رفتن به مطلب

Recommended Posts

ساختن واژه ای به نام «فردا» بزرگترین اشتباه انسان بود،
تا زمانی که کودک بی سوادی بودیم و با این واژه آشنایی نداشتیم، خوب زندگی میکردیم.
تمامی احساساتمان، غم و شادیمان و هرچه داشتیم را همین امروز خرج میکردیم
انگار فهمیده تر بودیم، چون همیشه میترسیدیم شاید فردا نباشد.
از وقتی «فردا » را یاد گرفتیم، همه چیز را گذاشتیم برای فردا.
از داشته های امروز لذت نبردیم و گذاشتیم برای روز مبادا...

شاید باید اینگونه «فردا» را معنی کنیم:

«فردا» روزیست که داشته‌های امروزت را نداری؛ پس امروز را زندگی کن...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نوجوانی که احساس ناامیدی شدیدی می کرد به یک کارگردان سینما مراجعه کردو گفت:من می خواهم بازیگر شوم.
      کارگردان از او پرسید:چه نقشی را می توانی اجرا کنی؟
      نوجوان گفت:نقش یک آدم بدبخت و فلاکت زده را.
      کارگردان گفت:متاسفم .من در فیلم خودم به یک نوجوان خوشبخت و با نشاط نیاز دارم . اگر تمایل داشته باشی می توانی آن نقش را بازی کنی .اما یک شرط دارد.
      نوجوان پرسید:شرطش چیست؟
      کارگردان گفت:شرطش این است که به مدت یک ماه نقش آدم های خوش بخت را تمرین کنی.
      نوجوان یک ماه نقش خوش بخت ها را به خود گرفت . مثل آن ها فکر کرد ، مثل آن ها راه رفت ، مثل آن ها زندگی کرد. در آخر ماه او به کاگردان مراجعه کرد و گفت:من دیگر برای بازیگری در سینما   علاقه ای ندارم.یک ماه تمرین برای من کافی بود که بدانم زندگی خود نیز بازی است و من بازیگر ،  می خواهم در بقیه عمرم نقش خوش بخت ها را بازی کنم.
    • مهمان مهمان
      توسط مهمان مهمان
      زن و شوهر چطور می‌‌توانند تفاهم را در زندگی‌شان بالا ببرند؟ 
    • توسط sajjad
      بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد
      مانند یک گربه جلویشان قِل میخوردم و تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند.
      فقط میخواستم بیشتر بمانند، دیرتر بروند، اصلاً نروند!
      بعد مامان من را میبرد به گوشه ای و میگفت هیچ وقت اصرار نکن، هر کسی خودش دوست داشته باشد می مانَد، بیشتر هم می ماند.
      مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود اما من باز مهمان بعدی که می آمد می رفتم جلویش قِل میخوردم که بمان،
      دیرتر برو!
      بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قِل میخوردم که بماند و آن قدر قِل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم، فهمیدم مامان راست میگفت...
      مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد،
      هر کسی بخواهد می ماند، نخواهد میرود.
      حالا تو هی قِل بخور...هی شیرین کاری کن...
    • توسط sajjad
      بیل گیتس، رئیس مایکروسافت، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان‌های آمریکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش‌آموزان نمی‌آموزند. او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبیرستان فرا نمی‌گیرند، بیان کرد. اصول بیل گیتس به این شرح است:
      اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.
      اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست.
      در این دنیا از شما انتظار می‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.
      اصل سوم: پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد.
      به همین ترتیب قبل از آن‌که بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.
      اصل چهارم: اگر فکر می‌کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید.
      پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.
      اصل پنجم: آشپزی در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد.
      پدربزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار یک فرصت بود.
      اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.
      اصل هفتم: قبل از آن‌که شما متولد بشوید،  والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می‌رسد، ملال‌آور نبودند.
