنیامو
من سیزده روزه که آبانم ... برگا قلم کردند پاهامو
فالِ مبارک اونورِ میله ست ... یه مرغِ عشقِ عشقِ شیرازم
قرعه به نامِ فالِ بد افتاد ... گفته سرآخر دستو می بازم

تعبیر تلخی داره این خوابا ... من خواب میدیدم عروسیتو
زیرِ لباسِ تورِ ِتنهاییت ... من خواب دیدم دست بوسیتو
رخت و لباسم عین بدبختیم ... فردا هم عین سگ تماشایی
تو خوابِ دیشب خوابِ فردا بود ... دیگه چه رخت و بخت و فردایی

من میشناسم بوی موهاتو ... من مسخِ این جوگندمی بودم
بازم بگو خانمِ فرمانده ... من قتل عامِ چندمی بودم؟
حالا اگه افتادم از اسبم ... مات از رُخت حیرونِ حیرونم
تا آخرین سرباز می جنگم ... من قول دادم مُرده میمونم

من قول دادم تویِ این وحشت ... هم سنگرِ بازَندگی باشم
تو گیر و دارِ دار و درگیری ... روی تمیز زندگی باشم
 دنیای بعدی روبروی تو ... می جنگم و بازم گلاویزم 
ایندفعه جای نور تو رگهام ... از ماده ی تاریک می ریزم

من اهل دنیای پس از اینم ... مرگ اتفاقِ حتمی مَن هاست
این زندگی با مرگ تکمیله ... آدم نَمیره بیشتر تنهاست
من مانده ام در انجمادی تیز ... گنجشک هایی بر تنم مُردند
صد ها کنیزِ یوغ بر گردن ... در مطبخِ چِشمم زمین خوردند

حالا که من منحوسِ این شعرم ... حالا که تو در من گرفتاری
حالا که لب های سمرقندت ... افتاده توی زیر سیگاری
من هم به تو بخشیدمت ای عشق ... ته مانده ی بلخ و بخارا را
از کوه های تو گرفته تا ... آیینه ی مخدوشِ دریا را

عقلم به من، قلبم گرفتارِ ... تاریخِ روز آشنایی بود
همیشه در من بین عقل و قلب ... انگیزه ی زور آزمایی بود
نحسی از آن جا اتفاق افتاد ... که زاده یِ روزِ بدی بودم
در زیر و روی نبضِ بودن ها ... من خطِ صافِ ممتدی بودم

اما تو نانحسِ جهان بودی ... با تو مبارک بود حتی مرگ
با تو در این سیرِ سقوطِ سخت ... ترسی نمی افزود حتی مرگ
با تو تمامِ قرعه ها خوبند ... با تو عزیزِ مرغِ آمینم
از چشم تو دنیای تُنگم را ... همسنگِ اقیانوس می بینم

وقتی که قلب زندگی با من ... در خون نشست و غم دهن وا کرد
چشمانمان در هم گره خورد و ... آیینه را آیینه پیدا کرد
یک در کنار پنجره رویید ... زین پس جهان در خانه جا میشد
یا پنجره میرفت سمتِ مرگ ... یا در به روی مرگ وا میشد

از چاله بیرون میزدم تا چاه ... راهِ فرار از خویشتن باشد
ای تف به هرچه دل ... همان بهتر آدم فقط چشم و دهن باشد
بازم دوباره چِشممو بستم ... من خواب میبینم تو رو با اون
دارین قدم هاتونو میشمارین ... من پشتتون وِیلون و سرگردون

تنهایی یه حَرفِ برای تو ... اما واسه من کُل دنیامه
تو بال وا کردی از این برزخ ... من روزگارم دورِ پاهامه
دیوونه میشم از شبِ زندون ... از هر طرف دیوار و دیواره
یه معجزه میخوام دنیامو ... از پشت و روی آینه برداره

یه معجزه میخوام بعد از این ... مالِ خودم باشه جهانِ من
این دفعه تو مهمون این بزمی ... با من بنوش از استکان من
یه جرعه از این شوکران بسه ... تا مست دنیای خودت باشی
توو زحمتِ وابستگی هامون ... خانوم و آقای خودت باشی

تو رفتی از آغوشِ این کوچه ... تا رهسپارِ شعرِ فرداشی 
من که نرفتم تا که برگردم ... پشت سرِ کی آب میپاشی 
تن خسته و دلگیر و رنجورم ... راه زیادی باز در پیشه
خسته نمیشم از شب و روزم ... این روز و شب بازم عوض میشه

