رفتن به مطلب

Recommended Posts

sohrab1.jpg

نام: سهراب سپهری
تولد: ۱۵ مهر ۱۳۰۷
وفات: ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ (۵۱ سال)
پیشه: شاعر، نقاش
همسر: مجرد
علت مرگ: *** خون 

آثار: مرگ رنگ (۱۳۳۰) - زندگی خواب‌ها (۱۳۳۲) - آوار آفتاب (۱۳۴۰) - شرق اندوه (۱۳۴۰) - صدای پای آب (۱۳۴۴) - مسافر (۱۳۴۵) - حجم سبز (۱۳۴۶)، ما هیچ، ما نگاه - اطاق آبی (۱۳۶۹)

زندگی نامه: 
وی در ابتدا به سبک نیمایی شعر می‌سرود ولی بعدها رویه خودش را باز شناخت. در این شیوه جدید سهراب سپهری بر دیدگاه انسان مدارانه و آموخته‌هایی که از فلسفه ذن فرا گرفته بود به شیوه جدیدی دست یافت که «حجم سبز» شیوه تکامل یافته سبکش محسوب می‌شود. وی عادت داشت که دور از جامعه آثار هنری اش را خلق کند و برای رسیدن به تنهایی‌هایش «قریه چنار» و کویرهای کاشان را انتخاب کرده بود.

شعر وی صمیمی، سرشار از تصویرهای بکر و تازه‌است که همراه با زبانی نرم، لطیف، پاکیزه و منسجم تصویر سازی می‌کند. از معروفترین شعرهای وی می‌توان به: نشانی، صدای پای آب و مسافر اشاره کرد که شعر صدای پای آب یکی از بلندترین شعرهای نو زبان فارسی است. کریم امامی که از دوستان نزدیک وی بوده در زمان حیاتش برخی از شعرهای سهراب را به زبان انگلیسی ترجمه کرده‌است. در سال ۱۳۷۵، ترجمه انگلیسی دو مجموعه صدای پای آب و حجم سبز با ترجمه اسماعیل سلامی و عباس زاهدی توسط انتشارات زبانکده منتشر شد. بعدها نیز مترجمان دیگری شعرهای وی را به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه کردند. در سال ۱۳۷۱ شعرهای منتخبی از دو کتاب حجم سبز و شرق اندوه با نام «ما هیچ، ما نگاه» توسط «کلارا خانیس» به زبان اسپانیایی ترجمه شد. در سال ۱۳۷۵ منتخبی از اشعار سهراب سپهری توسط هنرمند ایرانی جاوید مقدس صدقیانی به زبان ترکی استانبولی ترجمه و از سوی انتشارات YKY در کشور ترکیه منتشر شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه هوایی،
چه طلوعی،
جانم ....          
باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم،
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا،
به خدایی که خودم میدانم،
نه خدایی که برایم از خشم،نه خدایی که برایم از قهر،
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند....
به خدایی که خودم میدانم،
 به خدایی که دلش پروانه است،
و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید،
و به باران گفته است باغها تشنه شدند،
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست،
که مبادا که ترک بردارد،
به خدایی که خودم میدانم
چه خدایی...، جانم.

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 كفشهايم كو

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا، مثلِ هوا با تنِ برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه
و شاید، همه‎یِ مردم شهر.

شبِ خرداد
به آرامی یک مرثیه از روی سرِ ثانیه‎ها می‎گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه‎یِ سبزِ پتو، خواب مرا می‎روبد.

بویِ هجرت می‎آید
بالشِ من پُر آوازِ پر چلچله‎ها‌ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه‎یِ آب
آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدنِ یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه‎یی را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه‎یِ یک ابر دلم می‎گیرد
وقتی از پنجره می‎بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین
فقه می‎خواند

چیزهایی هم هست
لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره‎ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎یِ پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پشت کاجستان ، برف
برف ، یک دسته کلاغ

جاده یعنی غربت
باد ،
آواز ،
مسافر ،
و کمی میل به خواب...

شاخ پیچک ،
و رسیدن ،
وحیاط...

من دلتنگ ،
و این شیشهٔ خیس...

می نویسم ،
و فضا ؛

می نویسم ،
و دو دیوار ،
و چندین گنجشک...

یک نفر دلتنگ است ؛
یک نفر می بافد
یک نفر می شمرد
یک نفر می خواند...

زندگی یعنی :
یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست.
مثلا این خورشید ،
کودک پس فردا ،
کفتر آن هفته...

یک نفر دیشب مرد.
و هنوز ،
نان گندم خوب است.
و هنوز ،
آب می ریزد پایین ،
اسب ها می نوشند...

قطره ها در جریان ،
برف بر دوش سکوت ،
و زمان روی ستون فقرات گل یاس

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست.
ظهر دم کرده تابستان بود ،
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم.

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به چه می انديشی ؟
نگرانی بيجاست ...

