رفتن به مطلب

Recommended Posts

sohrab1.jpg

نام: سهراب سپهری
تولد: ۱۵ مهر ۱۳۰۷
وفات: ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ (۵۱ سال)
پیشه: شاعر، نقاش
همسر: مجرد
علت مرگ: *** خون 

آثار: مرگ رنگ (۱۳۳۰) - زندگی خواب‌ها (۱۳۳۲) - آوار آفتاب (۱۳۴۰) - شرق اندوه (۱۳۴۰) - صدای پای آب (۱۳۴۴) - مسافر (۱۳۴۵) - حجم سبز (۱۳۴۶)، ما هیچ، ما نگاه - اطاق آبی (۱۳۶۹)

زندگی نامه: 
وی در ابتدا به سبک نیمایی شعر می‌سرود ولی بعدها رویه خودش را باز شناخت. در این شیوه جدید سهراب سپهری بر دیدگاه انسان مدارانه و آموخته‌هایی که از فلسفه ذن فرا گرفته بود به شیوه جدیدی دست یافت که «حجم سبز» شیوه تکامل یافته سبکش محسوب می‌شود. وی عادت داشت که دور از جامعه آثار هنری اش را خلق کند و برای رسیدن به تنهایی‌هایش «قریه چنار» و کویرهای کاشان را انتخاب کرده بود.

شعر وی صمیمی، سرشار از تصویرهای بکر و تازه‌است که همراه با زبانی نرم، لطیف، پاکیزه و منسجم تصویر سازی می‌کند. از معروفترین شعرهای وی می‌توان به: نشانی، صدای پای آب و مسافر اشاره کرد که شعر صدای پای آب یکی از بلندترین شعرهای نو زبان فارسی است. کریم امامی که از دوستان نزدیک وی بوده در زمان حیاتش برخی از شعرهای سهراب را به زبان انگلیسی ترجمه کرده‌است. در سال ۱۳۷۵، ترجمه انگلیسی دو مجموعه صدای پای آب و حجم سبز با ترجمه اسماعیل سلامی و عباس زاهدی توسط انتشارات زبانکده منتشر شد. بعدها نیز مترجمان دیگری شعرهای وی را به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه کردند. در سال ۱۳۷۱ شعرهای منتخبی از دو کتاب حجم سبز و شرق اندوه با نام «ما هیچ، ما نگاه» توسط «کلارا خانیس» به زبان اسپانیایی ترجمه شد. در سال ۱۳۷۵ منتخبی از اشعار سهراب سپهری توسط هنرمند ایرانی جاوید مقدس صدقیانی به زبان ترکی استانبولی ترجمه و از سوی انتشارات YKY در کشور ترکیه منتشر شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه هوایی،
چه طلوعی،
جانم ....          
باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم،
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا،
به خدایی که خودم میدانم،
نه خدایی که برایم از خشم،نه خدایی که برایم از قهر،
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند....
به خدایی که خودم میدانم،
 به خدایی که دلش پروانه است،
و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید،
و به باران گفته است باغها تشنه شدند،
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست،
که مبادا که ترک بردارد،
به خدایی که خودم میدانم
چه خدایی...، جانم.

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 كفشهايم كو

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا، مثلِ هوا با تنِ برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه
و شاید، همه‎یِ مردم شهر.

شبِ خرداد
به آرامی یک مرثیه از روی سرِ ثانیه‎ها می‎گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه‎یِ سبزِ پتو، خواب مرا می‎روبد.

بویِ هجرت می‎آید
بالشِ من پُر آوازِ پر چلچله‎ها‌ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه‎یِ آب
آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدنِ یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه‎یی را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه‎یِ یک ابر دلم می‎گیرد
وقتی از پنجره می‎بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین
فقه می‎خواند

چیزهایی هم هست
لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره‎ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎یِ پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پشت کاجستان ، برف
برف ، یک دسته کلاغ

جاده یعنی غربت
باد ،
آواز ،
مسافر ،
و کمی میل به خواب...

شاخ پیچک ،
و رسیدن ،
وحیاط...

من دلتنگ ،
و این شیشهٔ خیس...

می نویسم ،
و فضا ؛

می نویسم ،
و دو دیوار ،
و چندین گنجشک...

یک نفر دلتنگ است ؛
یک نفر می بافد
یک نفر می شمرد
یک نفر می خواند...

زندگی یعنی :
یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست.
مثلا این خورشید ،
کودک پس فردا ،
کفتر آن هفته...

یک نفر دیشب مرد.
و هنوز ،
نان گندم خوب است.
و هنوز ،
آب می ریزد پایین ،
اسب ها می نوشند...

