رفتن به مطلب

Recommended Posts

sohrab1.jpg

نام: سهراب سپهری
تولد: ۱۵ مهر ۱۳۰۷
وفات: ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ (۵۱ سال)
پیشه: شاعر، نقاش
همسر: مجرد
علت مرگ: *** خون 

آثار: مرگ رنگ (۱۳۳۰) - زندگی خواب‌ها (۱۳۳۲) - آوار آفتاب (۱۳۴۰) - شرق اندوه (۱۳۴۰) - صدای پای آب (۱۳۴۴) - مسافر (۱۳۴۵) - حجم سبز (۱۳۴۶)، ما هیچ، ما نگاه - اطاق آبی (۱۳۶۹)

زندگی نامه: 
وی در ابتدا به سبک نیمایی شعر می‌سرود ولی بعدها رویه خودش را باز شناخت. در این شیوه جدید سهراب سپهری بر دیدگاه انسان مدارانه و آموخته‌هایی که از فلسفه ذن فرا گرفته بود به شیوه جدیدی دست یافت که «حجم سبز» شیوه تکامل یافته سبکش محسوب می‌شود. وی عادت داشت که دور از جامعه آثار هنری اش را خلق کند و برای رسیدن به تنهایی‌هایش «قریه چنار» و کویرهای کاشان را انتخاب کرده بود.

شعر وی صمیمی، سرشار از تصویرهای بکر و تازه‌است که همراه با زبانی نرم، لطیف، پاکیزه و منسجم تصویر سازی می‌کند. از معروفترین شعرهای وی می‌توان به: نشانی، صدای پای آب و مسافر اشاره کرد که شعر صدای پای آب یکی از بلندترین شعرهای نو زبان فارسی است. کریم امامی که از دوستان نزدیک وی بوده در زمان حیاتش برخی از شعرهای سهراب را به زبان انگلیسی ترجمه کرده‌است. در سال ۱۳۷۵، ترجمه انگلیسی دو مجموعه صدای پای آب و حجم سبز با ترجمه اسماعیل سلامی و عباس زاهدی توسط انتشارات زبانکده منتشر شد. بعدها نیز مترجمان دیگری شعرهای وی را به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه کردند. در سال ۱۳۷۱ شعرهای منتخبی از دو کتاب حجم سبز و شرق اندوه با نام «ما هیچ، ما نگاه» توسط «کلارا خانیس» به زبان اسپانیایی ترجمه شد. در سال ۱۳۷۵ منتخبی از اشعار سهراب سپهری توسط هنرمند ایرانی جاوید مقدس صدقیانی به زبان ترکی استانبولی ترجمه و از سوی انتشارات YKY در کشور ترکیه منتشر شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه هوایی،
چه طلوعی،
جانم ....          
باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم،
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا،
به خدایی که خودم میدانم،
نه خدایی که برایم از خشم،نه خدایی که برایم از قهر،
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند....
به خدایی که خودم میدانم،
 به خدایی که دلش پروانه است،
و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید،
و به باران گفته است باغها تشنه شدند،
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست،
که مبادا که ترک بردارد،
به خدایی که خودم میدانم
چه خدایی...، جانم.

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 كفشهايم كو

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا، مثلِ هوا با تنِ برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه
و شاید، همه‎یِ مردم شهر.

شبِ خرداد
به آرامی یک مرثیه از روی سرِ ثانیه‎ها می‎گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه‎یِ سبزِ پتو، خواب مرا می‎روبد.

بویِ هجرت می‎آید
بالشِ من پُر آوازِ پر چلچله‎ها‌ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه‎یِ آب
آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدنِ یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه‎یی را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه‎یِ یک ابر دلم می‎گیرد
وقتی از پنجره می‎بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین
فقه می‎خواند

چیزهایی هم هست
لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره‎ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎یِ پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پشت کاجستان ، برف
برف ، یک دسته کلاغ

جاده یعنی غربت
باد ،
آواز ،
مسافر ،
و کمی میل به خواب...

شاخ پیچک ،
و رسیدن ،
وحیاط...

من دلتنگ ،
و این شیشهٔ خیس...

می نویسم ،
و فضا ؛

می نویسم ،
و دو دیوار ،
و چندین گنجشک...

یک نفر دلتنگ است ؛
یک نفر می بافد
یک نفر می شمرد
یک نفر می خواند...

زندگی یعنی :
یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست.
مثلا این خورشید ،
کودک پس فردا ،
کفتر آن هفته...

یک نفر دیشب مرد.
و هنوز ،
نان گندم خوب است.
و هنوز ،
آب می ریزد پایین ،
اسب ها می نوشند...

قطره ها در جریان ،
برف بر دوش سکوت ،
و زمان روی ستون فقرات گل یاس

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست.
ظهر دم کرده تابستان بود ،
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم.

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به چه می انديشی ؟
نگرانی بيجاست ...

عشق اينجا 
و‎ ‎خدا هم اينجاست ،
لحظه ها را درياب
زندگی در فردا نه

همين امروز است!