عشق اينجا 
و‎ ‎خدا هم اينجاست ،
لحظه ها را درياب
زندگی در فردا نه

همين امروز است!

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماهیچ ، مانگاه

امشب 
در يك خواب عجيب 
  
رو به سمت كلمات 
باز خواهد شد. 
باد چيزي خواهد گفت. 


سيب خواهد افتاد، 
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد، 
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.
 
سقف يك وهم فرو خواهد ريخت. 
چشم 
هوش محزون نباتي را خواهد ديد. 
پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد. 
راز ، سر خواهد رفت. 
ريشه زهد زمان خواهد پوسيد. 
سر راه ظلمات 
لبه صحبت آب 
برق خواهد زد ، 
باطن آينه خواهد فهميد. 


امشب
ساقه معني را 
 
وزش دوست تكان خواهد داد، 
بهت پرپر خواهد شد. 

ته شب ، يك حشره 
قسمت خرم تنهايي را 
 
تجربه خواهد كرد. 
داخل واژه صبح 
صبح خواهد شد.

سهراب سپهری 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کار ما نیست
شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ
شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم
و سر خوان برویم

صبح ها وقتی خورشید در می اید
متولد بشویم
هیجان ها را
پرواز دهیم
روی ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا
پنجره گل نم بزنیم

آسمان را بنشانیم
میان دو هجای هستی

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو
به زمین بگذاریم

نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان

روی پای تر باران
به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره
باز کنیم

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم...

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

... و فکر کن 
که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک ،
دچار آبی دریای بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی!

و غم 
تبسم پوشیده نگاه گیاه است.

و غم
اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور
روی شانه آنهاست.

نه!
وصل ، ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست...

سهراب سپهری
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن ،
واژه ای در قفس است.

حرف هایم ، 
مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید
به رفتار شما می تابد...

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پدرم دفتر شعری آورد
تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند
و مرا برد به آرامش زیبای یقین
زندگی شاید شعر پدرم بود که خواند...

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پدرم دفتر شعری آورد
تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند
و مرا برد به آرامش زیبای یقین
زندگی شاید شعر پدرم بود که خواند...

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه هوایی،
چه طلوعی،
جانم
باید امروز حواسم باشد 
که اگر قاصدکی را دیدم
آرزوهایم را 
بدهم تا برساند به خدا ♥️

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      گویند:
       ملا مهرعلی خویی، روزی در کوچه دید دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا می‌کنند.
      به خاطر یک گردو یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد.
      یکی را درد چشم گرفت و دیگری را ترس چشم درآوردن، گردو را روی زمین رها کردند و از محل دور شدند.
      ملا رفت گردو را برداشت و شکست و دید، گردو از مغز تهی است.
      گریه کرد.
      پرسیدند تو چرا گریه میکنی؟
      گفت: از نادانی و حس کودکانه، سر گردویی دعوا می‌کردند که پوچ بود و مغزی هم نداشت.
      دنیا نیز چنین است، مانند گردویی است بدون مغز! که بر سر آن می‌جنگیم و وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم و یا پیر شدیم، چنین رها کرده و برای همیشه می‌رویم.
    • توسط sajjad
      علی اسفندیاری، مردی كه بعدها به «نیما یوشیج» معروف شد، در بیست‌ویكم آبان‌ماه سال 1276 مصادف با 11 نوامبر 1897 در یكی از مناطق كوه البرز در منطقه‌ای به‌نام یوش، از توابع نور مازندران، دیده به جهان گشود. او 62 سال زندگی كرد و اگرچه سراسر عمرش در سایه‌ی مرگ مدام و سختی سپری شد؛ اما توانست معیارهای هزارساله‌ی شعر فارسی را كه تغییرناپذیر و مقدس و ابدی می‌نمود، با شعرها و رای‌های محكم و مستدلش، تحول بخشد. .در همان دهكده كه متولد شد، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفت”.