قطره ها در جریان ،
برف بر دوش سکوت ،
و زمان روی ستون فقرات گل یاس

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست.
ظهر دم کرده تابستان بود ،
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم.

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به چه می انديشی ؟
نگرانی بيجاست ...

عشق اينجا 
و‎ ‎خدا هم اينجاست ،
لحظه ها را درياب
زندگی در فردا نه

همين امروز است!

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماهیچ ، مانگاه

امشب 
در يك خواب عجيب 
  
رو به سمت كلمات 
باز خواهد شد. 
باد چيزي خواهد گفت. 


سيب خواهد افتاد، 
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد، 
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.
 
سقف يك وهم فرو خواهد ريخت. 
چشم 
هوش محزون نباتي را خواهد ديد. 
پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد. 
راز ، سر خواهد رفت. 
ريشه زهد زمان خواهد پوسيد. 
سر راه ظلمات 
لبه صحبت آب 
برق خواهد زد ، 
باطن آينه خواهد فهميد. 


امشب
ساقه معني را 
 
وزش دوست تكان خواهد داد، 
بهت پرپر خواهد شد. 

ته شب ، يك حشره 
قسمت خرم تنهايي را 
 
تجربه خواهد كرد. 
داخل واژه صبح 
صبح خواهد شد.

سهراب سپهری 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کار ما نیست
شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ
شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم
و سر خوان برویم

صبح ها وقتی خورشید در می اید
متولد بشویم
هیجان ها را
پرواز دهیم
روی ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا
پنجره گل نم بزنیم

آسمان را بنشانیم
میان دو هجای هستی

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو
به زمین بگذاریم

نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان

روی پای تر باران
به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره
باز کنیم

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم...

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

... و فکر کن 
که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک ،
دچار آبی دریای بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی!

و غم 
تبسم پوشیده نگاه گیاه است.

و غم
اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور
روی شانه آنهاست.

نه!
وصل ، ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست...

سهراب سپهری
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن ،
واژه ای در قفس است.

حرف هایم ، 
مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید
به رفتار شما می تابد...

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پدرم دفتر شعری آورد
تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند
و مرا برد به آرامش زیبای یقین
زندگی شاید شعر پدرم بود که خواند...

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پدرم دفتر شعری آورد
تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند
و مرا برد به آرامش زیبای یقین
زندگی شاید شعر پدرم بود که خواند...

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه هوایی،
چه طلوعی،
جانم
باید امروز حواسم باشد 
که اگر قاصدکی را دیدم
آرزوهایم را 
بدهم تا برساند به خدا ♥️