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماهیچ ، مانگاه

امشب 
در يك خواب عجيب 
  
رو به سمت كلمات 
باز خواهد شد. 
باد چيزي خواهد گفت. 


سيب خواهد افتاد، 
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد، 
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.
 
سقف يك وهم فرو خواهد ريخت. 
چشم 
هوش محزون نباتي را خواهد ديد. 
پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد. 
راز ، سر خواهد رفت. 
ريشه زهد زمان خواهد پوسيد. 
سر راه ظلمات 
لبه صحبت آب 
برق خواهد زد ، 
باطن آينه خواهد فهميد. 


امشب
ساقه معني را 
 
وزش دوست تكان خواهد داد، 
بهت پرپر خواهد شد. 

ته شب ، يك حشره 
قسمت خرم تنهايي را 
 
تجربه خواهد كرد. 
داخل واژه صبح 
صبح خواهد شد.

سهراب سپهری 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کار ما نیست
شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ
شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم
و سر خوان برویم

صبح ها وقتی خورشید در می اید
متولد بشویم
هیجان ها را
پرواز دهیم
روی ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا
پنجره گل نم بزنیم

آسمان را بنشانیم
میان دو هجای هستی

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو
به زمین بگذاریم

نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان

روی پای تر باران
به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره
باز کنیم

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم...

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

... و فکر کن 
که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک ،
دچار آبی دریای بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی!

و غم 
تبسم پوشیده نگاه گیاه است.

و غم
اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور
روی شانه آنهاست.

نه!
وصل ، ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست...

سهراب سپهری
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن ،
واژه ای در قفس است.

حرف هایم ، 
مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید
به رفتار شما می تابد...

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پدرم دفتر شعری آورد
تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند
و مرا برد به آرامش زیبای یقین
زندگی شاید شعر پدرم بود که خواند...

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پدرم دفتر شعری آورد
تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند
و مرا برد به آرامش زیبای یقین
زندگی شاید شعر پدرم بود که خواند...

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه هوایی،
چه طلوعی،
جانم
باید امروز حواسم باشد 
که اگر قاصدکی را دیدم
آرزوهایم را 
بدهم تا برساند به خدا ♥️

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      پس از اعلام بررسی‌های مجامع علمی مختلف درباره خطر انقراض مردان به دلیل تضعیف کروموزم مردانه Y و ایجاد شایعه‌های غیر علمی در دنیا، مرکز معتبر و علمی بررسی ژنوم آمریکا تایید کرد که اگر برای مسئله ضعیف شدن این کروموزم چاره‌ای اندیشه نشود، مردان تا پنج هزار نسل دیگر منقرض خواهند شد.
       
      ((((سوال))))
      1_کیفیت زندگی زنان در آن دوران چگونه خواهد بود؟
      2_آیا نبود مرد به حیات بشری لطمه خواهد زد؟
      3_آیا صلح واقعی سرانجام در جهان مستقر خواهد شد؟
      4_آیا بشر برای ادامه ی نسل خود به هم جنسگرایی روی خواهد آورد؟
      5_آیا رازی در این رفتار طبیعت نهفته است؟
      6_آیا با این وجود میتوان هنوز ادعا کرد ، زنان در برابر مردان از نظر جسمی ضعیف هستند؟
      7_اگر (تو) تنها مرد دنیا باشی،چگونه زندگی خواهی کرد؟
      8_چرا باید مردان منقرض شوند؟
      9_واکنش زنان و مردان در برابر آگاهی از این مسئله که روزی مردان منقرض می شوند،چگونه خواهد بود؟
      10_تا به امروز وجود مرد برای زمین مفید بوده است یا مضر؟
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گیاهی کوچکم بر بستر سنگ
      نگین سبز ِ روی ِ تاج ِ خوشرنگ
      شبی گفتم به انسانی ریاکار
      مَزن بوسه به تیغ ِ تیز ِ نیرنگ
      .......................................
      ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
       