      به نقل از :ghandoon.ir
    • توسط sajjad
      هیجده سالم که بود مجبور شدم یک نفر رو فراموش کنم و چون بلد نبودم، مثل بچه ها گریه میکردم.
      آدمها برام پر از حرفای نامفهوم بودن... حرف هایی مثل «بعدا به حال این روزهات میخندی» یا «جاش رو آدمهای دیگه پر میکنن.»
      تا مدت ها، شب ها رو بی خواب بودم. بعضی از آدما رو تو خیابون از پشت با اون اشتباه میگرفتم، بعضی وقت ها دلم برا صدا کردن اسمش تنگ میشد و با هر آدمی که اسم اون رو داشت دمخور میشدم. خودم رو مقصر میدونستم و احساس میکردم اگر آدم بهتری میبودم اون هیچوقت منو به حال خودم رها نمیکرد
      گوش کردی؟ امروز که تو حال سالها پیش من رو داری و قلبت فشردست، بذار برات حرف های نامفهموم نزنم.. تو قرار نیست هیچوقت به حال این روزهات بخندی. تو امروز با تمام وجودت موسیقی غمگین رو میفهمی، میتونی از ته دل گریه کنی و شب ها از بی قراری بیداری.
      تو نمیفهمی چقدر تو دنیای آدم بزرگ ها فراموش شدست بی قراری. گریه ی از ته دل و شب بیداری برای کسی که دیگه نیست. فیلمش کن، عکسش کن، بنویس.
      من بهت میگم اگر قلبت فشردست و گریه داری، تا میتونی ازشون لذت ببر چون سالها بعد، آدمها نمیذارن با خودت انقدر صادق باشی!
      امیرعلی.ق 
    • توسط sajjad
      معلم ریاضی پای تخته گفت : برای حل این معادله ، وجود این شرط لازمه ولی کافی نیست . دستمو و بلند کردم گفتم آقا اجازه ! میشه یه بار دیگه توضیح بدید ؟ بعد همه بچه ها گفتن آره آقا ، اگر میشه یه بار دیگه توضیح بدید ما هم متوجه نشدیم . اون روز تا آخر کلاس آقا معلم مثال حل کرد و تقریبا هیچکی نفهمید لازم چیه ، کافی چیه . 
      18 سالگی مهندسی نرم افزار دانشگاه صنعتی شریف قبول شدم و تقریبا اواخر ترم چهارم بودم که پرستو رو توی راه روی دانشکده فنی دیدم . دختری نجیب و زیبا که دنباله ی چادرش با روح و جانم بازی می کرد .
      چند روز بعد وقتی مادرم مشغول آشپزی بود از پشت لوپش رو بوسیدم و یواش تو گوشش گفتم پسرت عاشق شده . مادرم گفت برو مسخره ، برو الان غذام میسوزه . گفتم به خدا راست میگم ؛ مادرم زیر گاز رو خاموش کرد و گفت این چه دختر ورپریده ایه که تو ازش خوشت اومده ؟ بابا ننش کیه ؟ من میشناسمش ؟
      نشستم و قضیه رو کامل براش تعریف کردم و ازش خواستم بعد از ظهر که بابا از سر کار اومد باهاش حرف بزنه و برا پسر کوچیکش آستین بالا بزنه .
      بعد از ظهر که پدرم از سر کار برگشت مادرم یه چای کمر باریک گذاشت جلوش و چند دیقه ای با هم پچ و پچ کردند . یهو بابام داد زد محمد بیا اینجا ببینم ؛ مادرت چی میگه ؟ میگه زن می خوای ؟ 
      با ترس رفتم داخل آشپز خونه و گفتم : زن که نه ... فعلا نامزدی کنیم تا درسمون تموم بشه . سریع گفت چه غلطا ، آخه تو چی داری که من برات آستین بالا بزنم ؟ کار داری ؟ سربازی کردی ؟ دو قرون پول از خودت داری که فردا دست دختر مردم رو بگیری و بیاری تو خونت ؟ اینا رو گفت و بلند شد رفت داخل اتاق . وقتی داشت بلند میشد گفت : تو فعلا درستو بخون به وقتش خودم برات یه دختر خوب میگیرم ؛ یه چی زیاده دختر خوب .