سهراب سپهری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      1_ چون 70 درصد از دریاچه ی ارومیه خشک شده است
      2_چون حدود 85 درصد از مساحت ایران در مناطق خشک جهان است
      3_ چون میزان بارش سالانه در ایران یک سوم متوسط میانگین جهانی است و میزان تبخیر آب ۲۰درصد بیشتر از متوسط جهانی است و همچنین طبق آمار 70 درصد از بارش های کشور تبخیر میشود
      4_ چون کشور ایران یکی از 10 کشور تخریب‌گر طبیعت و همچنین یکی از ۱۰ کشور تولیدکننده گازهای گلخانه‌ای به شمار می‌رود
      5_چون با اینکه سفره ی آب زمینی ایران در حال اتمام است۶۳درصد آب شرب آحاد جامعه از طریق آب‌های زیرزمینی تامین میشود همچنین طبق آمار۴۹درصد آب شرب تهران از چاه‌ها تأمین می‌شود 
      6_چون ایران سالانه پذیرای 80 هزار نفر مهاجر است که مشکلات محیط زیستی از جمله تنش آبی در کشور را لحضه به لحضه بدتر میکند
      7_چون 92 درصد از آب کشور در بخش کشاورزی مصرف میشود, که با وجود پایداری نظام سنتی در بخش کشاورزی معضل تنش آبی غیر قابل حل خواهد شد
      8_چون سد سازی مسوول مستقیم نابودی تعدادی از دریاچه های کشور و میلیون‌ها هکتار از جنگل‌های کشوراست
      9_چون 15سال است که فعالان محیط‌زیست دنیا، روز ۲۴ اسفندماه را به‌عنوان «روز مبارزه با سدسازی» جشن می‌گیرند؛ ولی ما همچنان افتخار می‌کنیم که سومین کشور سدساز دنیا هستیم و روی این مساله مانور می‌دهیم
      10_چون مسئولان ایرانی به این حرف علمی که در مجمع عموی سازمان ملل گفته شده است که,«هر دلار سرمایه‌گذاری در آب و بهداشت، ۴ برابر کاهش هزینه به همراه دارد», هیچ اعتقادی ندارند و هر کار که خود مایل باشند, انجام میدهند
      11_چون فقط در استان تهران(نه در کل کشور) 9هزار کیلومتر خط انشعاب آبرسانی وجود دارد که ۳ هزار کیلومتر آن فرسوده است و از این میزان از هر ۱۰۰ لیتر آب، ۳۰ تا ۳۵ لیتر هدر می‌رود
      12_چون مسئولان ایرانی هیچ برنامه‌ای برای جداسازی آب شرب از آب غیرشرب ندارند
      13_چون ٨٥ درصد از منابع آبی کشور مصرف شده‌است و در وضعیت بحران بی‌آبی قرار گرفته ایم با این حال در کشور 800هزار چاه عمیق وجود دارد که از این تعداد 300 هزار چاه غیر مجاز میباشد 
      14_چون به غیر از ارومیه تعدادی از دریاچه های کشور از جمله 
      بختگان
      هامون,
      مهارلو,
      طشک,
      پریشان,
      جازموریان,
      گاو خونی
      چغاخور,
      دریاچه ارژن,
      یا کاملا خشک شده است و یا در حال خشک شدن هشتند.
      15_چون گزارش‌ها نشان می‌دهد که میزان بارش‌ها در سال آبی جاری(1396 )نسبت به سال گذشته ۵۱ درصد کاهش داشته و این میزان نسبت به متوسط ۴۹ سال اخیر ۴۸.۹ درصد با کاهش مواجه بوده است
      16_چون دی ماه سال گذشته (1396 )روزنامه نیویورک‌تایمز در گزارشی تکان‌دهنده مدعی شد که ۱۲ استان از ٣١ استان ایران تا ۵۰ سال آینده تمام سفره‌های زیرزمینی آبشان را از دست می‌دهند
      17_چون عیسی کلانتری رییس سازمان حفاظت از محیط زیست گفته است: کمبود آب در صورتی که مدیریت نشود، موجب خواهد شد که ۵۰ میلیون نفر از جمعیت ایران ناگزیر به ترک این کشور شوند. اگر وضع فعلی مصرف آب در بخش کشاورزی ادامه داشته باشد در کمتر از ۲۵‌ سال دیگر شرق و جنوب کشور کاملا خالی از سکنه خواهد شد
      18_چون مهرداد کرمی دادستان یاسوج گفته است : مسائل مرتبط با کم‌آبی و خشکسالی باعث شده موضوع آب به موضوعی امنیتی و حساس تبدیل شود
      19_چون در استان‌های فارس، خراسان‌جنوبی و اصفهان نه‌تنها سفره‌های زیرزمینی آب تهی شده‌اند که ذخایر سدها نیز کاهش 25 تا 35 درصدی رانسبت به سال 1396 تجربه میکند
      20_چون رئیس گروه زمین‌شناسی سازمان زمین‌شناسی و اکتشافات معدنی کشور از افزایش هشداردهنده نرخ فرونشست زمین در گستره جنوب غربی تهران خبر داده و گفته است كه این رقم از ١٧ سانتیمتر در ‌سال ٨٤ تقریبا به دو‌برابر رسیده است
      ....................
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      .
      .
      .
      گردآوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
      1397
      .
      .
       

      .