      نیما 11 ساله بوده كه به تهران كوچ می‌كند و روبه‌روی مسجد شاه كه یكی از مراكز فعالیت مشروطه‌خواهان بوده است؛ در خانه‌ای استیجاری، مجاور مدرسه‌ی دارالشفاء مسكن می‌گزیند. او ابتدا به دبستان «حیات جاوید» می‌رود و پس از چندی، به یك مدرسه‌ی كاتولیك كه آن وقت در تهران به مدرسه‌ی «سن‌لویی» شهرت داشته، فرستاده می‌شود بعدها در مدرسه، مراقبت و تشویق یك معلم خوش‌رفتار كه «نظام وفا» ـ شاعر بنام امروز ـ باشد، او را به شعر گفتن می اندازد. و نظام وفا استادی است كه نیما، شعر بلند «افسانه» كه به‌قولی، سنگ بنای شعر نو در زبان فارسی است را به او تقدیم كرده است.
      او نخستین شعرش را در 23 سالگی می‌نویسد؛ یعنی همان مثنوی بلند «قصه‌ی رنگ ‌پریده» كه خودش آن‌را یك اثر بچگانه معرفی كرده است. نیما در سال 1298 به استخدام وزارت مالیه درمی‌آید و دو سال بعد، با گرایش به مبارزه‌ی مسلحانه علیه حكومت قاجار و اقدام به تهیه‌ی اسلحه می‌كند. در همین سال‌هاست كه می‌خواهد به نهضت مبارزان جنگلی بپیوندد؛ اما بعدا منصرف می‌شود.
      نیما در دی ماه 1301 «افسانه» را می‌سراید و بخشهایی از آن را در مجله‌ی قرن بیستم به سردبیری «میرزاده عشقی» به چاپ می‌رساند. در 1305 با عالیه جهانگیری ـ خواهرزاده‌ی جهانگیرخان صوراسرافیل ـ ازدواج می‌كند. در سال 1317 به عضویت در هیات تحریریه‌ی مجله‌ی موسیقی درمی‌آید و در كنار «صادق هدایت»، «عبدالحسین نوشین» و «محمدضیاء هشترودی»، به كار مطبوعاتی می‌پردازد و دو شعر «غراب» و «ققنوس» و مقاله‌ی بلند «ارزش احساسات در زندگی هنرپیشگان» را به چاپ می‌رساند. در سال 1321 فرزندش شراگیم به‌دنیا می‌آید ـ كه بعد از فوت او، با كمك برخی دوستان پدر، به گردآوری و چاپ برخی شعرهایش اقدام ‌كرد.
      نوشته‌های نیما یوشیج را می‌توان در چند بخش مورد بررسی قرار داد: ابتدا شعرهای نیما؛ بخش دیگر، مقاله‌های متعددی است كه او در زمان همكاری با نشریه‌های آن دوران می‌نوشته و در آنها به چاپ می‌رسانده است؛ بخش دیگر، نامه‌هایی است كه از نیما باقی مانده است. این نامه‌ها اغلب، برای دوستان و همفكران نوشته می‌شده است و در برخی از آنها به نقد وضع اجتماعی و تحلیل شعر زمان خود می‌پرداخته است؛ ازجمله در نامه‌هایی كه به استادش «نظام وفا» می‌نوشته است.
      آثار خود نیما عبارتند از: «تعریف و تبصره و یادداشت‌های دیگر» ، «حرف‌های همسایه»‌ ، «حكایات و خانواده‌ی سرباز» ، «شعر من» ، «مانلی و خانه‌ی سریویلی» ،‌«فریادهای دیگر و عنكبوت رنگ» ، «قلم‌انداز» ، «كندوهای شكسته» (شامل پنج قصه‌ی كوتاه)، ‌«نامه‌های عاشقانه»‌ و غیره.
      و عاقبت در اواخر عمر این شاعر بزرگ، درحالی‌كه به علت سرمای شدید یوش، به ذات‌الریه مبتلا شده بود و برای معالجه به تهران آمد؛ معالجات تاثیری نداد و در تاریخ 13 دی‌ماه 1338، نیما یوشیج، آغازكننده‌ی راهی نو در شعر فارسی، برای همیشه خاموش شد. او را در تهران دفن ‌كردند؛ تا اینكه در سال 1372 طبق وصیتش، پیكرش را به یوش برده و در حیاط خانه محل تولدش به خاك ‌سپردند.
      نیما علاوه بر شكستن برخی قوالب و قواعد، در زبان قالب‌های شعری تاثیر فراوانی داشت؛ او در قالب غزل ـ به‌عنوان یكی از قالب‌های سنتی ـ نیز تاثیر گذار بوده؛ به طوری كه عده‌ای معتقدند غزل بعد از نیما شكل دیگری گرفت و به گونه‌ای كامل‌تر راه خویش را پیمود.

      سیداكبر میرجعفری، شاعر غزلسرای دیگر، بیشترین تاثیر نیما را بر جریان كلی شعر، در بخش محتوا دانسته و می‌گوید: «شعر نو» راههای جدیدی را پیش روی شاعران معاصر گشود. درواقع با تولد این قالب، سیل عظیمی از فضاها و مضامینی كه تا كنون استفاده نمی‌شد، به دنیای ادبیات هجوم آورد. درواقع باید بگوییم نوع نگاه نیما به شعر بر كل جریان شعر تاثیر نهاد. در این نگاه همه اشیایی كه در اطراف شاعرند جواز ورود به شعر را دارند. تفاوت عمده شعر نیما و طرفداران او با گذشتگان، درواقع منظری است كه این دو گروه از آن به هستی می‌نگرند.