      روز بعد رفتم و قضیه رو برا داییم تعریف کردم و اونم دقیقا حرفای بابامو تحویلم داد و ازم خواست صبر کنم تا وقتی که برم سربازی و یه کاری دست و پا کنم . به حرف داییم گوش دادم و سعی می کردم اصلا به پرستو فکر نکنم ؛ به خودم می گفتم حق دارن .... من که چیزی واسه شروع زندگی ندارم . یکسال بعد هم پرستو با پسر داییش ازدواج کرد و انتقالی گرفت شهر خودشون .
      چند سال بعد وقتی 25 سالم بود ، پدرم گفت : چرا یه دختر انتخاب نمیکنی و نمیری سر خونه و زندگیت ؟ مادرم گفت : چرا همین دختر خاله خودت رو نمیگیری !؟ هم آشنا إ هم پزشکی خونده .
      داییم گفت : دایی جان شکر خدا هم درست تموم شده هم سربازیتو کردی ؛ سر کار هم که هستی ، چرا زن نمیگیری و دل مادرتو شاد نمیکنی ؟
      بغض گلومو گرفت و خواستم به یادشون بیارم روزی رو که شغل نداشتم ، سربازی نکرده بودم ولی کسی رو داشتم که عاشقش بودم . دوست داشتم بهشون بگم که یه روزی کار و سربازی رو شرط لازم برای ازدواج می دونستند و من عشق به پرستو رو شرط کافی برای خوشبخت شدنم  و حالا من شرط لازم رو برای ازدواج دارم ولی شرط کافیی وجود نداره .
       نمیدونم ولی شاید هیچ معادله ای بدون شرط کافی حل نشه...
    • توسط sajjad
      دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند . 
      با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد .
      چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است ، چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق .
      همان شب پروردگار را در خواب ديد که وي را خطاب کرد : به حرمت برادرت تو را بخشيدم
       برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت : يا رب ، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر ، چگونه است مرا به حرمت او مي بخشي ، آيا آنچه کرده ام مايه رضاي تو نيست .َ ندا رسيد : آنچه تو مي کني من از آن بي نيازم ولي مادرت از آنچه او مي کند بي نياز نيست ...
      کتاب فارسي دبستان سال ۱۳۲۴ 
      به فرزندان خود انسان بودن بیاموزیم.
    • توسط sajjad
      گاهی اوقات پیش می‌آید که از دست زندگی خسته می‌شویم و همه چیز برایمان پوچ و بی‌سر‌انجام بنظر می‌رسد. گاهی دلمان می‌خواهد همه چیز را ول کنیم و بیخیال تلاش کردن شویم. گاهی اوقات استرس و اضطراب تحمل نکردنی می‌شود. از همین رو در ادامه به شما راهکار‌هایی را معرفی می‌کنیم که در شرایط این چنینی حسی بهتر داشته باشید.
      1. از تله‌ی “دنیا همین است” اجتناب کنید
      این باور یک نوع تعصب شناختی است که مورد مطالعه چند تن از روان‌شناسان قرار گرفته و به عنوان مثال گاهی اوقات مردم این نگرش را دارند که اگر دیگران فقیر هستند، حتما سزاوار فقر هستند. در دام این باور نیوفتید که، اگر من در کشمکش هستم، حتما سزاوار کشمکش کردن بوده‌ام. احتمالا در کشمکشم چون بی‌ارزشم. خیلی از افراد با‌هوش و با‌استعداد هم هستند که با شرایط سخت دست و پنجه نرم می‌کنند. مثلا هزینه‌ی بالای درمان و نداشتن بیمه. همه‌ی ما یک سری تصمیمات نه چندان صحیح در زندگی‌مان گرفته‌ایم. گاهی اوقات پیامد‌ها جزئی هستند و گاهی اوقات مردم باید سال‌ها تلاش کنند تا آثار پیامد‌های بوجود آمده را از بین ببرند.