      .
      بخش اول
      .
      .
      1
      حدیث از مطرب و می گو و راز دهر، کمتر جو
      که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
      2
      به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
      به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
      3
      آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
      با دوستان مروت با دشمان مدارا
      4
      در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
      گر تو نمی پسندی ، تغییر کن قضا را
      5
      یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
      هست خاکی که به آبی نخرد توفان را
      6
      برو از خانه ی گردون به دَر و نان مَطلب
      کآن سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
      7
      حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
      دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
      8
      هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
      ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
      9
      عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
      باز گردد یا برآید چیست فرمان شما
      10
      نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
      زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
      11
      حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
      فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
      12
      باده نوشی که در او روی و ریایی نَبُوَد
      بهتر از زهد فروشی که در او روی ریاست
      13
      ما نه یاران ریاییم و حریفان نفاق
      آن که او عالم سِر است بدین حال گواست
      فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
      وآنچه گویند روا نیست نگوییم رواست
      14
      چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
      باده از خون رَزان است نه از خون شماست
      15
      چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
      سخن شناس نه ای جان من، خطا اینجاست
      16
      من همان دم که وضو ساختم از چشمه ی عشق
      چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
      17
      کمر کوه کم است از کمر مور اینجا
      نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست
      18
      مقام عیش میسر نمیشود بی رنج
      بلی به حکم بلا بسته اند عهد اَلست
      19
      به هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش می باش 
      که نیستی است سرانجام هر کمال که هست
      20
      آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم
      اگر از خَمر بهشت است وگر باده ی مست
      21
      بکن معامله وین دل شکسته بخر
      که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
      22
      بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
      زین سیل دمادم که در این منزل خواب است
      23
      سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
      دست از سر آبی که جهان جمله سراب است
      24
      حافظ هر آنکه عشق نورزید و وصل خواست
      احرام طَوف ِ کعبه ی دل بی وضو ببست
      25
      مرا به بندِ تو دوران چرخ راضی کرد
      ولی چه سود؟؟ که سر رشته در رضای تو بست
      26
      ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
      در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
      27
      بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
      بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
      28
      غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
      ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
      29
      مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
      که این عجوزه عروس هزار داماد است
      30
      نشان عهد و و وفا نیست در تبسم گل
      بنال بلبل بی دل که جای فریاد است
      .
      .
      بخش دوم
      .
      .
      1
      ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم
      با پادشه بگو که روزی مقدر است
      2
      یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
      کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
      3
      حافظا ترک جهان گفتن طریق خوش دلی ست
      تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است
      4
      فقیه مُدرس دی مست بود و فتوا داد
      که می حرام ولی به ز مال اوقاف است
      5
      در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
      صراحی می ناب و سفینه ی غزل است
      6
      نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
      ملالت علما هم ز علم بی عمل است
      7
      به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب
      جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است
      8
      ورای طلاعت دیوانگان ز ما مطلب
      که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
      9
      چگونه شاد شود اندرون غمگینم
      به اختیار؟؟؟ که از اختیار بیرون است
      10
      اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را
      به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
      11
      زلف او دام است و خالش دانه ی آن دام و من
      بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست
      12
      پیوند عمر بسته به مویی ست هشدار
      غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
      13
      سهو و خطای بنده چو گیرند اعتبار
      معنای عفو و رحمت آموزگار چیست
      14
      قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
      قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
      15
      در صومعه ی زاهد و در خلوت صوفی
      جز گوشه ی ابروی تو محراب دعا نیست
      16
      در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
      در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
      17
      چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش؟؟
      زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
      18
      این چه استغناست یارب وین چه قادرحکمت است
      کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
      19
      بر درِ میخانه رفتن کار یک رنگان بُود
      خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست
      20
      بنده ی پیر خراباتم که لطفش دایم است
      ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
      21
      هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بُود
      در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
      22
      فرصت شمر طریقه ی رندی که این طریق
      چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
      23
      دولت آن است که بی خون ِ دل آید به کنار
      ورنه با سعی و عمل باغِ جنان این همه نیست
      24
      پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
      خوش بیاسای زمانی، که زمان این همه نیست
      25
      بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی
      فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست
      26
      مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
      که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
      27
      به می عمارت دل کن که این جهان خراب
      بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
      28
      عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
      که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
      29
      من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
      هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت
      30
      نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل
      توپس پرده چه دانی که چه خوب است وچه زشت
      .
      .
      بخش سوم
      .
      .
      1
      در طریقت رنجش خاطر نباشد مِی بیار
      هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت
      2
      از پای فتادیم چو آمد غم ِ هجران
      در درد بمُردیم چو از دست دوا رفت
      3
      دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
      عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت
      4
      از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی
      گر میان هم نشینان ناسزایی رفت رفت
      5
      مستم کن آنچنان که ندانم ز بی خودی
      در عرصه ی خیال ، که آمد کدام رفت
      6
      زین قصه هفت گنبد ِ افلاک پر صداست
      کوته نظر بین که سخن مختصر گرفت
      7
      می خور که هر که آخرِ کار جهان بدید
      از غم ، سَبک برآمد و رَطل گران گرفت
      8
      شنیده ام سخن خوش که پیر کنعان گفت
      فراق یار نه آن میکند که بِتوان گفت
      9
      حدیث هوُل قیامت که گفت واعظ شهر
      کنایتی است که از روزگار هجران گفت
      10
      غم کهن به می سالخورده دفع کنید
      که تخم خوش دلی این است ، پیر دهقان گفت
      11
      گره به باد مزن گرچه بر مراد رَوَد
      که این سخن به مَثَل باد با سلیمان گفت
      12
      امروز که در دست توام مرحمتی کن
      فردا که شَوَم خاک چه سود اشک ندامت
      13
      حاشا که من از جَور و جفای تو بنالم
      بیداد لطیفان همه ، لطف است و کرامت
      14
      ای غایب از نظر که شدی هم نشین دل
      می گویمت دعا و ثنا می فرستمت
      15
      بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
      یارب مباد کس را مخدومِ بی عنایت
      16
      در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
      از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
      17
      از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
      زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
      18
      دی پیر میِ فروش که ذکرش به خیر باد
      گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
      گفتم به باد می دهَدَم باده نام و ننگ
      گفتا قبول کن سخن و هرچه بادا باد
      سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
      از بهر این معامله غمگین مباش و شاد
      19
      ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
      از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
      20
      قَدَح به شرط ادب گیر زآن که ترکیبش
      ز کاسه ی سرِ جمشید و بهمن است و قباد
      21
      گرچه یاران فارغ اند از یاد من
      از من ایشان را هزاران یاد باد
      22
      پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت
      آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
      23
      تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
      وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
      سلامت آفاق در سلامت توست
      به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد
      24
      دیر است که دلدار سلامی نفرستاد
      ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
      صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
      پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
      25
      خوش عروسی است جهان از ره صورت لیکن
      هر که پیوست بدو عمرِ خودش کاوین داد
      26
      درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
      نهال دشمنی بر کن ، که رنج بی شمار آرد
      27
      نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
      غلام همت سروم که این قدم دارد
      28
      چو عاشق می شدم، گفتم که بردم گوهر مقصود
      ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
      29
      چو بر روی زمین باش توانایی غنیمت دان
      که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد
      30
      دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
      فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
      31
      سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری
      که حق صحبتِ مهر و وفا نگه دارد
      .
      .بخش چهارم
      .
      .
      1
      با خرابات نشینان ز کرامات مَلاف
      هر سخن ، وقتی و هر نکته مکانی دارد
      2
      ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