      «نیما یوشیج» به روایت دكتر روژه لسكو «نیما یوشیج» برای اروپاییان بویژه فرانسه زبانان چهره ای ناشناخته نیست. علاوه براینكه ایرانیان برخی از اشعار نیما را به زبان فرانسه ترجمه كردند، بسیاری از ایرانشناسان فرانسوی نیز دست به ترجمه اشعار او زدند و به نقد آثارش پرداختند. بزرگانی چون دكتر حسن هنرمندی، روژه لسكو، پروفسور ماخالسكی، آ.بوسانی و… كه در حوزه ادبیات تطبیقی كار می كردند عقیده داشتند چون نیما با زبان فرانسه آشنابوده، بسیار از شعر فرانسه و از این طریق از شعر اروپا تأثیر پذیرفته است. از نظر اینان اشعار سمبولیستهایی چون ورلن، رمبو و بویژه ماگارمه در شكل گیری شعرسپیدنیمایی بی تأثیر نبوده است.

      پروفسور «روژه لسكو» مترجم برجسته «بوف كور» صادق هدایت، كه در فرانسه به عنوان استاد ایران شناسی در مدرسه زبانهای زنده شرقی، زبان كردی تدریس می كرد، ترجمه بسیار خوب و كاملی از «افسانه» نیما ارائه كرد و در مقدمه آن به منظور ستایش از این اثر و نشان دادن ارزش و اهمیت نیما در شعر معاصر فارسی، به تحلیل زندگی و آثار او پرداخت و نیما را به عنوان بنیانگذار نهضتی نو در شعر معاصر فارسی معرفی كرد.

      دكتر رو»ه در مقدمه ترجمه شعر افسانه در مقاله اش می نویسد:

      «شعر آزاد» یكی از دستاوردهای اساسی مكتب سمبولیسم بود كه توسط ورلن، رمبو و … در «عصر روشنگری» بنا نهاده شد و شاعران و نویسندگان بسیاری را با خود همراه كرد كه نیمایوشیج نیز با الهام از ادبیات فرانسه یكی از همراهان این مكتب ادبی شد.

      هدف در شعر آزاد آن است كه شاعر به همان نسبت كه اصول خارجی نظم سازی كهن را به دور می افكند هرچه بیشتر میدان را به موسیقی وكلام واگذارد. در واقع در این سبك ارزش موسیقیایی و آهنگ شعر در درجه اول اهمیت قرارمی گیرد.
      از راست استاد شهریار ، شراگیم فرزند نیما و علی اسفندیاری ( نیما یوشیج ) شعر آزاد به دست شاعران سمبولیست فرانسه چهره ای تازه گرفت و به شعری اطلاق می شد كه از همه قواعد شعری كهن بركنار ماند و مجموعه ای از قطعات آهنگدار نابرابر باشد.
      در چنین شعری، قافیه نه در فواصل معین، بلكه به دلخواه شاعر و طبق نیاز موسیقیایی قطعه در جاهای مختلف شعر دیده می شود و «شعر سپید» در زبان فرانسه شعری است كه از قید قافیه به كلی آزاد باشد و آهنگ دار بودن به معنای موسیقی درونی كلام از اجزا جدایی ناپذیر این نوع شعر است. كه این تعاریف كاملاً با ماهیت و سبك اشعار نیما هماهنگی دارد.
      در مجموع می توان گفت كه:
      1. نیما كوشید تجربه چندنسل از شاعران برجسته فرانسوی را در شعر فارسی بارور سازد.
      2 . نیما توانست شعر كهن فارسی را كه در شمار پیشروترین شعرهای جهان بود ولی در چند قرن اخیر كارش به دنباله روی و تكرار رسیده بود را با شعر جهان پیوند زند و باردیگر جای والای شعر فارسی را در خانواده شعر جهان به آن بازگرداند.
      3. نیما توانست عقاید متفاوت و گاه متضاد برخی از بزرگان شعر فرانسه را یكجا در خود جمع كند و از آنها به سود شعر فارسی بهره گیرد. او عقاید و اصول شعری «مالارمه» كه طرفدار عروض و قافیه بود را در كنار نظر انقلابی «رمبو» كه خواستار آزادی كامل شعر بود، قرارداد و با پیوند و هماهنگی بین آنها «شعر سپید» خود را به ادبیات ایران عرضه كرد.
      ۴ . نیما از نظر زبانشناسی ذوق شعری ایرانیان را تصحیح كرد و با كاربرد كلمات محلی دایره پسند ایرانیان را در بهره برداری از زبان رایج و جاری سرزمینش گسترش داد. او یكی از بزرگان شعر فولكلور ایران شمرده می شود.
      5. نیما جملات و اصطلاحات متداول فارسی و صنایع ادبی بدیهی و تكراری را كنار نهاد تا از فرسودگی بیشتر زبان پیشگیری كند و اینچنین زبان شعری كهن فارسی كه تنها استعداد بیان حالات ملایم و شناخته شده عرفانی و احساساتی را داشت، توانایی بیان هیجانات، دغدغه ها، اضطرابات و بی تابی های انسان مدرن امروزی را به دست آورد. بدین ترتیب زبان شعری «ایستا و فرسوده» گذشته را به زبان شعری «پویا و زنده» بدل كرد.
      6. نیما همچون مالارمه ناب ترین معنی را به كلمات بدوی بخشید. او كلمات جاری را از مفهوم مرسوم و روزمره آن دور كرد و مانند مالارمه شعر را سخنی كامل و ستایشی نسبت به نیروی اعجاب انگیز كلمات تعریف كرد.
      7. نیما همچون ورلن تخیل و خیال پردازی را در شعر به اوج خود رساند و شعر را در خدمت تخیل و توهم گرفت نه تفكر و تعقل.
      8. نیما بر «وزن» شعر بسیار تأكید داشت. او وزن را پوششی مناسب برای مفهومات و احساسات شاعر می دانست.
      واما داستان سفر به یوش:
      پس از گذشت کلی مسیر پیچ در پیچ که ابتدای آن از هزار چم جاده چالوس شروع میشد به روستای یوش رسیدیم که زیبائی وطبیعت آن مرا به تحسین واداشت بیخود نیست که نیما در اینجا شاعر شده است وهزار سبک پیش گزیده شعر را برهم زده است.
      پس از سپری کردن کلی کوچه باغهای قدیمی که پر از درختان آلو ، زردآلو وگردو بود بالاخره به خانه نیما یوشیج رسیدیم کوچه ای با صفا که از زیر سنگفرشهای آن آبی خنک جاری بود و ترانه زیبائی از زندگی بکر انسان را در گوش خسته مسافران جاری می ساخت . خانه ای زیبا که نشاندهنده رونق زندگی در روزگاران قدیم بود.
      حیاط این خانه بسیا زیبا بود ودر وسط آن مزار نیما قرار داشت دور تا دور حیاط پر بود از عکسهایی بسیار قدیمی وزیبا که یکی از دیگری دیدنیتر بود .در ادامه به چند تصویر از آن می پردازیم.