      2. به خود‌تان یادآوری کنید که شما دارید بهترین‌تان را انجام می‌دهید
      دکتر Fran  vertue  برای وقت‌هایی که از زندگی احساس خستگی می‌کنید این طور می‌گوید:
      به خود‌تان یادآوری کنید که در حال حاضر با شرایط و منابعی که در اختیار دارید، در حال انجام بهترین‌تان هستید. انعطاف پذیری را تمرین کنید تا بتوانید از فرصت‌ها به منظور ایجاد تغییر بهره ببرید.
      3. از دام”من باید سخت‌تر کار کنم” دوری کنید
      اگر سعی دارید برای مقابله با استرس، کشمکش یا خستگی، از تلاش برای کار بیشتر و سخت‌تر بهره بجویید، بهتر است که کمی آرام بگیرید. همانطور که بالا گفته شد احتمالا در حال حاضر دارید بهترین‌تان را انجام می‌دهید. اینکه به خود‌تان بگویید جواب حل مشکلات‌تان فقط سخت‌تر کار کردن است ایده‌ی صحیحی نیست. شما نباید به خود‌تان بگویید که به اندازه‌ی کافی تلاش نمی‌کنید، بلکه باید استراتژی‌تان را عوض کنید.
      4. وقتی از زندگی خسته هستید، حواس‌تان به بیش از حد فکر کردن باشد
      مردم اغلب سعی می‌کنند با فکر کردن زیاد مشکلات‌شان را حل کنند. با اینکه این روش بدیهی است اما باید حواستان باشد که فکر کردن بیش از حد هنگامی که در حال و هوای افسردگی هستید، در واقع کیفیت تولید راه حل برای حل مشکلات‌تان را کاهش می‌دهد. اگر تا به الان به اندازه‌ی زیاد و کافی به مشکلات‌تان فکر کرده‌اید، پس بفهمید که جواب مشکلات‌تان در فکر کردن بیشتر نیست. به خودتان استراحتی بدهید تا در مورد چیز‌های کوچک اقدامی بکنید تا شرایط‌تان بهتر شود نه اینکه مدام وقت‌تان را به فکر کردن بگذرانید.
      5. ریتم‌تان را منظم کنید
      سعی کنید ریتمی منظم برای خوابیدن، معاشرت و کار کردن داشته باشید. منظم کردن این ریتم‌ها به منظم کردن مود و انرژی‌تان کمک می‌کند.
      منبع: دیجی رو
    • توسط sajjad
      مهربان بودن ویژگی خوبی است، اما بیش از حد مهربان بودن، خیر و می‌تواند معایب و دردسر‌های خاص خودش را از لحاظ فیزیکی و هم از لحاظ احساسی برایتان به‌همراه داشته باشد. در ادامه معایب بیش از حد مهربان بودن را برای شما توضیح می‌دهیم.
      1. دیگران از شما سوء استفاده می‌کنند
      اگر خیلی مهربان باشید، دیر یا زود یک سری از شما سوء استفاده خواهند کرد. حال یا از لحاظ مالی، یا روحی یا فیزیکی.
      2.ضعیف دیده می‌شوید
      افراد بیش از حد مهربان به ندرت به دیگران نه می‌گویند و این شاید باعث شود که ضعیف بنظر برسند. شما به عنوان یک فرد مهربان فکر می‌کنید که برای نه گفتن به دیگران باید خیلی شخصیت قوی‌ای داشته باشید و به همین دلیل احتمال دارد که ضعیف بنظر برسید.