      مست است و در حقِ او کس این گمان ندارد
      3
      غلام همت آن نازنینم
      که کار خیر بی روی و ریا کرد
      4
      ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
      که خاک میکده ی عشق را زیارت کرد
      5
      مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست
      حل ِ این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
      6
      من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
      تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد
      7
      دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند
      دل غم دیده ی ما بود که هم بر غم زد
      8
      یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
      دوستی کی آخرِ آمد؟؟دوستداران را چه شد
      9
      شهر ِ یاران بود و خاک مهربانان،این دیار
      مهربانی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟
      10
      هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست
      نه هر که سر بتراشد قلندری داند
      11
      از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
      یادگاری که در این گنبد ِ دوار بماند
      12
      سرود مجلس جمشید گفته اند این بود
      که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
      13
      رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
      چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
      14
      عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگوی
      نفیِ حکمت مکن از بهر دل عامی چند
      15
      در کارخانه ای که رهِ عقل و فضل نیست
      فهم ضعیف رای فضولی چرا کند؟
      16
      عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
      عشق داند که در این دایره سرگردانند
      17
      می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
      بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
      18
      واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
      چون به خلوت می روند، آن کار دیگر میکنند
      مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
      توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
      گوییا باور نمیدارند روز داوری
      کاین همه قلب و دَغل در کار داور میکنند
      یارب این نو دولتان را با خر خودشان نشان
      کاین همه ناز از غلامِ تُرک و اَستر میکنند
      19
      می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
      چون نیک بنگری،همه تزویر میکنند
      20
      به هوش باش که هنگام باد استغنا
      هزار خرمن طاعت به نیم جو نخرند
      21
      غلام همت دردی کشان یکرنگم
      نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند
      22
      فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
      کاین کارخانه ای است که تغییر میکند
      23
      در میخانه ببستند خدایا مپسند
      که درِ خانه ی تزویر و ریا بگشاند
      24
      چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
      نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
      25
      اوقات خوش آن بود که باد دوست به سر شد
      باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
      26
      نیک نامی خواهی ، ای دل با بدان صحبت مدار
      خود پسندی جان من برهان نادانی بُود
      27
      از ره مرو به عشوه ی دنیا که این عجوز
      مکاره می نشیند و محتاله می رود
      28
      گویند سنگ لعل شود در مقام صبز
      آری ، شود ولیکن به خون جگر شود
      29
      رندی آموز و کرم کن ، که نه چندان هنر است
      حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
      30
      گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
      ورنه هر سنگ و گِلی لولو و مرجان نشود
      31
      عشق می ورزم و امید که این فن شریف
      چون هنرهای دگر موجب حِرمان نشود
      .
      .
      بخش پنجم
      .
      .
      1
      جمیله ای است عروس جهان ولی هُش دار
      که این مخدره در عقد کس نمی آید
      2
      مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
      به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
      3
      سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
      در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
      4
      پند حکیم محض صواب است و عین خیر
      فرخنده آن کسی که به صمع رضا شنید
      حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس
      در بند آن مباش که نشنید یا شنید
      5
      میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
      چو یار ناز نماید،شما نیاز کنید
      6
      هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
      بر آن نمرده به فتوای من نماز کنید
      7
      ز آنجا که پرده پوشی عفو کریم توست
      بر قلب ما ببخش که نقدی است کم عیار
      8
      سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
      مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
      9
      می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
      گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
      10
      پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
      به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
      11
      میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
      تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
      12
      بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
      کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
      13
      فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
      تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
      14
      دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشد
      خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
      15
      دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
      مکن به فسق مُباهات و زهد هم مفروش
      16
      لطف خدا بیشتر از جرم ماست
      نکته ی سر بسته چه دانی خموش
      17
      بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست
      یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
      18
      خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
      بگذر ز عهد سسست و سخن های سخت خویش
      19
      جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
      هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
      20
      هر چند غرق بحر گناهم ز شش جهت
      تا آشنای عشق شدم اهل رحمتم
      21
      فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم
      بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
      22
      من مَلَک بودم و فردوس برین جایم بود
      آدم آورد در این دیر خراب آبادم
      23
      من از بازوی خود دارم بسی شکر
      که زور مردم آزاری ندارم
      24
      پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
      من چرا مُلک جهان را به جُوی نفروشم
      25
      از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
      یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
      26
      ما ز یاران چشم یاری داشتیم
      خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
      27
      ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
      جامه ی کس , سیه و دلق خود ارزق نکنیم
      28
      عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
      کار بد مصلحت آن است که مُطلق نکنیم
      29
      آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
      تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
      30
      گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
      گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
      31
      سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم
      که من نسیم حیات از پیاله می جویم
      .
      .
      .بخش ششم
      .
      .
      1
      بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
      شادی زُهره جبینان خور و نازک بدنان
      2
      پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
      گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
      3
      دامن دوست به دست آر و ز دشمن بُگسِل
      مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
      4
      منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
      منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
      5
      وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
      که در طریقت ما کافری است رنجیدن
      6
      کار صواب باده پرستی است حافظا
      برخیز و عزم جَزم به کار صواب کن
      7
      وصال او ز عمر جاوندان به
      خداوندا مرا آن ده که آن به
      8
      بر مِهر چرخ و شیوه ی او اعتماد نیست
      ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی
      9
      در آستان جانان از آسمان میندیش
      کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
      10
      در مذهب طریقت خامی , نشان کفر است
      آری طریق دولت , چالاکی است و چستی
      11
      ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
      عِرضِ خود می بری و زحمت ما می داری
      12
      در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند
      اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
      13
      ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
      تا یک دم از دلم غم دنیا به در بری
      14
      در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسی است
      آن به کزین گریوه سبک بار بگذری
      15
      یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
      ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
      16
      چو گل گر خُرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
      که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی
      17
      سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی
      که بیش از پنج روزی نیست حُکم میر نوروزی
      18
      من نگویم که کنون با که بشین و چه بنوش
      که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
      19
      اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
      رهرُوی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی
      20
      آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
      عالمی دیگر بباید ساخت وَز نو آدمی
      21
      حدیث چون و چرا دردسر دهد ای دل
      پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش و دَمی
      22
      هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
      که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
      23
      بیا که رونق این کارخانه کم نشود
      به زهدِ همچو تویی یا به فسقِ همچو منی
      24
      تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
      مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
      25
      سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن
      ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی
      26
      در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
      هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
      27
      دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
      تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
      28
      این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
      بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
      گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
      آه اگر از پس امروز بُود فردایی
      29
      سلامی چو بوی خوش آشنایی
      بدان مردمِ دیده ی روشنایی
      30
      ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
      دل , بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
      31
      در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم
      لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