      نمائی از خانه زیبای علی اسفندیاری ( نیما یوشیج ) در یوش این همه چیزی نبود که در آنجا می توان دید واقعا هر ایرانی می بایست حداقل یکبار و دیدن این همه زیبائی به این روستا برود.
       وبه قولی شنیدن کی بود مانند دیدن .

      مزار نیما که در کنار خواهرش و جمع آوری کننده آثارش در وسط حیاط همان خانه  آرمیده است. وصیّت‌نامه‌ نیما یوشیج
      شب دوشنبه 28 خرداد 1335
      امشب فکر می‌کردم با این گذران ِ کثیف که من داشته‌ام - بزرگی که فقیر و ذلیل می‌شود - حقیقةً جای ِ تحسّر است . فکر می‌کردم برای ِ دکتر حسین مفتاح چیزی بنویسم که وصیت‌نامه‌ی ِ من باشد ؛ به این نحو که بعد از من هیچ‌کس حقّ ِ دست زدن به آثار ِ مرا ندارد . به‌جز دکتر محمّد معین ، اگر چه او مخالف ِ ذوق ِ من باشد .
      دکتر محمّد معین حق دارد در آثار ِ من کنجکاوی کند . ضمناً دکتر ابوالقاسم جنّتی عطائی و آل احمد با او باشند ؛ به شرطی که هر دو با هم باشند .
      ولی هیچ‌یک از کسانی که به پیروی از من شعر صادر فرموده‌اند در کار نباشند . دکتر محمّد معین که مَثَل ِ صحیح ِ علم و دانش است ، کاغذ پاره‌های ِ مرا بازدید کند . دکتر محمّد معین که هنوز او را ندیده‌ام مثل ِ کسی است که او را دیده‌ام . اگر شرعاً می‌توانم قیّم برای ِ ولد ِ خود داشته باشم ، دکتر محمّد معین قیّم است ؛ ولو این‌که او شعر ِ مرا دوست نداشته باشد . امّا ما در زمانی هستیم که ممکن است همه‌ی ِ این اشخاص ِ نام‌برده از هم بدشان بیاید ، و چقدر بیچاره است انسان ... !
      منبع: برترین ها
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
    • توسط sajjad
      مهدی احمدوند متولد 29 بهمن 1370 در کرج
      موسیقی خوانده است، اصالتا اهل شهر همدان می باشد و در کرج بزرگ شده است بجز خوانندگی، آهنگسازی نیز می کند و گاهی ترانه سرایی نیز انجام می دهد
      شروع فعالیت
      از همون بچگی دوست داشتم در موسیقی فعالیت کنم یعنی خیلی سال پیش تصمیمم را گرفتم اما به صورت جدی و حرفه‌ ای در سن 14 سالگی و با ویولن از یک آموزشگاه موسیقی شروع کردم
      نوازندگی، خوانندگی + ترانه سرایی
      اوایل فقط دوست داشتم ویلن بزنم اما بعد تصمیم گرفتم بخوانم
      ولی چون به آهنگساز و ترانه‌ سرایی دسترسی نداشتم، تصمیم گرفتم خودم آهنگسازی و شعر گفتن را یاد بگیرم و تا امروز به جز ساز ویلن، هیچ کدام از حرفه‌ها، آهنگسازی، تنظیم، ترانه گفتن را از کسی آموزش ندیدم
      اولین تجربه رسمی
       من برای شخص خاصی نمی‌ خوانم، هدف من فقط موزیک است نه هیچ چیز دیگر
      اولین کاری که ساختم آهنگ خیلی دوست دارم یه روز بوده که شعر و آهنگ سازی و تنظیم  کار توسط خودم انجام شد، اولین کاری که برای شخص دیگه تنظیم کردم آهنگ تاوان برای سامان جلیلی بود
      از آلبوم غیر رسمی تا رسمی
      پس از انتشار اینترنتی آلبوم های : موج منفی، نقطه ضعف و خونه غرور، اولین آلبوم رسمیش را به نام از این ساعت در ۱۹ شهریور ۱۳۹۳ منتشر کرد، پس از دو سال در تاریخ ۱۴ دی ۱۳۹۵ دومین آلبوم رسمی این خواننده با نام ساعت هفت منتشر شد
      مورد علاقه
      موزيسين مورد علاقه ام هم خواننده بود هم نوازنده و آهنگساز که آقاي شادمهر عقيلی بود 