تاریخِ ما تاریخِ لیلی هاست ... تاریخِ مجنون های ولگرده
چشماتو وا کن تا ببینی باز ... دنیا با دنیامون چیا کرده
توو قلبِ من جای خیانت کو؟ ... توو قلبِ تو هرچی که باید مُرد
من خواب دیدم توی این خونه ... سقف بلندمون ترک می خورد

ای مُردِشور نسخه پیچی ها ... لعنت به قرصای فراموشی
اسم همه جز اسم تو اینجاست ... لعنت به لیست تویِ هر گوشی
از سادگی خسته م نمی فهمی؟ ... خطی بکش توو دفترِ دنیا
دنیا تو رو رنجوند و راهی کرد ... ای خاکِ عالم توو سرِ دنیا

باید سکوتی تازه تر باشم ... چیزی برای حرف بودن نیست
یک شهر واژه پشتِ در مُرده ... میلی برای در گشودن نیست
هر آنچه باید از تو می گفتم ... گفتم، نوشتم، بُت تراشیدم
هر دختری از خانه ای می رفت ... پشت قدمهاش آب پاشیدم

این ها که گفتم از سکوت است و ... حرف نگاهم روی کاغذ ریخت
در چشم هایم سوز می رفت و ... از گونه ها قندیل می آویخت
چیزی نخواهم گفت باور کن ... گاهی سکوت، آیینه یِ داد است
روزی مرا خواهی شنید از دور ... بغض ابتدایِ تُردِ فریاد است

شعر و دکلمه: علیرضا آذر 
خواننده و آهنگساز: میلاد بابایی 
تنظیم: میلاد بابایی و علی تیرداد
میکس: علی تیرداد