      (((پایان))))
      http://farzandezamiin.blogfa.com
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گرد آوری ابیات ناب از اشعار حافظ بخش آخر 6/ابوالقاسم کریمی
      .
      گرد آوری اشعار
      .
      .نکته های مهم.
      1_در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم.
      2_سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود.
      3_ابیاتی که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد.
      گردآوری ابیات ناب/اشعارحافظ/بخش آخر 6
      ............................................................................................
      1
      بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
      شادی زُهره جبینان خور و نازک بدنان
      2
      پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
      گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
      3
      دامن دوست به دست آر و ز دشمن بُگسِل
      مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
      4
      منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
      منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
      5
      وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
      که در طریقت ما کافری است رنجیدن
      6
      کار صواب باده پرستی است حافظا
      برخیز و عزم جَزم به کار صواب کن
      7
      وصال او ز عمر جاوندان به
      خداوندا مرا آن ده که آن به
      8
      بر مِهر چرخ و شیوه ی او اعتماد نیست
      ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی
      9
      در آستان جانان از آسمان میندیش
      کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
      10
      در مذهب طریقت خامی , نشان کفر است
      آری طریق دولت , چالاکی است و چستی
      11
      ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
      عِرضِ خود می بری و زحمت ما می داری
      12
      در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند
      اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
      13
      ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
      تا یک دم از دلم غم دنیا به در بری
      14
      در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسی است
      آن به کزین گریوه سبک بار بگذری
      15
      یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
      ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
      16
      چو گل گر خُرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
      که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی
      17
      سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی
      که بیش از پنج روزی نیست حُکم میر نوروزی
      18
      من نگویم که کنون با که بشین و چه بنوش
      که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
      19
      اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
      رهرُوی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی
      20
      آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
      عالمی دیگر بباید ساخت وَز نو آدمی
      21
      حدیث چون و چرا دردسر دهد ای دل
      پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش و دَمی
      22
      هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
      که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
      23
      بیا که رونق این کارخانه کم نشود
      به زهدِ همچو تویی یا به فسقِ همچو منی
      24
      تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
      مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
      25
      سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن
      ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی
      26
      در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
      هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
      27
      دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
      تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
      28
      این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
      بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
      گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
      آه اگر از پس امروز بُود فردایی
      29
      سلامی چو بوی خوش آشنایی
      بدان مردمِ دیده ی روشنایی
      30
      ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
      دل , بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
      31
      در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم
      لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
       