      پاسخ های کوتاه
      موسیقی : عشق
      مهدی احمدوند : ساده
      بهترین دوست : خدا
      بهترین دوست هنری : علیرضا حمزه لویی و حکیم یکی از دوستام
      عشق اول : معلم عشق
      قرمز یا آبی : تیم ملی
      زندگی : موسیقی
      بهترین ترانه سرا : رضا صادقی
      بهترین اهنگساز : سیوران خسروی
      آلبوم ها
      ● ساعت هفت – 1395
      ● از این ساعت – 1393
      ● خونه غرور (پخش اینترنتی)
      ● نقطه ضعف (پخش اینترنتی)
      ● موج منفی (پخش اینترنتی)
      مهدی احمدوند بیش از 30 تراک تک اهنگ نیز منتشر کرده است
      ازدواج
      هیچ خبری از ازدواج مهدی احمدوند رسانه ای نشده است
      منبع: فتوکده
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      139
      دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند
       
      ما ز یاد همنشینان در مقابل می‌رویم
      138
      نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام
      از حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم
      137
      آسودگی کنج قفس کرد تلافی
      یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم
      136
      حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان
      می‌توان دانست از دستی که بر هم سوده‌ایم
      135
      هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ
      می نام کرده‌ایم و به ساغر فکنده‌ایم
      134
      دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم
      خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده‌ایم
      133
      نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید
      تخم خشکی در زمین انتظار افشانده‌ایم
      132
      نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک
      ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟
      131
      باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب
      سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم
      130
      فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم
      که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم
      129
      شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم
      کنند دست یکی در گره گشایی هم
      128
      زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان
      دل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هم
      127
      دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست
      از تهی کردن دل می‌شود افزون، چه کنم؟
      126
      چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟
      دلم نمی اید این صفحه را سیاه کنم
      125
      گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش
      پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟
      124
      از جور روزگار ندارم شکایتی
      این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام
      123
      مرد مصاف در همه جا یافت می‌شود
      در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام
      122
      بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا
      که من این بار به امید تو برداشته‌ام
      121
      حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست
      از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار
      120
      نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست
      وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار
      119
      جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست
      موج دریادیده در ساحل نمی‌گیرد قرار
      118
      بغیر عشق که از کار برده دست و دلم
      نمی‌رود دل و دستم به هیچ کاردگر
      117
      فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب
      از بس که تند می‌گذرد جویبار عمر
      116
      روزی که آه من به هواداری تو خاست
      در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز
      115
      در دیار ما که جان از بهر مردن می‌دهند
      آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس
      نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت
      114
      هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش
      113
      بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود
      آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش
      112
      ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان
      آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش
      111
      صحبت ناجنس، آتش را به فریاد آورد
      آب در روغن چو باشد، می‌کند شیون چراغ
      107
      گر چه افسانه بود باعث شیرینی خواب
      خواب ما سوخت ز شیرینی افسانهٔ عشق
      108
      همچنان در جستجوی رزق خود سرگشته‌ام
      گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنیا به سنگ
      109
      هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست
      هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام
      110
       
       
      انتخاب و گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      5شنبه 27 دی 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      .
      .
      .
      64
      سر به هم آورده دیدم برگ‌های غنچه را
       
      اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد
      65
      دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر
      وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد
      66
      ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی
      که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
      67
      دلیل راحت ملک عدم همین کافی است
      که هر که رفت به آن راه، برنمی‌گردد
      68
      نمی‌گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن
      چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد
      69
      بزرگ اوست که بر خاک همچو سایهٔ ابر
      چنان رود که دل مور را نیازارد
      70
      ای کارساز خلق به فریاد من برس
      زان پیشتر که کار من از کار بگذرد
      71
      دولت سنگدلان زود بسر می‌آید
      سیل از سینه کهسار به سرعت گذرد
      72
      تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است
      عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد
      73
      مصیبت دگرست این که مرده دل را
      چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد
      74
      درین دو هفته که ما برقرار خود بودیم
      هزار دولت ناپایدار رفت به گرد
      75
      من که روزی از دل خود می‌خورم در آتشم
      وای بر آنکس که نعمتهای الوان می‌خورد
      76
      ای که چون غنچه به شیرازهٔ خود می‌بالی
      باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد
      77
      گر از عرش افتد کس، امید زیستن دارد
      کسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی‌خیزد
      78
      قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند
      به من خسته بجز چشم پریدن نرسد
      79
      تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
      تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد
      80
      شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست
      که این صدا به قیامت بلند خواهد شد
      81
      از جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلم
      نقش پایی چند ازان طاوس زرین بال ماند
      82
      از پشیمانی سخن در عهد پیری می‌زنم
      لب به دندان می‌گزم اکنون که دندانم نماند
      83
      ز رفتن دگران خوشدلی، ازین غافل
      که موجها همه با یکدیگر هم آغوشند
      84
      قامت خم , مانع عمر سبک رفتار نیست
      سیل از رفتن نمی‌ماند اگر پل بشکند
      85
      تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است
      می‌زند بر هم جهان را، هر که یک دل بشکند
      86
      غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را
      دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند
      87
      بریز بار تعلق که شاخه‌های درخت
      نمی‌شوند سبکبار تا ثمر ندهند
      88
      چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان
      روشندلان به یک دو نفس پیر می‌شوند
      89
      عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت
      عالم خاک کم از عالم تصویر نبود
      90
      شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست
      بی تکلف، حیلهٔ پرویز نامردانه بود
      91
      گر گلوگیر نمی‌شد غم نان مردم را
      همه روی زمین یک لب خندان می‌بود
      92
      سراب، تشنه‌لبان را کند بیابان مرگ
      خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود
      93
      در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است
      ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود
      94
      هیچ کس عقده‌ای از کار جهان باز نکرد
      هر که آمد گرهی چند برین کار افزود
      95
      به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند
      که زندگانی من صرف خورد و خواب شود
      96
      سیل دریا دیده هرگز بر نمی‌گردد به جوی
      نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود
      97
      بوسه هر چند که در کیش محبت کفرست
      کیست لبهای ترا بیندو طامع نشود
      این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا
      ترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود
      98
      به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است
      پر شکسته خس و خار آشیانه شود
      99
      چندان که در کتاب جهان می‌کنم نظر
      یک حرف بیش نیست که تکرار می‌شود
      دور نشاط زود به انجام می‌رسد
      می چون دو سال عمر کند، پیر می‌شود
      100
      روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان
      بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود
      _خیلی زیبا_
      101
      نتوان به آه , لشکر غم را شکست داد
      این ابر از نسیم پریشان نمی‌شود
      102
      رتبهٔ زمزمهٔ عشق ندارد زاهد
      بگذارید که آوازه جنت شنود
      103
      مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
      که روی مردم عالم دو بار باید دید
      104
      از قید فلک بر زده دامن بگریزید
      چون برق، ازین سوخته خرمن بگریزید
      ماتمکدهٔ خاک ،سزاوار وطن نیست
      چون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید
      105
      میدان تیغ بازی برق است روزگار
      بیچاره دانه‌ای که سر از خاک برکشید
      106
      زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
      تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید
      .
      .
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      سه شنبه 25 دی 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      دویدیم و دویدیم به جایی نرسیدیم
      ما نوک پرگار بودیم به دور خود چرخیدیم
      _
      تلخی طعم زندان خنده رو از ما گرفت
      پشت نقاب خنده,با غصه ها جنگیدیم
      _
      کلید شادی هامون تو قفل غم شکسته
      دری برای رفتن از این کویر ندیدیم
      _
      مثل یه برگ جوون که افتاده رو زمین
      زیر پای روزگار تو سختی ها قلتیدیم
      _
      «دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار»
      دیدیم که روی دیوار نوشته ما تبعیدیم
      _
      شاعر: ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      شنبه 22 دی 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      31
      رفتن از عالم پر شور به از آمدن است
      غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست
      32
      هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گردد
      چه کند سیل به دیوار خرابی که مراست ؟
      33
      اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
      چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است
      34
      حفظ صورت می‌توان کردن به ظاهر در نماز
      روی دل را جانب محراب کردن مشکل است
      35
      عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد
      سیلاب نپرسد که در خانه کدام است
      36
      از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایم
      امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست
      37
      کفارهٔ شراب خوریهای بی حساب
      هشیار در میانهٔ مستان نشستن است
      38
      در محرم تا چه خونها در دل مردم کند
      محنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است
      39
      از ما سراغ منزل آسودگی مجو
      چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است
      40
      هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را
      وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است
      41
      بخت ما چون بید مجنون سرنگون افتاده است
      همچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است
      42
      داند که روح در تن خاکی چه می‌کشد
      هر ناز پروری که به غربت فتاده است
      43
      چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاه
      از عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است
      44
      نه کوهکنی هست درین عرصه، نه پرویز
      آوازه‌ای از عشق و هوس بیش نمانده است
      45
      امروز کرده‌اند جدا، خانه کفر و دین
      زین پیش، اگر نه کعبه صنمخانه بوده است
      46
      نادان دلش خوش است به تدبیر ناخدا
      غافل که ناخدا هم ازین تخته پاره‌هاست
      47
      تا داده‌ام عنان توکل ز دست خویش
      کارم همیشه در گره از استخاره هاست
      48
      بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است
      جهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است
      49
      ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایم
      وای بر خضر که زندانی عمر ابدست
      50
      دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب
      که هوس در دل مرغان قفس بسیارست
      51
      غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی
      بیداریم به خواب پریشان برابرست
      52
      سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟
      ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست
      53
      نه همین موج ز آمد شد خود بی خبرست
      هیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست
      54
      دل نازک به نگاه کجی آزرده شود
      خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست
      55
      گر محتسب شکست خم میفروش را
      دست دعای باده پرستان شکسته نیست
      56
      چون طفل نوسوار به میدان اختیار
      دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست
      57
      چون وانمی‌کنی گرهی، خود گره مشو
      ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
      58
      ز خنده رویی گردون، فریب رحم مخور
      که رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست
      59
      مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد
      یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت
      60
      ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی ؟
      چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت
      61
      جان به این غمکده آمد که سبک برگردد
      از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت
      62
      هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردباد
      روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت
      63
      وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود
      سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت
      .
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      1
      می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدا
      برگ‌ها را می‌کند فصل خزان از هم جدا
      2
      از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌ام
      وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
      3
      چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند
      چرخ سنگین‌دل ز من هر دم کند یاری جدا
      4
      پیش از این بر رفتگان افسوس میخوردند خلق
      میخورند افسوس در ایام ما بر زندگان
      5
      دنیا به اهل خویش ترحم نمی‌کند
      آتش امان نمی‌دهد آتش‌پرست را
      6
      ضیافتی که در آنجا توانگران باشند
      شکنجه‌ای است فقیران بی‌بضاعت را
      7
      درین زمان که عقیم است جمله صحبتها
      کناره‌گیر و غنیمت شمار عزلت را
      8
      چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم
      آشیان کردم تصور، خانهٔ صیاد را
      9
      از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شود
      باغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را
      10
      چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است
      11
      پای به خواب رفته ی کوه تحملم
      نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا
      12
      فنای من به نسیم بهانه‌ای بندست
      به خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا
      13
      مانند لاله، سوخته نانی است روزیم
      آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا
      14
      پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه
      می‌کشد دست حمایت شمع مغرور مرا
      15
      می‌کشم تهمت سجادهٔ تزویر از خلق
      گرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا
      16
      ز زندگی چه بر کرکس رسد جز مردار؟
      چه لذت است ز عمر دراز، نادان را؟
      17
      به ما حرارت دوزخ چه می‌تواند کرد؟
      اگر ز ما نستانند چشم گریان را
      18
      دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد
      چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را
      19
      ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند
      بیم رسوایی نباشد نامهٔ ننوشته را
      20
      غم مردن نبود جان غم اندوخته را
      نیست از برق خطر مزرعهٔ سوخته را
      21
      می‌کند باد مخالف، شور دریا را زیاد
      کی نصیحت می‌دهد تسکین، دل آزرده را
      22
      شاید به جوی رفته کند آب بازگشت
      چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را
      23
      میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست
      کج بنا کردند از اول، قبلهٔ این خانه را
      24
      اینجاکه منم، قیمت دل هر دو جهان است
      آنجاکه تویی، در چه حساب است دل ما
      25
      گفتیم وقت پیری، در گوشه‌ای نشینیم
      شد تازیانهٔ حرص، قد خمیدهٔ ما
      26
      ما از تو جداییم به صورت، نه به معنی
      چون فاصلهٔ بیت بود فاصلهٔ ما
      27
      من آن شکسته بنایم درین خراب آباد
      که در خرابی من ناز می‌کند سیلاب
      28
      معیار دوستان دغل، روز حاجت است
      قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب
      29
      از مردم دنیا طمع هوش مدارید
      بیداری این طایفه خمیازهٔ خواب است
      30
      از بهار نوجوانی آنچه برجا مانده است
      در بساط من، همین خواب گران غفلت است
      .
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
       

  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×