قشنگی آهنگ : 88%

دانلود | 13 مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام: رهایم مکن
      نویسنده: سامان
      تعداد صفحات: 159
      ژانر: عاشقانه، پلیسی
      خلاصه رمان :
      کدام را می توان انتخاب کرد ؟ لباسی که به تن دارد ، وظیفه ای که بر او واجب است ؟ یا عشقی که او را گرفتار کرده است؟
      به راستی میان عشق و وظیفه کدام را باید انتخاب کرد؟ حقیقت های تلخ دامن گیر زندگی او شده است و اوست که میان آسودگی و زجر کشیدن ، باید انتخاب کند، انتخابی که دوطرفش باخت است...
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 1.4 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 66.9 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 629 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 633 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام: لبخند خدا
      نویسنده: مینا نصیری
      تعداد صفحات: ۱۰
      خلاصه رمان :
      گاهی در تاریکی و ظلمات، تنها کورسوی امیدی می‌تواند، از قعر ناامیدی به اوج امیدواری برساندمان و لبخند خدا را بدرقه‌ی راهمان کند.
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 463 کیلوبایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 14 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 536 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 555 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام: زمهریر هور
      نویسنده: معصومه آبی
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      رنگِ خون چون یاقوتی می درخشد وقتی بر سپیدی برف جاری شود .
      خون می خواهد برایِ پایانِ زمهریرِ وجودش . .
      ماکان مردی است پر از خشم ، پر از سرما . قسم خورده تا دستِ لرزان و دلِ یخ زده اش آرام نگیرد مگر زمانی که طعمِ خون را زیرِ زبانش حس کند . . . آنقدر قساوت دیده که خود ، قلبش را به دست گرفته و تقدیمِ زمستان کرده است . .
      تا ببارد . .
      تا یخبندان شود . .
      تا قندیل ببندد . .
      تا بکشد یا بمیرد . . .
      قصه ای که جز بارشِ بارانِ خون بر سپیدی برف پایانی نخواهد داشت . . .
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 9.4 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 663 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 1.4 مگابایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 1.3 مگابایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام: آخرین داستان عشق
      نویسنده: پگاه رستمی فرد
      تعداد صفحات: 998
      خلاصه رمان :
      حکایت زندگی پر فراز و نشیب یک پسر 27 ساله به اسم متین هست که بعد از 9 سال تدریس موسیقی در خارج از کشور به ایران بر می گرده... 
      متین که همیشه از عشق دور بوده با دختری به اسم محیا آشنا میشه و به خاطر شباهت غیر عادی محیا به مادرش جذب اون میشه...
      اما کم کم می فهمه که این شباهت اتفاقی نیست و گذشته  ای پر ماجرا عشق بزرگی که بین متین و محیا شکل می گیره رو به چالش می کشه و...
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 5.8 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 435 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 1 مگابایت نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 1 مگابایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      دروود دوستان عزیز
      در این قسمت قصد داریم آهنگ هایی که بیشتر هیت شدن رو با استفاده از بیگ دیتا پیدا کنیم و برای شما عزیزان نمایش بدیم. امیدوارم که مورد توجه شما قرار بگیره.
    • توسط sajjad
      گوگوش متولد 15 اردیهبشت 1329 در تهران، خواننده است
      نام اصلی وی فائقه آتشین می باشد که با بازیگری شروع کرد و حالا خواننده می باشد، عمل های متعدد زیبایی و ازدواج های مکرر او را همشه در صدر حاشیه ها نگه داشته است
      خانواده
      یک برادر تنی کوچکتر از خود داشت که در 24 سالگی بر اثر روماتیسم قلبی درگذشت و سه برادر ناتنی از پدرش و یک برادر و یک خواهر ناتنی از مادرش دارد
      علت انتخاب نام گوگوش
      پدرش صابر آتشین ساکن شهر سراب آذربایجان شرقی و مادرش نسرین از مهاجرت آذربایجان شوری بودند کسانی که از مهاجرین بودند بیش تر ارمنی مسیحى بودند و اسم هایى چون نینوش ، مینوش و گوگوش بین شان بسیار مرسوم بود
      به همین دلیل پدرش اسم گوگوش را برای دخترک زیبا انتخاب کرد اما ثبت احوال اجازه درج این نام را در شناسنامه نداد
      در سن 2 سالگی پدر و مادرش جدا شدند 
      پدر سرپرستی دو فرزندش را برعهده گرفت در همان سن دوسالگی همراه پدر که اکروبات باز (شومن دوره گرد) بود برای اجراهای خیابانی بعنوان کمک و پارتنر با او کار می کرد
      استعداد
      در همان سن کودکی اگر صفحه ای را یکى دو بار گوش می داد می توانست مثل خود خواننده بخواند و زیر و بم آهنگ را رعایت کند ، شعرِ ترانه را هم زود از بر می شد
      سه ساله بود که پدر با پی بردن به استعدادش وی را به روی صحنه برد تا به اجرای آهنگ های خوانندکان مشهور آن زمان بپردازد که خیلی زود توجه همگان رو به خود جلب کرد
      از نان آوری تا ترک تحصیل
      گوگوش از 4 سالگی با کار در کنار پدر پول در آورد و زمانی که 6 ساله بود پدرش برای بار سوم ازدواج کرد و او مجبور بود شب ها برنامه اجرا کند و مدرسه برود و به کارهای خانه هم رسیدگی کند
      بازیگری
      گوگوش در هفت سالگی اولین فیلم سینمایى خود را بازی کرد و درنهایت در عمر هنری اش تابحال فقط سه بار دیگر تجربه بازیگری در همان سال های اولیه را داشت
      شروع خواندن
      گوگوش در سن پانزده ساله گی اولین ترانه ی مستقل خود را بهنام شهرزاد قصه گو اجرا کرد او سپس در شانزده ساله گی برای اجرای برنامه به خارج از ایران سفرکرد این مسافرت اولین پرواز به کشورهای خارجی بود 
      ازدواج اول و شهرت + طلاق
      در سال 1346 وقتی 17 ساله بود با شخصی بنام محمود قربانی ازدواج کرد و سال بعد صاحب یک فرزند پسر بنام کامبیر شد، سپس برای آموزش موسیقی به فرانسه رفت
      این زندگی بعد از 5 سال به طلاق ختم شد
      ازدواج دوم و سوم گوگوش
      گوگوش در سال 1354 با شوهر بهترین دوست خود پوری بنایی بنام بهروز وثوقی ازدواج کرد اما این زندگی یک سال دوام نیاورد و به طلاق دوم وی انجامید
      او در سال 56 با همایون مصداقی صاحب چند شرکت بیمه ازدواج کرد.

      انقلاب اسلامی
      بعد از انقلاب به همراه همسرش از لس آنجلس به ایران بازگشت و بعد از یک ماه بازداشت با تعهد به عدم فعالیت به زندگی عادی خود بازگشت، او 12 سال با همسرش در ایران زندگی کرد و در نهایت سال 1368 از وی جدا شد
      ازدواج چهارم و خروج از ایران
      گوگوش در سال 1370 با مسعود کیمیایی کارگردان صاحب نام سینما ازدواج کرد 9 سال بعد سال 79 به پیشنهاد یک تیم فیلمساز توانست با گرفتن پاسپورت از اداره گذرنامه از ایران خارج شود
      بعد از حضور در کانادا قرار داد همکاری چندین کنسرت را بست او سال 82 از کیمیایی جدا شد و سال 83 و 85 دو آلبوم منتشر داد که موجب استقبال بی نظیر از وی شد
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×