      ((پایان))
      .........................................................
      گردآوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      جمعه 9 آذر 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      .الف:لیست بلند مهم ترین دریاچه ها و تالاب های نابود شده و یا در حال نابودی ایران:
      .
      .
      1_ارومیه
      2_کافتر
      3_بختگان
      4_هامون
      5_مهارلو
      6_طشک
      7_پریشان
      8_تالاب انزلی
      9_جازموریان
      10_گاو خونی
      11_چغاخور
      12_هورالعظیم
      13_دریاچه نمک قم
      14_دریاچه ارژن
      نکته ها:
      *** بیش از 70 درصد از منافع آبی زیر زمینی ایران از سال 1359 تا به امروز مصرف شده است
      ***ایران با کاهش چشم گیر حجم بارندگی سالانه دست و پنجه نرم میکند
      *** تمامی رود های دائمی ایران با کاهش محسوس حجم آبی مواجه هستند و بسیاری از رودهای فصلی خشک شده اند
      .
      .
      ب:خطرات ادامه ی بحران آب در کشور ایران چیست؟
      .
      .
      .1_تضعیف حکومت مرکزی و احتمال جنگ داخلی بر سر حفظ منافع آبی باقی مانده
      2_قحطی گسترده
      3_خشکسالی شدید
      4_از میان رفتن پوشش گیاهی
      5_ وقوع آتش سوزی های گسترده در جنگل و از میان رفتن جنگل ها ی ایران
      6_فرسایش خاک و کویری شدن ایران
      7_از میان رفتن کشاورزی
      8_تبدیل شدن ایران به وارد کننده ی آب
      9_انقراض حیات وحش در ایران
      10_مهاجرت های گسترده از ایران به سایر کشور ها
      11_وقوع زلزله های شدید تر
      12_مواجهه شدن با پدیدی فروچاله در تمام استان های کشور(نه فقط همدان)
      .
      .
      ج_پیشنهادات من برای از میان رفتن و یا حداقل کم شدن خطرات بحران آب در ایران
      .
      .
      1_هر چه سریع تر برای شیرین کردن آب دریا اقدام شود تا در سالهای آتی مجبور نباشیم از سفره های آب زیر زمینی و ذخایر آبی سد ها استفاده کنیم
      2_بعد از شیرین کردن آب دریا و انتقال آن به مناطق مختلف کشور،تمام چاههای مجوز دار یا بدون مجوز که از سفره های آب زیر زمینی استفاده میکنند و همچنین تمامی سدهای موجود در کشور در یک زمان بندی مناسب و برنامه ریزی شده از میان بروند
      3_چاههای عمیق در مناطق بارانی برای هدایت باران به سفرهای آب زیر زمینی حفر شود
      4_آب شیرین برای همیشه جیره بندی شود
      5_مردم تشویق شوند ، از حمام عمومی استفاده کنند
      6_برای اسراف کنندگان آب شیرین،جریمه های سنگین و حتی زندان تعیین گردد
      7_از مدرسه و از همان دوران ابتدایی فرهنگ مصرف درست آب ، آموزش داده شود
      8_کشاورزی با روش سنتی به طور کامل از میان برود
      10_کاشت و برداشت محصولات کشاورزی که به حجم بالای آب نیاز دارند، برای همیشه در تمام استان های کشور ممنوع شود
      .
      .
      پیشنهادات شما چیست؟؟؟
      .
      .
      تکثیر ، استفاده و کپی بدون ذکر منبع بلامانع است
      ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گرد آوری ابیات ناب از اشعار حافظ بخش پنجم/ابوالقاسم کریمی
      .
      گرد آوری اشعار
      .
      .نکته های مهم.
      1_در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم.
      2_سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود.
      3_ابیاتی که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد.
      گردآوری ابیات ناب/اشعارحافظ/بخش پنجم................................................................................................................................................
      1
      جمیله ای است عروس جهان ولی هُش دار
      که این مخدره در عقد کس نمی آید
      2
      مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
      به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
      3
      سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
      در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
      4
      پند حکیم محض صواب است و عین خیر
      فرخنده آن کسی که به صمع رضا شنید
      حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس
      در بند آن مباش که نشنید یا شنید
      5
      میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
      چو یار ناز نماید،شما نیاز کنید
      6
      هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
      بر آن نمرده به فتوای من نماز کنید
      7
      ز آنجا که پرده پوشی عفو کریم توست
      بر قلب ما ببخش که نقدی است کم عیار
      8
      سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
      مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
      9
      می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
      گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
      10
      پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
      به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
      11
      میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
      تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
      12
      بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
      کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
      13
      فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
      تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
      14
      دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشد
      خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
      15
      دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
      مکن به فسق مُباهات و زهد هم مفروش
      16
      لطف خدا بیشتر از جرم ماست
      نکته ی سر بسته چه دانی خموش
      17
      بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست
      یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
      18
      خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
      بگذر ز عهد سسست و سخن های سخت خویش
      19
      جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
      هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
      20
      هر چند غرق بحر گناهم ز شش جهت
      تا آشنای عشق شدم اهل رحمتم
      21
      فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم
      بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
      22
      من مَلَک بودم و فردوس برین جایم بود
      آدم آورد در این دیر خراب آبادم
      23
      من از بازوی خود دارم بسی شکر
      که زور مردم آزاری ندارم
      24
      پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
      من چرا مُلک جهان را به جُوی نفروشم
      25
      از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
      یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
      26
      ما ز یاران چشم یاری داشتیم
      خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
      27
      ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
      جامه ی کس , سیه و دلق خود ارزق نکنیم
      28
      عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
      کار بد مصلحت آن است که مُطلق نکنیم
      29
      آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
      تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
      30
      گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
      گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
      31
      سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم
      که من نسیم حیات از پیاله می جویم
      .
      .
      گردآوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      .
      .
      .جمعه 25 آبان 1397
       