      3. انتظارات غیر واقعی دارید
      وقتی آدم مهربانی باشید احتمالا فکر می‌کنید که دیگران هم همه همینطور هستند که این مسئله مطلقا صحیح نیست. بهتر است که انتظاراتی واقعی داشته باشید.
      4. مردم باور‌شان نمی‌شود که انقدر مهربان باشید
      اگر خیلی مهربان باشید شاید متوجه شوید که یک سری افراد این حد از مهربانی در وجود شما را باور نمی‌کنند و فکر می‌کنند که شاید هدف پنهانی از این مهربانی دارید.
      5. دیگران فقط وقتی به چیزی احتیاج دارند سراغ شما می‌آیند
      روابط باید دو طرفه باشند و هر دو طرف به یک اندازه برای آن تلاش کنند. اگر بیش از حد مهربان باشید ممکن است دوستان‌تان فقط وقتی به شما احتیاج دارند با شما ارتباط برقرار کنند.
      6. افراد محتاج را به سمت خود جلب می‌کنید
      بیش از حد مهربان بودن یعنی شما معمولا با هر کس که ملاقات می‌کنید مهربان هستید. یعنی وقتی کسی نیاز‌های یک رابطه‌ی دوستانه را برطرف نکرد او را از خود‌تان نمی‌رانید. این کار شما در را باز می‌گذارد تا هر کس داخل شود و کسانی که شخصیتی محتاج تایید شدن دارند مدام از بیش از حد مهربان بودن شما سوء استفاده کنند.
      7. شاید افسرده شوید
      افراد بیش از حد مهربان، نیاز‌های دیگران بر نیاز‌های خودشان اولویت دارد و این باعث می‌شود که مدام در حال راضی کردن دیگران باشید. وقتی هدفتان کمک به دیگران باشد و به خود‌تان توجهی نداشته باشید ممکن ات در ورطه‌ی افسردگی غرق شوید.
      8. ممکن است وارد کار‌های اعتیاد آور شوید
      وقتی حس کنید هیچ ارزشی ندارید ممکن است حس کنید که باید این خلاء را با چیز دیگری پر کنید. اینجاست که ممکن است پای الکل یا مواد مخدر به زندگی‌تان باز شود. وقتی حس بی‌ارزشی کنید، به چیزی احتیاج دارید که حالتان را بهتر کند.
      9. دیگر با خودتان مهربان نیستید
      وقتی با دیگران بیش از حد مهربان باشید، مهربان بودن با خود‌تان را فراموش می‌کنید. این موضوع می‌تواند منجر به افسردگی شدید شما شود.
      10. دیگران زندگی شما را تعریف می‌کنند
      اگر مدام کار‌هایی را برای راضی کردن دیگران انجام داده و حواستان به زندگی خود‌تان نباشد، ممکن است به کل زندگی دیگری را زندگی کنید. وقتی به احساسات، امید‌ها، انتخاب‌ها و علایق خود‌تان اهمیت ندهید، در واقع دارید اجازه می‌دهید که دیگران زندگی شما را تعریف کنند.
      منبع: دیجی رو
    • توسط sajjad
      آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود ،
       پدر او کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر می کرد!
      آبراهام پس از سالها تلاش ، به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد ، اولین سخنرانی او در مجلس سنای بدین صورت گذشت : 
      نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود ناراضی بودند . 
      یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد :
      آبراهام! حالا که بطور شانسی رئیس جمهور شده ای فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!
      آبراهام لینکلن لبخندی زد و سخنرانی خود را اینطور شروع کرد : 
      من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت ،
      چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی! من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم ...
      آقایان نماینده بنده در اینجا اعلام می کنم که بنده مانند پدرم ماهر نیستم ، با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام ، پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود . 
      یکی ازاقدامات مهم او خاتمه بخشیدن به تاریخ برده داری بود!
      و درپایان جمله معروف :
      معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم ، چقدر می ارزیم 
  • پربازدید ترین

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×