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گیاهی کوچکم بر بستر سنگ
      نگین سبزی روی تاج ِ خوشرنگ
      شبی گفتم به انسانی ریاکار
      مَکن تکیه به پشت گاو نیرنگ
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      خزان با باور گل آشنا نیست
      «غم من قابل فهم شما نیست»
      در این کینه سرای دشمن آباد
      جدا از حال مَردم جز خدا نیست
      ------------------------------------------
      ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      زمستان شد ، خدا تنها شد و رفت
      حیا مُرد و وفا رویا شد و رفت
      به زیر تیغ ِ خون آلود ِ چنگیز
      هنر سهم کبوتر ها شد و رفت
      .......................................
      ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      زمستان آمد و دیوار بارید
      تبر بر شهر ما ، غم بار بارید
      درون کوچه ی بن بست تاریخ
      سیاست رد شد و تکرار بارید
      .....................................
      ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گرد آوری حدیث/موضوعی/بخش اول:انسان
      ..............................
      بخش اول:انسان
      ---
      گاه انسانِ رها و بى قيد، محفوظ ماند و انسان مراقب (در دام حادثه) سقوط کند
      ---
      امام زين العابدين عليه السلام : انسان بزرگوار به بخشش خود مى بالد، و انسان پست به دارايى خويش مى نازد
      ---
      امام على عليه السلام : انسان با گفتارش اندازه گيرى مى شود و با كردارش ارزش يابى 
      ---
      امام على عليه السلام : براى آگاهى انسان همين بس كه زمان خود را بشناسد
      ---
      امام على عليه السلام : انسان خودرأى به خطا و غلط درمى‏افتد
      ---
      امام على عليه السلام : نادانى در انسان ، از خوره(جذام) براى بدن ، زيانبارتر است
      ---
      امام على عليه السلام : بزرگ ترين نادانى ، نادانى انسان به حال خويش است
      ---
      امام على عليه السلام : انسان هاى شرور ، جز همگون هاى خود را دوست ندارند
      ---
      امام على عليه السلام : چه زيبنده است كه انسان ، آنچه را شايسته نيست ، نخواهد
      ---
      امام على عليه السلام : انسان زيرك، از هر چيزى پندى مى آموزد
      ---
      امام على عليه السلام : انسان به تنگ آمده را وفادارى نيست
      ---
      امام على عليه السلام : خرد، دوست صميمى انسان است 
      ---
      امام على عليه السلام : پيروزى انسان بزرگوار ، نجات بخش است و پيروزى انسان فرومايه ، نابود كننده
      ---
      امام على عليه السلام : فرومايگى آن است كه مال بر انسان ها ترجيح داده شود
      ---
      امام على عليه السلام : ارزش هر انسان ، به چيزى است كه مى داند
      ---
       
      گرد آوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      جمعه 20 مهر 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گرد آوری ابیات ناب از اشعار حافظ بخش سوم/ابوالقاسم کریمی
      .
      گرد آوری اشعار
      .
      .نکته های مهم.
      1_در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم.
      2_سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود.
      3_ابیاتی که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد.  
      گردآوری ابیات ناب/اشعارحافظ/بخش سوم
      ................................................................................................................................................
      1
      در طریقت رنجش خاطر نباشد مِی بیار
      هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت
      2
      از پای فتادیم چو آمد غم ِ هجران
      در درد بمُردیم چو از دست دوا رفت
      3
      دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
      عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت
      4
      از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی
      گر میان هم نشینان ناسزایی رفت رفت
      5
      مستم کن آنچنان که ندانم ز بی خودی
      در عرصه ی خیال ، که آمد کدام رفت
      6
      زین قصه هفت گنبد ِ افلاک پر صداست
      کوته نظر بین که سخن مختصر گرفت
      7
      می خور که هر که آخرِ کار جهان بدید
      از غم ، سَبک برآمد و رَطل گران گرفت
      8
      شنیده ام سخن خوش که پیر کنعان گفت
      فراق یار نه آن میکند که بِتوان گفت
      9
      حدیث هوُل قیامت که گفت واعظ شهر
      کنایتی است که از روزگار هجران گفت
      10
      غم کهن به می سالخورده دفع کنید
      که تخم خوش دلی این است ، پیر دهقان گفت
      11
      گره به باد مزن گرچه بر مراد رَوَد
      که این سخن به مَثَل باد با سلیمان گفت
      12
      امروز که در دست توام مرحمتی کن
      فردا که شَوَم خاک چه سود اشک ندامت
      13
      حاشا که من از جَور و جفای تو بنالم
      بیداد لطیفان همه ، لطف است و کرامت
      14
      ای غایب از نظر که شدی هم نشین دل
      می گویمت دعا و ثنا می فرستمت
      15
      بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
      یارب مباد کس را مخدومِ بی عنایت
      16
      در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
      از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
      17
      از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
      زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
      18
      دی پیر میِ فروش که ذکرش به خیر باد
      گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
      گفتم به باد می دهَدَم باده نام و ننگ
      گفتا قبول کن سخن و هرچه بادا باد
      سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
      از بهر این معامله غمگین مباش و شاد
      19
      ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
      از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
      20
      قَدَح به شرط ادب گیر زآن که ترکیبش
      ز کاسه ی سرِ جمشید و بهمن است و قباد
      21
      گرچه یاران فارغ اند از یاد من
      از من ایشان را هزاران یاد باد
      22
      پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت
      آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
      23
      تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
      وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
      سلامت آفاق در سلامت توست
      به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد
      24
      دیر است که دلدار سلامی نفرستاد
      ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
      صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
      پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
      25
      خوش عروسی است جهان از ره صورت لیکن
      هر که پیوست بدو عمرِ خودش کاوین داد
      26
      درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
      نهال دشمنی بر کن ، که رنج بی شمار آرد
      27
      نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
      غلام همت سروم که این قدم دارد
      28
      چو عاشق می شدم، گفتم که بردم گوهر مقصود
      ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
      29
      چو بر روی زمین باش توانایی غنیمت دان
      که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد
      30
      دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
      فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
      31
      سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری
      که حق صحبتِ مهر و وفا نگه دارد
      .
      گرد آوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      پنجشنبه 19 مهر 1397
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×