       
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      پس از اعلام بررسی‌های مجامع علمی مختلف درباره خطر انقراض مردان به دلیل تضعیف کروموزم مردانه Y و ایجاد شایعه‌های غیر علمی در دنیا، مرکز معتبر و علمی بررسی ژنوم آمریکا تایید کرد که اگر برای مسئله ضعیف شدن این کروموزم چاره‌ای اندیشه نشود، مردان تا پنج هزار نسل دیگر منقرض خواهند شد.
       
      ((((سوال))))
      1_کیفیت زندگی زنان در آن دوران چگونه خواهد بود؟
      2_آیا نبود مرد به حیات بشری لطمه خواهد زد؟
      3_آیا صلح واقعی سرانجام در جهان مستقر خواهد شد؟
      4_آیا بشر برای ادامه ی نسل خود به هم جنسگرایی روی خواهد آورد؟
      5_آیا رازی در این رفتار طبیعت نهفته است؟
      6_آیا با این وجود میتوان هنوز ادعا کرد ، زنان در برابر مردان از نظر جسمی ضعیف هستند؟
      7_اگر (تو) تنها مرد دنیا باشی،چگونه زندگی خواهی کرد؟
      8_چرا باید مردان منقرض شوند؟
      9_واکنش زنان و مردان در برابر آگاهی از این مسئله که روزی مردان منقرض می شوند،چگونه خواهد بود؟
      10_تا به امروز وجود مرد برای زمین مفید بوده است یا مضر؟
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گیاهی کوچکم بر بستر سنگ
      نگین سبز ِ روی ِ تاج ِ خوشرنگ
      شبی گفتم به انسانی ریاکار
      مَزن بوسه به تیغ ِ تیز ِ نیرنگ
      .......................................
      ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
       

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گیاهی کوچکم بر بستر سنگ
      نگین سبزی روی تاج ِ خوشرنگ
      شبی گفتم به انسانی ریاکار
      مَکن تکیه به پشت گاو نیرنگ
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      خزان با باور گل آشنا نیست
      «غم من قابل فهم شما نیست»
      در این کینه سرای دشمن آباد
      جدا از حال مَردم جز خدا نیست
      ------------------------------------------
      ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      زمستان شد ، خدا تنها شد و رفت
      حیا مُرد و وفا رویا شد و رفت
      به زیر تیغ ِ خون آلود ِ چنگیز
      هنر سهم کبوتر ها شد و رفت
      .......................................
      ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×